X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (11)

چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1394 ساعت 02:31 ب.ظ
سلاااام
جوگیر شدم خیلی سریع یه پست کوچولوی دیگه نوشتم
یک کوووووه لباس اتویی منتظرمه و یک کمر نیمه همراه! برام دعا کنین سبک و خوب تمومشون کنم

دو سه ساعت بعد وقتی گیج و حیران وسط ورودی بیمارستان ایستاده بود، با ترکیدن یک کیسه فریزر جلوی صورتش از جا پرید.

دو قدم عقب رفت و با گیجی از ریحانه پرسید: تویی؟

+: علیک سلام. کجایی؟! معلوم هست؟

زیر لب جواب سلامش را داد و باز به فکر فرو رفت. چی میشد الان ریحانه می دانست چه اتفاقی افتاده و بازهم همین قدر شاد بود؟

سر برداشت و رو به سقف در دل نالید: نه خدایا واقعاً چی میشد؟

ریحانه دو قدم پیش آمد. روبرویش ایستاد و با تردید پرسید: حمید... اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی گفته؟

نگاهش کرد و سری به نفی تکان داد.

+: خب یه چیزیت هست. گیج می زنی. چی شده؟

رو گرداند و در حالی که به طرف راه پله می رفت گفت: یه مشکل شخصیه. ربطی به بیمارستان نداره.

ریحانه با ناراحتی سر جایش ماند و به پشت سر او چشم دوخت. حمید که از پاگرد پله پیچید، ریحانه هم روی پاشنه اش چرخید و به طرف دیواری که داشت نقاشی می کرد رفت.

سر ظهر ریحانه از بالای چهارپایه به حمید که به دقت داشت کارش را بررسی می کرد گفت: می دونی هوس چی کردم؟ دلم بلال می خواد. به نظرت نزدیک ترین بلال فروشی که من بتونم چند دقیقه جیم بزنم و برم نهار بخورم کجایه؟

_: نمی دونم. ولی میوه فروشی سرخیابون دیدم بلال داشت. تو صندوق ماشینم منقل و ذغال دارم. برات درست می کنم.

ریحانه با چشمهای گرد شده پرسید: واقعاً درست می کنی؟!!!

_: موشک هوا نمی کنم. بلال کباب می کنم.

+: کاش یه چیز بهتر از خدا خواسته بودم. داری میری بلال بخری نمکم بخر.

_: چشم.

توی حیاط بیمارستان بلال کباب کردند و نیم ساعتی حسابی خوش گذراندند. حمید تمام تلاشش را می کرد که از لحظاتش استفاده کند. لحظات قبل از این که ریحانه بفهمد!

 

عصر که جلوی خانه رسیدند، حمید گفت: به حاج خانم بگو فردا عصر کلاس داریم.

+: چه آدمای باکلاسی هستیم ما! باشه. بهشون میگم. ممنون. امروز خیلی خوش گذشت.

حمید لبش را گاز گرفت و زمزمه کرد: خواهش می کنم.

 

ریحانه وارد آسانسور شد و به دیوار تکیه داد. توی آینه به خودش نگاه کرد و لبخند زد. امروز واقعاً خوش گذشته بود. حسابی هم بوی دود گرفته بود.

طبقه ی ششم از آسانسور بیرون آمد. می خواست قبل از این که فراموش کند، به مادربزرگ درباره ی کلاس بگوید. بعد هم به خانه برود و یک دوش مفصل بگیرد.

لای در خانه ی مادربزرگ باز بود. حتماً مامان اینجا بود. معمولاً وقتی عجله داشت، لای در را باز می گذاشت. حرفش را میزد و به خانه برمی گشت.

ریحانه با احتیاط در را کمی بیشتر باز کرد. قصد نداشت بدون سر و صدا وارد شود ولی با شنیدن اسم خودش گوشهایش تیز شد و ساکت ماند.

مامان داشت به مادربزرگ می گفت: دارم از نگرانی میمیرم. ریحانه هم امتحان داره هم کار داره، هم مسافره. من چه جوری بهش بگم خواستگار داره؟ به رضا میگم خب بهشون بگو نه... میگه نمیشه. حالا یه کمی درباره اش فکر کنین اگه واقعاً نخواستین بگین نه. میگه حمید پسر خوبیه.

مادربزرگ گفت: حمید واقعاً پسر خوبیه. حواسش به همه چی هست. خیلی با مسئولیت و دقیق و مهربونه.

ریحانه احساس می کرد نفس کشیدن هم یادش رفته است. در را رها کرد و در دوباره بی صدا به مانعی که مامان جلویش گذاشته بود برخورد کرد. خودش هم به طرف آسانسور رفت و دکمه ی همکف را زد. همین که پیاده شد، شماره ی حمید را گرفت. بدون سلام و علیک گفت: حمید کجایی؟

_: نزدیک خونمون. چرا؟

+: برگرد خونه ما. کارت دارم.

و قطع کرد. صدایش به زحمت بالا می آمد اما لحنش اینقدر تهدید کننده بود که حمید حساب کار خودش را کرد. دور زد و به سرعت برگشت. همین که پا روی ترمز گذاشت، ریحانه در را باز کرد و سوار شد. به تندی گفت: راه بیفت.

