X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (17)

پنج‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 10:59 ب.ظ
سلااااام
خوب هستین انشاءالله؟
اینم قسمت بعدی. تند رفتیم برسیم به حج انشاءالله...
ویرایش هم نشده. اشکالی اگر دیدین حتماً بهم بگین. ممنون

حمید از فردای همان روز هرطوری بود راهی بیمارستان شد. می ترسید بالای سر کارگرها نباشد و نقشه های خودش و ریحانه نقش بر آب بشوند. ریحانه هم آمد. تصمیم گرفته بود صبحها بیمارستان باشد و عصرها به تابلوهای کلاژش برسد.

کلاسهای حج را هم شرکت می کردند. ریحانه با هم اتاقیهایش حسابی رفیق شده بود. توی یکی از شبکه های اجتماعی یک گروه تشکیل داده بودند و درباره ی این که چی ببرند و چکار بکنند بحث می کردند.

بحث ها و تنش هایش با حمید خیلی کم شده بود. دوباره رفیق شده بودند. بیشتر از همیشه دلتنگش میشد. اگر یک روز او را نمی دید روزش شب نمیشد.

آن روز صبح ریحانه مشغول نقاشی دیوار یکی از اتاقهای بخش اطفال بود. یک بادکنک را آبی متالیک کرد و با رضایت به آن چشم دوخت. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. اتاق خالی بود. از همین الان برای بچه هایی که قرار بود توی این اتاقها بستری شوند، دلش میسوخت. لبخند غمگینی زد و برای همه ی مریضها آرزوی بهبودی کرد.

حمید با دو قوطی شیرکاکائو وارد شد. توی یکی نی فرو کرد و در حالی که به طرف ریحانه می گرفت گفت: خسته نباشی قهرمان.

ریحانه که هنوز حالش گرفته بود، لبخند غمگینی زد و گفت: سلامت باشی. بگیرش بیام پایین بخورم.

حمید قوطی را پس گرفت. دوتایی لب پنجره نشستند. ریحانه جرعه ای نوشید. نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت و گفت: ساعت یازده وقت آرایشگاه دارم.

حمید با چشمهای گرد شده پرسید: آرایشگاه؟!

ریحانه با خنده گفت: از چی اینقدر تعجب کردی؟ البته حق داری. این چند وقت فرصت سر خاروندن نداشتم چه برسه آرایشگاه رفتن. آخرین باری که رفتم روز نامزدی فرهاد بود.

حمید با بدبینی گفت: عروسی مهسا که پس فردایه. برای چی امروز بری؟

+: حمید حالت خوبه؟

حمید قوطی نصفه ی شیرکاکائو را لب پنجره گذاشت و برخاست. در حالی که به طرف در می رفت گفت: نه خوب نیستم. می خوای بری موهاتو کوتاه کنی و منم حق اظهار نظر ندارم. چون به من مربوط نیست.

ریحانه با صدایی پر خنده پرسید: چی داری میگی؟ معلوم هست؟ حمید وایسا. می خوام برم صورتمو اصلاح کنم. حمید! دیوونه!

حمید توی درگاه به طرف او چرخید و ناباورانه پرسید: موهاتو کوتاه نمی کنی؟

+: نه! چرا فکر می کنی تو آرایشگاه فقط مو کوتاه می کنن؟

حمید با دلخوری گفت: چون چند روز پیش داشتی به مامان می گفتی توی سفر موی بلند سخته. جلوی مامان جرأت نکردم حرف بزنم. یک کلمه اعتراض می کردم پرتم می کرد از خونه بیرون. عروس که نیست قند عسله!

ریحانه عشوه ای آمد و با خنده گفت: حسود نیاسود!

سه ساعت بعد حمید پشت در آرایشگاه توی ماشین نشسته بود و به انتظار ریحانه روی فرمان ضرب گرفته بود. بالاخره ریحانه از در بیرون آمد، عرض کوچه را رد شد و در ماشین را باز کرد. سلام خسته ای کرد و سوار شد.

حمید جوابش را داد و بعد به دقت صورتش را بررسی کرد. بعد از چند لحظه پرسید: فقط باید عروسی باشه که بری آرایشگاه؟

ریحانه ابرویی بالا انداخت و گفت: نه به اون قهر کردنت سر رفتنم، نه به الان!

_: خب... نظرم عوض شد.

+: میمیری بگی خوشگل شدی!

_: خوشگل بودی. حالا ماه شدی!

ریحانه قاه قاه خندید و حمید متبسم نگاهش کرد. باور نمی کرد بتواند اینقدر دوستش داشته باشد!  

روزهای حنابندان و عقدکنان و عروسی و پاتختی مهسا به ریحانه کلی خوش گذشت. بعد از مدتها به خودش مرخصی داده بود. فامیل و دوستانش را دید و حسابی خوش گذراند.

برعکس برای حمید خیلی سخت گذشت. نبود ریحانه سر کار حسابی اذیتش می کرد. کارها هم سخت و فشرده شده بود. باید هرچه زودتر همه جا را مرتب می کرد تا برای مراسم افتتاحیه آماده باشند.

