نمای وبلاگ راه همراهی (12) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (12)

سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 06:54 ب.ظ

سلام به دوستان نازنینم

عزاداریهاتون قبول باشه



بعداً نوشت: ویرایش شد. پدر و مادر سها رو هم به جشن دعوت کردیم :)


هورام لیوان کاغذی چای را روی میز چرخاند و گفت: تو رستوران. یه کم خوابیدم باز دیدم تو کوپه خفگیم می کنه. امدم بیرون یه چایی بخورم.

سها پشت میز هورام نشست و گفت: نوش جان. خوبی؟

_: خوبم. تو خوبی؟

+: عالی! به مهربان گفتن، داره مثل ابر بهار اشک می ریزه. قیافه اش عالیه!

_: ناراحته؟

+: نه بابا کلی هم ذوق زده یه!

_: اینقدر احساس زیادی بودن می کرد؟!

+: نه... فقط...

لب به دندان گزید. باید به هورام می گفت که مهربان از جلال خوشش می آمده است؟!

_: فقط چی؟

+: هیچی کلاً از این خونواده خوشش میاد. فکر نمی کرد بیان خواستگاریش.

_: از خداشونم باشه.

+: والا! کی بهتر از دختر گل ما؟!

_: مهراوه چطوره؟

+: خوبه. چطور؟ خبر تازه ایه؟

_: نه. هنوز فرید زنگ نزده. کاش دوتاشون باهم نرن. خونه یهو خالی میشه.

+: مگه من برگ چغندرم؟ تا ابد بیخ ریشت هستم.

_: شما تاج سری!

مدتی دیگر هم حرف زدند. باور نمی کرد این همه حرف داشته باشد که به هورام بزند!

مهربان در اتاق را باز کرد و پرسید: واااای هنوز داری حرف می زنی؟؟؟ تمام سه سال گذشته رو الان می خواین جبران کنین؟

خندان از جا برخاست. در حالی که در را به روی مهربان می بست گفت: ها مشکلی داری؟

مهربان دوباره در را باز کرد و گفت: مشکلی که ندارم ولی می خوایم بریم لباس بخریم. میای یا دل از خان داداش نمی کنی؟

+: وای منم لباس می خوام! هورام جان امری فرمایشی؟ شب بهت زنگ می زنم.

هورام خندید و گفت: خوش بگذره.

با مامان و مهراوه و مهربان به خرید رفتند. نتیجه ی چندین ساعت گشت و گذار و جستجو مقداری پارچه و لباس شد. در نهایت بابا هم به آنها ملحق شد و در یک رستوران شام خوردند.

آخر شب دوباره به اتاق هورام رفت و بعد از این ساعتی باهم حرف زدند همان جا خوابید.

روز بعد هورام بعد از برنامه ی کاریش به دنبال سفارش سها رفت. اینقدر گشت تا پیدا کرد. جدا از سفارش دلش می خواست یک سوغاتی خاص هم بخرد اما اصلاً نمی دانست چی بخرد. برای مامان، خواهرها و سها نفری یک شال خوشرنگ خرید. برای بابا هم پیراهن خرید. باز حواسش پیش سها بود. کلی گشت. هرچه به چشمش خوب آمد خرید. ولی راضی نشد. کلافه شده بود. سفرهای قبلی بدون سوغاتی خیلی راحتتر بود!

دو روز بعد هم درگیر کار و بعد از کار در جستجوی سوغاتی خاص بود. بالاخره توی یک جواهر فروشی یک آویز گردنبند چشمش را گرفت. آویز طلا سفید با تزئین الماس و یک مروارید به صورت قطره. یک زنجیر هم خرید و نفسی به راحتی کشید. دو ساعت بیشتر به رفتنش نمانده بود و نگرانی این که بالاخره نتوانسته سوغاتی خاص بخرد اذیتش می کرد.

مجبور شد یک چمدان اضافه بخرد تا سوغاتیهای سها را جا بدهد! بعد هم خوشحال و راحت راه افتاد. حامد تمام مدت داشت درباره ی طرف کاریشان و قرارداد خوبی که بسته بودند و راههایی برای تداوم اعتماد کاری حرف میزد اما حواس هورام آنجا نبود.

سها هم با دخترها مشغول تدارک مجلس خواستگاری بودند. تمام خانه را برق انداخته بودند، شیرینی پخته بودند، تدارک شام گرفته بودند و کلی برنامه داشتند.

