X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (3)

دوشنبه 23 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 08:05 ب.ظ
سلام سلام سلام
خیلی ممنون و متشکر حسابی شارژ شدم با کامنتاتون و خیلی زود با یه پست تپل برگشتم :))

آبی نوشت: امروز بیست و سوم آذرماهه... شونزده سال پیش در چنین روزی یه دختر نوزده ساله برای اولین بار مادر شد. خیلی بچه بود!
من با دخترم بزرگ شدم. مثل خواهرمه :)

بعداً نوشت: سه ساعت پیش به خیال خودم قصه رو فرستادم رو آنتن هی با گوشی چک می کنم می بینم هیچ نظری نیست! بالاخره رفتم تو مدیریت دیدم رفته تو چرکنویسا، متن قصه هم پریده! حالا دوباره متن رو کپی پیست می کنم. ببینم دو بار میاد یا یک بار

بعدازظهر دخترها برای گپ زدن یک گوشه ی باغ را انتخاب کردند. زیر یک درخت آلو سیاه پر میوه ی سایه بلند نشسته بودند و حرف می زدند.

ریحانه روی یک پشته خاک نشسته بود. دستها و سرش را عقب برده و ستون بدنش کرده بود. در همان حال به شوخی های بچه ها گوش میداد و می خندید.

انیس گفت: اینو نگاه... چه بامزه غش کرده از خنده!

رامش با عشق نگاهش کرد و گفت: خواهر شوهرم ماهه!

ریحانه دستهایش را برداشت، سرش را پیش آورد و با شرم خندید. بعد غرق فکر به خالهای آفتاب که از لابلای درخت سر کشیده و روی زمین نشسته بودند چشم دوخت.

چند دقیقه دیگر هم نشست و بعد بلند شد و پرسید: شماها همینجور می خواین بشینین؟ خب تو خونه هم که میشه نشست. پاشین بریم بگردیم.

پردیس خواهر انیس گفت: جون خودت اگه بتونم جم بخورم. ولمون کن بابا. نشستیم دور هم. بشین.

بقیه هم ترجیح می دادند همانجا بمانند و استراحت کنند. بالاخره ریحانه گفت: خیلی خب. هر جور راحتین. من میرم یه کم می دوم میام.

مهسا گفت: خوبه. برو از قول ما هم ورزش کن.

دوان دوان از باغ خارج شد. کمی دوید. از روی یک جو پرید و از بین ردیف درختهای جو هم یک جست دیگر زد و درست جلوی پای حمید که داشت آرام قدم میزد فرود آمد. حمید از ترس قدمی به عقب پرید و چوبی که به عنوان چوبدستی برداشته بود از دستش افتاد.

هر دو جا خوردند. ریحانه از خنده ی حمید دلش آرام شد. پس مشکلی نبود. با خنده گفت: خیلی معذرت. خیلی ببخشید. اصلاً ندیدمت.

حمید هم خندید و سری تکان داد. دلش آرام بود و هیجان زده نشد. سر برداشت و به آسمان نگاه کرد. در دل پرسید: هوامو که داری؟

بعد آرامتر لبخند زد و از ریحانه پرسید: حالا کجا با این عجله؟

ریحانه به اطراف نگاه کرد و با همان لحن شاداب و پرانرژی گفت: هیچی. فقط می خواستم یه کم بدوم. این تنبلا فقط نشستن حرف می زنن و تخمه می شکنن.

بعد خم شد و چند نفس عمیق کشید. دوباره سر برداشت و گفت: جونم کم شده. بس که نمی دوم از عادت رفتم. نفس ندارم.

حمید ضمن تأیید گفت: تو شهر سخته. مگر این که بری باشگاه.

+: کیف نمیده. یه وقتی میرم پارک مادر. ولی راش دوره. بقیه جاها هم مثل اینجا وقتی بدوم چپ چپ نگام می کنن. الان اگه از وسط باغ نیومده بودم و دیده بودنم، باید جواب صد نفر رو می دادم.

حمید نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: حالا اینجاها امن هست که تنها امدی بیرون؟

ریحانه خندید و گفت: نه خیلی. ولی هیچ کدوم حاضر نشدن بیان باهام تنها نباشم. بی خیال. می دوم. هیشکی بهم نمی رسه. فعلاً.

و بدون آن که منتظر جواب شود دوباره شروع به دویدن کرد. حمید داد زد: خیلی دور نشو.

