X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (13)

چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1394 ساعت 04:44 ب.ظ
سلاااااااااااام
یک پست بلند بالا بعد از چند وقت
ویرایش نشده. اشکالی داشت بگین اصلاح کنم


کتاب و دفترش را باز کرد و سعی کرد بخواند. مداد هم دستش بود تا هرچه یادش می آید یادداشت کند. اما حواسش نبود و نوشته ها را نمی دید. فقط بی هوا خط خطی می کرد. چشمهایش را مالید و سعی کرد به متن توجه کند. با صدای بلند از روی درس خواند. بازهم نمی فهمید.

حواسش پیش حمید بود. گاهی از خودش عصبانی میشد که اشتباهاً به جای پافشاری روی جواب منفی اش آن پیام را فرستاده بود و گاهی لبخندی رویایی روی لبش می نشست. احساس سرگیجه می کرد.

با صدای زنگ گوشی اش جا خورد. سر برداشت. گوشی را پیدا کرد و جواب داد: سلام حمید.

_: سلام خانم گل. در رو باز کن سفارشتو بذارم تو آسانسور.

+: وای حمید گفتم که...

_: منم گفتم ضعف کردی. باز کن بستنیها آب شد. خیلی گرمه.

از جا پرید. دکمه ی آیفون را زد و پرسید: نمیای بالا؟

_: که فرهادجان برسه و به هشت قطعه ی مساوی تقسیمم کنه؟ نه جونم. بشین درستو بخون. فردا می بینمت.

لبخندی زد و گفت: ممنون.

_: خواهش می کنم. فردا ساعت هفت. زود بخواب خواب نمونی.

+: هیچی نخوندم. یه نقاشی هم باید بکشم.

_: بهرحال خیلی بیدار نمون. شاگرد دهمم بشی هیچ فرقی نمی کنه.

در آسانسور هم باز شد. یک جعبه ی بزرگ شیرینی بود. آن را برداشت و گفت: وای حمید چقدر خریدی؟! مگه من چند نفرم؟

_: زیاد نیست. چند جوره. برو سر درست. خداحافظ.

ریحانه آهی کشید و غرق احساسات زمزمه کرد: خداحافظ.

جعبه را باز کرد. سه جور شیرینی تازه، سه جور دسر و چند توپ بستنی رنگی که همه کنار هم توی جعبه ی بزرگ شیرینی چیده شده بودند!

جعبه را به اتاقش برد. کمی از هرکدام خورد و خندان زمزمه کرد: دیوونه!

ولی انگار واقعاً ضعف کرده بود. چون حالش بهتر شد و با شوق مشغول درس خواندن و نقاشی کشیدن شد. تا آخر شب همه را کم کم خورد. قبل از این که خواب برود به حمید پیام داد: خوشمزه بودن. خیلی! همشونو خوردم. وای به حالت اگه چاق بشم.

حمید خندید. گوشی را بوسید و نوشت: نوش جان.

صبح روز بعد ریحانه کنار میز آشپزخانه ایستاده بود و با عجله مشغول لقمه گرفتن بود که صبحانه ی مختصری بخورد و برود. فرهاد بدون عجله وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست. ریحانه در حالی که نگاهش را از او می دزدید سلام کرد.

فرهاد به او چشم دوخت و آرام گفت: سلام.

مکثی کرد و بعد افزود: باید تبریک هم بگیم یا نه؟

لقمه از دست ریحانه افتاد. وحشتزده سر برداشت و به فرهاد نگاه کرد.

فرهاد گفت: نگران نباش. به کسی نمیگم. سر یه بحث دیشب اتفاقی فهمیدیم. بعدم بابای رامش کلی قسممون داد که به کسی نگیم که تو ناراحت نشی.

سر ریحانه آرام به زیر افتاد. به لقمه اش که روی میز افتاده بود چشم دوخت. دستش روی پشتی صندلی می لرزید.

