نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (16) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (16)

یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 05:10 ب.ظ
سلام سلام سلامممممم
خوب هستین انشاءالله؟
منم خوبم شکر خدا. دیشب رسیدم. جانم براتون بگه که رفتم به یک ابرشهر که بیشتر مردمش به زبان خارجه ی آذری صحبت می کردن و من بلد نبودم. یک بیمارستان هم بود کنار یک برج عظیم که خودش اندازه ی یک شهر عظمت داشت! خلاصه که گمانم رفته بودم خارج!
جاتون که خالی نبود. انشاءالله هیچوقت گذارتون اون طرفها نیفته. چندین بار تو راهروهای طویل گم شدم و پیدا شدم
دیوارهای بخش زنان صورتی بود. گمانم ریحانه دستور رنگشون رو داده بود  دکورشونم خوب بود. ولی تابلوی کلاژ و نقاشی دیواری و کاشیهای رنگ به رنگ نداشتن طفلکیها! ولی منظره ی برج میلاد و شهر زیر پای آدم، مخصوصاً شبا دیدنی بود.
برای من که همه جا دنبال سوژه می گردم، پرستارها و نظافتچی ها و آسانسورچی ها و فیزیوتراپیست و نگهبانها و دختر چشم رنگی مسئول پخش غذا و صمد نظافتچی که تقریباً ریاست پخش رو به عهده داشت و همه ی دخترها کشته مرده اش بودن، همشون جالب بودن. پزشک خیلی کم می دیدم. اغلب پرشکا تا بعد از نیمه شب مشغول جراحی بودن و ویزیت بیماراشون رو ساعت سه صبح انجام می دادن! چند باری که دکتر آمده بود من خواب بودم.
ترافیک هم که گفتن نداره.... تنها چیزی که با هیچ تصور فانتزی ای نتونستم باهاش کنار بیام و تو هر مسیر تا برسم به مقصد دل و روده ام به گریه می افتادن.
احتمالاً داستان بعدی درباره ی بیمارستان باشه
فعلاً یه بخش کوچولو از حمید و ریحانه داشته باشین تا برگردم.

وسایل کلاژ را از مادر حمید گرفت. با بوم و رنگ و چسب و پارچه و نخ و غیره به اتاق برگشت. تخت را دور زد. وسایل را روی زمین کنار تخت حمید گذاشت و نفس راحتی کشید.

حمید دستش را زیر سرش گذاشت و با تفریح به او چشم دوخت.

ریحانه مداد را برداشت و طرحی فرضی کشید. یک حیاط و حوض و پنجره ها و داربست درخت انگور...

_: زدی تو خط نوستالوژی.

+: هوم. یهو دلم خواست اینجوری بکشم. روی تخت کنار حیاط عروسک درست کنم و یه سماور. کاش برم از مامانت فویل بگیرم سماور درست کنم.

_: یه کم فویل اینجا دارم. یادم نیست مال چی بود. تو کشوئه.

نیم خیز شد و چند تکه فویل از کشوی کنار تختش برداشت.

ریحانه هم مشغول شد. می برید و چسب میزد و رنگ میزد و حرف میزد. انگشتش به رنگ قرمز آغشته بود. بی هوا آن را به وسط پیشانیش زد.

حمید گفت: خال هندی گذاشتی؟

ریحانه خندید و خال را پررنگتر کرد. هر دو داشتند می خندیدند که در اتاق باز شد. مجید بود. در حال باز کردن در پرسید: پات چطوره حمید؟

با دیدن ریحانه دستپاچه شد و گفت: سلام ببخشید.

و بدون این که منتظر جواب بماند در را بست.

خنده از لب ریحانه پر کشید. غمگین به دستهای رنگیش چشم دوخت.

حمید تا به حال پشت به در به پهلو خوابیده بود و با ریحانه که پشت تختش روی زمین نشسته بود گپ میزد. با دیدن حال ریحانه، پوف کلافه ای کشید و خودش را به پشت روی بالش رها کرد. عصبانی به سقف چشم دوخت. دوباره رام کردن ریحانه کار آسانی به نظر نمی رسید. مجید از نامزدیشان خبر نداشت.

ریحانه سر به زیر و غمگین نالید: پاشو برو بهش بگو که نامزدیم. اگه ناراحت شد که تا حالا بهش نگفتین بگو تقصیر من بوده. پاشو دیگه. الان تو دلش میمونه که من اینجا چکار می کردم. همکاریم ولی دیگه اینقدر...

حمید نفس پرحرصی کشید و به زحمت برخاست. لنگ لنگان بیرون رفت.

ریحانه به بوم پیش رویش چشم دوخت. دست رنگیش روی بوم کشیده شده بود و طرحش را خراب کرده بود. با بغض رو گرداند.

حمید با یک شیشه ی کوچک در دستش اتاق برگشت.

_: مجید گفت بهت تبریک بگم.

ریحانه فقط سر تکان داد و حرفی نزد.

حمید به زحمت تخت را دور زد. از کنار وسایل ریحانه رد شد و شیشه را روی پا تختی گذاشت. لب تخت نشست و آه بلندی از درد کشید.

