X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (2)

شنبه 21 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 08:41 ب.ظ
سلام سلاااام
رسیدن ماه زیبای ربیع الاول مبارک باشه
این قصه رو خیلی دوست دارم. دلم می خواد حسابی طولانی و پرماجرا بشه. دوست دارم که دوستش داشته باشین. ولی نمی دونم... پست قبلی دوازده صفحه نوشتم، دوازده تا کامنت داشتم. با روزی حدود پونصد تا بازدید. برای بار هزارم به خودم میگم بی خیال... نوشتن را عشق است. اینجا بودن... خوانده شدن. همین ما را بس.
دوستتون دارم

ریحانه با بی قراری به جمع چشم دوخته بود. همه مشغول صحبت بودند و عروس و داماد را به کلی فراموش کرده بودند.

ساعت را نگاه کرد. فقط ده دقیقه گذشته بود. چرا اینقدر کند می گذشت؟ حوصله اش سر رفته بود. بعد از آن آبروریزی ناجوانمردانه دیگر دلش نمی خواست بماند. می خواست زودتر به خانه برود و با تنبیه فرهاد روبرو شود. بلکه بتواند از خودش دفاع کند و بگوید واقعاً آن طور که او برداشت کرده است نبوده. اصلاً خبری نبود!

نفسش را با حرص پف کرد و دوباره متوجه صحبتهای اطرافش شد. نفهمید رشته ی کلام از کجا به حج و زیارت رسیده است.

آقای صلاحی پدر حمید و رامش به مادربزرگ ریحانه گفت: مال سال چند حاج خانم؟ فیش حمید ما مال آخر هشتاد و دو بوده. یعنی فیش خودش که نه... اون بنده خدایی که بهش نیابت داده.

آقای بهاری پدر ریحانه پرسید: امسال مسافره؟

=: بله اگر خدا بخواد.

مادربزرگ گفت: والا اصلاً یادم نیست مال کی بوده. هشتاد سه، چهار... شایدم زودتر. دوتا فیشم دارم. یکی مال شوهر خدا بیامرزمه. لابد باید منتقلش کنم به بچه ها. خود اون مرحومم نرفته بود. هنوز به گردنشه خدا بیامرز.

آقای صلاحی گفت: خب شما هم نیابت بدین. به بچه هاتون یا هرکسی که خواستین. ما یه روز تو مسجد محل بودیم، یه بنده خدا پیرمردی بود، گفت یه فیش دارم می خوام یه نفر از طرف مادرم حج کنه. حاج آقا حمید ما رو معرفی کرد. دیگه خدا قسمت کرد و به نامش شد. حالا اگه خدا بخواد داره میره.

مادربزرگ متفکرانه پرسید: چقدر فرصت هست؟ الان ماه شعبانه رمضان شوال ذیقعده ذیحجه... میشه الان اسم نوشت؟ کی اعزام میشن؟

=: اواسط ذیقعده. اگه بخواین برای خودتونم می تونین نیابت بدین. بهرحال باید استطاعت بدنی هم داشته باشین. اگه براتون سخته بدین یکی دیگه بره.

=: نه دلم می خواد خودم برم. ولی یه نفر رو از قول اون خدا بیامرز می برم. یکی از بچه ها که مراقبم باشه.

آقای صلاحی گفت: قصد دخالت ندارم ولی بهتره یه مرد باشه که بارتون رو کمکتون جابجا کنه و اگه لازم شد از طرفتون طواف کنه و این کارا.

مادربزرگ اخمی کرد و گفت: نه بابا باربر که پیدا میشه. طوافم همه می تونن بکنن. یه زن باشه بهتره که همراهم باشه. با مرد که نمی تونم هم اتاق بشم. اتاقای زنونه مردونه وقت حج جداین.

=: درست می فرمایین. می خواین بگم حمید بیاد اگه اطلاعات بیشتری لازم دارین...

بعد بدون این منتظر جواب بشود گفت: مجید جان بابا... حمید رو صدا کن.

مجید از جا برخاست. چرخی دور هال و آشپزخانه زد. در اتاق حمید را باز کرد و با دیدن او که عصبانی دراز کشیده بود، گفت: تو باز غمباد گرفتی؟ این اداها چیه؟ مرد اینقدر لوس نوبره!

