X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (15)

چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 04:24 ب.ظ
سلام دوستام
خیلی کار دارمممم.... خونه که تمیز شد نشستم به نوشتن. خدا کنه بقیه ی کارام هم منظم و خوب بشن....

ریحانه بعد از خوردن نهار دوباره سر کارش برگشت. غرق فکر مشغول طرح زدن بود. نمی دانست دیگر چه اطمینانی باید به حمید بدهد.

مامان در اتاقش را باز کرد و پرسید: کلاس حج میری؟

سر برداشت و گفت: نه خیلی کار دارم. هیچ حرف تازه ای هم نمی زنن.

=: ولی مامان جون می خواد بره. تنهایه. حمیدم نمیاد. اگه سختته من باهاش برم.

لبش را گاز گرفت و به تابلوی نیمه کاره چشم دوخت. حواسش پیش حمید بود. کارش پیش نمی رفت. بالاخره برخاست و گفت: باشه میرم.

=: خدا اجرت بده.

پوزخندی زد و گفت: کاری نمی کنم.

آماده شد و به خانه ی مادربزرگ رفت. فرهاد آنها را تا تکیه رساند. ریحانه خواب خواب بود. بی حوصله به دنبال مادربزرگ رفت. مامان جون کنار دوستهای تازه اش نشست و ریحانه هم آخرین صندلی ردیف را کنار او اشغال کرد. سرش را به ستون کنارش تکیه داد و چشمهایش را بست.

بحث بر سر قوانین و داروهایی که مسافرین اجازه داشتند با خود ببرند و غیره بود. ریحانه نیمی از صحبتهایشان را می شنید. نفهمید کی صحبت به انتخاب هم اتاقیها رسید. آقای داورفر کارواندار گفت: طی این چند جلسه با هم سفریهاتون آشنا شدین انشاءالله. اتاقا چهار نفره ان. خودتون هم اتاقیهاتونو انتخاب کنین که به میل خودتون باشه. دیگه هرکی انتخابی نداشت آخر بار باهم میذاریم. بازم تا چند هفته وقت هست که جابجا کنین. ولی قبل از سفر باید معین باشه و روی چمدوناتون شماره اتاقتون باشه. چمدونا رو قبل از خودتون می برن کنار اتاقتون. لطفاً باهم صحبت کنین و تصمیم بگیرین، بعد بیاین اسماتونو به من بدین.

ولوله ای در جمع مسافران افتاد. همه مشغول صحبت و تصمیم گیری شدند. اما ریحانه باز هم سرش را بلند نکرد. حق انتخابی نداشت. نگرانش هم نبود. می دانست که باید با مادربزرگش هم اتاق باشد، دو نفر دیگر را هم مادربزرگ باید انتخاب می کرد.

صدای شاد و جوانی از بالای سرش گفت: سلام! خوابی شما؟

چشمهایش را باز کرد و سر برداشت. دختر روبرویش را تا بحال ندیده بود. یک دختر شاداب و خوش قیافه با چادر عربی.

خواب آلوده جواب سلامش را داد. نیم نگاهی به مادربزرگ انداخت که به شدت مشغول بحث با کناریهایش بود. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بیدار شود. مسئول پذیرایی با سینی چای جلویش رسید. خوشحال شد. یک استکان چای برداشت و به دختر که همچنان منتظر جلویش ایستاده بود گفت: بفرمایید. امری داشتین؟

دختر خندان گفت: خواهش می کنم. من رعنا میعاد هستم. از روز اول که شما رو اینجا دیدم عاشق چهره تون شدم.

ریحانه با تعجب گفت: شما لطف دارین. عجیبه که من تا حالا شما رو ندیدم.

=: ماشاءالله همه ی حواستون به مامان بزرگتونه. خدا حفظشون کنه.

+: سلامت باشین.

=: غرض از مزاحمت... شما حاضرین با ما هم اتاق بشین؟ ما یه یار کم داریم.

لبخند خواب آلوده ای زد و گفت: شما لطف دارین ولی من با مادربزرگم هم اتاقم.

مامان جون برگشت و پرسید: چی؟

+: هیچی دارن تعارف می کنن باهاشون هم اتاق بشم، میگم که با شما هم اتاقم.

=: بیخود! برای چی با من پیرزال هم اتاق بشی؟ ما خودمون چار تا همسن و سالیم می خوایم باهم باشیم. شما جوونا هم برین برای خودتون.

رعنا از لحن تند مامان بزرگ غش غش خندید و گفت: چه خوب. پس میشه بیای با ما؟ بیا بریم با بچه ها آشنا شو.

ریحانه دوباره نگاهی به مادربزرگ کرد. مادربزرگ گفت: خب برو دیگه.

با تردید از جا برخاست و به دنبال رعنا رفت. رعنا دو نفر را نشان داد و گفت: بچه ها اینم هم اتاقی خوشگل ما.

