X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (4)

پنج‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 02:48 ب.ظ
سلااااام به روی ماه دوستام
حال و احوال خوبه؟ انشاءالله همیشه خوب و خوش باشین.
میریم که داشته باشین قسمت چهارم این قصه را :)


حمید سری تکان داد و متفکرانه زمزمه کرد: قسمت چیه؟ حکمت این داستان چیه؟ نمی فهمم.

ریحانه عصبی و هیجان زده گفت: یعنی الان حکمت همه ی کارهای خدا رو فهمیدی فقط همین یکی مونده!

_: نه خب. ولی این یکی خیلی عجیب غریبه. یکی بیاد منو بفرسته جای مادرش، یکی بیاد تو رو بفرسته جای پدربزرگت...

ریحانه جیغ جیغ کنان گفت: اینا رو ولش کن. الان چه خاکی بریزم تو سرم؟ من کلی امتحان دارم. اگه همه ی واحدا رو پاس نکنم یه ترم عقب میفتم، بعد می خوره به زمان مکه. بعد کار چند تا تابلو رو قبول کردم. ماه مبارکم وسط امتحانا با روزه... بعد عروسی مهساااااااا!

حمید دست روی گوشش گذاشت و گفت: یواشترم بگی می شنوم.

ریحانه رو گرداند و با ناراحتی گفت: معذرت می خوام. حالا چکار کنم؟ کلی کار عملی دارم برای امتحانا...

حمید آرام گفت: می فهمم. کابوسه. اگه وقت نداشته باشی همه چی قاطی میشه.

+: وحشتناکه. اونم من که همیشه خودمو کشتم که حالا شاگرد اول نه ولی جزو چند نفر اول باشم. بعد الان اگه قبول بشم هم میشم نفر آخر. بعد از این همه زحمت خیلی نامردیه.

_: خیلی خب. حالا یکی یکی.... گفتی کار چند تا تابلو قبول کردی؟ بگو نمی تونم. شرایطم اینه، انشاءالله مسافرم هستم، نمی رسم دیگه.

+: نه بابا این یکی از همه مهمتره! صاحبکار خانم دکترطاهریه. یعنی شده یه ترم عقب بیفتم باید کارشو تحویل بدم. ولی خدا کنه عقب نیفتم.

_: خانم دکتر طاهری کیه؟

+: اوا! تو هم نمی شناسی؟ خوبه. فکر کردم فقط من نمی شناختمش. خانم دکتر طاهری میشه رئیس همین بیمارستان رادین. بعد فکر کن! بیست و چهارم شهریور افتتاح دارن، به من گفته حداقل دو تا تابلوی خوب برام کلاژ درست کن. ولی خب دلم می خواد بیشتر درست کنم. بعد با امتحانا و با روزه و با عروسی مهسا بعد از ماه مبارک رمضان و بعدم سفر....

نفسش را پف کرد و نالید: چکاااار کنم؟

_: دوباره همه چی رو قاطی کردی. یکی یکی. عروسی مهسا مصیبتش چیه؟ یکی دیگه میخواد عروس بشه تو چرا درگیری؟

+: اوا! دختر داییمه. دوستیم باهم. باید برم کمکش. باید برای عروسیش لباس بخرم. بعد اینا رسم دارن چند تا مجلس بگیرن. حنابندون و عقدبندون و عروسی و پاتختی و... بعد چند تا لباس می خوام. می فهمی؟

_: نه نمی فهمم. سؤال بعدی.

ریحانه کلافه سر تکان داد و گفت: ولش کن.

_: مگه دنبال راه حل نمی گشتی؟

+: نه. سازمان اینجایه؟ چرا پیاده نمیشیم؟

_: کجا پیاده شیم؟ وسط خیابون؟ بذار یه جای پارک پیدا کنم.

بالاخره جای پارک را پیدا کرد و در همان حال پرسید: بیمارستان به این بزرگی فقط دو تا تابلو می خواد؟ طراح داخلیش چی میگه؟

+: گل گفتی! منم همینو به خانم دکتر گفتم. و چی شنیدم؟ اصلاً طراح داخلی ندارن. بودجه شون نرسیده. تمام دیوارا رو می خوان سفید کنن. خودش گفت. لابد رنگ که زدن میرن دم اولین اداری فروشی یه مشت پیشخون و صندلی و خرت و پرت فله ای می خرن میان می ریزن تو بیمارستانشون. والا!

