نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (8)

سه‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1394 ساعت 11:34 ب.ظ
سلام سلامممممم
عیدتون با کمی تاخیر مبارککککک
از صبح هی می خوام پست عیدی بذارم هی نمیشه... دیگه تا الان بالاخره آماده شد شکر خدا...

آبی نوشت: از روزی که حمید گفت بچگیش دوست داشته کاغذدیواری پاره کنه، این رضای ما هرروز یه کمی از کاغذدیواریامونو پاره می کنه! به نظرتون الهام جان رو بزنم یا حمید رو یا رضا؟!

عصر دوشنبه وقتی ریحانه وارد خانه شد، فرهاد را دید که داشت بیرون میرفت. چند جعبه شیرینی و مقداری وسایل دیگر هم باید می برد.

+: سلام به به چه خبره؟ داری میری دیدن عروس خانم؟

=: سلام. ساعت خواب! فردا شب نامزدیمه ها! دلم خوشه خواهر دارم. باز خدا خیری به نرگس بده این چند روز دائم مشغول بدو بدو بود تو که اصلاً نبودی. فردا صبحم قرار محضر داریم اگه خاطرت باشه.

+: وای محضر!!!! اصلاً یادم نبود!!! ساعت چند؟

=: یعنی اگه آدم یه خواهر مثل تو داشته باشه دیگه هیچ کسر و کمبودی تو زندگی نداره.

+: ا! فرهاد اذیت نکن خیلی کار داشتم. الان می خوای بیام همرات؟ شاید کمک بخوان. ماهی قرمزم می خوای ببری؟!

=: رامش گفت دوست دارم سر سفره عقد باشه.

+: سفره عقده یا هفت سین؟

=: حالا هرچی. تو برای سفره عقد خودت نظر بده. میای یا نه؟ اگه بیای و ماهی رو نگه داری نیفته ممنون میشم.

+: بله حتماً الان میام. بذار لباسمو عوض کنم.

=: لباس کارگری بپوش. کلی کار داریم. این شب آخری باید حسابی ازت کار بکشم جبران کم کاریت بشه.

ریحانه خندان گفت: چشمممم....

یک تونیک خنک بلند به جای مانتو پوشید و آماده شد. تنگ ماهی قرمز را در آغوش گرفت و توی ماشین کنار فرهاد نشست.

+: حالا نگفتی فردا ساعت چند؟

=: محضر ساعت هفت. ظهرم که با نرگس وقت آرایشگاه دارین. باید برین همراه رامش.

+: ها راست میگی! خدا رو شکر فردا دیگه امتحان ندارم. کلاسامم می پیچونم خلاص.

=: خوبه. یه روز فرصت کنی به ما برسی خودش خیلیه. من همه اش فکر می کردم نرگس که خونه شوهره امیدی بهش نیست. ریحانه هوامونو داره! بازم همون نرگس.

+: ایش! حالا هی نرگس رو بزن تو سر ما. اصلاً برای عقد من تو برو فرانسه!

=: باشه حتماً. اگه نبودم نگی چرا!

+: نه که نمی خوام عروس بشم... از اون لحاظ مشکلی نیست. تو هرجا دوست داری برو. ولی برای اقامت نرو. دلم برات تنگ میشه.

=: گمونم زیادی کار کردی داری هذیون میگی!

ریحانه خندید و بالاخره رسیدند. زنگ در را که زد، حمید بیرون آمد تا برای بردن وسایل به فرهاد کمک کند.

ریحانه با دیدن او خندان پرسید: سلام! چه خبر از بیمارستان؟

حمید چند جعبه شیرینی برداشت و گفت: سلام. هیچ خبر. من که این چند روز دربست در خدمت خانواده بودم. یه قوطی رنگم برای بیمارستان نخریدم.

+: وای دیر نشه!

_: دیگه چکار کنم؟ یه خواهر که بیشتر نداریم.

+: منم هنوز تا ده روز دیگه امتحان دارم. بعدشم که ماه مبارک و روزه... هعیی....

_: درست میشه غصه نخور.

+: هوم. خدا کنه.

