X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (10)

سه‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1394 ساعت 09:44 ب.ظ
سلام سلام به روی ماه دوستام
خوب هستین انشاءالله؟
منم بهترم شکر خدا. ممنون از احوالپرسیاتون. ورزش می کنم و کمی استراحت و تقریباً به زندگی روزمره برگشتم به لطف خدا. هرچند هنوز باید خیلی مراقبش باشم که دوباره عود نکنه.
اینم یه پست کوچولو که تو چند روز گذشته ذره ذره نوشتم. امیدوارم لذت ببرین. سعی می کنم زود بیام.

حمید طبقه ی دوم بیمارستان کنار نصّاب کاشی ایستاده بود و به دقت کارش را تماشا می کرد. هنوز از صدای جیغ ریحانه ضربانش بالا بود. چند دقیقه قبل که صدای جیغش را شنیده بود اصلاً نفهمید که پله ها را چطور پایین رفت و چطور طول راهرو را دوید. حتی بعد از دیدن دخترک روی چهارپایه بازهم به چشمهایش اعتماد نداشت و فکر می کرد که افتاده است.

نقطه هایی که با ماژیک روی دیوار مشخص شده بود را نشان نصّاب داد و گفت: اینایی که عکس گل داره اینجا می چسبونی. شش تا هستن. یه شاخه ی بلند. دقت کن. همینجا.

نصّاب با بی حوصلگی غرید: چشم آقای مهندس.

دفعه ی چهارم بود که یادآوری می کرد. نمی خواست مثل سرویس بهداشتی قبلی طراحی ریحانه نقض شود. با یادآوری چشمهای پراشک ریحانه وقتی که اشتباه نصّاب را دید، آهی کشید. لبهایش را بهم فشرد. قرار نداشت. دوباره به طبقه ی پایین برگشت.

قبل از این که توی راهروی آخر بپیچد صدای ریحانه را شنید که به دوستش می گفت: اون منظوری که تو دنبالشی من اگه بخوام بهش فکر کنم دیگه نمی تونم کار کنم. من و حمید قراره چند ماه باهم همکار باشیم. بخوام اونطوری که تو میگی فکر کنم، به مخ می خورم زمین.

=: چرا بخوری زمین؟ امتحانش کن اگه پسر خوبی بود بهش نزدیک بشو. به نظرم پتانسیل یه شوهر خوب شدن رو داره!

حمید از شنیدن قضاوت نیلا خنده اش گرفت. ترجیح داد وارد بحثشان نشود. در حالی که با خود "پتانسیل یه شوهر خوب شدن" را تکرار می کرد، دوباره از پله ها بالا رفت.

با خودش فکر کرد تا بعد از سفر اصلاً نمی تواند به ازدواج فکر کند. ریحانه قبول نمی کرد. مطمئن بود که قبول نمی کند. ولی فکر کردن بهش لذت بخش بود. خودش هم نفهمید از کی به ازدواج فکر می کند. ریحانه به نرمی آن همه مقاومتش را در برابر ازدواج درهم شکسته بود.

 

شب سر شام بودند که گوشیش زنگ خورد. هیچکس توجهی نکرد. نه مامان بابا و نه پدربزرگ و مادربزرگش که مهمانشان بودند. رامش هم خانه نبود.

خواست از سر میز بلند شود اما احساس کرد مؤدبانه نیست. پس گوشی را برداشت. جانمش را خورد و گفت: سلام ریحانه.

صدای جیغ تیز ریحانه گوشش را اذیت کرد.

+: سلام حمید خوبی؟

کمی گوشی را از گوشش فاصله داد. یک تکه کاهو سر چنگال زد و گفت: خوبم ممنون. چه خبر؟ تو خوبی؟

کاهو را تا حد امکان بی صدا جوید و فرو داد. البته ریحانه اصلاً توجهی به غذاخوردن او نداشت. با هیجان گفت: ببین حمید من الان با مامان بابا تو خیابونیم... یه گل فروشی اینجا هست، یه گلدونای کوچولوی گل مصنوعی و برگ سبز مصنوعی داره، وای نمی دونی چقدر خوشگلن! عاشقشونم! چند تا بخرم برای بیمارستان؟ بذاریم پشت پنجره ها خوشگل میشه.