آن دو که مشغول حرف زدن بودند سر برداشتند. ریحانه متعجب به یکی از آنها و دوباره به رعنا نگاه کرد و پرسید: دو قلویین؟

رعنا خوشحال گفت: بلی! قل بنده ریحانه خانم و ایشونم لیلی بانو.

ریحانه با خنده گفت: منم ریحانه ام. خوشوقتم.

لیلی گفت: ای بابا چه شیر تو شیری شد! دو تا دوقلو دو تا هم اسم! آقا من میرم تو یه اتاق دیگه. مغزم نمیکشه اینا رو تفکیک کنم!

همه غش غش خندیدند. خواهر رعنا گفت: تو بیا با ما، من اسممو عوض می کنم.

لیلی باز معترضانه گفت: گیرم اسمتو عوض کردی، من چه جوری تو رو از این خواهرت تشخیص بدم؟

رعنا گفت: می خوای قبل از سفری برم دماغمو عمل کنم اونجا برات مشکل پیش نیاد.

لیلی سری تکان داد و جدی گفت: فکر خوبیه. مشکلاتم حل میشه.

ریحانه ها از خنده ریسه رفتند و رعنا با تاسف سرش را تکان داد.

بالاخره ریحانه پرسید: واقعاً علامت تشخیصتون چیه؟ خالی نشونه ای.... یه چیزی باید باشه دیگه.

لیلی گفت: حالا بقیه به کنار... شوهراتون چی؟ خداییش شما رو چه جوری تشخیص میدن؟ خیلی مصیبته که!

ریحانه میعاد خندید و گفت: شوهرامونم دو قلو ان. پسرخاله هامونن.

لیلی ابروهایش را بالا برد و گفت: پس اصلاً کلاً همه در خانواده ی شما دوقلو هستن.

رعنا گفت: نه بابا. همین دو تا. تازه شوهرامون همسان نیستن. اصلاً قیافه هاشون بهم هیچ ربطی نداره.

لیلی برخاست. توی جمع مردانه چشم گرداند و گفت: ببینمشون.

ریحانه میعاد یکی توی سر او زد و گفت: خجالت بکش. داری میری حج. چشمت دنبال شوهرای مردمه؟!

لیلی دستی به سرش کشید و گفت: ای بابا چه خشن! شوهر دارم مثل ماه! کی گفته چشمم دنبال شوهر شماست. می خواستم ببینم چه شکلین.

رعنا گفت: عجله نکن. کم کم باهاشون آشنا میشی.

لیلی از ریحانه پرسید: تو هم با شوهرتی؟

ریحانه گفت: من مجردم.

یاد حرف حمید افتاد که می گفت او را به نامزد بودن هم قبول ندارد!

با عجله افزود: البته نامزدم هست.

لیلی متعجب پرسید: کجا هست؟ مسافره؟

رعنا گفت: ها بابا هم کاروانیمونه. امروز نیومده. ولی هر بار با حاج خانم سه تایی باهم میان.

لیلی گفت: والا ما که ندیدیم. شمایی که چشمت عینهو پنکه گردون دائم داره تو جمعیت می چرخه.

رعنا هم یکی پس سر او زد و گفت: خودتی چشم چرون! من فقط می خوام با همسفریام آشنا بشم.

لیلی گفت: ای بابا ریحانه این دوقلوها بدجوری خشنن. بیا بریم دو تا هم اتاق دیگه برای خودمون پیدا کنیم.

رعنا گفت: دنبال بهانه می گرده که بره! از خداتم باشه که با ما باشی.

لیلی شکلکی در آورد و گفت: نیست. ولی چه کنیم بقیه دیگه از شما دو تا پیرتر! منم چه جووون! برم باهاشون دلم می گیره. حالا این یکی ریحانه به نظر کوچولو می زنه. چند سالته؟

+: بیست و دو!

ریحانه میعاد گفت: آخخخیییی نازی! فقط بیست و دو سالشه.

ریحانه پرسید: شما چند سالتونه؟

ریحانه میعاد خندان گفت: سی و دو.

+: اصلاً بهتون نمیاد!

=: ای جانم.

لیلی دوباره وسط پرید و گفت: اتفاقاً داشتم فکر می کردم سی و پنج سی و شیش می زنین ها! سی و دو هنوز دردش به طاقته! منم سی و سه سالمه. ولی می دونم سی ساله هم به نظر نمی رسم.

رعنا با خنده گفت: بابا اعتماد بنفس! پس تو مامان بزرگ اتاقی! بیاین بریم اسممونو بدیم به آقای داورفر.

=: مامان بزرگ خودتی!خجالت بکش. من به این جوانی و قشنگی!

همان طور که به شوخی و خنده ادامه می دادند پای میز آقای داورفر رفتند. مادربزرگ هم آنجا بود.