خانه را هیاهوی شادی پر کرده بود. ده پانزده نفر از اقوام رامش برای کمک آمده بودند. نرگس هم بود. حمید و دو تا از پسرخاله هایش مشغول چیدن صندلی ها و آماده کردن هال و پذیرایی برای جشن بودند. ریحانه ریسه های رنگی را بالا گرفت و گفت: حمید نردبون دارین؟ اینا رو بزنیم به سقف.

حمید اخمی کرد و متفکرانه پرسید: به سقف؟... خوشم نمیاد.

+: اهه ببین چه خوشگلن!

_: با زیباییش مشکلی ندارم. ولی به نظرم رو دیوارا جالبتر میشه.

+: یعنی چی؟ همینجوری دالبری مثل همه ی جشنا؟ من دلم می خواست یه کار تازه بکنم.

_: نه اصلاً تو ذهنم دالبری نبود... مثلاً شکل گل درستشون کنیم. یا شکل درخت... اون ریسه های چراغم بینشون می زنیم.

کمی بعد ریحانه روی صندلی ایستاده بود و یک سر ریسه را نگه داشته بود. حمید هم روی چهارپایه بلندی کنارش ایستاده بود و داشت ریسه را می چرخاند و طرح میداد تا به توافق برسند.

پدر حمید با لبخند پرسید: شما دارین برای تزئین بیمارستان تمرین می کنین؟

ریحانه برگشت و خندان گفت: سلام. بله! ا سلام بابا. شما کی آمدین؟

متوجه ی ورود پدر و مادر خودش نشده بود. حالا بابا هم پشت سر آقای صلاحی ایستاده بود و کارشان را تماشا می کرد. با لبخند جوابش را داد: سلام باباجون.

پایش را بد گذاشت. حمید از گوشه ی چشم دید و با نگرانی گفت: نیفتی! نمی خواد پشت سرتو نگاه کنی.

خندید و گفت: خوبم.

پدر حمید پرسید: بیمارستان به کجا رسیده؟

حمید گفت: هیچ جا. اصلاً فرصت نکردم سر بزنم.

+: بابا من با حمید برم کاشی بخریم برای بیمارستان؟

بابا ابرویی بالا انداخت و پرسید: مگه تو نباید تابلو بکشی؟

+: قرار شد همه ی کارای تزئینات رو باهم بکنیم.  

حمید درختی که درست کرده بود را با چسب محکم کرد و پرسید: چطوره؟

ریحانه سرش را عقب کشید و گفت: عالی! یه کمی اون دست چپ شاخ و برگشو بیشتر کن.

_: اینجا می خوام چراغ بزنم. اونایی که سیب دارن.

+: خیلی ناز میشه.

بعد برگشت و گردن کج کرد و پرسید: بابا بریم؟ باید تا قبل از سفر بیمارستانو آماده کنیم.

پدر حمید با لبخند گفت: شوق و ذوقشو ببین.

بابا هم آهی کشید و گفت: اگه اینقدر لازمه بفرمایین.

بعد رو گرداند تا برود. آقای صلاحی هم همراهش شد و یواش زیر گوشش گفت: نگران حمید نباش. دلش گیره ولی پسر خوبیه.

بابا هم جدی گفت: اگه نگران بودم اجازه نمیدادم.

ریحانه که از صندلی پایین آمده بود تا ریسه های چراغ که شکل سیب بودند را پیدا کند، حرفشان را شنید. لب برچید و زیر لب غر زد: ای بابا.

حمید هم از چهارپایه پایین آمد. روی جعبه خم شد و پرسید: چی شده؟

+: من نخوام عروس بشم کی رو باید ببینم؟

حمید ریسه ها را بهم زد و با اخم پرسید: چطور مگه؟

+: هیچی بابا ولش کن. اینا رو میگی؟

_: ها...

کمی بعد وقتی ریحانه از حمید فاصله گرفت، فرهاد جلو آمد. در حالی که با لبخند یقه ی پیراهن حمید را صاف می کرد، از بین دندانهای بهم فشرده غرید: ببین داداش... این راهی که تو یه شبه داری میری.... من چهار سال توش قدم زدم تا به اینجا رسیدم.

_: من جسارت نکردم.

ریحانه جلو آمد و با نگرانی گفت: وای حمید خانم دکتر طاهری بهم زنگ زده من نشنیدم جواب ندادم. خاک به سرم.