فرهاد دست روی دستش گذاشت و با مهربانی گفت: حمید پسر خوبیه. خیلی هم دوستت داره.

ریحانه لبش را گاز گرفت. بغض کرده بود. صدای پیام گوشی اش هم خبر از رسیدن حمید داد. به زحمت عقب کشید و گفت: خداحافظ.

به در آشپزخانه که رسید شروع به دویدن کرد. وسایلش را جمع کرد و با عجله پایین رفت.

در عقب ماشین را باز کرد و وسایلش را روی صندلی عقب ریخت. بعد در جلو را باز کرد و نفس نفس زنان سلام کرد و سوار شد.

حمید با لبخند گفت: سلام. قیافشو! دنبالت کردن؟

ریحانه آفتابگیر را پایین زد. مقنعه اش کج بود و یک دسته مو توی صورتش ریخته بود. مشغول درست کردن آن شد.

_: دکمه هاتم بالا پایین بستی. یکی بدجوری حواستو پرت کرده. خدا بگم چکارش کنه.

و خندید.

+: فرهاد بود. میگه دیشب فهمیده. خیلی خجالت کشیدم.

_: فرهاد از همون شب خواستگاریش حواسش به من بود. قبل از این که خودم بفهمم فهمید.

دکمه هایش را با دست لرزان درست کرد.

_: صبحونه خوردی؟

+: نه بابا. می خواستم بخورم که فرهاد رسید. تبریک گفت و خلاصه همه چی یادم رفت.

_: حالا چرا اینقدر بهم ریختی؟ برادرته.

+: چه می دونم. یه جوری گفت که عذاب وجدان گرفتم.

_: چرا؟ چی گفت مگه؟

+: هیچی. پرسید تبریک بگم یا نه... بعدم... بعدش گفت حمید دوستت داره.

خجالت زده سر به زیر انداخت. از این سرختر نمی توانست بشود.

حمید خندید. انگشت اشاره اش را زیر چانه ی او برد و سرش را بالا آورد. گفت: این که من دوستت دارم که جزو اسرار نبود. همه می دونن. فرهادم که زودتر از همه فهمید. تو این وسط چه تقصیری داشتی که عذاب وجدان گرفتی؟

ریحانه سرش را عقب کشید. رو گرداند و در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می کرد، گفت: هیچی.

_: حالا صبحونه...

+: جون مادرت برو بذار به امتحان برسم. ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بکنم. بابات میذاشت اقلاً بعد از امتحانا...

_: من از طرف بابا معذرت می خوام. کی بیام دنبالت؟

+: نمی دونم. تو دانشگاه کار دارم.

_: کارت تموم شد زنگ بزن.

+: باشه. ممنون.

_: راستی دیشب حرف لباس شد. یعنی رامش داشت حرف عروسی مهسا رو میزد. گفتم که تو هم همه ی حواست به اینه که لباس نداری. مامان گفت برای هر دوتاتون میدوزه. هروقت خواستی بیا.

+: نه بابا. از مامانت خجالت می کشم. ولش کن. یه کاریش می کنم. امتحانام تموم بشه. حمید اگه این ترم بیفتم تقصیر تو و فرهاد و مهسایه! دو ترم عقب میمونم. چون ترم بعدی هم که مهر نیستم. مجبورم از بهمن برم. حمید...

_: خیلی خب حالا گریه نکن. پیاده شو.

+: ظهر میای دنبالم؟

_: میام. ساعت چند؟

+: نمی دونم. یازده؟ دوازده؟ زنگ می زنم بهت.

_: باشه.

 

 

امتحاناتش را بهر مکافاتی که بود داد. بعد از آخرین امتحان حمید به دنبالش آمد و گفت: تبریک! بالاخره تموم شد. می خوام امروز بیمارستانم بی خیال بشیم بریم جشن بگیریم.