حمید یک دانه آلبالو از ظرف ترشی برداشت و مزه مزه کرد. گفت: نه. گلدون کوچیک به درد جای عمومی نمی خوره.

+: من هرچی میگم تو میگی نه! اینا خیلی خوشگل و کوچولوین.

_: فرمایش شما متین. کوچولو، قابل حمل و قابل دزدیده شدن. فایده نداره.

+: حمید!

_: نمیشه.

ریحانه آه بلندی کشید و نالید: پس من چکار کنم؟

_: چند تا بگیر بذار پشت پنجره ی اتاقت و از زیباییشون لذت ببر.

+: برو خودتو مسخره کن.

_: جدی گفتم.

+: باشه. فعلاً.

_: خدافظ.

قطع کرد و آرام گوشی را کنار گذاشت. از این که ناراحتش کرده بود دلش گرفت.

بابابزرگ با موشکافی نگاهش می کرد. حمید سر برداشت و سؤالی به او چشم دوخت. بعد از چند لحظه پرسید: بله؟

بابابزرگ لبخندی زد و پرسید: چرا نمیری خواستگاریش؟

_: خواستگاری کی؟

=: خواستگاری من! حواست کجایه بچه؟

به پشتی صندلی تکیه داد و لبش را آرام گاز گرفت. با خودش فکر کرد: رسوای عالم شدم!

بعد از کمی مکث آرام گفت: ریحانه امتحان داره. کار داریم. مسافرم هستیم. فعلاً هیچکدوم وقتشو نداریم.

مامان بزرگ گفت: این حرفا بهانه یه. راستشو بگو دلت پیشش هست یا نه؟

بابابزرگ گفت: به! هلاکشه خانم. مشخص نیست؟

بابا مامان به لحن بابابزرگ و قیافه ی بیچاره ی حمید غش غش خندیدند. حمید دستی به سرش کشید. آرام برخاست و گفت: میرم چایی بیارم.

بابابزرگ گفت: برو عروس خانم. برو چایی بیار برای آیندت خوبه!

استکانها را غرق فکر کنار کتری گذاشت. نه... راه نداشت. اصلاً امکان نداشت که الان خواستگاری کند و جوابی که می خواهد بگیرد. چاره ای جز صبر و سکوت نمی ماند.

چای را دور گرداند. میز شام را بی سروصدا جمع کرد. فقط برای این که کمتر فکر کند.

شب وقتی می خواست بخوابد شماطه ی گوشی اش را چک کرد و لبخند زد. فردا او را میدید. به پشت خوابید و چشمهایش را بست.

صبح روز بعد با اولین زنگ گوشی از جا پرید. این روزها خیلی سرحال بود. اصلاح و مسواک کرد و کمی عطر زد.

بابا هم آماده شد. با دیدن او لبخندی زد و گفت: کیف می کنم اینقدر با انگیزه میری سر کار!

طعنه میزد. ولی پدر بود و لحنش گزندگی نداشت. خندید و با خجالت رو گرداند.

بابا را سر کارش رساند و دنبال ریحانه رفت. بابا به خاطر مشکل چشمش خیلی کم رانندگی می کرد و ماشینش را در اختیار حمید گذاشته بود.

جلوی در خانه شان گوشی اش را در آورد و نوشت: رسیدم.

بلافاصله جواب آمد: وای خواب موندم!

فروخورده خندید و نوشت: باشه. حاضر شو بیا.

یک بازی باز کرد و تا رسیدن ریحانه مشغول شد. ریحانه در را باز کرد و در حال سوار شدن نفس نفس زنان گفت: سلام. صبح بخیر. ببخشید خیلی معطل شدی. دیشب مهمون داشتیم. درس خوندن رو خیلی دیر شروع کردم. تا دو داشتم می خوندم. صبح هرکار می کردم نمی تونستم بیدار شم.