حمید نفس عمیقی کشید و به طرف ریحانه برگشت. فرهاد هم با نارضایتی به او نگاه کرد.

_: خب بهش زنگ بزن.

+: تو این شلوغی؟

حمید با دست به در اتاقش اشاره کرد و گفت: برو تو اتاق من.

ریحانه هم بدو به طرف اتاقش رفت و در حال شماره گرفتن گفت: مرسی.

حمید به فرهاد نگاه کرد و گفت: من که اینجایم! چرا اینجوری نگاه می کنی؟

فرهاد سری تکان داد و پیش رامش رفت.

ریحانه به میز تحریر تکیه داد و گفت: سلام خانم دکتر... ببخشید من دورم شلوغ بود صدای زنگ رو نشنیدم.

=: سلام عزیزم. خواهش می کنم. در واقع منم با تو کار نداشتم. می خواستم ببینم شماره ای از آقای صلاحی داری؟ از روزی که به ما وعده کرده بیمارستان رو آماده می کنه رفته پشت سرشم نگاه نکرده. یه شماره هم ازش داشتم ولی گوشیم قاطی کرده چند تا از شماره هام گم شدن.

+: آهان... درست... شماره که نه... ولی همینجاست. گوشی رو میدم بهش. گوشی چند لحظه...

در اتاق را باز کرد و حمید را صدا زد. حمید جلو آمد و پرسید: چی شده؟

گوشی را به طرفش گرفت و گفت: خانم دکتر کارت داره.

حمید وارد اتاقش شد. لب تختش نشست و مشغول صحبت با خانم دکتر شد. ریحانه توی درگاه ایستاده بود. در را نیمه باز نگه داشته بود و با پریشانی به حمید که توضیح میداد و قول میداد که فردا حتماً دنبال رنگ و کاشی برود، نگاه می کرد.

بعد از ربع ساعت حمید قطع کرد و پوفی کشید. از جا برخاست و گوشی را به ریحانه داد.

ریحانه با ناراحتی گفت: ولی فردا که نمیشه.

_: مجبوره که بشه. چند جا کاشی دیدم. حدوداً می دونم چی می خوام بخرم. رنگم فعلاً سفید می خرم تا درباره ی بقیه اش تصمیم بگیرم.

+: پس بعد از عقد منم باهات میام.

_: مگه کاری نداری؟

+: ظهر باید با رامش برم آرایشگاه. ولی قبلش دو سه ساعتی وقت دارم. می خواستم بیام اینجا... دیگه حالا... نمیشه...

_: غصه ی اینجا رو نخور. خاله هام هستن. پس... ایشالا فردا میریم.

صبح روز بعد هفت صبح توی محضر عقد و ازدواج بودند تا شاهد عقد فرهاد و رامش باشند. خطبه که خوانده شد حمید نفس عمیقی کشید و به ریحانه نگاه کرد. ریحانه اشاره کرد: غصه نخور.

حمید تبسمی کرد و گفت: من که چیزی نگفتم.

رامش می لرزید و نگران بود. وقتی فرهاد دستش را گرفت و با لبخند گرمی سعی کرد آرامش کند، حمید چند قدم عقب رفت. دم در اتاق ایستاد. ریحانه به طرفش رفت و گفت: یه روزی تو جای فرهاد وایمیستی. از خدا می خوام اون روز اینقدر خوشحال باشی که فرهاد رو از ته قلبت ببخشی.

حمید با عذاب وجدان لبخند زد و پرسید: چرا تو اینقدر مهربونی؟

ریحانه خندید و گفت: من مهربون نیستم. فقط برادرمو خیلی دوست دارم.

حمید دوباره با اطمینان گفت: مهربونی.

ریحانه خندید و دیگر جوابی نداد. رفت تا عروس و داماد را ببوسد و تبریک بگوید. با خودش فکر می کرد این جمله را اگر هرکس دیگر گفته بود منظوری داشت. ولی حمید... حمید هرکس نبود. حمید انگار خود ریحانه بود! اصلاً احساس غریبی نمی کرد.

بیرون که آمدند حمید پرسید: بریم؟

+: ها بذار الان به مامان خبر بدم بیام.