هورام صبح زود روز سه شنبه رسید. ساعت ورودش را نگفته بود که سها به استقبالش نیاید. دلش بدجوری تنگ بود و می خواست غافلگیرش کند.

شب قبل سها و دخترها تا دیروقت مشغول حرف زدن و برنامه ریختن برای سالگرد عقد سها و مجلس خواستگاری مهربان بودند.

ساعت هفت صبح که هورام بی سر و صدا وارد خانه شد فقط بابا بیدار بود. لبخندی زد و بعد از سلام و علیک بی سروصدایی به طرف اتاق دخترها رفت.

با دیدن جای خالی سها لبخندش جمع شد. به آشپزخانه برگشت و با حال گرفته ای پرسید: سها نیست؟

بابا همانطور که صبحانه را آماده می کرد، خندان سر تکان داد و گفت: بی جنبه!

هورام کلافه شیر آب را روی دستهایش باز کرد و گفت: هر شب اینجایه حالا همین یه روز که من باید برسم رفته خونه باباش؟

بابا چپ چپ نگاهش کرد. لقمه ای نان و پنیر را با حوصله خورد و گفت: چمدوناتو از وسط راه بردار. یه نفسی تازه کن پیدا میشه.

هورام لبهایش را بهم فشرد و حرصی از آشپزخانه بیرون رفت. چمدانهایش را از دم در برداشت و زیر لب غر زد: تو راه نبودن که!

در نیمه باز اتاقش را بازتر کرد و غر زد: در اتاق منو چرا باز میذارن؟ هرکی رد میشه...

با دیدن سها که روی تختش خوابیده بود تمام عصبانیتش پر کشید. دستهایش شل شد. چمدانها را کنار گذاشت. در را بست و به طرفش رفت.

لب تخت نشست. سها غلتی زد و چیزی زیر لب گفت. هورام خندید و موهایش را نوازش کرد.

سها چشم باز کرد. چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بالاخره از جا پرید با نگاهی درخشان گفت: سلام.

هورام در آغوشش کشید و گفت: سلام به روی ماه نشسته ات! مگه تو دانشگاه نداری خوشگل خانم؟

+: نه دانشگاه چیه؟ مگه آدم شوهرش از راه می رسه ولش می کنه میره دانشگاه؟

هورام خندید و گفت: اگه شوهره مجبور باشه از راه نرسیده بره سر کارش چرا که نه؟

سها با غصه گفت: آخه الان رسیدی!

_: یه صبحانه بخورم... تو رو برسونم بعد باید برم.

سها آهی کشید و نالید: باشه.

هورام دست توی جیب کتش برد. یک پاکت کادو پیچی شده بیرون کشید، به طرف او گرفت و گفت: اینم سوغاتی سفارشی شما.

سها با خوشحالی گفت: وای کیف پول پیدا کردی؟!

بازش کرد. یک کیف پول چرم ظریف سورمه ای با مقدار قابل توجهی پول و یک کارت بانکی!

سها خندید. با چشمهای به اشک نشسته به هورام نگاه کرد و پرسید: این چه کاریه؟

_: کاری که تا حالا هم وظیفم بوده و کوتاهی کردم.

سها بغض شادیش را فرو داد و نالید: بی خیال.

بعد سر برداشت و چند لحظه به هورام نگاه کرد. هورام شکلکی در آورد. سها روی پای او کوبید و غر زد: اهه...

هورام پرسید: خب حالا چرا شک می کنی؟ می خواستی تشکر کنی اشکالی نداره. من کاملاً آماده ام!

سر برداشت و طلبکارانه گفت: نه بابا!

هورام سر تکان داد و گفت: والا!

سها دست او را به لب برد و نوک انگشتانش را بوسید.

هورام غر زد: این که نشد.

سها خندید. چشمش به چمدان دوم افتاد و پرسید: این چمدون دومی چیه؟

_: اگه درست تشکر کنی می تونی اونم باز کنی.

+: بعد چی میشه؟

_: حالا...

سها خندید. بالاخره با کلی ناز و عشوه تشکر کرد و بعد به طرف چمدان دم حمله برد. هر تکه را که بیرون می کشید یک جیغ کوتاه از خوشی می کشید. بلوز شال کیف... مانتو طرح سنتی... بدلیجات... قاب عکس... کفش... صندل...