+: وای نه خوراکی نه حمید! من دوباره چاق شدم. همش تقصیر تویه.

_: کی حرف از خوراکی زد؟ نظرت در مورد جشن لباس و نقاشی چیه؟

+: جشن لباس؟ نقاشی؟

_: دیشب انباری رو مرتب کردم. فکر کردم اگه دلت خواست می تونی نقاشیهای مامان رو ببینی و بقیه ی هنراشو.

+: بقیه ی هنراش؟ حمید من نمیذارم مامانت برام لباس بدوزه. از خجالت میمیرم.

_: یعنی چی؟ فرض کن رفتی پیش خیاط. خجالتش چیه؟

+: آخه پیش خیاط خجالت نداره. مامانت راضی میشه من بهش پول بدم برام لباس بدوزه؟! اگه راضی میشه بیا الان بریم پارچه بخرم می برم پیش مامانت.

چهره ی حمید سرد و سخت شد. می کوشید که عصبانی نشود. نفس عمیقی کشید و بعد گفت: می دونی این حرف یعنی چی؟

+: می دونم. ولی اینجوری خجالت می کشم. لباس شب دوختن که آسون نیست. من لباس مجلسی می خوام. زحمت داره.

_: مامان من اهل تعارف الکی نیست یک. وقتی گفته می دوزم یعنی واقعاً دلش می خواد بدوزه. تو هم غریبه نیستی دو. پول بدی؟! یعنی تو منو به اندازه ی نامزدم نه... هیچی حساب نکردی؟ تو خودتو از خونواده ی من نمی دونی؟

باورش نمیشد که حمید اینطوری عصبانی بشود. نه صدایش بالا رفته بود نه حرف بدی زده بود. اما.... تمام وجود ریحانه فرو ریخت. با ترس به او که مثل سنگ سخت و سرد شده بود نگاه کرد.

با ناراحتی دستهایش را بهم مالید و جویده جویده گفت: حمید من... اصلاً منظور من این نبود. من فقط گفتم... منظورم اینه که هنوز هیچی...

_: هیچی چی؟ گفتی حرفشو نزنیم، نزدیم. نگفتی که قبول نکردی.

ریحانه صورتش را با دستهایش پوشاند و نالید: من فقط نمی خواستم مزاحمشون بشم.

_: گفتم که مامان تعارف نداره. اگه زحمتی بود نمی گفت. اتفاقاً اون شب که حرفش شد خیلیم خوشحال شد. کلی یاد زمان دانشجوییش کرد که توی یه مزون عروس خیاطی می کرده. گفت سالهاست که خیاطی اون چنانی نکرده و خوشحال میشه دوباره چند دست لباس مجلسی بدوزه.

ریحانه با ناراحتی و عذاب وجدان به حمید چشم دوخت. حمید آه سردی کشید و به ثانیه های چراغ قرمز چشم دوخت. بهش برخورده بود. ریحانه طوری رفتار کرده بود که انگار فقط دوستش است و باید مخفی هم بماند. از رفتار ریحانه احساس ثبات و تعهد نمی کرد و دلش نمی خواست اینطور بماند.

دلش می خواست خوشحالش کند اما با برخورد ریحانه پشیمان شد. او را به خانه رساند و بدون این که نگاهش کند زمزمه کرد: خداحافظ.

اگر نگاهش می کرد دلش می لرزید. فعلاً عصبانی بود و نمی خواست کوتاه بیاید. باید کمی با خودش خلوت می کرد تا حالش بهتر بشود.

ریحانه ترسیده و ناراحت به او چشم دوخت. نمی خواست پیاده شود. امروز بالاخره امتحانهایش تمام شده بود. داشت از خستگی میمرد. قبل از سوار شدن می خواست به حمید بگوید که امروز به خانه می رود و تمام روز می خوابد. و حالا... مطمئن بود که نمی تواند بخوابد.

