نمای وبلاگ راه همراهی (11) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (11)

جمعه 6 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 10:52 ب.ظ
سلااااام به روی ماه دوستام
عذر تاخیر... دردناک بودم. هنوزم آثارش هست. این پست رو حتی یه بازخوانی هم نکردم! دیگه نمی تونم بشینم. اشکالاتشو بگین بعداً تصحیح کنم.
شبتون پر از رویاهای طلایی :)

سها غرق خواب بود که با صدای تلفن از خواب پرید. معمولاً از این که اینطوری از خواب بپرد خوشحال نمیشد ولی با یادآوری این که ممکن است هورام باشد، با لبخند گوشی را برداشت. از دیدن اسم مهراوه لبخندش وا رفت. خواب آلوده گفت: جانم مهرا؟ سلام.

=: سلام سها کجایی؟

+: تو تختم! خواب بودم با اجازتون.

=: وای ببخشین. ولی میشه بیای پایین؟ یه خبر مهم داریم!

سها نشست و خواب آلوده پرسید: چه خبر؟

مهراوه با هیجان گفت: حدس بزن.

+: مثلاً برای مهربان خواستگار امده؟

=: وای هاااا! اگه گفتی کی؟

+: مثلاً آقای دماغ عقابی؟ پسر آقای جلیلی؟

مهراوه وا رفت. آرام پرسید: از کجا فهمیدی؟ همینجوری پروندی؟

+: نه بابا من اینقدرام باهوش نیستم. هورام بهم گفت.

=: اککهی! پس قبل از ما می دونستی! نامرد! اصلاً نیا خونمون! خبر به این مهمی رو به ما نگفتی؟! خجالت نمی کشی سها؟

سها خندید. روتختی را مرتب کرد و گفت: آخه من چی بگم؟ مامانت اینا باید بهش می گفتن. من چکاره بودم؟

=: حداقل به من می گفتی. به تو هم میگن رفیق؟

+: ول کن بابا من همین دیروز فهمیدم.

جیغ مهراوه باعث شد گوشی را از گوشش کنار بکشد.

=: چیییییییییی؟! از دیروز می دونستی و هیچی نمیگی؟ ما بیچاره ها الان فهمیدیم!

خندید و گفت: الان میام پایین.

گوشی را قطع کرد. نگاهی به سر و وضعش انداخت. از راه که رسیده بود از فرط ناراحتی با همان لباس بیرون خانه اش خوابیده بود. لباس عوض کرد و لباس راحتتری پوشید. دور و برش را کمی مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.

به مامان که داشت تلویزیون تماشا می کرد گفت: خداحافظ. میرم پیش دخترا.

مامان اخمی کرد و پرسید: خیالم راحت باشه سها؟ حتماً خوبی؟

گونه ی مادر را بوسید و خندان گفت: واقعاً خوبم. خیالتون راحت. خداحافظ.

مامان آهی کشید. سر تکان داد و آرام گفت: خداحافظ.

هنوز وارد نشده بود که مهراوه هیجان زده به استقبالش آمد و دوباره پرسید: می دونستی بدجنس؟

خندید. در را پشت سرش بست و گفت: می دونستم. حالا که چی؟

با صدای گریه ی مهربان خنده رو لبش خشکید. با نگرانی پرسید: این چرا گریه می کنه؟

مهراوه آه بلندی کشید و گفت: نمی دونم. اگه فهمیدی به ما هم بگو.

مامان با یک لیوان شربت کنار مهربان نشسته بود و التماس می کرد که جرعه ای از آن بنوشد. ولی مهربان فقط گریه می کرد و راضی نمیشد لب بزند.

سها جلو رفت. مامان برخاست و کلافه سر تکان داد. سها لیوان شربت را گرفت. کنار مهربان نشست و پرسید: چی شده مهری؟

مهربان گریه کنان گفت: من نمی خوام عروس بشم. مگه من تو این خونه زیادیم؟ من از همه تون کوچیکترم. به زور می خواین بیرونم کنین.

مامان با ناراحتی گفت: کدوم زور؟ کدوم اجبار؟ اگه نمی خوای اصلاً مجبور نیستی.

مهربان با همان صدای گرفته ی پر گریه بدون این که سرش را از روی زانوهایش بردارد، جواب داد: ولی شماها همه تون راضی هستین. همه تون می دونستین. فقط من و مهرا نمی دونستیم. می خواین مثل عصر حجر منو بفرستین خونه شوهر. حتی سها هم می دونسته.