ریحانه روی میز خم شد و اسم مادربزرگش را روی لیست در کنار دوستانش دید. رعنا هم سرش را جلو آورد و گفت: آقای داورفر اسم ما رو هم یادداشت کنین. من و خواهرم و این ریحانه خانم و لیلی شکوری.

ریحانه گفت: اگه میشه اتاقمون اتاق کنار مامان بزرگم باشه.

آقای داورفر در حالی که اسمشان را می نوشت با خوشرویی گفت: بله حتماً. چرا که نه؟ امروز حمید نیومد. بهش بگو اگه کسی رو در نظر داره برای هم اتاقی یه زنگی به من بزنه.

+: چشم.

کارشان که تمام شد به فرهاد زنگ زد و او هم به دنبالشان آمد. تا وقت رسیدن فرهاد مشغول شوخی و گپ و گفت با دوستان جدیدش بود. خیلی زود و راحت باهم صمیمی شدند.

سوار ماشین که شد به حمید زنگ زد. می دانست که فرهاد خوشش نمی آید اما نگرانش بود.

حمید خواب آلوده جواب داد: جانم؟ سلام.

ریحانه با نگرانی پرسید: سلام. خوبی؟ پات بهتره؟

_: نه.... دردش میکشه تو کمرم افتضاح.... تکون نمی تونم بخورم. خدا کنه تو سفر از پا نیفتم.

+: ای وای! باید بری دکتر.

_: امروز نمی تونم. اصلاً نفسشو ندارم. فردا انشاءالله.

+: الان خونه ای؟

_: ها بابا از ظهر رسیدم افتادم.

+: انشاءالله بهتر باشی.

_: ممنون.

+: خدافظ.

_: خدافظ.

قطع کرد. حمید به گوشی نگاه کرد و غرغرکنان گفت: یه سر بیا منو ببین خب. ادای آدمای نگران رو درمیاره.

سرش را به بالش کوبید. خودش هم می دانست بداخلاق شده است. حساس و بی حوصله. دلش می خواست ریحانه نازش را بکشد. ریحانه هم که....

کلافه پوفی کشید و به سقف چشم دوخت.

مامان با یک لیوان شربت وارد اتاق شد و پرسید: بهتری؟

غرغر کنان گفت: خوبم. خوب خوب.

=: بیا یه شربت بخور.

_: هیچی نمی خوام مامان. می خوام بخوابم. مسکن خوردم هنوز گیجم.

مامان سری تکان داد و آرام بیرون رفت.

 

ریحانه قطع کرد و با ناراحتی به گوشی چشم دوخت. فرهاد پرسید: حمید چطوره؟

مامان جون گفت: طفلکی پاش هم پیچ خورده هم گرفته. ظهر زنگ زد بهم نفس نداشت از درد. الان چطور بود ریحانه؟

+: درد داشت.

مامان جون گفت: کاش بریم یه سر ببینیمش. فرهاد مادر یه جا نگهدار یه جعبه شکلاتی چیزی بخریم بریم دیدنش. طفلکی این روزا خیلی به ما لطف کرده.

فرهاد سری تکان داد و گفت: چشم. ریحانه یه زنگ بزن بهش بگو آمادگی داشته باشه.

مادربزرگ با عجله گفت: بگو مزاحمش نمیشیم. لباس عوض نکنه با این درد. یه دقه فقط می خوایم ببینیمش.

+: چشم.

دوباره شماره گرفت. حمید جواب داد: بله؟

اعصاب نداشت. ریحانه نفسی کشید و به پشت سر مامان جون که جلو نشسته بود نگاه کرد. اگر آنجا نبود جوابی به لحن تند حمید میداد. اما الان مجبور بود صبور باشد. پس با ملایمت جریان را گفت.

حمید هم آرام جواب داد: قدمشون بر چشم.

فرهاد جلوی یک مغازه توقف کرد. پیاده شد و کمی بعد با یک بسته کافی میکس برگشت. آن را به مادربزرگ داد و گفت: شکلات خوبی نداشت. قهوه خریدم.

مادربزرگ نگاهی به بسته انداخت و گفت: خوبه. ممنون. حسابش چقدر شد؟

=: حساب می کنیم مامان جون. عجله ای نیست.

=: بگو دیگه.

فرهاد آهی کشید و قیمت را گفت. مامان بزرگ هم مثل همیشه با عجله حساب کرد.

وقتی رسیدند با بی میلی پشت سر مادربزرگ و فرهاد وارد شد. هنوز از حمید دلگیر بود. می ترسید جلوی جمع گله ای بکند. اگر تنها بود حرفی نداشت. ولی الان...

حمید مثل یک فرشته رفتار کرد! اینقدر متین و باوقار و مهربان بود که ریحانه داشت شک می کرد که تمام آن بحثها را خواب ندیده باشد!