ریحانه یک درخت را نشان داد و بلند گفت: میرم تا اون درخت برمی گردم.

حمید خندید و سر تکان داد. چند لحظه ایستاد. بوی برگ و خاک و صدای آب و باد ملایم که بین برگهای درخت چنار بالای سرش می پیچید، سکرآور بود. حالش از همیشه بهتر بود.

سر برداشت و گفت: خدایا شکرت... خودت از دلم خبر داری. ممنون که آروم گرفتم. شاید... شاید وقتی برگشتم بهش فکر کردم. اگه قسمت بود. ولی فعلاً خودم هستم و خودت. قربانت.  

بعد راهی مخالف راه ریحانه پیش گرفت و قدم زنان رفت. چند خانه را دور زد و بدون آن که قصدی داشته باشد دوباره به ریحانه رسید.

ریحانه تا درخت بادامی که نشان کرده بود دوید. کنار درخت جوی آبی جاری بود. چند دقیقه نشست و پاهای خسته اش را توی آب فرو برد. وقتی خستگی اش افتاد، برخاست و یواش یواش راه برگشت را در پیش گرفت که به حمید برخورد کرد. این بار خیلی آرام.

حمید با لبخند پرسید: دیگه نمی دوی؟ خسته شدی؟

ریحانه خندان دستهایش را باز کرد و گفت: ها خسته شدم ولی خیلی چسبید. الانم یه هات چاکلت می چسبه. می خوام برم از اون دکه سر خیابون بخرم.

_: تو باغ نبود؟

+: نه اونا کافی میکس بودن. هات چاکلت می خوام.

_: تنها نرو. باهات میام. اینجاها خیلی خلوته.

خندید و گفت: ممنون.

حمید دوباره یک ترکه پیدا کرده بود و ضمن قدم زدن روی زمین خط می کشید. سرش پایین و حواسش به خطوط روی خاک بود. ریحانه سر برداشت و به نیم رخش چشم دوخت. موهایش خیلی پررنگ نبودند و درست بالای ابروی چپش یک حلقه ی بامزه می خورد.

بدون فکر و مقدمه پرسید: ناراحت نمیشی وقت حج مجبوری موهاتو بتراشی؟

حمید حواسش نبود. تکانی خورد. چند لحظه نگاهش کرد تا متوجه ی منظورش شد. لبخندی زد و گفت: دفعه ی اولم نیست. وقت سربازی هم تراشیدم. بچه بودم هم همیشه می تراشیدم.

+: خب تا حالا ماشین کردی حتماً... بابا میگفت وقت حج باید تیغ بزنن. به نظرم ترسناکه.

حمید بازهم خندید. سر تکان داد و گفت: اینقدر فکر و خیال برای حج دارم که این توش گمه. مثل آمپول زدن میمونه لابد. سوزشش یه روزه.

بعد رو گرداند و به منظره ی کوههای روبرویش که بین آسمان و زمین نیلی رنگ به نظر می رسیدند چشم دوخت.

+: چه خوب که خانما مجبور نیستن سرشونو بتراشن و حوله بپوشن. وحشتناکه.

_: بی خیال... هدف مهمه. این که کجا میری... برای چی میری... چی با خودت می بری... چی میاری...

ریحانه خندان حال روحانی او را بهم زد و گفت: سوغاتی خوب بیاری ها!

حمید عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و پرسید: برای تو؟ چشم.

ریحانه بازهم خندید و گفت: نه بابا. کلی گفتم. سوغاتی می خوام چکار؟ وای اگه مامان جون مسافر بشه... واقعاً تو کاروانتون جا نبود؟ اگه با تو می امد خیالم راحت بود یه آشنا همراهشه.

_: تنها که نمیرن. یه نفر همراهشونه. انشاءالله یه جای خوب پیدا می کنن.

+: انشاءالله.

با دیدن دکه جلو رفت و گفت: سلام. هات چاکلت دارین؟

پیرمرد روستایی سر برداشت و گفت: علیک سلام باباجون. نه نداریم.

لب برچید. یک پاکت کافی میکس برداشت و نگاهش کرد. پیرمرد گفت: اونا قهوه یه. آب جوشم هست اگه می خوای.

با ناامیدی گفت: نه قهوه نمی خوام.

حمید گفت: یه قهوه به من بده.

=: دو جور داریم. این هست این یکی هم هست. کدومش می خوای؟ کاکائوییشم هست.

ریحانه با خوشحالی گفت: ببینم کاکائوشو! من همینا رو میگم دیگه.