مامان که از گریه ی بی وقفه ی او عصبی شده بود، کلافه گفت: من که بهش نگفتم که با من دعوا می کنی. صبر کن هورام بیاد یقه ی اونو بگیر.

سها نگاهی کرد و گفت: بذارین مامان. من الان درستش می کنم.

مهربان سر برداشت و عصبانی نگاهش کرد. چشمهایش سرخ و متورم بود. گفت: چی رو درست می کنی؟ زنگ می زنی عاقد بیاد؟

+: وای مهربان بسه دیگه! حَبّ زر زر خوردی یکسره عر می زنی؟! یه دقه ساکت باش یه قلپم از این بخور. نخوردی هم هیچی نمیشه ها! خودم می خورم جون می گیرم.

مهربان لیوان را گرفت و گفت: لازم نکرده. بده خودم بخورم.

سها لیوان را به او داد و لبخند زد. پرسید: خب حالا آقای جبروت عقابیان ایرادش چیه که تو اینقدر عصبانی هستی؟

مامان با تعجب پرسید: چی؟!

سها کوتاه خندید و گفت: اسمش جلاله دیگه. مهری بهش میگه جبروت. دماغشم عقابیه بهش میگه عقابیان!

مامان هم خنده اش گرفت هم لب به دندان گزید و گفت: مهربان زشته رو مردم اسم بذاری.

مهربان غرغرکنان گفت: سها هم به من میگه مهری! زشت نیست؟ صد بار بهش گفتم از مهری خوشم نمیا.

سها شانه ای بالا انداخت و گفت: عیب نداره. از به بعد میگم مِهرو! مهربان خیلی طولانی و سخته. خسته میشم.

مهربان مشتی به شانه ی او زد و گفت: جمع کن بابا.

سها پرسید: خیلی خب حالا از همه ی این حرفا گذشته نظرت چیه؟ تو که حرف اولت تو انتخاب همسر دیسیپلین و نظمه، با دیسیپلین تر از آقای جبروت سراغ داری؟

مامان با خستگی برخاست و گفت: مگه این که تو حریفش بشی و حرف دلشو از زیر زبونش بکشی بیرون. ما که هرچی گفتیم فقط اشک ریخت. من میرم حموم شما باهم حرف بزنین ببین چی میگه.

مهربان لیوان خالی شربت را روی میز گذاشت و گفت: من چیزی تو دلم نیست مامان. همه رو گفتم.

مامان سر تکان داد و گفت: باشه. بازم فکر کن. اگه حرف آخرت همینه میگم شب بابات زنگ بزنه بگه نمی خوای.

مهربان عصبانی گفت: همه چی رو نندازین گردن من!

=: خب عزیز من ما که بهشون گفتیم ما راضی هستیم، باید نظر تو رو بپرسیم. بعد بگیم چی شد که نظرمون عوض شد؟!

": اواااا!!! چرا از طرف من قول دادین؟

=: از طرف تو قول ندادیم مهربان!

بعد هم چون تحمل بیشتری برای بحث نداشت، به حمام رفت.

مهربان هم عصبانی دستهایش را روی سینه گره زد و به روبرو چشم دوخت.

مهراوه آمد جای قبلی مادرش نشست. حالا هر سه دختر روی کاناپه بودند. مهراوه با ملایمت دست روی شانه ی مهربان گذاشت و گفت: تو که ازش خوشت میاد، درباره اش فکر کن.

مهربان بدون این که نگاهش را از روبرو بگیرد، گفت: تو هم می خوای منو بیرون کنی.

سها خودش روی مبل کشید و ولو شد. خواب آلوده گفت: ببین مهربان برای من یه حرف تازه بزن. من خودم ختم این حرفام. به جای این ادا اصولا دو کلمه با آقای جبروت حرف بزن ببین غیر از ظاهرش از باطنشم خوشت میاد یا نه، بعدش بیا حرف آخرتو بزن.

مهربان عصبانی گفت: همون تو ختم این حرفایی با اون همه ناز و ادات. آقای دیسیپلین مثل هورام عاشق نیست که بشه گربه ی شرک و ناز منو بکشه. بی خیال. اصلاً نمی خوام عروس شم.

+: از کجا می دونی؟ حتماً دلش گیر بوده که پا پیش گذاشته.