بالاخره هم از جا برخاست. خودش را در آغوش هورام رها کرد و گفت: خیلی خیلی خیلی خیلی متشکرم!

هورام خندید و آرام گفت: هنوز اصلیش مونده.

و جعبه ی کوچک گردنبند را به طرفش گرفت. سها جعبه را باز کرد. سر برداشت و گفت: واییی چه خوشگله.... آخه چرا هورام! همه ی پولاتو دادی سوغاتی خریدی!

_: جبران تمام سفرای قبلیم.

+: آخه چرا؟ ما هنوز کلی خرج داریم!

بینیش را بین دو انگشت گرفت و خندان گفت: حسابشو دارم. نگران نباش.

بعد هم خندان از اتاق بیرون رفت. سها هم به دنبالش رفت. بعد از صبحانه باهم از خانه خارج شدند.

ظهر هنوز از راه نرسیده بود که دخترها دوره اش کردند و اصرار کردند که سوغاتیهایش را ببینند. اولین بار بود که از هورام سوغاتی می گرفت و دیدن داشت.

چمدان سوغاتی را به هال آورد و یکی یکی را نشان مامان و دخترها داد. مهراوه و مهربان اینقدر از خوشی و هیجان جیغ جیغ کرده بودند که دیگر صدایشان در نمی آمد. مبل تخت خواب شو را هم دو نفری به اتاق هورام بردند و گفتند که دیگر اجازه نمی دهند که سها شب را پیش آنها بماند.

برای تکمیل شادیشان چهار نفری یک شام مفصل با کیک و دسر تدارک دیدند و سالگرد عقد و آشتی کنان سها و هورام را جشن گرفتند. بابا هم به سفارش مامان گل و شکلات خرید و به خانه آمد. خانواده ی سها هم آمدند.

سر شب هورام خسته به خانه رسید. شب قبل توی قطار خوابش نبرده بود و خستگی سفر به جانش مانده بود. امیدوار بود که امشب اهل خانه کمی زودتر خاموشی بدهند و بتواند بخوابد.

از پشت در صدای آهنگ شادی شنید و امیدوارانه فکر کرد: خدا کنه تلویزیون باشه و تموم بشه. امشب حال مهمونداری ندارم.

در را که باز کرد با ریسه های چراغ و کاغذ رنگی روبرو شد و روی سرش برف شادی ریخت. با حیرت سلام کرد. صدایش در صدای آهنگ گم شد ولی همه با شادی جوابش را دادند.

چشمهایش را بست و باز کرد. گفت: تولدم نبود ها!

مهربان با شادی گفت: تولد عشقتونه! سالگرد عقدتون هم هست. تا حالا براتون جشن نگرفتیم.

_: جااان؟!

مهربان بشکن زنان خواند: عروس دامادو ببوس یالا! یالا یالا یالا...

و سها را به جلو هل داد. سها خندان گفت: نه دیگه اینقدر!

مهراوه گفت: نمیشه. خودمونیم. تعارف نداریم که!

هورام خندان و متعجب گفت: خیلی شلوغش کردین.

مهربان گفت: بده دنبال شادی می گردیم؟ بی احساس! عروس زود باش.

سها قدمی پیش گذاشت و با خنده ای شرمگین گفت: خجالت می کشم!

بابا گفت: من چشمامو می بندم.

همه غش غش خندیدند. بالاخره سها پیش رفت و با هورام روبوسی کرد.

بعد باهم سه شمع روی کیک را فوت کردند. به دستور دخترها، هورام گردنبندی که خریده بود را به گردن سها انداخت که عکس بگیرند. بعد نوبت عکسهای خانوادگی شد. دسته دسته عکس گرفتند.

کیک را دو نفری بریدند و همگی با قهوه فرانسه ای که مهراوه آماده کرده بود خوردند. سر شام هم دو نفری ته چین را مثل کیک بریدند و قسمت کردند. بعد از شام نوبت به دسر رسید که باهم خوردند. نزدیک نیمه شب بود که بالاخره با عروس کشان پر سر و صدای دخترها به اتاقشان رفتند.

پدر و مادر سها هم با دلی آسوده و لبی خندان از خوشبختی دخترشان با پسرها به خانه برگشتند.