حمید پوفی کرد. لب تخت نشست و سر به زیر انداخت. حواسش پرت ریحانه بود. فرهاد را نمی شناخت. نمی دانست "توی خانه تکلیفت را روشن می کنم" او چقدر می تواند شدید باشد. روا نبود دخترک را به خاطر هیچ و پوچ اذیت کند. احساس تقصیر می کرد و هیچ کاری هم نمی توانست بکند. هرچه می گفت بدتر میشد.

مجید تشر زد: پاشو. پاشو خودتو جمع کن. پاشو بابا کارت داره.

سری تکان داد و آرام گفت: الان میام.

به سنگینی از جا برخاست. حوصله نداشت. همه کار این مجلس اعصاب خرد کن شده بود. فقط آن دخترک بامزه چند لحظه حواسش را پرت کرده بود، که همین هم باعث شر شده بود.

سر تکان داد و با ناراحتی فکر کرد: خدا کنه دعواش نکنه.

نفس عمیقی کشید و وارد اتاق پذیرایی شد. بابا با دیدن او گفت: حمید بیا... به حاج خانم بگو ببینن برای حج چکار می تونن بکنن.

نفس عمیقی کشید و جلو رفت. آرام گفت: خب... فیشتون مال کی هست؟

مادربزرگ سری تکان داد و گفت: نمی دونم والا... هشتاد سه بود... چار بود...

بعد رو به مادر ریحانه کرد و گفت: ها یادم امد. گلابتون به دنیا امده بود. آقام خدابیامرز می گفت از قدم این بچه قسمت شد فیش بخریم. سال چند بود؟

مامان متفکرانه گفت: درست یادم نیست.

ریحانه آرام گفت: دوم اسفند هشتاد و دو.

صدایش را توی شلوغی فقط حمید شنید. نگاهش کرد و پرسید: کی؟

توجه بقیه هم جلب شد. ریحانه کمی بلندتر حرفش را تکرار کرد. مادربزرگ هم به خاطر آورد.

=: ها... اسفند بود. آقام تو فکر عیدی بچه ها بود. خدا بیامرز همیشه براشون هدیه می خرید برای عید.

زمزمه های خدا رحمتشون کنه و تعارفات معمول از هر طرف به گوش رسید.

ریحانه سر به زیر انداخت. یاد بابابزرگ و عیدها و عیدی گرفتن هایش افتاده بود. از قبل هم حالش گرفته بود. این هم بهانه ای شد که اشک از گوشه ی چشمش نیش بزند. اما بغضش را فرو داد و به زحمت نفس عمیقی کشید.

حمید کلافه او را از گوشه ی چشم می پایید. نمی توانست فراموشش کند. فهمید بغض کرده، می خواست برایش آب بیاورد، اما وسط اتاق ایستاده بود و رفتنش خیلی دیده میشد.

پس با حرص نفس عمیقی کشید و سعی کرد حواسش را به مطلب قبلی بدهد. رو به مادربزرگ گفت: هشتاد و دو خوبه. می تونین الانم اسم بنویسین. به شرطی که تو کاروانا جا پیدا کنین.

ریحانه یک خیار پوست کند و آرام جوید. حمید در حال توضیح دادن شرایط نفس عمیقی کشید. خیار هم خوب بود. می توانست جای آب را بگیرد و کمی آرامش کند.

پدر حمید پرسید: نمی تونی الان زنگ بزنی به کارواندارتون ببینی جای خالی دارن یا نه؟

متفکرانه پرسید: کاروان ما؟

پدر سری کج کرد و گفت: خب ها. چه ایرادی داره؟ یه آشنا همراه حاج خانم باشه.

پدر ریحانه لبخند زد و گفت: شما لطف دارین.

مادربزرگ گفت: فرقی نمی کنه مادر. نمی خوام مزاحمت بشم. صبح بچه ها رو می فرستم برن سازمان حج و زیارت ببینن باید چکار کنن.

مادربزرگ حمید گفت: صبح جمعه یه. بذارین الان زنگ می زنه به کارواندار. شماره شو که داری مادر، ها؟ بگو برای دو نفر می خوان. کی رو می خواین ببرین همراتون حاج خانم؟

مادربزرگ چشم گرداند. به ریحانه که رسید لبخند ملایمی روی لبش نقش بست. اما بلافاصله نگاهش را برگرفت و گفت: نمی دونم حالا. تا چی قسمت باشه.

