X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (7)

شنبه 5 دی‌ماه سال 1394 ساعت 02:10 ب.ظ
سلام سلام سلامممم
قسمت هفتم هفت صفحه ای! تقدیم به دو تا خواهرزاده که دیشب دو طرف خاله نشستن و هی پرسیدن خاله چه خبر؟!

بیرون که آمدند حمید گفت: جای پارک نبود ماشین سر خیابونه. وایسین برم بیارمش.

مادربزرگ گفت: نه مادر. بذار راه بیاییم. حاج آقا گفت تمرین پیاده روی کنین که اونجا نمونین.

_: هر جور میلتونه. خیلی هم خوب.

قد کوچه را در حالی که مادربزرگ همچنان داشت با همسفرها گپ میزد رفتند. ریحانه هم غرق فکر کنار حمید راه میرفت.

_: در چه فکری؟

ریحانه پایی زیر خرده سنگی زد و گفت: سفر....

_: فکرشو نکن. هنوز چهار ماه مونده. تو هم هزار تا اولویت برای فکر کردن داری.

+: ها ولی... حس عجیبیه... می خوام ذهنم و روحم رو آماده کنم ولی نمی دونم چطوری؟

_: تو رو نمی دونم... ولی بهترین آمادگی برای من خالی شدنه... این که هرکاری دارم رو انجام بدم که وقتی میرم هیچی تو ذهنم نباشه. مسئولیتی... فکری... دوست دارم اونجا فقط خودم باشم و خدای خودم و ببینم خدا چی برام مقدر کرده. اون خدایی که این سفر بینظیر رو برام تدارک دیده... حتماً برای بقیه شم فکر کرده.

+: حتماً ولی...

_: دیگه ولی نداره.

+: خب منم باید یه آمادگی داشته باشم.

_: ظرفتو خالی کن و تا میشه بزرگش کن و بگیرش جلوی نعمتای خدا... آمادگی من اینه... مگر این که...

از گوشه ی چشم به ریحانه نگاه کرد و نفهمید چطور جمله اش را تمام کند.

بعد از چند لحظه ریحانه سر برداشت و پرسید: مگر چی؟

_: خدا... تقدیر دیگه ای برام رقم زده باشه.

+: چه تقدیری؟ من نمی خوام اصلاً به این که امکان داره این سفر جور نشه فکر کنم.

_: نه منظورم از تقدیر این نبود. هرچند ممکنه اینم باشه. منظورم خالی نشدن ذهنم بود.

+: من که اینقدر ذهنم شلوغه که هیچ امیدی برای خالی شدنش ندارم. فردا امتحان دارم و... وای حمید مرسی... تابلوم آماده یه!

حمید پوزخندی زد و گفت: خواهش می کنم.

بعد پا تند کرد تا درهای ماشین را باز کند. اما ریحانه ایستاد و با شگفتی گفت: وای مامان جون این لباسه فوق العاده نیست؟

مادربزرگ به لباس شب گلبهی پشت ویترین نگاه کرد و گفت: چرا. خیلی قشنگه. برای نامزدی فرهاد؟

+: شما برین سوار شین. من زود می پرسم چنده الان میام.

=: آقاحمید رو معطل نکن. از بعدازظهر حیرون ما شده.

حمید جلو آمد و گفت: نه مشکلی نیست. من کاری ندارم.

بعد هم با قدمهای مقطع به طرف ماشین رفت و پشت فرمان نشست.

مادربزرگ به دنبال ریحانه وارد شد. ریحانه قیمت را پرسید و با شنیدن جواب چهره درهم کشید. با ناراحتی گفت: خیلی گرونه.

فروشنده با چرب زبانی گفت: شما بپسندین ما باهاتون راه میاییم. بیاین بپوشین ببینین تن خورش چقدر قشنگه.

ریحانه لباس را گرفت و با بی میلی پوشید. ولی وقتی توی آینه آن را روی تنش دید بدجوری عاشقش شد! لای در اتاق پرو را باز کرد تا مادربزرگ هم نظر بدهد.

مامان جون با لبخند گفت: خیلی قشنگه.

+: خوشگله. ولی گرونه.

=: خیلی گرون نیست. برادرت یه بار نامزد میشه.

با نگاهی درخشان گفت: مرسی مامان جون!