جلو رفت و گفت: مامان جان من باید با حمید برم دنبال کارای بیمارستان. ببخشید. خیلی عقب افتادن.

مامان کلافه گفت: تو که اصلاً نیستی. چی بگم؟

+: ببخشید دیگه. معذرت می خوام. برای عروسی جبران می کنم انشاءالله.

مامان پوفی کرد و گفت: ساعت دو آرایشگاه باشی ها.

+: چشم چشم حتماً. خداحافظ.

مامان را بوسید. رامش را هم بوسید و به طرف ماشین حمید دوید.

حمید روی فرمان ضرب گرفته بود و نزدیک شدنش را تماشا می کرد. فرهاد را ببخشد؟ با فرهاد که مشکلی نداشت. دلش برای بچگیهایش و جمع پنج نفره شان تنگ میشد. دلش نمی خواست جمعشان تغییر کند. هرچند الان خیلی هم مطمئن نبود. وقتی ریحانه با آن صورت گل انداخته از دویدن و نگاه خندان، در جلو را باز کرد و سوار شد، حمید احساس کرد باورهای همیشگی اش بیشتر از همیشه ترک برمی دارند.

لبخندی به ریحانه زد و پرسید: بریم؟

ریحانه هم نفس نفس زنان گفت: بریم.

زیر لب بسم الله گفت و راه افتاد. دو سه تا مغازه را گشتند.

+: من عاشق اون صدفی صورتی ها شدم!

_: خب اونقدری که ما می خوایم نداشت. چکار کنم؟

+: مگه باید همه دسشوییا مثل هم باشن؟ اتفاقاً متنوع باشن خیلی بامزه تره!

_: خیلی سخته که برای هر دسشویی یه مدل بگیریم. نمایشگاه که نیست. بیمارستانه.

+: خب ما می خوایم یه بیمارستان خیلی خوشگل درست کنیم! یه بیمارستان که خوشگلیش مریضا رو به زندگی به خوب شدن امیدوار کنه.

_: فرمایش شما متین. ولی ما فقط سه ماه وقت داریم. که نصفش هم با امتحانای تو و روزه داری تقریباً حذف میشه. تو یک ماه و نیم چند تا سرویس رو می تونی کاشی کنی؟

+: حذف نمیشه. همین الانم وسط امتحانامه و من اینجام! خواهش می کنم از اون صدفیها برای بخش زنان بخریم. اون رنگی رنگی ها رو هم برای بخش اطفال.

_: وقتی اینجوری مثل گربه ی شرک نگاه می کنی چی بگم بهت؟

ریحانه با خوشحالی گفت: بگو قبوله! چی از این بهتر؟ شما امر بفرمایین ریحانه خانوم!

حمید خندید و سر تکان داد. در ماشین را باز کرد و دوباره به آخرین مغازه برگشتند. کاشیها را سفارش دادند.

بالاخره بعد از گشتن هجده کاشی فروشی (ریحانه یکی یکی را میشمرد!) همه ی کاشیهای مورد نیاز را سفارش دادند.

حمید نفس عمیقی کشید و توی دفترش آخرین صورتحساب را هم وارد کرد و توضیحات را نوشت. پرسید: چقدر دیگه وقت داری؟ می تونیم بریم رنگ بخریم یا نه؟

+: خب ما یه نقاش خوب پیدا کنیم رنگ رو خودش می خره نه؟

_: فکر کنم همینطور باشه.

+: پارسال که خونمونو رنگ کردیم ما اصلاً رنگ نخریدیم. نقاش خرید.

_: اوهوم. وقت داری یا نه؟

+: ساعت چنده؟

_: یازده و ربع.

+: آخ جون! هنوز کلی وقت دارم. یک و ربع بیست دقه برسم خونه خوبه. یه دوش سریع و بعد بپرم برم آرایشگاه. سعی کن یه نهارم به حساب خانم دکتر بهم بدی.

_: حتماً! فعلاً بریم بیمارستان ببینیم چه رنگی می خوایم بزنیم.

وسط سالن ورودی ایستادند. ریحانه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: رو این ستون پهن باید تابلوی اطلاعات بخوره. پس پشتش سفید ساده باشه.

