نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (6)

چهارشنبه 2 دی‌ماه سال 1394 ساعت 04:46 ب.ظ
سلام دوستام
قسمت بعدی تقدیم به شما

روز بعد ساعت سه بود که حمید جلوی خانه ی مادربزرگ رسید. زود رسیده بود. قاب عکس ریحانه را برداشت و بار دیگر به دقت بررسی کرد. فکر کرد: کاش با روزنامه پوشونده بودمش.

زنگ در آقای بهاری را فشرد. چند دقیقه صبر کرد اما جوابی نگرفت. گوشی اش را بیرون آورد و فکر کرد: یه شماره از ریحانه که هیچ، از فرهادم ندارم.

پوفی کرد و زنگ خانم مصطفوی را فشرد. مادربزرگ گوشی را برداشت و گفت: سلام حمیدجان. بیا بالا من الان حاضر میشم.

_: سلام خانم.

وارد شد و با آسانسور بالا رفت. در خانه هم باز بود. ضربه ای به در زد و یاالله گفت. صدای مادربزرگ از توی اتاق آمد: سلام پسرم. بیا تو. ببخش من یه کمی معطلت می کنم.

قدمی تو گذاشت و گفت: سلام. نه خواهش می کنم. من یه کمی زود امدم. می خواستم این تابلوی ریحانه خانم رو بدم...

مادربزرگ در حالی که گره روسری اش را محکم می کرد، توی هال آمد و پرسید: چه تابلویی؟

حمید قاب را رو به او گرفت و گفت: دیشب دادن براشون یه قاب درست کنم... الان آوردمش ولی مثل این که خونه نبودن.

=: ماشاءالله چه تابلوی قشنگی! دست هر دوتون درد نکنه. بذارش همین جا. نیستن خونه. بعداً میگم ریحانه بیاد خودش ببره. بس که درگیر این امتحاناشه فرصت نفس کشیدنم نداره. صبح به مادرش میگم بگو بیایه کلاس، میگه اصلاً نمی رسه. شما برین هرچی یاد گرفتین بیاین بهش بگین.

بعد به ظرف بزرگ شیرینی ای که روی میز بود اشاره کرد و گفت: امروز گفتم یه نفر امده کمکم شیرینی درست کردیم به شکرانه ی مسافر شدنم بیارم پخش کنم بین همسفرا... دیدم ظرفش سنگین شد سخته بیارم پایین، اینه که مزاحمت شدم گفتم بیای بالا...

_: نه خواهش می کنم چه زحمتی؟ فقط اجازه بدین من کفشمو در بیارم. الان میام برش میدارم.

=: میگم هنوز تا سه ونیم وقته. چایی داغه. می خوری؟ یه ظرف از همینا هم رو میز آشپزخونه هست.

_: خیلی ممنون. اگه آماده هست خودم می ریزم.  

مادربزرگ آهی کشید و با خستگی روی مبل نشست. گفت: خدا خیرت بده مادر. تو ظرف شسته ها هم استکان هست هم لیوان. هرچی می خوای بردار بریز. الان کتری رو خاموش کردم. هنوز داغه. شیرینی هم بردار.

_: خیلی متشکرم. برای شما هم چایی بریزم؟

=: نه مادر. ممنون. من خوردم. خودت بخور.

حمید بی تعارف به آشپزخانه رفت و برای خودش چای ریخت. یک شیرینی هم برداشت و به هال برگشت. کنار پنجره ایستاد. نگاهی به سر خیابان انداخت. یک نفر از ماشین پیاده شد. کیفش را روی دوشش مرتب کرد. هنوز چند قدم نیامده بود که شروع به دویدن کرد.

حمید با خنده پرسید: حالا چرا می دوی؟

مادربزرگ پرسید: کی می دوه؟

حمید برگشت و در حالی که روی مبل روبروی مادربزرگ می نشست گفت: نمی دونم. یه نفر از ماشین پیاده شد شروع کرد دویدن. نمی دونم چرا فکر کردم ریحانه خانمه. فاصله زیاده. معلوم نمیشه.

مادربزرگ کمی نگران شد. پرسید: مطمئنی کسی دنبالش نبود؟

_: نه بابا کسی نبود. ماشینه رفت. این چند قدم امد بعد شروع کرد دویدن. شایدم یه نفر دیگه بود. همینجوری میگم ریحانه خانم. از این بالا که پیدا نیست.