_: این همه زحمت بکشن، دستگاه وارد کنن، خرج کنن بعد طراح داخلی نداشته باشن؟!

+: آخرشه دیگه. پولشون کم امده. به چند تا تابلو رضایت دادن.

_: با تو چطور آشنا شدن؟

+: چی بگم؟ ما یه نمایشگاه داشتیم، یعنی هنوزم داریم با بچه های دانشگاه. امده بود بازدید، از کار کلاژ من خوشش آمد. خودم نقاشیامو بیشتر دوست دارم. ولی مشتریه دیگه. اونم اولین مشتری!

_: مبارکه. اولین مشتریت. گفتی بیست و چهارم شهریور افتتاح دارن؟

+: اوهوم.

_: کاش یه معمار داخلی با قیمت مناسب و کار عالی قبول کنن. حیفه بعد از اون همه زحمت.

+: تو چرا غصه می خوری؟

حمید در حالی که در شیشه ای ورودی را برای او نگه داشته بود با لبخند گفت: من دارم سنگ خودمو به سینه می زنم. نگران خانم دکتر نیستم.

با رسیدن آقای داورفر کارواندار، ریحانه دیگر نتوانست بپرسد که حمید از چه حرف می زند.

آقای داورفر با حمید سلام و علیک گرمی کرد. ریحانه هم کوتاه سلام کرد و جواب شنید. آقای داورفر از حمید پرسید: خب ببینم چی داری تو چنته ات؟

حمید پوشه ی پلاستیکی را باز کرد. دو تا گذرنامه را در آورد و گفت: این گذرنامه ی حاج خانم و اینم که مال ایشون. فیشها و شناسنامه ها اینجاست.

دوباره گذرنامه ها را توی پوشه گذاشت و پوشه را به طرف آقای داورفر گرفت. آقای داورفر در حالی که شناسنامه ها را چک می کرد، گفت: پس می خوان به ایشون منتقل کنن. درسته؟

_: بله.

از روی شناسنامه خواند: ریحانه خانم بهاری. خب خانم بهاری شما بدون محرم که نمی تونی بری.

ریحانه با ناراحتی نگاهش کرد.

حمید اعتراض کرد: ولی به من گفتین میشه...

=: اجازه بده آقاحمید.... ریحانه خانم شما مجردین؟

ریحانه لب به دندان گزید و باغصه گفت: بله.

آقای داورفر خنده اش گرفت و گفت: با چه حالی هم میگه بله! حمید جان تو چرا فداکاری نمی کنی؟

حمید معترضانه گفت: آقای داورفر؟ فداکاری چیه؟ گفتین یه نفر خودشو دائیش معرفی کنه. به روی چشم میشم دائیش. نگفتین باید حتماً متأهل باشه.

=: هنوزم نمیگم حتماً. ولی میگم خوبه. از نظر امنیتش خیلی بهتره.

آقای داورفر پشت به آنها کرد و در حالی که به طرف یکی از دفاتر میرفت، گفت: پیشنهاد کار خیر کردم باباجان. چرا جوش میاری؟

حمید زیر لب غرید: کار خیر!

مراحل اداری به کندی پیش میرفت. چند بار برای گرفتن فتوکپی و عکس رفتند و برگشتند. بالاخره اسمشان نوشته شد ولی هنوز کلی کار مانده بود.

موقع خداحافظی باز آقای داورفر با لبخندی شوخ به حمید گفت: درباره ی کار خیرم فکر کن.

حمید نفس عمیقی کشید و با غیظ گفت: آقای داورفر... خواهش می کنم. با اجازتون... خداحافظ.

بیرون که آمدند ریحانه عصبانی پا به زمین کوبید و پرسید: این تمام سفر می خواد پیشنهاد کار خیر بده؟ ببین... اصلاً تصمیمم عوض شد. خودم دربست در خدمت مامان جون هستم. می خوام برم یه کاروان دیگه.