حمید سری تکان داد و گفت: اون دیوار انتهایی رو می خوام یه رنگ تیره بزنم مثل زرشکی یا سورمه ای با یه تابلوی بزرگ کلاژ از یه منظره ی شاد و امیدوار کننده. قابشم طلایی یا شیری صدفی باشه.

+: میگم این دیوار خیلی سفید و نازه... کاش میشد روش یه منظره ی دشت بکشم. بدون تابلو... رو خود دیوار...

_: بد نمیشه. فقط خیلی شلوغ نشه.

+: نه... فرصت ندارم خیلی شلوغ بکشم. از بلندی دیوار یاد نقاشیهای شهری افتادم. پارسال امدن تو دانشگاه چند نفر رو انتخاب کردن که تابستون دیوارای شهر رو نقاشی کنن برای زیباسازی. من جزوشون نبودم. خیلی ناراحت شدم.

_: خب اینجا رو می تونی نقاشی کنی. ولی نه یه نقاشی خیلی دقیق و وقت گیر. همین قدر که طرحی از یه دشت باشه و امید توش موج بزنه کافیه. مثلاً می تونیم بگیم نقاش اینجا رو آسمونی بزنه بعد تو روش چمنای دشت و ابرای آسمون رو بکشی. یا یه دیوار رو کرم بزنه بعد تو روش طرح چوب پیاده کنی. یا جنگل یا یه کلبه... یا شومینه و مبل...یا پنجره و نور آفتاب روی قالی.... هرچیزی که آرامبخش و دلپذیر باشه.

+: وایییی آخ جون هیجان زده شدم!!! باقیشم میشه سفید بزنیم. بذار الان به خانم دکتر زنگ بزنم نظرشو بپرسم. خدا کنه موافقت کنه!

با موافقت خانم دکتر ریحانه دیگر از خوشی روی پا بند نبود. تمام بیمارستان را گشتند و طرح دادند.

+: میگم نیلا هم بیاد کمکم. می ترسم وقت کم بیارم.

_: هرجور میلته. اول باید ببینیم کجاها واجبتره. ورودیها، بخشهای اصلی... مثلاً بخش اورژانس که همه خیلی نگرانن باید خیلی آرامبخش بشه. یه کم دیگه فکر کن. منم چند تا تلفن می زنم نقاش پیدا کنم.

ریحانه ذوق زده دور خودش چرخید. هزار طرح و رنگ توی ذهنش جان می گرفت. حمید نیم ساعتی مشغول تلفن زدن بود تا بالاخره یک نقاش پیدا کرد که هم قیمت مناسبی داشت و هم سریع کار می کرد. با او برای روز بعد قرار گذاشت و قطع کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: اینم از این. بریم نهار؟

+: بریم.

_: بریم دل و جگر بخوریم قوی بشیم که خیلی کار داریم!

ریحانه غش غش خندید و گفت: عالیه! نگاه کن می خوام رو این دیوار راهرو طرح یه جوی آب و درختای کنارش رو بکشم که آدم وقتی اینجا قدم می زنه حس قدم زدن تو طبیعت بهش بده.

_: قبول ولی اول طرحهای اصلی. این دیوارها رو به عنوان پایه میگیم همه سفید بشن. فقط اونایی که طرحشون مشخص و تو اولویته میگیم رنگ غالب طرح رو بزنه که بشه راحتتر روش نقاشی کشید. اینجاها هم میمونه تا وقتی که تو سالنهای ورودی کارمون تموم بشه. اگه وقت کردیم حتماً.

+: متشکرمممم. من الان پر انرژیم. هوراااا....

حمید خندید و سر تکان داد. باهم بیرون آمدند و به یک جگرکی رفتند. همچنان مشغول بحث و طراحی بودند. ریحانه دفتر و قلم یادداشتهای حمید را گرفته بود و تند تند طرحهای پیش فرضش را می کشید.

حمید یک لقمه برایش گرفت و گفت: ریحانه دیگه بسه. من خودم یه دفتر بزرگ برات می خرم هرچی خواستی نقاشی کنی. دفتر منو بده و نهارتو بخور تا از دهن نیفتاده.

ریحانه خندید. لقمه را گرفت و دفتر را به او داد. بعد از نهار حمید او را به خانه رساند و پرسید: با کی می خوای بری آرایشگاه؟

ریحانه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: واییی... دیر می رسم! تا برم حموم و بیام میشه دو. باید دو اونجا باشم.