با صدای زنگ در سر برداشت و پرسید: جواب بدم؟

مادربزرگ همانطور نگران به آیفون نگاه کرد و گفت: باعث زحمتت.

حمید از جا برخاست. با دیدن تصویر ریحانه کلید در بازکن را فشرد و گفت: خودشه. حالشم خوبه. نگران نباشین.

لای در خانه را هم باز گذاشت و برگشت. ریحانه دوان دوان وارد شد. کیفش را کنار راهرو انداخت. در حالی که در دستشویی را باز می کرد، تند تند گفت: سلام مامان جون. ببخشین کلیدم جا مونده بود. هیشکی خونه نیست. از دستشوییم دارم میترکم!

بلافاصله در دستشویی پشت سرش بسته شد.

حمید از فرط خنده لیوان چای و شیرینی را روی میز رها کرد که نریزند. در همان حال گفت: خیالتون راحت. حالش خوب خوبه.

ریحانه با همان سرعتی که رفته بود برگشت. دست و صورت و مقنعه اش خیس شده بودند. حمید را ندید. به مادربزرگ که رو به در نشسته بود، گفت: سلام. جایی می خواستین برین؟

قبل از این که مادربزرگ جواب بدهد متوجه ی حمید شد. با تعجب گفت: سلام. اینجا چکار می کنی؟ به چی داری می خندی؟

حمید خنده اش را با جرعه ای چای فرو داد و گفت: سلام. عالی بود!

ریحانه قطرات آب روی مقنعه اش را تکاند و با خنده گفت: برو خودتو مسخره کن.

بعد رو به مادربزرگش گفت: ها راستی کلاس! وای بعدش به منم بگین چه خبر بود.

مادربزرگ پرسید: تو نمیای؟

+: نه... خیلی کار دارم. آخ جووووون نون مربایی پختین؟!!! من نهار نخوردم. دارم از گشنگی میمیرم.

=: اینا رو برای همسفرا درست کردم. رو میز آشپزخونه بازم هست. تو یخچالم کتلت هست. برو بخور مادر. نوش جونت.

ریحانه چشم گرداند. با دیدن قاب عکس کنار دیوار، جلوی آن روی زمین زانو زد و گفت: وای حمید درستش کردی؟

دستهایش را روی دهانش گذاشت. نزدیک بود اشکهایش جاری شوند. تمام وجودش غرق احساسات شده بود.

حمید با نگرانی پرسید: خوشت نمیاد؟ ببین اگه نمی خوای میشه....

با چشمهایی تر برگشت و نگاهش کرد. سری به نفی تکان داد. بغضش را فرو خورد و به زحمت گفت: این فوق العاده یه! نیست مامان جون؟ ببین چه هماهنگی ای! هزار سال دیگه هم نمی تونستم به این خوبی درستش کنم. اصلاً انگار عکس و قاب یکی ان... کاملش کرده... خیلی خوب شده...

حمید چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بالاخره خندید و گفت: خیلی خب بابا. نمی خواد گریه کنی. پاشو.

برگشت و نگاهش کرد. دستهایش را آرزومندانه در هم گره کرد و گفت: خیلی دوسش دارم!

حمید با لبخند گفت: خدا رو شکر.

مادربزرگ هم با خوشرویی گفت: مبارکت باشه.

نگاه دیگری به تابلو انداخت و از جا برخاست. به آشپزخانه رفت. یک شیرینی را توی دهانش گذاشت و با خوشحالی بلعید.

+: اووووم! مرسی! مزه جون میده!

مادربزرگ خندید و سر تکان داد. به حمید گفت: یه جوری تعریف می کنه آدمو به شوق میاره.

_: واقعاً!

در یخچال را باز کرد. یک کتلت را روی نان گذاشت و در را بست. یک لیوان آب سر کشید. روی کابینت خم شد و پرسید: دارین میرین؟

مادربزرگ و حمید ایستاده بودند. حمید لیوان خالی چای را روی کابینت گذاشت و گفت: تو هم بیا. خودت باشی بهتره.

گازی به نان زد و متفکرانه به حمید چشم دوخت. هنوز یک هفته نبود که او را دیده بود و اینقدر بهم نزدیک شده بودند! اینجا... توی خانه ی مادربزرگ... انگار پسرخاله یا پسر دایی بود... انگار همیشه او را دیده بود. حتی با پسرخاله داییهایش هم اینقدر راحت نبود. حمید اینقدر طبع بلندی داشت  و آرام بود که ریحانه اصلاً احساس غریبی نمی کرد.