_: دوندگیهای انتقالشو خودت می کنی؟ برو هرجا دلت می خواد.

+: دندم نرم. یه کاریش می کنم دیگه. بهتر از این مسخره بازیه.

_: اینقدر جوش نزن. حرصم نخور. اونم الان یه چیزی گفته. بیکار نیست که دائم به من و تو گیر بده. تازه طرف صحبتش من بودم. چرا به خود گرفتی؟

+: بابا تمامش داشت منو مسخره می کرد که با چه حالی میگه مجرده!!! من چه می دونستم؟ فکر کردم آدم مجرد نمیشه بره! من از حج نرفتن ناراحت شدم نه از مجرد بودن! مرتیکه چییییییز! اه!

حمید چند لحظه نگاهش کرد. بالاخره با آرامش تذکر داد: ریحانه. آروم باش. قرار نیست همه بنا به میل من و تو رفتار کنن.

+: نه قرار نیست. ولی منم مجبور نیستم با این یارو معاشرت کنم. مجبورم؟

_: نه مجبور نیستی. ولی باور کن خیال منم راحت نیست بری تو یه کاروان دیگه.

+: تو چرا باید جوش بزنی؟

_: اونجا مملکت غریبه. خودت گفتی یه آشنا کنار مامان بزرگ باشه خیالم راحتتره. حرف مریضی و گرفتاری رو نمی زنم. انشاءالله همش به خیر و عافیت بگذره. فکر کن سر شب بخوان برن حرم. می خوایم بریم زیارت دیگه! دو تا زن تنها... تو عربستان، می دونی یعنی چی؟

ریحانه لب برچید و جوابی نداد. حمید رو گرداند و غرید: لااله الاالله...

بعد دوباره رو به ریحانه کرد و گفت: اصلاً لازم نیست تو طرف صحبت کارواندار بشی. هرکار داشتی بگو خودم باهاش حرف می زنم. اگه بازم حرف زد نوکشو قیچی می کنم. به خاطر یه حرف مفت همه چی رو بهم نریز.

ریحانه غمگین گفت: باشه. بریم.

حمید آهی کشید و درهای ماشین را باز کرد. سوار شدند و پرسید: حالا کجا میری؟

+: نمی دونم کجا میرم. اینقدر کار سرم ریخته که پاک گیج شدم. یاد نامزدی نبودم تازه. تو خونتون حرفی نشده؟ کی می خوان نامزدی بگیرن؟

_: نه هنوز. حالا چرا ماتم گرفتی؟ تو نبودی می گفتی نامزدی تنها برادرمه و خیلی خوشحالم؟

+: خب هنوزم میگم خوشحالم. فقط الان... دم امتحانا...

_: آروم باش. فکر کن ببین الان کجا باید بری.

و بدون مقصد استارت زد و راه افتاد.

ریحانه نفس عمیقی کشید و گفت: نمی دونم. ساعت چنده؟

حمید روی دستش که روی فرمان بود نگاه کرد و گفت: یک و ربع.

+: وای ظهر شد. تو هم حتماً هزار تا گرفتاری داری. یه جایی پیادم کن. خودم یه فکری می کنم.

_: نه بابا. من برعکس تو از هفت دولت آزادم. برای اولین بار در زندگیم نه کار دارم نه درس. کجا میری؟

ریحانه غرق فکر گفت: فکر کنم برم نمایشگاه... نه برم بیمارستان یه کم ایده بگیرم.

_: از بیمارستان ایده بگیری؟

+: ها می خوام ببینم هیچی به ذهنم میاد یا نه... حالا امتحان و کار عملی و اینام هست... ولی الان به هیچکدوم نمی تونم فکر کنم. حسش نیست. خانم دکتر گفت بعد از امتحانات ولی... اینجوری شاید یه کم آروم بگیرم ببینم وضعیت چیه... راستی تو داشتی یه چیزی درباره طراحی داخلی می گفتی...

_: گفتم که الان بیکارم. از سربازی که امدم، دنبال کار نرفتم چون فکر کردم هیچ جا قبول نمی کنن من چند ماه براشون کار کنم بعد برم حج.  گفتی اینا افتتاحشون بیست و چهارمه... فکر کردم اگه بهم کار بدن خوبه. این چند ماه بیکار نیستم.

