نمای وبلاگ راه همراهی (10) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (10)

یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 02:14 ب.ظ
سلام سلام :)
خوبین انشاءالله؟
منم شکر خدا. خوبم. ده روز اخیر کار سنگین داشتم و فروگذار هم نکردم از سنگین برداشتن و جاتون خالی نباشه یک کمردرد قشنگی شدم که نمی تونم بشینم. بعد از دو روز مراقبت یه کمی بهترم شکر خدا.
دیگه از صبح کامپیوتر رو روشن کردم و ذره ذره این پست رو نوشتم. هی وسطش ورزش و استراحت کردم تا دو سه صفحه شد. دلم تنگ شده بود برای نوشتن و وبلاگ و شماها
فعلاً داشته باشین. انشاءالله بهتر که شدم برمی گردم.

دلش نمی خواست جای خالی هورام را ببیند. به خانه ی پدری خودش رفت. سلام کوتاهی به مامان کرد و به طرف اتاقش رفت.

مامان با بدبینی گفت: سلام. طوری شده؟ ببینمت سها.

بدون این که برگردد با صدایی گرفته گفت: طوری نشده خوبم.

ولی مامان قانع نشد. به دنبالش آمد پرسید: ببینمت. چی شده؟ تو دانشگاه اتفاقی افتاده؟

در حالی که نگاهش را می دزدید، با بغض گفت: نه دانشگاه نرفتم. با هورام بودم. رفت اصفهان.

مامان ابرویی بالا انداخت و متفکرانه پرسید: برای چی رفت؟

سها خودش را روی تخت انداخت و کلافه گفت: دو سه روز کار داشت. چه می دونم برای چی رفت. خواهش می کنم مامان. خسته ام. می خوام بخوابم.

مامان آهی کشید و پرسید: دعواتون شده؟

مامان خیال نداشت دست بردارد. سها روی تخت نشست. بالشش را در آغوش کشید و گفت: نه دعوا نکردیم. دلم براش تنگ میشه تا بیاد.

مامان متعجب پرسید: تو حالت خوبه سها؟

+: خوبم. میشه بخوابم؟

مامان سری تکان داد و بیرون رفت.

سها دراز کشید اما خوابش نبرد. گوشی اش را برداشت و شماره گرفت.

هورام چند دقیقه توی کوپه نشست. حامد خیلی سریع و راحت سر صحبت را با هم کوپه ایها باز کرد و مشغول شد. به طور عادی هورام هم روابط عمومی قوی ای داشت و راحت خودش را سرگرم می کرد و با مردم آشنا میشد، اما الان بدجوری بی قرار بود. هنوز ده دقیقه ننشسته بود که برخاست و بیرون رفت. چند دقیقه توی راهرو جلوی پنجره ایستاد.

چشمهای خیس سها از ذهنش دور نمیشد. برای بار هزارم از خودش پرسید: حالا لازم بود به این سفر بیای؟ همین الان؟ نمیشد حامد تنها بره؟ مثل هزار باری که تو به جای حامد رفتی؟

نفس عمیقی کشید.  به طرف رستوران قطار رفت. خلوت بود. یک فنجان قهوه گرفت و کنار پنجره نشست. همانطور که به تصاویری که به سرعت از پیش چشمش رد می شدند نگاه می کرد، فکر کرد: اگه سها ناراحت بشه و دیگه تحویلت نگیره چی؟ از سه سال گذشت ولی این سه روز چی؟ اگه باور نکنه مجبور بودی چی؟ همونطور که خودت باور نداری مجبور بودی!

کلافه سر تکان داد تا افکار پریشانش را از ذهنش بیرون بریزد. تلفن همراهش زنگ میزد. حتماً باز توی تخلیه ی بار مشکلی پیش آمده بود که زنگ می زدند! معمولاً کارگرها وقتی که مشکلی پیش می آمد به او زنگ می زدند چون از حامد ملایمتر بود و بهتر جوابشان را میداد. ولی الان اصلاً حوصله نداشت. دلش می خواست گوشی را بردارد و بگوید: همه ی بارها رو بریز تو جوب دیگه هم به من زنگ نزن!

گوشی را نگاه کرد و فکر کرد رد تماس کند که دید بر خلاف تصورش پدرش بود. نفس عمیقی کشید و جواب داد: سلام بابا.

=: سلام باباجون. چطوری؟ راه افتادین؟

_: خوبم. شکر. بله تازه راه افتادیم.