حمید بدون این که نگاهش کند راه افتاد و با احتیاط پرسید: کجا برم؟

+: جهنم! حمید این چه غلطی بود تو کردی؟ تو نمی فهمی من تو چه موقعیتی هستم؟ نمی بینی چقدر گرفتارم؟ نمی دونی چقدر کار دارم؟ حمید من هنوز امتحان دارم، کار دارم، مهمترین سفر زندگیم رو در پیش دارم! چه وقتش بود آخه؟! نمی فهمی؟ دیروز به نیلا میگم من توقع زیادی از دوستام ندارم که بعداً ازشون ضربه بخورم. ولی الان فکر می کنم روی تو زیادی حساب باز کرده بودم. فکر می کردم منو می فهمی. فکر می کردم.... وای حمید.... وقتی فکر می کنم تمام لطفهایی که در حقم کردی با منظور بوده احساس حماقت می کنم. احساس جنون می کنم. چرا فکر می کردم تو با بقیه فرق می کنی؟ چرا اینقدر بهت نزدیک بودم؟ چرا؟

حمید نیمی از حرفهایش را با آرامش و تسلیم گوش داد ولی نیمه ی دوم حرفهایش عصبانیش کرد. با صدایی که می کوشید بالا نرود گفت: عصبانی هستی قبول. ولی تند نرو. همه چی رو هم با همه چی قاطی نکن. من هیچ منظور بدی پشت کارام نبود. هیچ وقت به چشم بدی نگاهت نکردم.

کمی آرام شد. با صدایی که رفته رفته رو به خاموشی می رفت، ادامه داد: الانم می دونستم تو موقعیتی نیستی که بتونی به ازدواج فکر کنی. بابااینا سورپریزم کردن. فکر می کردن چون دوستت دارم خوشحال میشم. ولی از صبح تا حالا دارم دق می کنم. تو ذهنم هزار بار این سناریوی عصبانی شدنتو ری پلی کردم.

ریحانه کلافه نگاهش کرد و گفت: حتی خوابشم نمی دیدم که برای این تو فکر باشی. من فکر می کردم...

عصبانی سرش را تکان داد و پف کرد.

_: چی فکر می کردی؟

+: هیچی. هرچی غیر از این. من همیشه اینو از ذهنم پس می زدم. هرکی منو به تو می چسبوند ردش می کردم. می گفتم حمید اینجوری نیست. منو مثل خواهرش می بینه. یه جورایی... یه جورایی می خواستم کار فرهاد رو جبران کنم و اگه رامش دیگه خیلی باهات نیست، من خواهرت باشم.

حمید از تعبیر او خنده اش گرفت. دست توی موهای تازه کوتاه شده اش فرو برد و خندید.

ریحانه عصبانی پرسید: خنده داره؟

حمید خنده اش را فرو خورد و متبسم گفت: نه خنده نداره. برای بار هزارم به دل پاک و مهربونی بی اندازت غبطه می خورم.

+: ولی دیگه از این خبرا نیست آقای صلاحی. ما رو به خیر و شما رو به سلامت.

_: ببین ریحانه...

+: خانم بهاری! یادت بمونه. من دوباره خر نمیشم.

حمید چشمهایش را بست و آه کوتاهی کشید. از دستش داده بود؟ به همین راحتی؟ ظهر حق داشت که برای یک بلال ناقابل این همه زحمت بکشد که از آخرین لحظاتش استفاده کند.

ریحانه بعد از مکث کوتاهی آرام گفت: لطفاً منو برسونین خونه.

حمید چشمهایش را باز کرد. پشت چراغ قرمز بودند. همان موقع سبز شد. دنده را عوض کرد و آرام گفت: قرار بود بهت نگن... تا بعد از امتحانات.

ریحانه دوباره کفری شد: الانم نمی خواستن بگن. مامان داشت به مامان جون می گفت. سر قسمت رسیدم شنیدم. دو دقیقه این طرف و اون طرف رسیده بودم هنوز نمی دونستم چه بلایی سرم امده و بیخودی این مسئله کش می امد. چون بابا عاشق قد و بالای جنابعالیه و دلش نمی خواست بگه نه. ریحانه که مهم نیست. حمید رو از دست ندیم.

_: یواش ریحانه. تر و خشک و سوختنی و نسوختنی رو باهم نسوزون. مگه میشه بابات دوستت نداشته باشه و بخواد به زور شوهرت بده؟ این چه حرفیه که می زنی؟

ریحانه لب برچید و غم گرفته گفت: ولی نگفت نه، با وجود این که شرایط منو می دونست. تو هم دیگه به من نگو ریحانه.

حمید با غیظ گفت: چشم خانم بهاری.

و نفسش را با حرص پف کرد. توی کوچه پیچید و جلوی خانه شان توقف کرد.

ریحانه بدون خداحافظی پیاده شد و با شانه های فرو افتاده به طرف خانه رفت. حمید سعی کرد بغضی را که راه نفسش را تنگ کرده بود فرو بدهد اما نتوانست.