+: وای کاشکی! اقلاً من یه پیش زمینه پیدا می کنم ببینم باید چه خاکی بریزم تو سرم.

_: فعلاً گمونم دم اولین داروخونه باید یه آرامبخش برای تو بگیرم.

+: ببین تو یکی حرف نزن! تا حج چهار ماه وقته که می تونی فقططط بخوری و بخوابی. هییییچ برنامه ای نداری. سربسر من نذار.

حمید خندید و گفت: بی خیال. پیاده شو.

باهم وارد بیمارستان شدند. هنوز چند قدم نرفته بودند که خانم دکتر را توی اولین راهرو دیدند بالای سر یکی از کارگرها دیدند. خانم دکتر با دیدن ریحانه پرسید: طوری شده خانم بهاری؟

ریحانه جلو رفت و گفت: سلام.

حمید هم با قدمهای مقطع پیش آمد و سلام کرد. پرسید: می تونیم چند لحظه وقتتونو بگیریم؟

خانم دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خیلی کوتاه. باید برم.

چند قدم از کارگر که مشغول گچ کاری بود دور شدند و خانم دکتر پرسید: چی شده؟

ریحانه با پریشانی گفت: طوری نشده فقط من...

حمید دستش را بلند کرد و به آرامی پرسید: اجازه میدی؟

ریحانه نفس عمیقی کشید و ساکت شد.

حمید گفت: من با خانم بهاری صحبت کردم... گفت شما طراح داخلی ندارین. من کارشناس معماری داخلی از دانشگاه شیراز هستم. فکر کردم اگر نیاز داشته باشین با کمک خانم بهاری اینجا رو براتون آماده کنیم. اگر اجازه بدین مسئولیت خرید مبلمان و شیرآلات و کاشی و کف پوش و رنگ رو به عهده می گیرم و بر اساس بهترین طراحیهای دنیا کار رو تا آخر تابستون تحویلتون میدم.

خانم دکتر متفکرانه نگاهش کرد و گفت: اگه بشه که خوبه. دستمون حسابی عقبه. اینجاها رو ببینین... یه برآورد مخارج بکنین، به علاوه حقوق مورد نیازتون... من با همکاران صحبت می کنم، بهتون جواب میدم. زیاد هم وقت ندارم. اگه بتونین سریعتر به من خبر بدین. اینم کارت من باشه خدمتتون. فعلاً خداحافظ.

حمید کارت را گرفت و آرام گفت: خداحافظ.

ریحانه با دیدن کارگری که داشت ناهار می خورد زیر لب نالید: گشنمه.

حمید که هنوز داشت کارت را بررسی می کرد، سر برداشت و با خنده گفت: والا آقای داورفر حق داره سربسرت بذاره. یه جوری ناله می کنی که انگار دیگه این آخرین مصیبته. خیلی خب بیا بریم یه چیزی می خوریم برمی گردیم ببینیم چه کاره ایم. یعنی تو که نمی خوای برآورد مخارج بکنی می تونی بری خونه.

+: آقای داورفر غلط کرده. منم نمی خوام برم خونه. می خوام ببینم تو چکار  می کنی. یه ایده بده. هیچی تو ذهنم نیست.

_: آدم گشنه دین و ایمون نداره چه برسه ایده. بیا بریم. چی می خوری؟

ریحانه با دیدن اولین اغذیه فروشی روبروی بیمارستان گفت: ساندویچ.

باهم از خیابان رد شدند. ریحانه با نگاهی درخشان گفت: آخ جون سیب زمینی هم دارین؟

حمید با دیدن مغازه دار که معلوم بود از ذوق ریحانه خوشش آمده، غیرتی شد و زیر لب غرید: هرچی می خوای بگو برات می گیرم. لازم نیست اینجوری با نیش باز وایسی جلو یارو.