لقمه اش را آرام جوید و فرو داد. مادربزرگ پرسید: چکار می کنی؟ میای؟

تن خسته اش را از کابینت جدا کرد و گفت: باشه. میام.

توی آسانسور مادربزرگ به حمید که ظرف شیرینی را گرفته بود، گفت: خیلی این چند روز مزاحمت شدیم. حلالمون کن.

_: خواهش می کنم خانم. این چه حرفیه؟

ریحانه آخرین لقمه اش را توی دهانش چپاند. از توی کیفش کیف پولش را بیرون آورد. لقمه اش را به زحمت فرو داد و گفت: گذشته از زحمت... قیمت این قابم حساب کن.

حمید متحیر به او چشم دوخت و پرسید: چی داری میگی؟

+: قاب درست کردی به چه قشنگی! خب حسابش کن دیگه.

_: بذار جیبت ناراحت میشم.

مادربزرگ گفت: خب بالاخره زحمتی کشیدی مادرجون. یه قیمتی بگو.

با استیصال به مادربزرگ نگاه کرد و نالید: این چه حرفیه حاج خانم؟ من که به خاطر پول این کار رو نکردم.  

گیر افتاده بود. احساس می کرد لحظه لحظه شب گذشته که تا صبح کار کرده بود، به ذهنش فشار می آورد. تمام آن لحظات وقتی با شوق فکر می کرد و کار می کرد به این فکر نکرده بود که چرا قاب را از ریحانه گرفته است. و حالا به یک باره انگار تمام نیتش توی صورتش کوبیده شده بود و راه نفسش را می گرفت.

سر برداشت و به آسمان آبی بدون ابر چشم دوخت. آب دهانش را به سختی فرو داد. مادربزرگ نگاهش نمی کرد. حواسش به قدمهای خودش بود. اما ریحانه ناراحتی عمیقش را حس کرد و با عذاب وجدان زیر لب گفت: باشه. خیلی ممنون.

و کیف پول را دوباره توی کیفش گذاشت. نمی فهمید چرا اینقدر ناراحت شده است. ولی هرچه بود نمی خواست ناراحتی اش را ببیند.

حمید نفس عمیقی کشید و رو گرداند. اخم کرده بود. در دل فکر کرد: خدایا... کلاً شوخی داری با ما دیگه... نه؟ هرچی میگم خودم و خودت... بیخیال... هرچی تو بگی...

نفس عمیقی کشید و در جلو را برای مادربزرگ باز کرد. نگه داشت تا سوار شد و در را بست. در عقب را هم برای ریحانه گشود و بدون معطلی رد شد و ماشین را دور زد. باهم سوار شدند.

جلوی در تکیه ای که کلاس در آن برگزار میشد، مادربزرگ و ریحانه پیاده شدند و حمید رفت تا ماشین را پارک کند و برگردد. ریحانه با کنجکاوی به سالن چشم دوخت. دو مرد به استقبالشان آمدند. ضمن تعارف شکلات خوش آمد گفتند و خواهش کردند که اسمشان را بنویسند و امضاء کنند.

کنار مادربزرگ روی صندلی نشست. مادربزرگ با همه دور و بری ها سلام و علیک کرد وخیلی زود آشنا شد. اما ریحانه فقط دلش می خواست بخوابد. روی صندلی چهارزانو نشست و کیفش را در آغوش گرفت. سرش را به ستون کنارش تکیه داد و چشمهایش را برای چند لحظه بست.

حرفهای سخنرانان را یک در میان می شنید. احکامی که روحانی می گفت و توضیحات کارواندار درباره ی اشیاء ممنوعه و توضیحات پزشکی درباره ی مراقبتهای لازم برای سلامتی در کشور عربستان.

ساعتی بعد حمید ظرف شیرینی را دور گرداند و توضیح داد که همسفر جدیدشان، خانم مصطفوی آنها را پخته است. همه خوردند و تعریف کردند و باب آشنایی بیشتر باز شد.

ریحانه اما به دور از هیاهو چرت میزد. وقتی حمید جلویش رسید چشم باز کرد و پرسید: بخورم؟

_: نه بگیر بخواب. خوبی؟

+: خوبم. آب هست؟

_: میارم برات.

مامور خدمات کاروان با سینی چای رسید. کمی بعد حمید هم آب آورد و حال ریحانه هم بهتر شد. حالا با اشتیاق بیشتری گوش میداد.