حمید آن لبخند و نگاه را دید. لبش را گاز گرفت تا لبخند نزند. با عجله گفت: پس با اجازتون من برم یه زنگی بهش بزنم. انشاءالله که جور میشه خودم در خدمتتونم.

مادربزرگها باهم گفتند: خدا خیرت بده مادر.

ریحانه او را که به سرعت از اتاق بیرون می رفت نگاه کرد و فکر کرد: اگه حمید با این اشتیاق بخواد مواظب مامان جون باشه خیالم راحت راحت می مونه.

بعد هم لبخندی زد و به طنز فکر کرد: کاشکی یه نفر هم با این شوق دلش می خواست مواظب ما باشه.

و نمی دانست تمام آن لبخند و شوق متعلق به خودش بوده است!

حمید در اتاقش را پشت سرش بست و با شوق خندید. بعد لبخندش را جمع کرد و به خودش تشر زد: خجالت بکش بچه! مثلاً داری میری حج! یعنی واقعاً که! زشته!

لبهایش را با حرص بهم فشرد. به کارواندار زنگ زد.

=: سلام علیکم حمید آقای گل.

_: سلام حاج آقا. حال شما خوبه؟

=: شکر خدا. بد نیستم. چطوری خوبی؟

_: الحمدالله. بد نیستم. ببینین حاج آقا... یه خانم مسنی از آشناهامون دو تا فیش دارن مال اوائل اسفند هشتاد و دو، دنبال جا می گردن. جا دارین تو کاروان؟

=: نه والا. ما که جایی نداریم. زن و شوهرن؟

_: نه شوهرشون به رحمت خدا رفتن. می خوان نوه شونو به جای اون مرحوم بیارن. به عنوان نایب.

=: صحیح. حالا ما که جایی نداریم. باید برن سازمان. انشاءالله جایی گیرشون بیاد.

_: یعنی اصلاً جا ندارین؟

=: اصلاً که چرا. یه جا هست. ولی حاج خانم یه نفری که نمی تونه بیاد. می تونه؟

_: نه... نه نمی تونن. هیچ کاری نمی تونین براشون بکنین؟ یه نفر اضافه؟

=: نه حمیدجان. مسئولیت داره. مگه کسی انصراف بده که بتونم جایگزین کنم. برن سازمان انشاءالله تو کاروانای دیگه جا گیرشون میاد.

نفس عمیقی کشید و آرام گفت: انشاءالله. ممنون.

=: خواهش می کنم. ببخشید که نشد.

_: نه خواهش می کنم. ببخشید مزاحم شدم. خداحافظ شما.

=: خدا نگهدارت پسرجان.

گوشی را قطع کرد و آهی کشید. سر برداشت و گفت: اوستا کریم اگه خودت مراقب ما نباشی این دل هرزه گرد برای خودش می چرخه! بی زحمت دو تا جای خوب تو یه کاروان عالی بهشون بده با منم برخورد نداشته باشن اصلاً. بریم تو حس و حال معنوی به لطف خودت خواهشاً.

نفس عمیقی کشید. جلوی آینه یقه اش را صاف کرد و از اتاق بیرون آمد. آنچه شنیده بود را گفت. همه مشغول نظر دادن شدند. بالاخره هم باز پدر حمید بود که او را جلو انداخت و گفت: حمید ما که فعلاً تا وقت حج بیکاره. شنبه صبح میاد در خونتون، فیشا و پاسپورتا رو می گیره میره دنبال کاراتون. انشاءالله قسمت باشه و جا گیرتون بیاد. هرچی زودتر اقدام کنین بهتره.

رامش و فرهاد به اتاق برگشتند. ریحانه از جا برخاست و کنار دیوار ایستاد تا برادرش بنشیند. حمید هم کمی آن طرف تر پشت صندلی مجید به دیوار تکیه داد و به جمع که با هیجان مشغول صحبت با فرهاد و رامش بودند چشم دوخت. دوباره غم عالم به دلش ریخته بود. دلش نمی خواست فرهاد رامش را ببرد. دلش تنگ میشد. خیلی دلتنگ میشد. فکر کرد برای آرامش خودش هم مکه دعا کند. باید به لیست دعاهایش تحمل جای خالی رامش را اضافه می کرد.