_: علیک سلام. یه نفس بگیر بعد حرف بزن. اینجوری ادامه بدی کبود میشی.

ریحانه خندید و نفس عمیقی کشید.

حمید نیم نگاهی به او انداخت و گفت: مقنعه تم خیس کردی.

+: بس که دویدم! خواب خواب بودم. لباس کامل پوشیدم بعد رفتم صورتمو شستم. همش خیس شد.

_: صبحانه هم نخوردی.

+: نه بابا من با پیام تو تازه بیدار شدم! همینقدرم که خودمو رسوندم پایین شاهکار کردم.

_: چی میخوری؟

+: هیچی بابا دیر شد. بریم به امتحان برسم.

_: عمراً بذارم اینجوری بری.

کنار خیابان ایستاد. پیاده شد. دوان دوان عرض خیابان را رد شد.

ریحانه رفتنش را تماشا کرد و نالید: بابا ولم کن. بیا به امتحان نمی رسم.

دو دقیقه بعد حمید با یک کاسه عدسی داغ برگشت و پرسید: عدسی دوست داری؟

بدون این که منتظر جواب بشود کاسه را به او داد و راه افتاد.

ریحانه با پریشانی نگاهش کرد.

حمید لبخندی زد و گفت: حتی اگه دوست نداری هم مجبوری بخوری. وسط امتحان قندت بیفته غش کنی، کی جوابگوئه؟

+: خدا رو شکر که دوست دارم. چشم می خورم. ولی آقای دیکتاتور اولاً که من از اون نازنازیاش نیستم که با یه صبحونه نخوردن غش کنم. اگر هم غش کنم مطمئن باش کسی نمیاد یقه ی تو رو بگیره.

حمید خندید و گفت: باشه. حالا بخور.

+: ممنون.

_: خواهش می کنم.

جلوی در دانشگاه او را پیاده کرد و آنقدر منتظر ماند تا دخترک که داشت به طرف سالن امتحان می دوید کاملاً از دیدرسش دور شد.

بعد نفس عمیقی کشید. دنده را عوض کرد و دور زد. همین که توی لاین خودش جا گرفت گوشی اش شروع به زنگ زدن کرد. آهی کشید و ماشین را کنار زد. گوشی را در آورد و بعد از نگاهی کوتاه تماس را برقرار کرد:

_: سلام بابا.

=: سلام باباجون. خوبی؟

با تردید گفت: خوبم. الهی شکر. حال شما خوبه؟

=: خدا رو شکر. ببین من به پیشنهاد آقاجون با آقای بهاری صحبت کردم.

_: درباره ی؟!

=: تو چقدر گیجی بابا! خواستگاری کردم.

نفس عمیقی کشید و تمام شور و شوق صبحش فرو ریخت. ریحانه حتماً او را جابجا می کشت! شک نداشت.

با صدایی که به سختی بالا می آمد گفت: من که گفتم... باشه بعد از سفر.

_: کار خیره... به تاخیر نیفته بهتره. گفتم مهریه هم اندازه ی رامش که مشکلی پیش نیاد. آقای بهاری هم موافق بود.

احساس می کرد راه گلویش بسته می شود. به زحمت پرسید: با کلّ ماجرا یا فقط مهریه؟

=: با مهریه موافق بود. با بقیه شم مشکلی نداشت. ولی گفت ریحانه تا ده روز دیگه امتحان داره. تو این مدت نمی خواد چیزی بهش بگه که با خیال راحت امتحاناشو بده. حواسش پرت نشه. تو هم حرفی بهش نزن.

لب گزید و زمزمه کرد: چشم.

دستی به صورتش کشید.

بابا با تردید پرسید: خوشحال نشدی؟

با عجله گفت: چرا چرا. خیلی هم ممنون. ببخشید من تو جاده ام. مجبورم قطع کنم.

=: برو باباجون. به سلامت. خداحافظ.

_: خداحافظ.

قطع کرد و گوشی را روی صندلی کناری انداخت. نفسش را به سختی رها کرد و گفت: بدبخت شدم...