حمید همچنان قرص و محکم به روبرو چشم دوخته بود. بعد از چند لحظه زیر لب گفت: پیاده شو.

ریحانه بدون این که چشم از او بگیرد دست روی دستگیره ی در گذاشت، اما بازش نکرد. با نگاه و لحنی پر التماس گفت: حمید؟

حمید نفسی کشید. نمی خواست نرم بشود. به سردی گفت: پیاده شو. بعداً حرف می زنیم. الان نه.

+: من میمیرم تا وقتی که تو بخوای حرف بزنی.

_: نمیمیری. برو.

ریحانه رو گرداند که حمید اشکش را نبیند. دستش بی اراده و آرام بالا آمد و روی شانه ی حمید نشست. فقط چند لحظه. بعد زمزمه کرد: خداحافظ.

در را باز کرد و پیاده شد. حمید سرش را روی فرمان گذاشت. نمی خواست ناراحتش کند. نمی خواست اما... با خودش درگیر بود. به بیمارستان برگشت و دیوانه وار مشغول کار کردن شد.

ریحانه غمگین و دلشکسته وارد خانه شد. کسی خانه نبود. دوش گرفت و لباس مرتبی پوشید. به تاکسی تلفنی زنگ زد و از خانه بیرون آمد. چند نفس عمیق کشید. سوار شد و نشانی را داد.

وقتی رسید پول تاکسی را حساب کرد و پیاده شد. ساعت را نگاه کرد. نزدیک دوازده بود. سر ظهر بدون دعوت، موقع مناسبی برای ملاقات به نظر نمی رسید. اما به خاطر حمید باید این کار را می کرد. باید خانه و خانواده او را، خانه و خانواده ی خودش می دانست. چیزی که تا امروز اصلاً فرصت نکرده بود که به آن فکر کند.

زنگ در را فشرد و با پریشانی دستهایش را درهم پیچید. نمی دانست حمید خانه است یا بیمارستان. جرات هم نداشت تلفن کند و بپرسد.

هنوز قد حیاط را کامل طی نکرده بود که مادر حمید به استقبالش آمد و در آغوشش کشید. با خوشرویی گفت: به سلام دختر گلم. خوش اومدی. چقدر خوشحالم کردی. بیا تو.

وارد هال کوچک خانه شد. یک چرخ خیاطی و میز اتو کنار هال بود و اینجا و آنجا خرده پارچه های حریر و تور و ساتن و پولکی ریخته بود. ریحانه با شگفتی به آنها چشم دوخت.

مادر حمید دست روی شانه اش گذاشت و خندان گفت: ببخشید اینجا اینقدر شلوغه. این چند روز مشغول خیاطی بودم جمع نکردم. بیا اینجا رو ببین.

در اتاق خوابش را باز کرد. یک رگال لباس کنار اتاق بود. چندین دست لباس شب رنگارنگ کوتاه و بلند و پولکی و ساتن و تور و حریر کنار هم صف کشیده بودند.

ریحانه با شگفتی به آنها نگاه کرد و به پارچه هایشان دست کشید.

+: اینا رو... خودتون دوختین؟

مامان با خنده گفت: سالها بود که خیاطی نکرده بودم. داستان داره. تو نوجوانی دلم می خواست برم رشته ی گرافیک. ولی مامان اینا گفتن نقاشی به دردت نمی خوره. دلت خواست همینجور معمولی کلاسشو برو. ولی خیاطی رو تخصصی یاد بگیر و ازش استفاده کن. اجباری شد و من بدم امد. هم دبیرستان هم دانشگاه خیاطی خوندم. تهرون بودم. خونه خاله ام. تو یه مزون هم کار می کردم. مامانم خیلی خوشحال بود. از هر راه می رفت از این پارچه ها برام می خرید که وقتی برگشتم بدوزم. منم یک تکه شو ندوختم! برای نامزدی و عروسیمم از همون مزون که توش کار می کردم لباس خریدم و حاضر نشدم خودم بدوزم. دیگه این پارچه ها مونده بود تا حالا. اون روز که حمید و رامش حرف لباس شب زدن هوسم شد بدوزم. رفتم کم و کسریاشو خریدم و مشغول شدم. همینجوری سری دوزی حدود اندازه ی تو و رامش دوختم. هیچ کدومم پرو نشده.