نفس عمیقی کشید. وقتی صداهای بلند تبریک اتاق را پر کرد، آرام بیرون رفت. فقط ریحانه بود که از گوشه ی چشم رفتنش را دید. ریحانه که داشت با خوشحالی کف میزد و برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی می کرد، با رفتن حمید آرام گرفت. کمی دیگر کف زد. بعد مثل یک گربه به نرمی بیرون خزید. فراموش کرد که چند دقیقه قبل به خاطر حرف زدن با این پسر تنبیه شده است. می خواست آرامش کند. حیف نبود روز خواستگاری اینقدر غصه بخورد؟!

حمید به آشپزخانه رفت و یک لیوان بزرگ آب ریخت. ریحانه آرام توی آشپزخانه سر کشید. زن خدمتکار پشت به در مشغول شستن ظرفها بود. حمید هم غرق فکر جرعه ای آب نوشید. ریحانه با لبخند و نگاه درخشانش پرسید: دلت میاد؟

حمید با گیجی به لیوان نگاه کرد. بعد پرسید: چی؟ آب می خواستی؟ الان بهت میدم.

ریحانه خندید. توی درگاه ایستاد و گفت: نه آب نمی خوام.

حمید لیوان را سر کشید. در حالی که به طرف در می آمد پرسید: پس چی؟

ریحانه کنار کشید و اجازه داد او بیرون بیاید. بعد گفت: روز خواستگاری... روز خوشحالی خواهرته. دلت میاد غصه بخوری و ناراحتش کنی؟ آخه درسته؟

حمید خندید و نگاهش کرد. چقدر این دختر پاک بود! چقدر عزیز و مهربان بود! خوش به حال رامش با چنین خواهرشوهری!

لبخندش را محکم کرد و گفت: بفرما. خوشحالم. خوب شد؟ امدی بیرون، داداشت دعوات نکنه.

ریحانه با لبخند به اتاق پذیرایی نگاه کرد و گفت: نه بابا الان سرش گرمه.

بعد به طرف او چرخید. دوباره چشمهایش درخشیدند. برقی که باعث شد حمید از خودش بترسد و قدمی عقب برود. ریحانه با شوق پرسید: واقعاً داری میری مکه؟!

_: اگه خدا بخواد... مال خودم نیست. نیابته.

+: یعنی چی؟

_: یعنی یه آقایی خرج سفرم رو داده که از طرف مادرش حج کنم. مال خودم حساب نمیشه. مثل مامان بزرگت که می خوان یه نفر رو به جای بابابزرگت ببرن.

+: خب اشکال نداره. مهم اینه که بری. مگه نه؟

_: بله مهمه. ولی میگم از گردنم برداشته نمیشه. هنوز برام واجبه که خودم هر وقت استطاعت داشتم برم.

+: خب میری ایشالا. ولی تو سن کم یه کم ترسناکه به نظرم. برای خودم فکر می کنم اگه مثلاً اشتباه کنم چی؟ مسافر نیستم، همینجوری میگم. یا نتونم از عهده ی اعمال بربیام. میگن خیلی سخته.

_: نمی دونم. منم اضطراب دارم ولی خیلی دوست دارم برم ببینم چه جوریه.

+: انشاءالله به سلامتی.

بعد نگاهی به اتاق پذیرایی انداخت و با شوق گفت: من برم عکس بگیرم.

کیفش را روی نیمکت جا گذاشته بود. دوربینش را برداشت. حمید نفس عمیقی کشید و باز به خودش تشر زد که آرام باشد.

ریحانه به اتاق پذیرایی برگشت و مشغول عکس گرفتن شد. از همه عکس گرفت. وقتی حمید با قدمهای مقطع وارد اتاق شد، ریحانه با همان لحن شادش گفت: شما هم کنار عروس وایسین عکس بگیرم.

سری تکان داد و آرام به طرف رامش رفت. ریحانه بلند گفت: همه لبخند... خواهش می کنم لبخند بزنین.

لبخند زد. در برابر آن همه شور و شوق لبخند زدن کار سختی نبود. ریحانه از دو سه زاویه چندین عکس گرفت تا راضی شد. بعد نوبت سری بعدی شد. تند تند عکس می گرفت.

حمید دوباره کنار اتاق به دیوار تکیه داد و ایستاد. احساسش را نمی توانست تحلیل کند. از این دختر خوشش آمده بود و این چیزی نبود که می خواست. آن هم در این موقعیت که مسافر بود. گذشته از همه ی اینها غرورش اجازه نمی داد خودش را جلوی فرهاد کوچک کند!