ریحانه با ناراحتی گفت: باید از پات عکس بگیری.

_: مجیدم همینو میگه. ولی درد اصلی رو مچم نیست. عصب سیاتیکه. گرفته ناجور. تمام عضله های دورشو قفل کرده. بی خیال. طوری نشده. مجید دهنش قرصه. خیالت راحت. به زنشم نمیگه. چه برسه بقیه.

ریحانه آهی کشید و گفت: نرگسم نمی دونه. باید بهش بگم؟ دیگه نمی دونم چی درسته چی غلطه.

_: چرا فلسفیش می کنی عزیز دلم؟ یه کمی پنبه به من بده.

ریحانه کیسه ی پنبه را به طرفش گرفت. حمید کمی پنبه برداشت. در شیشه را باز کرد و پنبه را به مایع درون آن آغشته کرد. در شیشه را با دقت بست و کنار گذاشت. بعد آرام و باحوصله مشغول پاک کردن قطرات رنگ روی صورت ریحانه و خال هندی اش! شد.

ریحانه به او که با دقت مشغول بود چشم دوخت. این همه نزدیکی او را می ترساند. اما حمید توجهی نداشت. مشغول کار خودش بود.

چند لحظه گذشت. کم کم ریحانه آرام گرفت. این روزها حمید را کم دیده بود و الان احساس دلتنگی عجیبی می کرد. مضحک بود. جلوی پای حمید نشسته بود و این همه دلتنگ بود!

نگاه حمید به چشمهایش رسید. لبخندی زد و باز به کارش ادامه داد.

لبخندی که تا عمق وجود ریحانه نفوذ کرد و چشمهایش را تر کرد.

حمید با نگرانی نگاهش کرد. دلش لرزید. نگرانی رفته رفته جایش را به تبسمی داد و زیر لب گفت: همیشه بمون.

ریحانه سر خم کرد و پیشانیش را روی زانوی او گذاشت. دلش نمی خواست گریه کند. نفسی کشید و سعی کرد اشکهایش را پس بزند.

حمید با لبخند به او چشم دوخت. شالش عقب رفته بود و دسته ای از موهایش روی پای حمید ریخته بود. آرام دست روی موها کشید و نفس عمیقی کشید.

صدای زنگ گوشی ریحانه هر دو را از حال خوششان بیرون کشید. ریحانه با بی حوصلگی سر برداشت. با وجود تلاش زیاد برای گریه نکردن، چشمهایش سرخ بودند. کیفش را پیش کشید و گوشی را در آورد. با صدایی گرفته گفت: سلام نرگس.

=: سلام. خوبی؟ چرا صدات گرفته؟

سینه ای صاف کرد و گفت: خوبم. تو خوبی؟

=: بد نیستم. امدم خونتون ولی هیچکس نیست. کجایین؟

+: مامان بابا رفتن دکتر، آزمایشهاشونو نشون بدن. فرهادم با رامش رفت بیرون. منم... پیش حمیدم.

=: بیمارستانی؟ شب شد بابا چقدر کار می کنی؟

+: نه. خونشونم. عصری با مامان جون و فرهاد امدیم دیدن حمید. پاش درد می کرد. اونا رفتن من موندم.

=: به چه مناسبت اون وقت؟ ببین همکار هستین باش ولی هرچیزی حد و حدودی داره.

+: منم موندم که حد و حدودشو مشخص کنم.

=: منظور؟

+: آقای صلاحی چند روزپیش  زنگ زد به بابا...

=: واقعاً؟! اون وقت تو الان باید به من بگی؟؟؟؟

+: خودم الان جواب دادم.

=: بقیه می دونن؟

+: نمی خوام کسی بدونه. من الان نمی تونم نامزدی بگیرم. فقط خونواده ها می دونن. بعد از مسافرت حرفشو می زنیم. تو هم به کسی نگو. خواهش می کنم.

=: باشه نمیگم. ولی وایییی... مبارکت باشه. اصلاً از اولشم معلوم بود این پسره چشمش دنبال توئه.

ریحانه زمزمه کرد: منم دوسش دارم.

حمید خندید، کف دستش را محکم بوسید و برایش فرستاد. ریحانه لبخند زد.

نرگس گفت: نه بابا! دخترای زمون ما یه حجب و حیایی داشتن. یادش بخیر. خب دیگه وقتتو نگیرم. حتماً یه ساعته رفتی تو اتاق حرف بزنی. برو پیش بقیه. خداحافظ.

+: خداحافظ.

قطع کرد. صدای بلندگوی گوشیش اینقدر بود که حمید که کنارش نشسته بود تمام حرفهای نرگس را شنیده بود. خندان گفت: اگه خواهرت می فهمید که حمید همینجا نشسته و تو اینا رو میگی که دور از جونش سکته می کرد.

ریحانه خندید. پنبه برداشت و مشغول زدودن رنگ از دستهایش شد. بعد هم برخاست و بیرون رفت. دستهایش را شست. فرهاد و رامش از راه رسیدند. کمی بعد با فرهاد به خانه برگشت.