ریحانه که از خوشحالی و هیجان بغض کرده بود با چشمهای تر گفت: خیلی خوشگلن. اصلاً نمی تونم انتخاب کنم.

مامان با خجالت خندید و گفت: امیدوارم خوشت بیاد. خیلی سعی کردم مدلاش جدید باشه. بعضیاشم کلاسیکن. وای! اینقدر حرف زدم که هیچی نیاوردم بخوری. برم یه چیزی برات بیارم.

و بدون این که منتظر جواب ریحانه بشود بیرون رفت. ریحانه لب تخت دو نفره نشست و به لباسها خیره شد. این خانواده به آنی صمیمی می شدند! چقدر کنارشان راحت بود. دست روی روتختی کشید. داشت از خواب میمرد.

مامان با دو لیوان شربت خنک برگشت. با لبخند پرسید: هیچ کدوم رو نپوشیدی؟

+: گیج گیجم. اینقدر این چند روز کم خوابیدم که اصلاً مغزم کار نمی کنه.

=: آخی... تا شربتتو بخوری نهار حاضره. هیشکی هم نیست. دوتایی می خوریم و بعدم برو تو اتاق رامش راحت بخواب.

بیرون رفت و چند دقیقه بعد از توی آشپزخانه صدایش زد: ریحانه جان... نهار حاضره.

دستپاچه برخاست. لیوان خالی را با خودش برد و کنار ظرفشویی شست. منتظر تعارفی بود که نشنید و خوشحالتر شد.

یک میز کوچک و یک نهار جمع و جور و زیبا. یک کاسه سوپ که با نان تست برشته و جعفری تزئین شده بود و یک بشقاب محتوی چند کتلت که با گوجه و سبزی رنگ و لعابی پیدا کرده بود. یک کاسه ی کوچک سالاد هم بود.

+: وای اسباب زحمت...

=: اسباب راحت. از صبح عزا گرفته بودم که نهار تنهایم. هرکدوم رفتن یه طرفی من موندم و یه خونه ی شلوغ. خیاطی ها صبحی تموم شد. باید خونه رو جمع می کردم که دیدم خیلی خسته ام. گفتم فردا کارگر بیاد.

+: خیلی کاری کردین با وجود این که دوست نداشتین این همه دوختین.

=: دوست نداشتنم لجبازی بود. نمی خواستم خیاطی شغلم باشه. چند روز پیش که شروع کردم دوختن یهو تمام خاطرات دانشگاه و مزون برام زنده شد. حس خوبی داشت.

چقدر خندیدن و حرف زدنش شبیه حمید بود. در واقع حمید شبیه مادرش بود. دلش برای حمید تنگ شد. اما هنوز هم جرات نداشت به او زنگ بزند. فقط به مادرش زنگ زد و خبر داد که نهار آنجا میماند.

کمی دیگر با مادر حمید حرف زدند. نهار خوردند و باهم میز را جمع کردند. بعد هم به اتاق رامش فرستاده شد تا بخوابد. اینقدر خسته بود که سرش به بالش نرسیده خواب رفت.

عصر که بیدار شد باهم چای و بیسکوییت و میوه خوردند و بعد به قول حمید "جشن لباس" شروع شد. رامش هم از راه رسید. دوتایی همه ی لباسها را امتحان کردند و برای هرکدام کلی ذوق کردند. بالاخره هم به طور مساوی تقسیمشان کردند و هر کدام صاحب چهار دست لباس مجلسی شدند. ریحانه نزدیک بود از ذوق غش کند!