در دل گفت: ریشه کنت می کنم. محاله بذارم پا بگیری!

بعد سر برداشت و از خدا خواست که کمکش کند: خدایا خواهش می کنم... تو که می دونی من می خوام پاک و پاکیزه و دست خالی بیاد. سرم گرم نشه. خواهش می کنم. فقط خودم و خودت. متشکرم.

آهی کشید و با دل آرامتری به مجلس نگاه کرد. لبخند کمرنگی هم بر لبش نشست.

غروب بود که مهمانها قصد رفتن کردند. ریحانه داشت با شور و مهربانی با مادربزرگ و پدربزرگ حمید خداحافظی می کرد. مادر حمید که کنار پسرش ایستاده بود، با لبخند معنی داری گفت: چقدر این دختر دلنشینه.

دلنشین! کلمه ی درستی بود. ولی حق نداشت به دل حمید بنشیند. حمید ابرو بالا برد و با نگاه معنی دار در جواب مادرش به او چشم دوخت. زیر لب گفت: که اینطور.

مامان جوابش را نوعی شوخی برداشت کرد و گفت: نه واقعاً میگم. جدی ببین چقدر عزیزه.

حمید با سردترین لحنی که می توانست، گفت: خدا ببخشه بهشون. عزیز من... من مسافرم. لقمه نگیر.

مهمانها به قصد خداحافظی جلو می آمدند و نمیشد مادر و پسر راحت حرف بزنند. با این حال وسط خداحافظی معترضانه گفت: حمید!

حمید به اشاره دست روی گونه اش گذاشت و زمزمه کرد: این تن بمیره مامان... هیچی نگو.

مامان با حرص لبهایش را بهم فشرد. بعد با دیدن ریحانه که جلویش رسیده بود و داشت خداحافظی می کرد، لبهایش به شوق باز شدند و خداحافظی گرمی با او کرد.

چند قدم بعد ریحانه به حمید رسید که همچنان مشغول تلاش برای نگه داشتن ماسک سرد و جدی هم روی صورتش، هم روی قلبش بود.

ریحانه سردی او را دلخوری از نامزدی رامش برداشت کرد و با لبخند زمزمه کرد: غصه نخور.

عضلات صورت حمید منقبض تر شدند و با لحنی سرد گفت: نمی خورم.

ریحانه پیام را ناباورانه دریافت کرد: زیادی پاتو از گلیمت دراز می کنی.

حمید این را نگفته بود ولی با تمام قوا منتقلش کرد و باعث شد ریحانه با ناراحتی رو بگرداند. باورش نمیشد. نمی فهمید چکار کرده است که حمید که تا حالا اینقدر راحت و بی پیرایه بود ناگهان عصبانی شده است.

سعی کرد کلمه به کلمه حرفهایی را که باهم زده بودند به خاطر بیاورد. ولی هرچه بیشتر فکر می کرد گیجتر میشد. بالاخره هم چون نفهمید کجا را اشتباه کرده است، به خودش تشر زد: اصلاً غلط کردی با یه پسر نامحرم حرف زدی!

همین درست بود. سری به تأیید برای خودش خم کرد و به دنبال فرهاد سوار ماشین شد.

فکر می کرد فرهاد توی خانه بازخواستش کند ولی فرهاد اینقدر هیجان زده بود که به کلی عصبانیتش را فراموش کرده بود.

مامان و بابا و نرگس هم خوشحال بودند. مامان جون و شوهر نرگس هم از خانواده ی رامش خوششان آمده بود. فقط ریحانه بود که به دلیل نامعلومی اشتهای شام خوردن نداشت و بالاخره عذرخواهی کرد و رفت که بخوابد.

روی تخت دراز کشید و به خودش گفت: چه ادا هم میاد که شام نمی خورم! اون همه رشته برشته رو کی خورد؟! وای چه عالی بودن! وای حمید! اههه! مگه من چکار کردم؟ پسرای بدبین بداخلاق!

دل گرفته به پهلو غلتید و کمی بعد خواب رفت.

صبح روز بعد قرار بود با خانواده ی پدری به باغ کوچکی که بیرون شهر داشتند. باغ در اصل متعلق به پدربزرگشان بود، حالا به بابا و عموها رسیده بود. محصول چندانی نداشت ولی همین که جایی بود که روزهای تعطیل در آن جمع شوند غنیمت بود.