ریحانه سر برداشت و متعجب گفت: جان؟ چرا تو بگیری؟ خودم مگه چمه؟

حمید با حرص نفسش را پف کرد. سر به آسمان برداشت و در دل گفت: خدایا چی بگم به این؟

فروشنده با لبخند دخترکشی گفت: یه سیب زمینی. دیگه؟

حمید آهی کشید. چشم از سقف کاذب یونولیتی مغازه گرفت و به پنجه ی کفشش دوخت. توی بیمارستان نیمه ساز خاکی شده بود.

ریحانه دلخور از لبخند فروشنده و تشر حمید، چهره درهم کشید و گفت: یه کباب لقمه... تو چی می خوری؟

حمید سر برداشت و گفت: همبرگر.

فروشنده پرسید: نوشابه؟

ریحانه آرام گفت: مشکی.

کیف پولش را در آورد. اما حمید قدمی به طرف پیشخوان برداشت و غرید: بذار جیبت.

ریحانه برگشت. روی صندلی پلاستیکی نارنجی نشست و در دل خطاب به حمید غر زد: بذار جیبت! بهتر! خیال کرده کیه؟ خودت حساب کن.

نگاهی به اطراف انداخت و فکر کرد: چه جای چرتی! خوب شد حمید نامزدم نیست که الان خجالت بکشم که امدم اینجا!

بعد به یاد آورد که دفعه ی قبل هم به جای کافی شاپ از دکه ی روستا هات چاکلت خریده است.

خنده اش گرفت و فکر کرد: کلاً ما باکلاسیم. دفعه بعدی هم میریم خارج!

با یادآوری این که واقعاً سفر خارجی در پیش دارند، دلش پر اضطراب شد و معده اش در هم پیچید.

حمید ننشست. تمام مدت کنار پیشخوان ایستاد و غرق فکر، کار فروشنده را تماشا کرد.

به محض این که ساندویچها را گرفت، ریحانه برخاست و گفت: اینجا نمی خورم. بریم تو بیمارستان. حمید هم ترجیح می داد ریحانه پیش چشم آن فروشنده نباشد.

یک کیسه گرفت و ساندویچها و نوشابه ها را در آن گذاشت. ریحانه پاکت سیب زمینی اش را به دست گرفت و یکی خورد. از خیابان که رد شدند، پاکت را جلوی حمید گرفت و گفت: اخم نکن.

حمید گرفته گفت: اخم نکردم.

یکی برداشت و گفت: نمای ساختمون بد نیست. نمی دونم کی طراحی کرده.

ریحانه سر برداشت. نما سنگ سفید بود. آهی کشید و گفت: غلط نکنم همین خانم دکتر طیّب و طاهر که می خواد همه چی سفید باشه.

حمید غش غش خندید و گفت: خانم دکتر طیّب و طاهر!

+: ضمناً یادآوری کنم که خریدن ساندویچ هیچ دخلی به بستنی من تو مکه نداره ها. اون سر جای خودشه.

_: البته. من که گفتم شانس ندارم!

+: از این خوش شانستر؟! الان باید سجده ی شکر به جا بیاری.

حمید سری تکان داد و از ناچاری گفت: والا!

نهارشان را در حال راه رفتن و بحث کردن درباره ی تزئینات داخلی و مخارجشان خوردند.

ریحانه آخرین جرعه ی نوشابه اش را نوشید و پرسید: آخه چرا با کاغذ دیواری مخالفی؟

_: آخه کی تو بیمارستان کاغذ دیواری می زنه؟ یه بچه گوشه شو می گیره تمامشو پاره می کنه.

ریحانه چپ چپ نگاهش کرد. حمید شانه ای بالا انداخت و گفت: والا! من خودم بچه بودم عاشق این کار بودم!

ریحانه خندید و به اتاقی که قرار بود اتاق آی سی یو بشود، نگاه کرد.

_: ضمناً... کاغذدیواری از رنگ گرونتر در میاد. ما می تونیم همون رنگ رو با پتینه و تزئینات مختلف قشنگترش کنیم، اون قدرم گرون نشه.

+: خب برای پتینه باید به نقاش پول بدی! به جاش کاغذ بخر. ضمناً این دیوارا تا کمر سنگ شدن. بچه قدش نمی رسه بالاشو پاره کنه.

_: خاطره ی من مربوط به دو سالگیم نبود. کمی بزرگتر بودم. دستم تا اینجا می رسید.