رامش تولد دوستش دعوت بود. ساده ترین لباس نویش را از بین لباس شبها انتخاب کرد و پوشید و به مهمانی رفت.

بعد از جشن لباس نوبت به جشن نقاشی بود. نقاشیها و کلاژها را با لذت تماشا کرد. یک تابلوی کلاژ بزرگ برداشت و گفت: وای این چه خوشگله!

=: از صد سال پیش نصفه مونده. دیگه حوصلم نذاشت تمومش کنم.

+: بیاین الان تمومش کنیم. کلی خرده پارچه تو هاله!

=: نمی دونم اون پارچه ها بهش بخورن یا نه. ولی میشه امتحان کنیم.

تابلو را وسط هال روی زمین گذاشت. چسب و کاغذ و قیچی و رنگ و نخ... دو تایی مشغول شدند. اینقدر خوش گذشته بود که اصلاً نفهمید شب شده است.

حمید با سردرد شدیدی در خانه را باز کرد. خسته شده بود. از صبح بس که حرف زده بود و کار کرده بود دیگر نا نداشت. پاهایش هم درد می کرد.هزار بار پله ها را بالا و پایین رفته بود. ولی بد نبود. نتیجه ی قهرش پیشرفت قابل توجهی در کار بود! هرچند که دیگر طاقت قهر نداشت و همین امشب با ریحانه آشتی می کرد. شاید او هم حق داشت که نتواند به این عجله با خانواده ی همسرش خو بگیرد.

خواب آلود از حیاط گذشت. شام چایی مسکن دوش تختخواب و البته تلفن به ریحانه...

در راهرو را بی صدا پشت سرش بست. به کفشهای آشنای جفت شده دم در با تردید نگاه کرد.

توی قاب در باز هال ایستاد و ناباورانه به ریحانه و مادرش که روی تابلوی کلاژ خم شده بودند و دو نفری مشغول رنگ زدن بودند نگاه کرد. موهایش باز دورش ریخته بود. عاشق موهایش شد! لبخند کمرنگی بر لبش نشست.

ریحانه جیغ زد: خیلی خوب شد.

هم زمان سرش را محکم بلند کرد و موهایش را پشتش ریخت. و بعد حمید را دید. با دهان باز به او چشم دوخت.

مادرش هم سر برداشت. حمید با لبخند گفت: سلام.

=: سلام! کی امدی؟

فرو خورده خندید. سری تکان داد و گفت: الان رسیدم.

=: اصلاً صدای در رو نشنیدم.

حمید با دست به ریحانه اشاره کرد و گفت: سرتون گرم بود.

ریحانه داشت دستپاچه شالش را می پیچید. دستش رنگی بود و شالش را رنگی کرد. موهایش هم نافرمانی می کردند و هی بیرون می ریختند.

مامان به تلاش مذبوحانه ی او خندید و گفت: دیگه از حمید نمی خواد رو بگیری.

حمید با لحنی گرفته گفت: اگه منو نامزد حساب می کرد که وضعم به از این بود.

بعد هم رفت تا دستهایش را بشوید.

بالاخره شال مرتب شد. ریحانه با چشمهای گرد شده سر برداشت. از ظهر تا حالا اینجا بود که مثلاً خانواده ی حمید را از خود بداند و حالا!....

ناباورانه به مادرش نگاه کرد.

=: یه چی میگه. خسته یه. ولش کن. یه چایی بهش بدم حالش خوب میشه.

ریحانه با عجله برخاست و گفت: نه من می ریزم.

یک لیوان چای ریخت. اما صدای حمید را شنید که به مادرش می گفت: خیلی خسته ام. میرم یه دوش بگیرم.

=: ولی ریحانه رفته برات چایی بریزه!

_: سر تا پا گچی ام. چایی باشه بعد از حموم.