داشتند جمع می کردند که راه بیفتند که فرهاد با لبخند پرسید: بگم رامشم حاضر شه باهامون بیاد؟

مامان پرسید: بهش اجازه میدن به این زودی تنها باهامون بیاد؟

فرهاد صادقانه گفت: نمی دونم.

بابا گفت: بگو با خانواده بیان. نهار که می خوایم کباب بگیریم، خب بیشتر می خریم.

تمام صورت فرهاد به خنده باز شد. با خوشحالی گفت: خیلی ممنونم بابا.

****

 

 

حمید وقتی شنید نهار مهمان خانواده ی بهاری هستند گفت: من که کار دارم. شما برین.

مامان به تندی پرسید: چه کاری مثلاً؟

رامش گفت: مجید هم مهمون خونواده ی سرونازه. تو دیگه بیا.

بابا گفت: راست میگه باباجون بیا. چکار داری مگه؟

مامان گفت: این داره بهانه میاره. تقصیر منه که یه حرفی زدم.

حمید با ناراحتی گفت: مامان! خواهش می کنم.

بابا منظورشان را نفهمید ولی رامش فوراً مطلب را گرفت و گفت: مامان ولش کن این اداش زیاده. ترلان رو دیدی چه خوشگله؟ نمی دونی این بی سلیقه چه قیافه ای گرفت وقتی تعارف کردم که برسونمش. تازه نامرد تا در خونشونم نرفت. وسط راه پیادش کرد.

حمید سعی کرد قیافه ی ترلان را به خاطر بیاورد اما در ذهنش فقط تصویر ریحانه بود که با تمام قوا آن را پس میزد.

اهل خانه همچنان مشغول بحث بودند و بالاخره هم نتیجه گرفتند که: اگه واقعاً برات مهم نیست پاشو بیا. بمونی خونه یعنی یه چیزی هست!

خب یک چیزی بود! دلش می خواست فراموشش کند. ولی نمی گذاشتند که!

راه افتادند. حدود یک ساعتی راه بود. وقتی رسیدند با خانواده های دو عموی فرهاد و خانواده ی عمه اش آشنا شدند. ریحانه فقط سلامی از دور کرد و بعد مشغول گپ زدن با دختر عموهایش شد. در حالی که تمام حواسش به پسری بود که نمی دانست چرا از او دلخور است و این اذیتش می کرد.

حمید هم سعی کرد سرش را با پسرها گرم کند. توی باغ یک اسب متعلق به پسرعموی فرهاد بود که همه نوبتی سوار می شدند. حمید که در نوجوانی کلاس سوار کاری رفته بود، سوار شد و به تاخت به بیابان زد.

دخترها که برای گردش از باغ بیرون رفته بودند، او را دیدند. انیس دختر عموی ریحانه گفت: این پسره چه خوش تیپه! عین تو فیلما سواری می کنه!

ریحانه زمزمه کرد: ها. خوش تیپ عصبانی بداخلاق.

انیس خندید. به شانه ی او زد و گفت: تو هم دلت براش رفته ها. غصه نخور. اینا ژستشونه. ذاتش نباید اونقدرا بداخلاق باشه. بی محلی کنی دنبالت موس موس می کنن.

ریحانه پوفی کرد و گفت: من چی میگم تو چی میگی! دلم برای کی رفته؟ این؟ بی خیال.

انیس چشم و ابرویی آمد و همه ی دخترها خندیدند. ریحانه هم سعی کرد بخندد و به سواری که حالا خیلی دور شده بود نگاه کرد.

***

 

حمید روی اسب نیم خیز شد و سعی کرد تند تر براند.  در دل خدا خدا می کرد که مهر ریحانه از دلش برود. نمی خواست که الان دلمشغولی ای داشته باشد. از ته دل می خواست که حجش فقط خودش باشد و خدایش.

بعد از سواری احساس می کرد حالش بهتر است. دست و رویی صفا داد و به جمع برگشت. قاطی شوخیهای پسرها شد و با جمع گرم و صمیمی و شلوغ نهار خورد. ریحانه را اصلاً ندید.

ریحانه از دور نگاهش کرد و لبخند آرامی زد. رو گرداند و به اتاق رفت تا بقیه ی وسایل سفره را بیاورد.