=: نخیرم. با مامانش اینا نشستن صلاح و مشورت کردن و فکر کردن کی سر به راه تر و سر به زیر تر از مهربان؟

سها و مهراوه باهم از خنده منفجر شدند.

مهراوه گفت: یعنی خداییش از بچگی هم تو رو ندیدن و نمی شناسن! سر به زیر و سر به راه؟! مهربان یه چیزی بگو بگنجه!

سها هم خندان گفت: اقلاً هفده بار با خود آقای دیسیپلین درگیری لفظی داشتی. یا هفده بارش رو برای من تعریف کردی!

مهربان ناگهان مظلوم شد. نگاهش به زیر افتاد و خجالت زده گفت: ها... خیلی باهاش دهن به دهن گذاشتم. چقدر زشت!

سها ضربه ای به شانه اش زد و گفت: نگو مهربان. این اداها بهت نمیاد.

مهربان اما معمولی نشد. با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، گفت: اگه فهمیده باشه ازش خوشم میاد و به اون خاطر امده باشن خواستگاری خییییلی زشته. کاش فقط خودش فهمیده باشه. مامان باباش نفهمیده باشن.

سها با چشمهای گرد شده نگاهش کرد و پرسید: ازش خوشت میاد و به این اصرار می خوای بگی نه؟؟؟

مهراوه هم گله مندانه پرسید: ازش خوشت میومد و به ما نگفته بودی؟

مهربان با خجالت و ناراحتی گفت: فکر می کردم دیگه شماها می دونین. یعنی نمی خواستم که حالا درست بگم... به خودمم نمی خواستم راستشو بگم. الان فهمیدم که خیلی جلوش تابلو بودم. به خاطر همین می خوام بگم نه. می خوام فکر کنه که اشتباه کرده. خیلی زشته آخه!

سها نالید: وای مهری دیوونه ای به خدا!

مهراوه هم گفت: شایدم اصلاً نفهمیده. ما که نفهمیده بودیم. اونم بعیده بدونه. فقط از تو خوشش امده. همین. چه ایرادی داره؟ چرا وقتی دوسش داری بگی نه؟

مهربان دوباره زانوهایش را محکم به بغل گرفت و با بغض گفت: نمی دونم. اصلاً نمی دونم. کاش می دونستم تو دلش چیه؟

سها شانه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت: زنگ بزن از خودش بپرس.

مهراوه هم خندید و گفت: ها زنگ بزن. همین الان. آقا ببخشید شما برای چی امدین خواستگاری من؟!

سها گوشیش را از جیبش در آورد.

مهربان با ترس گفت: دیوونه بهش زنگ نزنی ها!

سها عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: اگه تو عاقلی بگو من شماره ی آقای جبروت رو چرا باید داشته باشم؟!

مهربان به تندی پرسید: پس گوشیتو می خوای چکار؟

سها لب برچید و گفت: می خواستم ببینم هورام زنگ نزده؟

مهربان بی حوصله گفت: خب هر وقت رسید زنگ می زنه دیگه.

سها با چشمهای گرد شده پرسید: یعنی تا اون موقع باید صبر کنم؟ میمیرم!

بلافصله هم پیامی نوشت و ارسال کرد: بیداری؟

مهربان رو به مهراوه کرد و گفت: این که دیوونه شد از دست رفت. تو اگه عاقلی بگو ببینم مطمئنی جلال نمی دونه؟!

مهراوه لبخندی زد و پرسید: آخه از کجا بدونه؟ مثلاً شما دو تا چقدر همدیگه رو می دیدین که بفهمه. سالی چهار بار تو مهمونیای خونوادگی! اصلاً وقت میشد که خیلی بخوای دل بدی و قلوه بگیری؟

مهربان با ناراحتی گفت: نه اصلاً وقت نمیشد.

مهراوه خندید و گفت: تو هم که از دست رفتی خواهر...

تلفن سها زنگ زد. سها هم با خوشحالی از جا پرید و گفت: سلام هورام. کجایی؟

و به طرف اتاق هورام رفت تا راحتتر حرف بزند.

مهربان سری تکان داد و گفت: این که خوشه. بگو من چکار کنم؟

مهراوه با لبخندی رویایی اینقدر به سها نگاه کرد تا در اتاق هورام پشت سرش بسته شد. بعد به طرف مهربان برگشت و گفت: من که میگم بذار بیان. حرفاتونو بزنین. انشاءالله هرچی خیره پیش میاد.