با کلی چانه زدن بالاخره لباس را خرید. مادربزرگ می خواست پولش را بدهد ولی خودش داد و باهم بیرون آمدند.

+: پول دانشگاهم بود ولی عیبی نداره. مامان بفهمه لباس خریدم خوشحال میشه. یه فکر کمتر! با این همه تخفیفم قیمتش خوب شد.

مادربزرگ با خنده گفت: من که دیگه داشتم خجالت می کشیدم. چقدر چونه می زنی؟

+: خب می خواستم بخرمش دیگه! نمیشد به اون قیمت.

=: من که گفتم بهت پول میدم.

+: نه مامان جون نمی خواستم اون قیمت بخرم.

مادربزرگ با خنده سر تکان داد و پرسید: حالا کفش چی؟ چیزی مناسبش داری؟

+: نه ندارم. حالا باشه بعداً.

حمید گفت: من کاری ندارم. اگه می خواین بریم بخریم.

+: ولی من خیلی کار دارم. خیلی هم ممنون. خیلی زحمت دادم.

_: نه زحمتی که نبود. بازم اگه کاری از عهده ی من برمیاد تعارف نکن.

+: دیدی که چقدر تعارف دارم!

مادربزرگ گفت: حمیدجان محبت داره ما هم سوءاستفاده می کنیم.

_: اختیار دارین خانم. شما لطف می کنین.

بالاخره به خانه رسیدند و با حمید خداحافظی کردند. ریحانه قاب را از خانه ی مادربزرگش برداشت و به خانه ی خودشان رفت.

قاب و لباس را با شوق و ذوق به مادرش نشان داد. خواهرش نرگس هم آنجا بود. هر دو لباس را پسندیدند و تبریک گفتند. نرگس گفت یک جفت کفش درست رنگ لباس دارد که به او قرض می دهد. پاهایشان یک اندازه بود. خیلی خوشحال شد. با کلی شوق و ذوق به اتاقش رفت و مشغول درس خواندن شد.

حمید بعد از رساندن آنها به چند مغازه ی شیرآلات و کاشی و سرامیک سر زد. همه را قیمت کرد و در نهایت بدون آن که چیزی بخرد به کافی شاپ دوستش رفت.

غرق فکر بود. دلش نمی خواست بدون نظر ریحانه چیزی بخرد و نمی دانست چرا! قرار بود او به ریحانه خط بدهد که تابلوهایش را چطور درست کند، نه این که ریحانه برای تزئینات تصمیم بگیرد و حالا...

=: سلام حمید! کجایی پسر؟

سر برداشت و به فریدون لبخند زد. آرام گفت: سلام.

=: حواست کجایه؟ از وقتی امدی زل زدی به ویترین هیچیم نمیگی. چی می خوری؟

به کیکها و اسنکها نگاه کرد. فریزر بستنیها هم کنارش بود. اگر ریحانه بود حتماً دو سه توپ رنگی بستنی سفارش میداد. شاید هم فقط صورتی!

نمی دانست چرا اینطور فکر می کرد. ولی سر برداشت و گفت: دو سه تا اسکوپ بستنی توت فرنگی بده.

یادش آمد به ریحانه قول بستنی داده است. در مکه...

نفس عمیقی کشید و ظرف بستنی را برداشت. پشت یک میز نشست و با قاشق با بستنی بازی کرد.

فریدون مشتری بعدی را راه انداخت و جلو آمد. یک صندلی کشید و کنار حمید نشست. حمید بدون عکس العمل همانطور به بستنی چشم دوخته بود.

فریدون پرسید: چته پسر؟ چرا مثل عاشقای شکست خورده ای؟

حمید لقمه ای بستنی خورد و گفت: فکر نمی کنم. به نظرم عاشقای شکست خورده قهوه ی تلخ سفارش میدن. به تلخی روزگارشون.

=: راست میگی. اصلاً عاشقیم به تو نمیاد. بس که بی احساسی.

_: عاشقی چه جوریه فریدون؟

=: نه واقعاً انگار مریضی!

_: نه مریض که نیستم. دارم فکر می کنم تو که اینقدر دم از عاشقی می زنی چه جوری هستی.