پیرمرد اخم آلود گفت: یه چیز دیگه گفتی. حالا از ای می خوای؟

+: من همین گفتم. ها می خوام. چقدر میشه؟

هنوز حمید دست به جیب نبرده بود که ریحانه با عجله حساب کرد و رو به حمید گفت: مهمون من.

حمید کیف پول به دست گفت: جلوی بزرگتر دست تو جیبت نکن.

ریحانه خندید و در حالی که باهم راه میفتادند، گفت: ببین من بیبی فیس هستم ولی اونقدرا بچه نیستم. بیست و دو سالمه.

_: واقعاً بهت نمیاد ولی بهر حال سه سال کوچیکتری. بگیر.

+: اه لوس نشو. بذار جیبت! به جاش برام سوغاتی بیار.

_: اگه خودت مسافر شدی چی؟

+: من؟!!! حتماً! یعنی فقط مونده مامان بزرگ منو ببره. هیشکی دیگه هم نه، من! خیلی خب اگه مامان بزرگ منو برد خودم اونجا دوباره مهمونت می کنم.

_: ببین ما تو دو تا کاروانیم. اصلاً باهم برخورد نداریم. البته اگه شانس منه...

ریحانه خندان گفت: شانس که نداری. دو تا جای خالی یهو تو کاروانتون پیدا میشه. اگه پیدا شد تو مهمون کن.

_: باشه.

+: ولی اونجا گرمه. هات چاکلت نمی خوام. بستنی بخر.

_: چشم. امر دیگه ای باشه؟

+: نه دیگه من آدم قانعی هستم. خیلی ممنون.

_: خواهش می کنم.

با دیدن رامش و فرهاد که باهم قدم می زدند، حمید چهره درهم کشید و گفت: تو برو تو باغ، من بعدش میام. دوباره سوءتفاهم نشه.

قبل از آن که فرهاد و رامش آن ها را ببینند، توی یک کوچه پیچید.

ریحانه کمی جلوتر دستی برای فرهاد و رامش تکان داد و توی باغ رفت.

 

 

صبح روز بعد ریحانه ناباور از تلفنی که به او شده بود به بیمارستان رادین رفت. ساختمان هنوز تکمیل نبود و کارگران گوشه و کنار مشغول بودند.

گیج و حیران وسط سالن ورودی ایستاده بود که مردی پیش آمد و پرسید: با کی کار دارین؟

سر برداشت و گفت: با آقای دکتر... نه نه با خانم دکتر طاهری.

=: طبقه ی سوم سمت راست پله ها.

+: آهان. ممنون.

به طرف آسانسور رفت. اما مرد صدایش زد و گفت: خانم... آسانسور هنوز راه نیفتاده.

دوباره سر تکان داد و ضمن تشکر از پله ها بالا رفت. اتاقی که خانم دکتر در آن بود را راحت پیدا کرد. مطب نبود. بیشتر شبیه دفتر بود. در اتاق باز بود. دکتر پشت میز نشسته بود و منشی کنار میز ایستاده بود. هر دو روی برگه ای خم شده بودند و آرام حرف می زدند.

ریحانه ضربه ای به در زد که باعث شد هر دو سر بردارند و نگاهش کنند. ریحانه با لبخند خجولی سلام کرد.

خانم دکتر گفت: سلام خانم بهاری... خوب هستی؟ بفرما.

روی مبل کهنه ای کنار میز دکتر نشست. با لبخند گفت: ممنون.

دکتر نگاهی به تقویم رو میزی اش انداخت و گفت: من کمی درباره ی برنامه های تو تحقیق کردم. اینطور که معلومه چند روز دیگه امتحانای آخرت رو باید بدی و لیسانس بگیری.

+: بله اگر خدا بخواد.

=: بعدشم که لابد پایان نامه.

+: برای پایان نامه وقت دارم. عجله ای نیست.

=: خوبه. چون من عجله دارم. چند تا تابلوی کلاژ می خوام. می خوام خیلی شاد و امیدوار کننده باشن. مخصوصاً برای بخش اطفال. با توجه به امتحانات فکر می کنی چند تا تابلو بتونی تا آخر تابستون برام آماده کنی؟

+: والا... چی بگم؟

=: البته به طور قطع کیفیت کار برام مهمتره. نمی خوام تعداد کار باعث بشه که دقتت بیاد پایین. اگر تو دو تا تابلوی خوبم بتونی برام آماده کنی بهتر از ده تا تابلوی بی کیفیته.