اینقدر درگیر شده بود که اغلب سفرش را فراموش می کرد. توی یکی از جلسات کلاس حج، یک نفر تعدادی حوله و لباس احرام و دمپایی سفید و شامپو بدون بو، برای فروش آورده بود. خوشحال شد. همانجا خریدهایش را کرد و کنار گذاشت. دیگر به آن هم فکر نمی کرد. برای ریحانه هم خرید و خیالش راحت شد.

چمدانهایشان هم رسید. چمدانهای یک شکل قرمز رنگ برای تمام کاروان. برای هر نفر یک چمدان متوسط و یک بزرگ. یک کیف دستی چرخدار هم باید می خریدند که با خود توی هواپیما ببرند و لباسهای احرام را توی آن بگذارند. برای این که ورودشان به فرودگاه جده و از آنجا به مقصد مکه مکرمه بود. بدون احرام هم که وارد مکه نمی توان شد.

روز افتتاحیه رسید. ریحانه و حمید هم در جشن شرکت داشتند. هر دو با لباسهای آراسته، مؤدب نزدیک در ورودی ایستاده بودند.

ریحانه سرش را نزدیک گوش حمید برد و گفت: دارم از جوش میمیرم. سه روز دیگه مسافریم و من هیچ غلطی نکردم.

حمید با نگاهی شوخ زمزمه کرد: مثلاً چه غلطی می خواستی بکنی؟ یه جرم بزرگ مرتکب بشی که بعد اونجا بری توبه کنی؟ نگرانی که الان دست خالی هستی؟

ریحانه نزدیک بود از شوخی حمید گریه اش بگیرد. نالان گفت: چرا چرت و پرت میگی؟ جرم بزرگ چیه؟ دارم میگم هیچی بلد نیستم. چمدونم آماده نیست. فقط یه دست لباس احرام انداختم توش و تمام. یه دستم گذاشتم توی کیف دستی. راستی رعنا برای تو هم خرید.

حمید ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید: چی خرید؟

+: بابا حواست کجایه؟! کیف دستی چرخدار! گفتم که رعنا گفته می خواد برای خودشون بخره برای ما هم می خره.

_: آهان. بعد رعنا کیه؟

+: وای حمید! رعنا هم اتاقیمه.

_: ها... یادم امد. بریم خانم دکتر داره صدامون می کنه.

پیش رفتند. خانم دکتر آنها را به پیرمرد مو سفیدی به اسم پروفسور ارجمندی معرفی کرد و توضیح داد: پروفسور از کارای شما خوششون امده.

پروفسور با لبخند پدرانه ای گفت: کاراتون خیلی منحصر به فرد و دوست داشتنیه. جوانی و شادابی و مهربونی این بنا رو پر کرده.

ریحانه با نگاهی درخشان و صدایی خوشحال گفت: وای! آقای پروفسور شما خیلی لطف دارین!

حمید هم با خنده تشکر کرد و گفت: ما خیلی دلمون می خواست محیط دلتنگ کننده ی بیمارستان دلپذیر بشه. چون به طور معمول بیمارستان جایی نیست که به کسی خوش بگذره.

پروفسور ضمن تأیید گفت: همین طوره. همین طوره. می بینم که خیلی خوب از عهده اش براومدین. قشنگه.

_: خیلی متشکریم.

ریحانه هم با شوق تشکر کرد.

نفر بعدی سرپرستار بیمارستان بود. یک زن پنجاه ساله ی خوش پوش و سرحال که درباره ی طراحی دکور سؤال کرد و به آنها معرفی شد. با هیجان پرسید: کار شما دو تائه؟ محشره! مثل یه نمایشگاهه! همه جا خوشگل و شاد! خیلی دیدنی هستن! تابلوها، نقاشیها، حتی کاشیها و وسیله ها! بهتون تبریک میگم. کارتون عالیه. این صندلیهای خوشگل رو از کجا خریدین؟

حمید لبخندی زد و گفت: از یه فروشگاه اینترنتی خریدیم.

=: چه جالب! خیلی هیجان انگیز شده. هرگوشه یه رنگی!

البته نظرات منفی هم بود. کسانی که آن همه تزئین را مغایر با بهداشت بیمارستان می دانستند. اما خانم دکتر که خودش به شدت ریزبین بود و همه ی تزئینات را از فیلتر اصول بهداشت بین المللی بیمارستانها رد کرده بود، همه را توجیه می کرد که خیلی هم خوب است!

ولی بهرحال نظرهای موافق خیلی بیشتر بودند و حسابی زوج جوان را ذوق زده و امیدوار کردند. چند پیشنهاد کوچک و بزرگ هم دریافت کردند که همه را به بعد از سفرشان موکول کردند.

بالاخره جشن تمام شد. بیرون آمدند و سوار ماشین شدند. حمید نفس عمیقی کشید و با صدایی شاد گفت: خب اینم از این. سه روز وقت داریم که به سفرمون فکر کنیم. می خواستی چه جرمی مرتکب بشی؟!