مادرش صدایش را پایینتر آورد. طوری که به گوش ریحانه نرسد، گفت: من نمی خوام دخالت کنم ولی حرفت خیلی زشت بود. مشکلی دارین دو نفری حلش کنین. به بقیه ربطی نداره.

حمید نفس عمیقی کشید و سر تکان داد.

=: قبل از حموم برو از دلش در بیار.

حمید با بی میلی به آشپزخانه رفت. ریحانه آرنجهایش را روی کابینت گذاشته بود و خم شده بود. لیوان چای جلویش بود و با بغض نگاهش می کرد.

حمید چند لحظه دم در ایستاد. نباید این موجود مهربان را می آزرد. اما...

ریحانه متوجه ی حضورش شد. اما سر بلند نکرد.

حمید قدمی پیش گذاشت. آرام گفت: معذرت می خوام. نباید...

ریحانه سر برداشت. بدون این که نگاهش کند از کنارش رد شد و در حالی که بیرون می رفت گفت: احتیاجی به عذرخواهی نیست.

بغض داشت ولی نمی خواست اینجا گریه کند. مانتویش را از روی مبل برداشت.

مادر حمید جلو آمد و با التماس گفت: برین آشتی کنین بعد هرجا دوست داشتی برو.

+: شما که نمی دونین چی شده...

=: نمی خوامم بدونم. به من ربطی نداره. ولی نذارین این کدورتا سنگین بشن. خواهش می کنم.

با از راه رسیدن آقای صلاحی و رامش که با پدرش به خانه برگشته بود، فضا عوض شد. همه مشغول گپ و گفت شدند. حمید هم بدون توضیح اضافه به حمام رفت و دوش کوتاهی گرفت. بعد از ده دقیقه دوباره در جمع خانواده بود.

شام که خوردند، مامان گفت: نمی خواد جمع کنین. برین با حمید تو اتاق. ما اصلاً نذاشتیم شما دو تا دو دقه باهم گپ بزنین.

بابا هم خندید و گفت: هی هی هی... چه همه مزاحم! برین برین راحت باشین.

همین که حمید در اتاقش را بست لبخند از لب ریحانه پر کشید. پشت به حمید ایستاد و مشغول بازی با تکه کاغذی روی میز تحریر شد.

_: ریحانه من...

+: هیچی نگو.

حمید آهی کشید و لبهایش را بهم فشرد. احساس خفگی می کرد. پیش رفت و پنجره را باز کرد.

ریحانه صندلی پشت میز را عقب کشید و نشست.

_: تو حق داری. هرچی بگی حق داری. عصبانی بودم حرف بیخود زدم.

+: از مامانت خجالت کشیدم. خیلی. چقدر ممنونش شدم که هیچی نگفت.

حمید کلافه مشغول قدم زدن شد. دستهایش را درهم پیچید و گفت: توقع داری چی فکر کنم؟ حرفشو نزنین... نه بیاییم نه بریم... حتی مطمئن نیستم که درست بهم جواب داده باشی. گفتی بعد از سفر بیاین خواستگاری. یعنی الان هیچی به هیچی؟ من به چی دل خوش کنم؟

+: رفت و آمد؟! من و تو هرروز باهم نیستیم؟

_: قبلشم بودیم. چیزی عوض نشده.

+: حمید تو که شرایط منو می دونی.

_: می دونم. فقط یه بله یا نه می خوام. توقع زیادیه؟ چند ماه تا بعد از سفرمون مونده.

+: اگه نمی خواستم الان اینجا بودم؟

حمید آهی کشید و به موهایش چنگ زد. سری تکان داد و گفت: چی بگم؟ به خاطر نامزدی رامش باهم فامیل شدیم. می تونستی فقط امده باشی پیش مامان.

ریحانه روی صندلی گردان چرخید. ناباورانه نگاهش کرد و با چشمهای گرد شده گفت: حمید؟!