+: متوجهم.

=: ما بیست و چهارم شهریور اگه خدا بخواد افتتاح داریم. یه چند تا تابلو می خوام که محیط بیمارستان از خشکی در بیاد.

+: بله حتماً. تو چه مایه رنگی می خواین باشه؟

=: هرچی خودت دوست داشتی. محیط اطرافش ساده یه. احتمالاً همه دیوارا رو رنگ سفید بزنیم.

+: می تونم با طراح داخلی تون حرف بزنم؟

=: طراح داخلی نداریم دخترجان. بودجه کم امده. همون چند تا تابلو بخریم برامون کفایته. خب... حاضری برامون کار کنی؟

+: بله حتماً. خوشحال میشم.

دکتر دستش را پیش آورد و گفت: منم خوشحال میشم.

ریحانه برخاست. دست دکتر را به گرمی فشرد و خداحافظی کرد. دور بیمارستان چرخی زد و در حالی که از ذوق توی دلش قند آب میشد، به تابلوهایی که می خواست درست کند فکر کرد.

با صورتی خندان و حواسی پرت از بیمارستان بیرون آمد و توی خیابان رفت. با ترمز شدید ماشینی از جا پرید و به خود آمد.

***

 

 

حمید جلوی در آپارتمانی که آقای بهاری نشانی داده بود ایستاد. گویا خودش و مادر و برادر همسرش اینجا زندگی می کردند. روی زنگها را نگاه کرد. زنگ خانم مصطفوی را فشرد.

مادربزرگ ریحانه گوشی را برداشت و گفت: سلام آقاحمید. باعث زحمت. بیا بالا. طبقه ی ششم.

_: سلام خانم. خواهش می کنم.

وارد شد. با کنجکاوی نمای داخلی لابی را تماشا کرد و سوار آسانسور شد. در واحد خانم مصطفوی باز بود. یاالله گفت و با اجازه ی حاج خانم وارد شد. بعد از سلام و تعارفات معموله نشست.

مادربزرگ یک پوشه جلویش گذاشت و گفت: مزاحمت شدم مادرجون. ببین این فیشهای مایه. اینم شناسنامه و گذرنامم.

حمید اوراق را ورق زد و پرسید: کی رو می خواین با خودتون ببرین؟

مادربزرگ با پریشانی دستهایش را بهم مالید و گفت: والا چی بگم... بچه ها که زیادن ماشاءالله. دو تاشون تو این ساختمونن، سه تاشونم بقیه ی شهر... ولی خدا خیرشون بده... بازم میان سر می زنن. بچه هاشونم هستن... انتخاب خیلی سخته... نمی خوام هیچ کدوم ناراحت بشن.

حمید با همدردی سر تکان داد و گفت: درست می فرمایین.

مادربزرگ سر به زیر انداخت و با لحن گناهکاری گفت: ولی همه شون می دونن ریحانه به من نزدیکتره... نه که همیشه همسایه بودیم... چه تو این خونه چه خونه قبلی... زیاد میومده پیشم. بهم محرمتره...

سر برداشت و با ناراحتی ادامه داد: چی بگم؟ خدا منو ببخشه. یه فیش که بیشتر نیست. کاش بیشتر داشتم و همه شونو می بردم. ولی فقط یکیه. اینقدر شک و غصه داشتم که زنگ زدم استخاره گرفتم برای بردن ریحانه خوب امد. خدا کنه بچه ها ناراحت نشن.

حمید در دل گفت: خداجون کلاً شوخیت گرفته نه؟!

رو به مادربزرگ با لحن دلداری دهنده ای گفت: انشاءالله که ناراحت نمیشن. مهم اینه که شما تو این سفر راضی و راحت باشین. مطمئنم که بچه هاتونم همینو می خوان.

مادربزرگ با غصه سر تکان داد و گفت: هرچی خدا بخواد... بعد از استخاره زنگ زدم به باباش. بهرحال دختر اجازش دست پدرشه. گفت من حرفی ندارم ولی نمی دونم اجازه میدن دختر بدون محرم بره یا نه؟ مثل این که یه گرفت و گیرایی داره. حالا یه تحقیقی بکن مادر. از ترس این که جور نشه به خودش نگفتیم.

حمید سقف را نگاه کرد و در دل گفت: خدا جون داری شوخی رو از حد می گذرونی ها! من ظرفیت ندارم. حساب دل منم بکن خواهشاً.