فریدون به عقب تکیه داد و چشمهایش را باریک کرد. متفکرانه به او چشم دوخت و پرسید: دلت گیره؟

حمید یک لقمه از بستنی اش را خورد. سری تکان داد و گفت: نه....

نفس عمیقی کشید و ادامه داد: خواهرم داره ازدواج می کنه... دارم فکر می کنم چه جوری میشه که آدم راضی میشه از تنهاییش و بی مسئولیتیش بگذره و تشکیل خونواده بده. سخته. نیست؟ هم دل کندنه هم دل بستن... چه جوری راضی میشه خونواده ای که کنارشون بزرگ شده ول کنه بره کنار یه غریبه؟

فریدون خندید و گفت: فیلسوف شدی!

حمید شانه ای بالا انداخت. لقمه ای دیگر خورد و جوابی نداد.

فریدون نگاهی به مشتری ای که تازه وارد شده بود انداخت. از جا برخاست. دستی سر شانه ی حمید زد و آرام گفت: الان میام.

حمید کاسه ی بستنی را پس زد و در دل به خودش تشر زد: انگار نوبرشو آوردی! حالا دیگه بستنی هم تنهایی از گلوت پایین نمیره! خجالت بکش مرد!

از جا برخاست. پول بستنی را بدون این که فریدون ببیند روی پیشخوان گذاشت. دست بلند کرد و گفت: خداحافظ.

فریدون از پشت دستگاه قهوه ساز سر برداشت و پرسید: کجا؟ بستنیتو نخوردی.

_: یه بار دیگه میام می خورم. خداحافظ.

=: خداحافظ.

تا خانه آرام و غرق فکر راند. وقتی وارد شد سر و صدای اهل خانه گوشش را پر کرد. مجید و سروناز و فرهاد آنجا بودند. اولین بار بود که فرهاد تنهایی می آمد.

بی سر و صدا وارد شد. سر شام بودند. به جمعشان نگاه کرد و فکر کرد چی میشد که او هم با یک نفر دیگر الان وارد میشد؟

فکرش را پس زد و بلند سلام کرد. دست و رویی شست و سر سفره کنار فرهاد نشست. سعی کرد بیشتر و شادتر از همیشه حرف بزند و به افکارش اجازه ی جولان ندهد. با همه حال و احوال کرد. احوال سروناز را که پرسید، مامان لبخند معنی داری زد و گفت: امشب مجید و سروناز با یه خبر خوب امدن.

هیچ تصوری از این که خبر خوب چه می تواند باشد، نداشت. از مجید پرسید: کارتت برنده شده؟

مجید خندید و گفت: از اونم بهتر.

رامش گفت: عمو دایی ظرف سالاد رو به من بده.

ظرف سالاد را به رامش داد و گفت: دایی که شده بودم ولی عمو...

برگشت و به سروناز نگاه کرد. بالاخره دوهزاریش افتاد. چند لحظه حیرتزده بر جا ماند. بعد گفت: مبارک باشه. پس خان داداش یه سور حسابی افتادیم. جمعه ظهر چلوکباب خونه ی شما؟

مامان گفت: خونشون که نه... سروناز طفلک اذیت میشه.

_: من خودم ظرفا رو میشورم.

بابا با ابروهای بالا رفته گفت: چه فعال شدی یهو!

_: بودم. اصلاً گردن من از مو باریکتر.

رامش گفت: پس از حالا شروع می کنی. سفره رو جمع کن، ظرفا هم که دست خودتو می بوسه.

_: نه ببین من به خاطر سروناز گفتم. منظورم الان که نبود. من...

فرهاد در حال خندیدن گوشی تلفنش را برداشت و گفت: ریحانه؟ سلام.

و باعث شد رشته کلام به کلی از دست حمید خارج شود. برای این که خیلی بهت زده به نظر نیاید از جا برخاست و بشقابهای کثیف را که رامش دسته کرده بود به آشپزخانه برد. جلوی ظرفشویی دستهایش را شست و نفس عمیقی کشید. به اتاق برگشت.

فرهاد پای تلفن گفت: ساعت دهه خواهر من. الان کدوم مغازه بازه من برات چسب چوب بخرم؟ بگیر بخواب. باشه فردا.