_: دو میام دنبالت.

+: نه بابا با آژانس میرم دیگه.

_: تقصیر من بود که دیر شد. خودم میام دنبالت. ده دقیقه به دو اینجایم. هر وقت آماده شدی بیا پایین.

+: باشه. دیر برسم مامان منو می کشه.

_: عروس باید به موقع برسه. خواهرشوهر هروقت رسید خوبه. اصلاً نرسه خیلی بهتره.

+: اههه! می زنمت حمید.

حمید خندید و گفت: نزن. میام. بدو برو آماده شو. من یه سر میرم خونه برمی گردم.

+: باشه. ممنون. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

طول حیاط را دوید و با آسانسور بالا رفت. با آخرین سرعتی که می توانست دوش گرفت و آماده شد. لباس شب و کفشهایش را برداشت و دوان دوان بیرون رفت. حمید طبق قرار روبروی در آن طرف کوچه پارک کرده بود و موبایل بازی می کرد.

در عقب را باز کرد. وسایلش را گذاشت و خودش جلو نشست. نفس عمیقی کشید و گفت: آخیش رسیدم! بریم.

نشانی را گفت و حمید راه افتاد. خوشبختانه خیلی دیر نرسید و مامان شاکی نشد. آرایش کرد و لاک زد و موهایش را اتو زد و شلاقی دورش ریخت. لباس پوشید و جلوی آینه به دقت تاج ظریفی را روی موهایش گذاشت.

رامش گفت: وای ریحانه محشر شدی!

ریحانه خندید و عاشقانه نگاهش کرد. بعد از چند لحظه از ته دل گفت: تو هم زیباترین عروسی هستی که تا حالا دیدم. خیلی برات خوشحالم. برای فرهادم همینطور. فرهاد پسر خوبیه و لیاقت بهترینها رو داره.

نرگس با خنده گفت: عروس خواهرشوهر اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد کم کم آماده شین که باید بریم. فرهاد و رضا میان دنبالمون.

ریحانه با خوشی گفت: رضا دوباره میاد دنبال عروسش. خاطره ها براش زنده میشه.

نرگس لبخندی رویایی زد و گفت: یادش به خیر.

فرهاد به دنبال عروسش وارد آرایشگاه شد. فیلم بردار فیلم می گرفت و ریحانه و نرگس به زحمت تلاش می کردند تا از خوشی اشک شوق نریزند که آرایششان بهم نخورد!

بالاخره عروس و داماد بیرون رفتند و خواهرشوهرها هم هلهله کنان به دنبالشان خارج شدند.

کمی بعد ریحانه در عقب ماشین رضا را باز کرد و خودش را روی صندلی انداخت. نالید: وای نرگس چقدر کفشات ناراحتن! حیف درست رنگ لباسم هستن. و الا یه لحظه هم طاقت نمیاوردم.

=: بکش خوشگلم کن خواهر! کفشای منم داره قلم پاهامو خرد می کنه.

_: هعیییی....

جشنشان به بهترین وجه برگزار شد. همه از تزئینات قشنگ دیوارها و سفره عقد تعریف می کردند. همه چیز عالی بود.

آخر شب که آخرین مهمانها هم رفتند ریحانه با خستگی روی مبل افتاد و کفشهایش را از پایش در آورد.

حمید که دقایقی قبل همراه بقیه ی مردهای دو خانواده رسیده بود، نوک پنجه اش را به کفش او زد و پرسید: چه جوری با این پاشنه ها راه رفتی؟!

+: وای حمید مردم فقط! پاهام دارن خرد میشن. بعضی پاشنه بلندا راحتن ولی اینا افتضاح بودن. اونم برای من که عادت ندارم زیاد بپوشم.

نرگس که رد میشد صدایش را شنید. برگشت و گفت: برو خدا رو شکر کن به این راحتی کفش رنگ لباست گیرت امد. اگه مثل من تمام شهر رو گشته بودی آخرشم کفشت ناراحت از کار درمیومد چکار می کردی؟

ریحانه شانه ای بالا انداخت و گفت: کاری نمی کردم. نتیجه همین بود بهرحال. تو کیفت مسکن داری؟

=: اصلاً نمی دونم کیفمو کجا گذاشتم.