چیزی مثل برق از ذهنش گذشت. آرام آرام نگاهش به زیر افتاد. زمزمه کرد: اگه پشیمون شدی کافیه بگی. این همه بهانه جویی نمی خواد. دعوا نداریم. زور که نیست. من می فهمم. چند روز باهم بودیم هی همه گفتن بهم میاین باورمون شد. حالا فهمیدی نمی خوای. اشکالی نداره.

حمید سرش را محکم تکان داد و گفت: نه اینطوری نیست. من فقط می خوام...

ریحانه از جا برخاست و با صدای گرفته ای گفت: فقط نمی خوای... چرا هی توپو میندازی تو زمین من؟ جرات داشته باش و حرفتو بزن.

حمید از ترس این که ریحانه بیرون برود جلوی در ایستاد و ملتمسانه گفت: اینطوری نیست.

ریحانه که بالاخره آرام گرفته بود گفت: هست. به جات تصمیم گرفتن، بدون اجازت خواستگاری کردن، حق داری ناراحت باشی.

_: ولی من دوستت دارم.

+: من نمیگم دوستم نداری. ولی نه اون قدر که دلت بخواد همیشه کنارت باشم.

_: ریحانه اینطوری نیست. باور کن که اینطوری نیست. من فقط دلم می خواد....

ریحانه حرفش را قطع کرد و گفت: ببین بشین فکراتو بکن ببین واقعاً چی دلت می خواد. از جلوی درم برو کنار بذار برم. میرم خونمون. از شهر فرار نمی کنم. هستم همینجا. نتیجه رو بعداً اطلاع بده.

حمید با حرص نفسش را پف کرد. صد بار در دل به خودش لعنت فرستاد. نفس عمیقی کشید و کلافه به ریحانه چشم دوخت. سعی کرد آرام بگیرد. به در تکیه داد. دستهایش روی سینه گره زد و گفت: تا حرفامونو نزدیم هیچ جا نمیری.

+: من دیگه حرفی ندارم.

_: ولی من دارم.

ریحانه دوباره روی صندلی گردان نشست. کمی چرخید تا رو به حمید قرار گرفت. گفت: بگو. می شنوم.

حمید تنه اش را از در جدا کرد. سرش را بین دستهایش گرفت و به طرف تختش رفت. لب تخت نشست و گفت: از همون شب خواستگاری ازت خوشم امد.

ریحانه چرخید و به پنجره خیره شد. آهی کشید و آرام گفت: یه حرف تازه بزن.

_: چی بگم؟ بگم که واقعاً دلم می خواد که با من ازدواج کنی؟

+: اگه حرفی نداری من برم. از ظهر اینجام. خسته ام.

_: چی شد که اینطوری شد ریحانه؟

+: گیر دادی که من با خونوادت صمیمی نیستم. امدم صمیمی بشم میگه تو منو نامزد خودت نمی دونی. خب من اگه تو رو نامزد خودم نمی دونستم نمی امدم از ظهر تا شب اینجا عین خونه بابام ولو بشم، هشت تا لباس پرو کنم، کلی نقاشی بکشم، بگم بخندم راحت باشم، برای این که خیال تو راحت بشه. برای این که نگی با خونوادم صمیمی نیستی. اون وقت از راه برسی به شالم گیر بدی و دوباره هرچی دلت می خواد بارم کنی.

_: اگه یه جواب قطعی داشتم اینا رو نمی گفتم. یا اقلاً می رفتیم یه عقد محضری می کردیم. برای مکه هم راحتتر بودیم.

ریحانه با تمسخر گفت: اقلاً!

_: بد میگم؟

+: مزخرف میگی.

_: ریحانه...

+: من می خوام برم خونه. باور کن خسته ام. تو هم خسته ای. بذار برای بعد.

حمید آهی کشید و آرام گفت: باشه. می رسونمت.

خداحافظی سریعی با اهل خانه کردند و بیرون رفتند.