ریحانه هم می رفت و می آمد. چای آورد و پذیرایی کرد و سعی کرد تا می تواند خیال حمید را راحت کند.

مادربزرگ بعد از نیم ساعت برخاست و عزم رفتن کرد. ریحانه هم ایستاد.

حمید رو به ریحانه کرد و با لحن مظلومی پرسید: نمیمونی؟

ریحانه با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. حیف که معذوریت داشت و نمی توانست هرچه دلش می خواهد بگوید!

مادربزرگ متوجه ی آن نگاه خشن نشد. دست روی بازویش گذاشت و گفت: بمون مادر. طفلکی درد داره. بشین سرگرمش کن.

ریحانه لبهایش را بهم فشرد تا حرفی نزند. فرهاد هم انگار با موضوع کنار آمده بود که اعتراضی نکرد!

مادربزرگ با فرهاد رفت و ریحانه بدون جواب سر جایش ماند. در خانه که بسته شد، مادر حمید برگشت. در حالی که در اتاق حمید را می بست با لبخند گفت: راحت باشین.

ریحانه پوزخندی به خوش خیالی او زد. آهی کشید و روی صندلی گردان حمید نشست.

حمید با لبخند نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: قهرم باشی می خوامت.

ریحانه پوفی کرد و رو گرداند. بی حوصله پرسید: تو چته حمید؟

_: پام درد می کنه.

+: نه بابا! چون پات درد می کنه داری خون منو تو شیشه می کنی؟

_: از این که از دستت بدم می ترسم. خیلی می ترسم.

+: راهش اینه؟

_: اگه راهشو می دونستم که وضعم به از این بود!

ریحانه لبه ی پایین تختش نشست و به طنز گفت: خیلی بهتر! حتی پاتم دیگه درد نمی کرد.  

_: نه دیگه خوب خوب بودم.

ریحانه نفس عمیقی کشید و پرسید: به نظر تو من دختری هستم که با پسرا رفاقت کنم؟

حمید اخمی کرد و گفت: نه.

+: برادرم چی؟ آدمیه که براش مهم نباشه که خواهرش با کی رفت و آمد کنه؟

_: اوه! این گیر سه پیچ؟ چندین بار از زیر دستش شسته رفته در امدم.

+: بعد الان که دیدی.... با برادرم خداحافظی کردم و اینجا موندم.

_: خب؟

+: به جمالت! ببین خونوادم و خونوادت می دونن و همه راضین. دیگه چه تضمینی می خوای از من؟

حمید آرام گفت: هیچی. من معذرت می خوام.

ریحانه با بی حوصلگی برخاست.

_: قهر نکن ریحانه. ریحانه؟ آشتی؟

+: قهر نبودم. مگه من بچه ام که قهر کنم؟

حمید با لبخند پرسید: پس چرا بلند شدی؟

+: برم خونمون دیگه. می دونی که چقدر کار دارم.

_: تابلوهای کلاژ مامان به دردمون نمی خوره؟

+: تابلوهای مامانتو بدم بگم کار منه؟!

_: نه. میگیم کارای تو آماده نشد، خریدیم.

+: طفلکی مامانت.

_: خب واقعاً می خریم.

+: نه. اگه کاری نداری من برم. هان راستی... آقای داورفر گفت بهش زنگ بزنی. امروز هم اتاقیا رو تعیین می کردیم. تو نبودی. گفت اگه شخص خاصی رو در نظر داری بهش بگی.

_: ما قبلاً انتخاب کرده بودیم. بچه ها اسممو دادن. داریوش زنگ زد بهم گفت.

+: داریوش کیه؟

_: یکی از هم اتاقیام. تو چکار کردی؟ انتخاب کردی؟

ریحانه دوباره لب تخت نشست و با هیجان گفت: وای نمی دونی چه بامزه بود. یه خانمی امد گفت با من هم اتاق میشی؟ اسمشم رعنا بود. فامیلش یادم نیست. بعد دوقلو بود. اسم خواهرشم ریحانه. با یکی دیگه که اسمش لیلیه. خیلی بامزه بودن. یک ساعت داشتیم می خندیدیم. اون دو تا که دوقلو عین هم، بعد من و ریحانه هم هم اسم! اوضاعی بود.

حمید غش غش خندید و پرسید: حالا نمیشد با یه گروه دیگه باشی که اینقدر قاطی پاتی نباشه؟

+: نه دیگه نمیشد. میگم حمید... برم یه بوم و وسیله از مامانت بگیرم بیارم اینجا بشینم درست کنم؟

_: چه کار خوبی! برو بگیر.

+: ناراحت نمیشه وسیله هاشو بگیرم؟

_: برو بچه. تعارف بیجا موجب شره. زود بگیر بیا.