بعد رو به مادربزرگ کرد و گفت: اشکالی نداره. الان زنگ می زنم به کارواندارمون ببینم شرایط چه جوریه بعدم میرم سازمان انشاءالله جایی براتون پیدا کنم.

=: خیر از جوونیت ببینی مادر. خدا اجرت بده.

گوشی را برداشت و با تردید شماره ی کارواندار را گرفت.

=: سلام حمید جان. اتفاقاً الان می خواستم بهت زنگ بزنم.

_: سلام حاج آقا. خیر باشه. امرتون؟

=: پریشب گفتی دنبال جا می گردی... امروز یه انصرافی داشتیم. هنوزم می خوای یا نه؟

خنده اش گرفت. با دست صورتش را پوشاند و در دل نالید: اگر با دیگرانش بود میلی... سبویم را چرا بشکست لیلی... چرا آخه؟

=: حمید؟ هستی؟

نفس عمیقی کشید. دستش را از روی صورتش برداشت و گفت: هستم حاج آقا. جا هم می خوام. هنوز نرفتم سازمان...

=: خیلی هم خوب. فیشاشونو بیار سازمان، منم میام، ثبت نامشون کنیم.

_: چشم. حتماً. فقط یه مسئله ای هست. حاج خانم می خوان با نوه شون بیان. یه دخترخانم مجرد بیست و دو ساله... از نظر قانونی مسئله ای نیست؟ البته پدر دختر راضی هستن.

=: مسئله که نه. ولی از نظر دولت عربستان زن یا دختر زیر چهل و پنج سال بدون محرم نباید وارد بشه. بیراه هم نیست. بالاخره اونجا امنیت کمه. از همه جای دنیا میان. بالاخره درست نیست.

چهره ی حمید منقبض شد. پرسید: خب پس چکار باید بکنن؟

=: یه راه داره. یکی از آقایون کاروان رو به عنوان داییش معرفی می کنیم. ما قبلاً هم از این موارد داشتیم. باید دایی باشه که برای فامیلش مشکلی نباشه. تو چکهای گذرنامه و اینا کنار هم باشن و اگه پرسیدن تنهایی، بگه این داییمه. دیگه؟

چهره ی حمید از خوشحالی شکفت. گفت: عالیه حاج آقا. من الان میام.

=: الان که نه. من یه نیم ساعتی دیگه می رسم سازمان. فقط این خانما... گذرنامه دارن؟

حمید گذرنامه ی مادربزرگ را از روی میز برداشت و گفت: حاج خانم دارن فقط تاریخشو  ببینم... نه تاریخش هم مشکلی نداره. تا آخر سال آینده اعتبار داره. ولی دخترخانمشون...

مادربزرگ گفت: داره. پارسال گرفته.

_: میگن اونم پارسال گرفته.

=: پس مشکلی نیست. گذرنامه ها و شناسنامه ها و فیشها رو بیار سازمان. چند قطعه عکسم بیار تا ببینیم چکار میشه بکنیم.

_: خیلی خیلی ممنون. من تا نیم ساعت دیگه میام. فعلاً خداحافظ.

=: خداحافظ.

گوشی را گذاشت و با لبخند گفت: جاتونم تو کاروان خودمون درست شد. خیالتون جمع. خودم دربست در خدمتتونم.

مادربزرگ از خوشحالی بغض کرد. با صدای گرفته ای گفت: بچم ریحانه پارسال دلش می خواست بره کربلا. براش گذرنامه گرفتن ولی جور نشد. خیلی دلش شکست. خدا بخواد حج نصیبش بشه خیلی خوشحال میشه.

حمید لبخندی زد و گفت: انشاءالله. حالا من گذرنامه و شناسنامه ی ایشونم می خوان. با چند قطعه عکس اگه دارین.

مادربزرگ با دستپاچگی گفت: الان میارم. الان. بذار زنگ بزنم بگم مادرش مدارکشو بیاره.

چند دقیقه بعد مادر ریحانه هم با مدارک رسید. دستهایش از هیجان می لرزید. باور نمی کرد که دخترش مسافر شده باشد. مدارک را به حمید داد و با هیجان پرسید: یعنی می تونه بیاد؟ مشکلی نیست؟

_: نه مشکلی نیست. فقط یه آقا از مسافرا باید خودشو داییش معرفی کنه که مثلاً محرم داره.

