نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (9) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (9)

جمعه 18 دی‌ماه سال 1394 ساعت 02:30 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستان جان
ببخشید که نیستم و نمی نویسم. از هفته ی پیش کمرم گرفته و بیشتر از چند دقیقه نمی تونم بشینم. چند بارم کامپیوتر رو روشن کردم و سعی کردم بنویسم اما نتونستم.دو سه صفحه قبلاً نوشته بودم که الان همون رو می فرستم تا انشاءالله یه کمی بهتر بشم.
خیلی خیلی از لطفها و احوالپرسیاتون ممنونم عزیزانم

چند روز بعد با نیلا به بیمارستان رفت. کار نقاشی را تازه شروع کرده بود و می خواست به نیلا نشان بدهد. هنوز مطمئن نبود که از او کمک بخواهد. با دیدن حمید دستی تکان داد و بلند سلام کرد.

حمید جلو آمد. بعد از این که با هر دوشان سلام و علیک کرد، گفت: دیوار ورودی اصلی آبی شده. می تونی بری روش ابر بکشی. پایینشو گفتم اصلاً رنگ نزنه که راحت چمن بکشی. بتونه شده و آماده یه. چهارپایه بلندم جلوشه. اگه سختته بگو چه جوریه من بکشم.

+: نه خودم می کشم. ممنون. فعلاً.

نیلا چهارپایه را نگه داشت تا ریحانه بالا برود. اینقدر با نگاه حمید را بدرقه کرد تا از دیدرسشان خارج شد. بعد رو به ریحانه کرد و گفت: خره دوستت داره!

ریحانه در حالی که رنگش را بهم میزد پرسید: کی خره؟

=: با تو ام!

+: چرا اون وقت؟

=: می دونی دوستت داره؟

+: کی؟ حمید؟ خب معلومه که دوستم داره.

=: خودش بهت گفته؟

+: نه پس عمه اش گفته!

نیلا عصبانی چهارپایه را تکان داد و گفت: اون وقت تا حالا به من نگفتی؟ من خر رو بگو که همه ی رازام رو صاف میارم میذارم کف دست تو!

+: آیییییییییی!

صدای جیغ ریحانه توی راهروی خالی پیچید و حمید شتابان خودش را رساند. با نگرانی پرسید: خوبی ریحانه؟

ریحانه نفس عمیقی کشید و گفت: خوبم ممنون. ببخشید که نگرانت کردم. چهارپایه تکون خورد، فکر کردم دارم میفتم.

_: بگو چه جوریه خودم نقاشی می کنم. اون بالا سرت یه وقتی گیج بره...

+: نه بابا خوبم. نشستم که. می کشم. ممنون.

_: هرجور میلته. من میرم بالا. کاری داشتی یه تک زنگ بزن میام.

+: باشه. مرسی.

با دور شدن حمید نیلا غش غش خندید و گفت: پسره پاک عاشقه!

+: خب معلومه! خیلیا عاشق منن!

=: اوه اوه! چه بی جنبه! یکی بیاد اینو جمعش کنه.

ریحانه شانه ای بالا انداخت. در حالی که به دقت سایه روشن یک ابر بهاری را روی دیوار می کشید گفت: نیلا دوست داشتن همیشه به اون معنی ای که تو میگی نیست. حمید منو دوست داره. هزار بارم گفته ولی با همین الفاظی که دیدی و شنیدی. آقاداوود نگهبان اینجا منو خیلی دوست داره. اگه یه وقت حمید بره، آقاداوود حسابی مراقبمه که تنها نباشم و خطری پیش نیاد. خانمه فروشنده ی بقالی سر خیابون منو دوست داره، نه فقط بر اساس مشتری مداری... نه یه جوری لطف می کنه که معلومه واقعاً خودمو دوست داره. خانم اعظمی منشی دکتر طاهری... اونم دوستم داری. تو دوستم داری. خیلیای دیگه هم دوستم دارن. دنیا با این دوستیهای پاک جای قشنگتری میشه.

نیلا لب برچید و گفت: ولی منظور من این نبود. خودتم اینو می دونی. ضمناً خیلی ساده ای که هر لبخندی رو دوستی تعبیر می کنی.

+: من هر لطفی رو دوستی تعبیر می کنم تا وقتی که خلافش ثابت بشه. لزومی نداره که به خاطر این دوستی یه اعتماد بیجا به طرف بکنم و بعدش ازش ضربه بخورم و به زمین و زمان فحش بدم و افسردگی بگیرم! نه... من فقط با همین محبتهای ریز که اصلاً هم کوچیک نیستن و برام دنیایی ارزش دارن زندگی می کنم و شادم.

=: من نمی تونم اینقدر ساده و راحت به دنیا نگاه کنم. دوستام باید از صد تا فیلتر رد بشن.

+:دوست صمیمی حسابش جدایه. ولی با عشق ورزیدن به مردم و عشق گرفتن ازشون میشه خیلی شاد بود. قبول نداری؟

=: چرا قبول دارم ولی نمی تونم مثل تو باشم. ولی اینا جواب من نشد. واقعاً حمید بهت گفته دوستت داره؟

+: اگه منظورت جمله ی دوستت دارم به طور خاصه نه تا حالا نگفته. دلیلی هم نداره که بگه. ما باهم همکاریم و بالاخره بینمون یه حریمی هست که نمیشه مثل خواهر برادر باشیم.

=: تو خری یا خودتو می زنی به خریت؟ خواهر برادر چیه؟

ریحانه با بی حوصلگی نگاهش کرد و گفت: اون منظوری که تو دنبالشی من اگه بخوام بهش فکر کنم دیگه نمی تونم کار کنم. من و حمید قراره چند ماه باهم همکار باشیم. بخوام اونطوری که تو میگی فکر کنم به مخ می خورم زمین.

=: چرا بخوری زمین؟ امتحانش کن اگه پسر خوبی بود بهش نزدیک بشو. به نظرم پتانسیل یه شوهر خوب شدن رو داره!

ریحانه از چهارپایه پایین آمد. آن را کمی کشید. آهن روی موزاییک صدای بدی داد. چهره درهم کشید و جای چهارپایه را تنظیم کرد. دوباره بالا رفت و مشغول شد. در حالی که به دقت برس می کشید گفت: نیلا من خیلی کار دارم. اگه می خوای درباره ی این موضوع حرف بزنی بهتره بذاریش برای یه وقت دیگه. الان اصلاً گنجایش فکر کردن به این حرفا رو ندارم.

=: به نظر من تو دلت لغزیده. می ترسی که...

+: نیلا! خواهش می کنم...

=: من نمی فهمم بالاخره کی وقتش می رسه.

+: تمومش کن. حمید همکارمه. همین. دیگه هم حرفشو نزن.

=: من... من قصد بدی نداشتم.

+: می دونم. دیگه بسه.

=: باشه.