+: حمییییید!

_: تبرکه!

+: خیلی لوسی! دارم میگم هیچی بلد نیستم.

_: چی بلد نیستی؟ این همه کلاس رفتیم. صد و بیست دفعه احکام رو دوره کردیم. تازه تنهایی که نمیریم. با کاروان باهم میریم. هرکار بقیه کردن ما هم می کنیم دیگه.

+: اگه اشتباه بکنم؟ اگه شک بکنم؟ اگه یادم بره یه کاری رو انجام بدم؟ اگه وسطش از خستگی خوابم ببره و وضوم باطل بشه.....

_: وای ریحانه! چرا از کاه کوه میسازی؟

+: کاه؟؟؟ حمید داریم میریم حج! مثل این که یادت رفته!

_: اینجوری که تو سروصدا راه انداختی به نظرم داریم میریم اورانوس! منم فضانوردیم خوب نیست یه کم نگران شدم.

+: حمید چرا همه چی برات مسخره بازیه؟

_: مسخره بازی نیست. اتفاقاً حج یه مقوله ی کاملاً جدیه که از خدا می خوام که درست انجامش بدم. هم برای خودم و هم اون بنده خدایی که ازش نیابت دارم. ولی این همه شلوغ کردن کمکی به قضیه نمی کنه. ترجیح میدم یکی یکی مسائل رو تجزیه کنم و دربارشون تصمیم بگیرم.

+: نمی دونم. چند شبه نشستم هی جزوه های کاروان رو می خونم که مثلاً حفظ کنم. بعد هی کابوس می بینم که جا موندم یا رفتم و کارامو درست انجام ندادم یا رسیدم به حرم ولی هیچ کاری بلد نیستم.

_: اینقدر بهش فکر نکن.

+: نمی تونم. دارم از جوش میمیرم. اعمال عمره رو تقریباً یاد گرفتم ولی از اعمال تمتع خیلی می ترسم.

_: می خوای نیا. هنوزم می تونی انصراف بدی.

+: وای حمید چی میگی؟

_: میگم بیخودی شلوغش کردی. درسته. دغدغه داره. نگرانی داره. ولی خودکشی نداره! اون خدایی که طلبیده خودشم بقیه شو درست می کنه. هرچی هم بلد نیستی مهم نیست. کلی تا وقت اعمال تمتع مونده. فعلاً که باید اعمال عمره رو انجام بدیم که میگی بلدی. هرچی هم بلد نبودی اشکال نداره. تنها نمیریم. با بقیه میریم هرکار اونا کردن ما هم می کنیم.

+: حالا چکار کنیم؟

_: هیچی. این سه روز باید بریم از دوستان و آشنایان خداحافظی کنیم و حلالیت بگیریم. اینو بلدی یا می خوای دوره های مخصوصشو ببینی و به صورت تخصصی یاد بگیری؟

+: برو خودتو مسخره کن!

_: چشم.

و هر دو خندیدند.

سه روز بعد را اینقدر درگیر بودند که اصلاً نشد همدیگر را ببینند. هر دو یا مشغول دید و بازدید بودند یا تلفن به آشنایان و یا خرید کم و کسریهای چمدانشان.

پنجشنبه شب بیست و هفت شهریورماه نود و سه، راهی فرودگاه حجاج شدند. البته در طول راه هم باهم نبودند و هرکدام با خانواده ی خودش راهی شد.

حمید که رسید با بی قراری توی جمعیت چشم گرداند. چند تا از دوستان صمیمی اش برای بدرقه اش آمده بودند و مدام شوخی می کردند. ولی حمید قرار نداشت. هرچه نگاه می کرد ریحانه را نمیدید.

ریحانه هم با دلی لرزان وارد فرودگاه شد. توی سالن پر از جمعیت بود. هرچه نگاه کرد حمید را ندید. دلش برایش تنگ شده بود. بالاخره از دور او را دید. کنار دوستان و خانواده اش بود و به نظر نمی آمد کسر و کمبودی داشته باشد. دلش گرفت. لب برچید و رو گرداند.

بابا پرسید: حمید کجایه؟

شانه بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

=: چی شده بابا؟

+: هیچی.

بالاخره دو خانواده یکدیگر را پیدا کردند. ریحانه بین مامان و نرگس سر جایش ماند و جلو نرفت. دلتنگ و کلافه بود. این همه وابستگی به حمید را دوست نداشت. فقط سه روز او را ندیده بود!

نفهمید بحث بین دو خانواده از کجا به عقد ازدواج کنار خانه ی خدا رسید. وقتی از او پرسیدند که آیا موافق است یا نه، اعتراض محکمش تا پشت لبش آمد اما وقتی نگاهش به نگاه امیدوار حمید رسید همانجا ماند و حرفی نزد. سر به زیر انداخت.

همه خیلی خوشحال شدند. با روحانی کاروان صحبت کردند و از او خواستند که بعد از انجام اعمال عمره خطبه را در کنار خانه ی کعبه جاری کند.