مادر ریحانه لبش را گاز گرفت تا بغضش نترکد. رو به مادربزرگ کرد و پرسید: به خودش گفتین؟

=: نه مادر... بذار بیاد خونه. تلفنی که نمیشه.

حمید خوشحال از آن همه شوق پیش رویش خداحافظی کرد و بیرون آمد. هنوز در پشت سرش بسته نشده بود که مادربزرگ گفت: خاک به سرم. هچی ازت پذیرایی نکردیم. وقت که داری بیا تو یه چیزی بخور. بیا مادر.

حمید خندان گفت: نه حاج خانم وقت برای پذیرایی بسیاره. اگه اجازه بدین من برم زودتر. یه وقت به ترافیک می خورم به موقع نمی رسم.

=: پس یه دقه وایسا یه شکلات بدم بخوری.

مشتی شکلات به زور به او داد و راهیش کرد.

حمید غرق فکر راه افتاد. اولین چهارراه را اشتباهی پیچید و کلی از دست خودش و حواس پرتی اش حرص خورد. راهش خیلی دور شده بود. مخصوصاً که خیابان بعدی هم به علت تعمیرات بسته بود. اینقدر چرخید که از جلوی بیمارستان رادین سر در آورد.

عصبانی بود. آن دختر هم که یک دفعه جلوی ماشین پرید و اعصابش را خرد کرد. پا روی ترمز و دست روی بوق فشرد. وقتی دو قدم مانده به دختر توقف کرد، نفسی به راحتی کشید و سر برداشت. دختر دست روی قلبش گذاشت و دو قدم عقب پرید.

 

ریحانه همانطور که سینه اش را می فشرد عصبانی غرید: کی به تو گواهینامه داده آخه؟

ولی صدایش در هیاهوی خیابان به گوش خودش هم نرسید. به زحمت سر برداشت و راننده ی شوکه را که هنوز همان جا بود نگاه کرد. اول حلقه ی موی روی پیشانی اش را دید و بعد نگاه بهت زده ای که همان لحظه ریحانه را شناخت. 

شیشه های ماشین باز بود. ریحانه توی ماشین خم شد و گفت: سلام. نزدیک بود قبل از حج آدم بکشی بعد بری توبه کنی.

حمید خندید و گفت: علیک سلام. خدا رحم کرد. بیا بالا.

ریحانه بی تعارف در را باز کرد و سوار شد. سرش را عقب برد و گفت: های مُردم!

_: یه بطر آب تو داشبورد هست. خنک نیست. ولی بهتر از هیچیه.

ریحانه داشبورد را باز کرد و گفت: ممنون.

حمید مشتی شکلات به طرفش گرفت و گفت: شکلاتم هست. مامان بزرگت دادن.

ریحانه خندید و گفت: اینا رو خودم خریدم.

دو تا برداشت و پرسید: رفتی پیش مامان جون؟ چی شد؟

حمید به روبرو چشم دوخت و از بین دندانهای بهم فشرده گفت: جا تو کاروانمون پیدا شد.

ریحانه با خوشحالی گفت: واقعاً؟!!!! وای چقدر خدا خدا کردم که مامان جون تنها نمونن.

_: تنها که نیستن...

+: ها... نفهمیدی کی رو می خوان ببرن؟

حمید نگاه کوتاهی به او انداخت. دوباره به خیابان چشم دوخت و پرسید: تو چی فکر می کنی؟

ریحانه متعجب شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

_: گفتم که من شانس ندارم.

ریحانه در حالی که از شوق می خندید جیغ زد: من؟ واقعاً من؟

حمید از گوشه ی چشم نگاهش کرد و سر تکان داد. ریحانه بعد از چند لحظه آرام گرفت و با تردید پرسید: حمید شوخی می کنی؟ سر بسرم نذار ها. اصلاً شوخی قشنگی نیست.

_: شوخیم کجا بود؟ دردونه ی حسن کبابی! بیا اینم گذرنامه ات. الانم داریم میریم سازمان حج و زیارت. جای دیگه ای که نمی خوای بری؟ اگه بخوای بری هم من وقت ندارم برسونمت شرمنده. با کارواندار قرار دارم.

در دل فکر کرد: بفرما رامش خانم. ریحانه و ترلان نداره. کار کاره! فرق نمی کنه. اینم نمی تونم برسونم.

ریحانه ناباورانه سر تکان داد و با صدایی که می لرزید، گفت: نه بابا... کجا برم؟ میام.