حمید پرسید: مسکن چی می خوای؟

+: استامینوفن پونصد. دارم میمیرم.

_: الان میارم.

سرش هم درد می کرد. به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. حمید برایش قرص آورد.

مامان پرسید: چطوری؟

+: سرم و پاهام خیلی درد می کنه.

حمید گفت: صبحم خیلی راه رفتی.

مامان پرسید: کاشی پیدا کردین؟

قرص را خورد و با هیجان گفت: وای مامان نمی دونین! می خوایم تمام بیمارستان رو نقاشی کنیم. کاشی هم خریدیم. یه عالمه کاشی خوشگل! وایییی عالی میشه. فقط خدا کنه وقت کم نیاریم.

حمید گفت: مامان هم می تونه چند تا طرح برامون بکشه. باید یه بار بیای نقاشیاشو ببینی. برای ایده گرفتن خوبه.

+: آخ جون. حتماً! الان نمیشه بریم؟

_: الان تو انباری جای پا نیست. هرچی زیاد امده بردیم اونجا که اتاقا خالی بشن. بذار اینجاها مرتب بشه بعدش.

+: راست میگی. کاش برم تو اتاق رامش لباسمو عوض کنم یه کم بیام کمک کنم اینجاها رو مرتب کنیم.

_: خودمون می کنیم. تو داری میمیری.

+: نه بابا قرص خوردم خوبم. الان میام.

شب از نیمه گذشته بود که به خانه برگشتند. تا حد امکان به خانواده ی رامش کمک کرده بودند تا خانه شان به وضعیت عادی برگردد. گرچه هنوز خیلی کار داشت.

روز بعد به زحمت ساعت هشت و نیم صبح بیدار شد و خود را به دانشگاه رساند. شانس آورد که امتحان ساده بود و تقریباً چشم بسته هم می توانست سؤالاتش را جواب بدهد.

بعد از امتحان گوشی اش را درآورد. کمی زیر و رویش کرد و بالاخره شماره ی رامش را گرفت.

+: سلام عروس خانم.

=: سلام خواهرشوهر! خوبی؟

+: خوبم ممنون. ببینم احیاناً خونه نیستی؟

=: چرا خونه ام. کاری داشتی؟

+: با حمید کار دارم. می خواستم ببینم برنامه ی امروزش چیه.

=: حمید نیست. شمارشو برات اس ام اس می کنم.

+: لطف می کنی.

=: خواهش می کنم. کاری نداری؟

+: نه ممنون. به مامان اینا سلام برسون.

=: سلامت باشی. خداحافظ.

+: خداحافظ.

به شماره ای که برایش رسید چشم دوخت و صفحه ی گوشی را لمس کرد. بعد از دو بوق حمید جواب داد: بله بفرمایید.

+: سلام.

_: سلام بفرمایید.

+: من دنبال یه معمار داخلی می گردم.

حمید خندان گفت: اتفاقاً منم دنبال یه خانم گرافیست می گردم. خوبی؟

+: خوبم. تو خوبی؟ کجایی؟ من امتحانم تموم شد. بیام بیمارستان؟

_: نه برو خونه. امتحانت چطور بود؟

+: آسون بود. کجایی الان؟

_: بیمارستانم. خیلیم کار دارم. اگه نه میومدم دنبالت. ولی کاری برای تو نیست. برو خونه و یه کم بخواب.

+: من دیشب خوابیدم.

_: یه چی میگم بگو چشم. اینجا الان هیچ کاری نداری. تازه مشغول بتونه و زیررنگ هستن. نصب کاشی و این حرفا. چکار می خوای بکنی؟

+: کاشیا رو باید ببینم. کلی براشون طرح دادیم! عوضی نچسبونه.

_: من برای همین اینجام. برو خونه. عصرم کلاس حج داریم. نشد به خانم مصطفوی زنگ بزنم. بهشون بگو. ساعت سه ونیم میام دنبالتون.

+: باشه. ممنون. کاری داشتی بهم میگی؟

_: کاری ندارم. خواهش می کنم یه کم استراحت کن.

+: چشم. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.