مکثی کرد و جواب داد: نه من الان نمیام. مداد کنته هم نمی دونم چی می خوای. خودت باید بری بخری... نه جانم نه. بگیر بخواب. خداحافظ.

حمید با احتیاط گفت: من... چسب چوب دارم. یه دسته مداد کنته هم دارم که هیچوقت استفاده نکردم.

=: نه بابا ولش کن. بذار بخوابه. مثل دیوونه ها داره کار می کنه.

حمید سری تکان داد و حرفی نزد.

رامش گفت: حالا شاید برای فردا بخواد. بیا ببر براش.

فرهاد با لبخند زمزمه کرد: داری بیرونم می کنی؟

=: نه بابا! برو برگرد. هنوز می خوایم دسر بخوریم. برات کیک بستنی درست کردم.

فرهاد به عقب تکیه داد و گفت: من که نمیرم. خیلی اصرار داره زنگ بزنه پیک بره براش بخره.

حمید دوباره با احتیاط گفت: اگه به اندازه ی پیک قبولم دارین من برم.

فرهاد متفکرانه گفت: تو مثل این که یه چیزیت میشه ها!

حمید از جا برخاست و گفت: خودم می خواستم برم بیرون. سر راه اینا رو هم میدم دیگه.

مامان متعجب پرسید: این وقت شب کجا میری؟

_: احمد تنهایه. خونوادش مسافرتن. میرم پیشش. شب همگی به خیر.

چسب چوب و دسته ی مدادها را برداشت. قبل از این که حرف دیگری پیش بیاید از خانه بیرون زد.

زنگ خانه ی آقای بهاری را فشرد. یک کلاه کپ روی سرش بود. سرش را خم کرد تا قیافه اش دیده نشود.

ریحانه پرسید: کیه؟

_: پیک هستم. براتون چسب چوب و مداد کنته آوردم.

+: من که به پیک زنگ نزده بودم!

_: یه آقایی زنگ زدن.

+: الان میام.

مانتو و شال پوشید و با عجله پایین رفت. در خانه را که باز کرد، حمید سلام کرد.

ریحانه خندید و گفت: تویی؟ سلام.

حمید ظرف چسب چوب را به طرفش گرفت و گفت: ببخشید. نصفه یه. نخریدم. تو خونه بود. گفتم امشب کارتو راه میندازه. ولی خدا وکیل تا صبح ننشین. بگیر بخواب.

+: نه بابا. یه ذره کار دارم. تا یازده تموم میشه می خوابم. آخ جون چقدر مداد!

_: اینارم یه وقتی خریده بودم که طراحی کنم ولی هیچ وقت استفاده نکردم. نمی دونم چقدر به دردت می خوره.

ریحانه مدادها را زیر نور چراغ کوچه بررسی کرد و با خوشحالی گفت: عالی! خیلی ممنون. حالا اگه بهت برنمی خوره و ناراحت نمیشی لطف کن حسابشونو بکن.

_: هم بهم برمی خوره هم ناراحت میشم. من الان هیچ پولی برای اینا ندادم. اگه داده بودم هم به تو نمی گفتم!

+: حمید خیلی بدجنسی. اینجوری دیگه روم نمیشه چیزی ازت بخوام. حساب کن دیگه.

_: الان چی رو حساب کنم؟ مدادا رو چند سال پیش خریدم، چسب چوبم اصلاً یادم نیست کی بود چند بود.

+: پس من فردا یه چسب چوب کامل می خرم میدم بهت. مدادا رو هم حدوداً می دونم چندن.

_: ریحانه... خواهش می کنم. اذیتم نکن. شب به خیر. خداحافظ.

+: خیلی مغروری حمید. گاهی از این کوه غرور بیا پایین.

حمید خندید و گفت: چشم. خداحافظ.

+: راستی کاشی و شیرآلات خریدی؟

حمید کنار ماشینش چرخید. به او نگاه کرد و گفت: چند جا قیمت کردم... هیچی نخریدم.

+: کاش میشد یه روز باهم بریم. عاشق خریدن ایناام.

حمید آرام گفت: منم گذاشتم یه روز باهم بریم. بعد از امتحانات.

+: وای واقعاً؟! خدا کنه بابااینا اجازه بدن. خیلی ممنون از چسب چوب و مداد. خداحافظ.

_: خواهش می کنم. خداحافظ.