ریحانه با خستگی دستش را توی هوا تکان داد و گفت: خیلی خب. هرکار دلت می خواد بکن. میگم برای اینجا هم یه تابلو بزنیم. مریضای طفلکی دلشون شاد شه.

_: تو که ماشاءالله همه جا می خوای تابلو بزنی! می دونی چقدر وقت داریم؟

ریحانه آهی کشید و گفت: می دونم. من برای نامزدی فرهاد چی بپوشم؟

_: ای خدا این دوباره فیلش یاد هندستون کرد!

+: نامزدی تنها برادرمه آخههه!

_: منم نامزدی تنها خواهرمه. نه امتحان دارم نه پایان نامه. ولی اصلاً درباره ی لباسم فکر نمی کنم.

ریحانه چپ چپ نگاهش کرد و گفت: حالا هی پز بده!

_: بی خیال... حرص و جوش چیزی رو عوض نمی کنه.

ریحانه آهی کشید و گفت: پایان نامه... هعیییی... اونو می خوام بذارم چند سال دیگه. به نظرت تحقیق بگیرم یا نمایشگاه؟

_: شاید تو نمایشگاه شانس بیشتری داشته باشی. نمی دونم. هرچی دلت می خواد.   

+: وسط همه ی اینا... اینقدر دلم می خواد یه دفعه بیام بقیه ی کارای مامانتو ببینم! یه تابلو هم دم در بود... فرصت نشد درست نگاش کنم. آخ ولی الان باید برم نمایشگاه. من هی نمیرم این نیلا هی حرص می خوره. از صبح تا حالا هی پیام داده که حتماً بیا!

_: بریم. یه وقتی هم بیا کارای مامانو ببین. یه انباری پشت آشپزخونه هست قدیما اتاق کارش بود. تمام دیواراش پر نقاشیه.

+: اوا چرا تو انباری؟! بزنین جایی که همه ببینن.

 _: خوشش نمیاد. میگه برای دل خودم کشیدم. همین چند تا رو هم من به زور زدم به دیوار.

+: چه عجیب! من عاشق اینم که نقاشیامو ببینن و خوششون بیاد.

حمید شانه ای بالا انداخت و گفت: طبیعیش اینه. ولی مامان اعتماد به نفسش زیر صفره.

+: خودم میام بهش اعتماد به نفس تزریق می کنم. اون شب فرصت نشد از نقاشیش تعریف کنم.

_: یه قدم تو بیمارستان زدی شدی تزریقاتچی؟

ریحانه غش غش خندید و گفت: معلومه. چی خیال کردی؟ تازه تزریق اعتماد به نفس خیلی کار مهمتریه!

باهم وارد نمایشگاه شدند. دستی سر شانه ی نیلا که پشت به در ایستاده بود زد و گفت: سلام.

نیلا برگشت و گفت: سلام. معلوم هست تو کجایی؟ اصلاً نیا جونم. یه روز درمیون که به خودت مرخصی میدی!

ریحانه بی تعارف به طرف در برگشت و گفت: دستت درد نکنه پس من برم خونه که دارم از خستگی...

نیلا شانه اش را گرفت و عقب کشید و گفت: هی وایسا. کجا؟

حمید چند لحظه با خنده نگاهشان کرد. بعد چرخید و به طرف تابلوها رفت.

نیلا با چشم اشاره ای به حمید کرد و پرسید: پسره با توئه؟

ریحانه چشم گرداند و پرسید: کدوم پسره؟

نیلا عصبانی زمزمه کرد: هیسسس شنید. همین که کنارت وایساده بود.

ریحانه شانه ای بالا انداخت و گفت: من مسئول هرکی کنارم وایساده نیستم.

حمید دستهایش را توی جیبهایش فرو برده بود و متفکرانه یکی یکی تابلوها را تماشا می کرد. مقابل کار کلاژ ریحانه بیشتر مکث کرد.

نیلا گفت: نگاش کن. همه عاشق کلاژ تو میشن. حالا من سه تا کلاژ کار کردم. یه دونشون جلب توجه نمی کنه!

حمید چرخید. نگاهش به ریحانه رسید و گفت: ببخشید خانم بهاری....