=: بسلامتی. کاری چیزی نداری؟

مکثی کرد و با تردید پرسید: شما خونه این؟

=: نه هنوز نرفتم. چطور؟ چیزی جا گذاشتی؟

_: نه... نه فقط... سها یه کم گرفته بود. هواشو داشته باشین.

بابا غش غش خندید و گفت: می بینم که...

بعد باز خندید و گفت: خیالت راحت. نمیذاریم بهش بد بگذره.

سری تکان داد و به زحمت نفسی کشید. آرام گفت: متشکرم. کاری ندارین؟

=: نه باباجون به سلامت. خوش بگذره.

بابا هم دلش خوش بود! خوش بگذرد؟ بدون سها؟ فقط دلش می خواست این سه روز زودتر بگذرد. خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. فنجان کاغذی قهوه را دوباره به لب برد که باز تلفنش زنگ زد.

کلافه فکر کرد: تو اصلاً بیخود می کنی که می خوای قهوه بخوری! اونم داغ!

خنده اش گرفت. گوشی را از جیبش بیرون کشید و با دیدن اسم سها نیشش تا بناگوش باز شد. خندان گفت: سلام بانو.

سها با خنده ولی معترض گفت: سلام. من مامانت نیستم ها!

خندید و گفت: می دونم. ابراز لطف بود مثلاً!

+: ببین هورام یه چی بهت میگم ها! الانم ازت دلخورم جا داری حسابی بزنم.

_: شما تاج سر. هرچی دوست داری بگو. ولی مشکلش چیه؟

+: دهه احساس پیری می کنم. تازه... هزار بار دیدم که به مامانت گفتی بانو. این اسم مال مامانته نه من.

جرعه ای از قهوه اش نوشید و گفت: چشم می گردم برای شما یه اسم دیگه پیدا می کنم. اصلاً خودت بگو چی صدات کنم.

+: ولش کن بابا. این قرتی بازیا به ما نیومده.

_: قرتی بازی چی؟

+: هیچی. خودت خوبی؟ راحت راه افتادین؟

_: الان خوبم. همه چی خوبه.

+: خدا رو شکر. هم کوپه ایات خوبن؟ باهاشون راحتی؟

_: نمی دونم. اصلاً ندیدمشون. حامد داشت باهاشون حرف میزد، من امدم رستوران دارم قهوه می خورم.

+: بدون من؟!

_: سها این آخرین سفرمه که بدون تو میرم.

سها به پشت غلتید و به سقف چشم دوخت. لحن هورام باعث شد که دوباره بغض کند. چند لحظه جواب نداد. بعد آرام پرسید: کی میای؟

هورام از صدای گرفته ی او عصبی شد. بیشتر از این نمی توانست خودش را سرزنش کند. کلافه گفت: عزیز من خواهش می کنم خواهش می کنم خودتو سرگرم کن. اصلاً فکر کن این سه روزم سر اون سه سال. هورام نیست!

سها بین بغض خندید و گفت: خیلی بدجنسی. خیلی بدجنسی. بذار برگردی... حالتو می گیرم.

هورام خندید و گفت: تو این سه روز رو خوش بگذرون... چشم من زنده بمونم و برگردم در خدمت شما هستم.

+: راستی.... اون دوستت که بهش گفتی درباره ی خواستگار مهراوه تحقیق کنه قابل اعتماده؟ غرض مرض نداره؟ این پسره واقعاً بچه ی خوب و بی آزاریه ها!

_: چه دفاعیم می کنه ازش! نه بابا فرید طوریش نیست. فقط سرش درد می کنه برای فضولی. عشقش اینه که کارآگاه خصوصی باشه. امتحانشو بارها پس داده. قابل اعتماده.

+: راستی؟ مگه چند بار برای بچه ها خواستگار امده؟!

هورام غش غش خندید و گفت: تحقیقات من تا حالا راجع به خواستگار نبوده. برای طرفهای کاریم بوده و این صحبتا. ولی از زمان دانشگاه باهمیم. بقیه برای خواستگاری و دوست یابی بهش مراجعه کردن.

+: خیر باشه. کاری نداری؟ دارم از خواب غش می کنم.

_: خوب بخوابی. خداحافظ.

+: خداحافظ.

فکر بدی هم نبود. هورام قهوه ی سرد شده را سر کشید و برخاست. به کوپه برگشت. تخت بالا را باز کرد و رفت خوابید.