نیلا مشتی به بازوی ریحانه زد و گفت: که با تو نیست! پس چطور تو رو می شناسه؟! برو ببین چی میگه.

ریحانه بی توجه به نیلا به طرف حمید رفت و پرسید: چی شده؟

_: برای بیمارستان شادتر از این بکش.

+: این که شاده!

نیلا که حرف او را شنیده بود با خوشحالی پرسید: شما از طرف خانم دکترطاهری امدین؟

حمید نگاهی به او انداخت. نمی دانست ریحانه چه گفته است. ولی بهرحال تأیید حرفش دروغ نبود. او می خواست تزئینات داخلی را به عهده بگیرد و به نوعی کارمند خانم دکتر میشد.

گفت: بله. چطور؟

نیلا با هیجان گفت: وااای قبولت کردن؟ چرا به من نگفتی؟

ریحانه با تظاهر به این که جلوی حمید خجالت می کشید، زمزمه کرد: خب همین امروز حرفشو زدن. فرصت نشد بگم.

بعد رو به حمید کرد و پرسید: منظورتون از شاد دقیقاً چیه؟

حمید هم ژست کارشناسی به خود گرفت، دستهایش را توی هوا تکان داد و گفت: می خوام امید توش موج بزنه. مثل این رودخونه... از آبش که می درخشه خیلی خوشم میاد.

ریحانه متبسم گفت: اکلیل زدم بهش.

نیلا با ناامیدی رو گرداند. این دختر درست بشو نبود! چند قدم دور شد.

ریحانه خندید و نگاهش کرد. بعد به حمید چشم دوخت و خندان گفت: قیافشو!

_: من یا رفیقت؟

+: هر دو تا! خیلی خب. حالا چی می خواستی بگی؟

_: همینو می خواستم بگم. یه کم ادبیش کردم با کلاستر بشه. این رودخونه خوشگله. ولی این درختا خیلی شاد نیستن. نمی دونم دقیقاً چکار باید می کردی... ولی برای بیمارستان شادتر بهتره.

ریحانه لب برچید و متفکرانه سر تکان داد.

حمید بقیه ی تابلوها را هم دید و رفت. نیلا جلو آمد و با هیجان پرسید: چکار کردی؟ این کی بود؟

ریحانه با اطمینان گفت: طراح داخلی بیمارستان.

در دل خداخدا کرد که حمید کار را بگیرد. اگر حمید همکارش میشد خیلی به نظرش آسانتر می رسید.

نیلا با هیجان گفت: واقعاً؟؟؟ بابا باکلاس! خوش تیپم هست. میگم قاپشو بدزد.

ریحانه متحیر نگاهش کرد و گفت: تو سومین نفری هستی که منو به این پسره می چسبونی!

نیلا با هیجان پرسید: واقعاً؟؟؟ دو نفر قبلی کی بودن؟

ریحانه از گفتن پشیمان شد. نمی خواست همه چیز را بگوید. بالاخره گردن خانم دکتر انداخت و گفت: چه می دونم همین خانم دکتر و یه نفر دیگه... می گفتن بهم میایین و اینا...

=: خب بهم میاین دیگه. راستی خواستگاری چی شد؟

+: خواستگاری؟!

=: بابا پنجشنبه... گفتی دارین برای داداشت میرین خواستگاری...

+: هان. خوب بود. قبول کردن.

=: دختره چه جوری بود؟

+: شاخ داشت.

نیلا خندید و گفت: اوه اوه چه خواهر شوهری بشی تو! شانس آوردم که داداشت از من خوشش نیومد.

+: منم شانس آوردم تو عروسمون نشدی. والا!

=: خب حالا حرف بزن ببینم. چکار کردین؟ چه جوریا بود؟

+: بابا خبری نبود. رفتیم خواستگاری... صحبت کردن و قبول کردن. همین.

=: خب حالا نامزدیم دارین؟

+: لابد داریم. ولی نمی دونم کی باشه.

بی حوصله چرخید و به طرف بازدید کننده ای که تازه وارد شده بود رفت. چند دقیقه دیگر هم ماند و بعد به دانشگاه رفت.