نمای وبلاگ راه همراهی (9) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (9)

سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 04:25 ب.ظ
سلام سلام
خوب هستین؟
اینم قسمت بعدی! اوه چه پست سنگینی بود! مگه نوشته میشد؟ نمی دونم الهام جان باز کجا گذاشته رفته؟ فکر کنم سرش گرم یه سوژه ی جدید شده که پیداش نیست. ولی من می دونم و اون اگه این قصه رو ماست مالی کنه! فعلا اینو داشته باشین ببینم کجا رفته؟

سها با کلی تردید و راز و نیاز بالاخره نمازش را تمام کرد و برخاست. کم کم حوصله ی هورام سر می رفت. پرسید: چی می خواستی بگی؟

سها لب به دندان گزید. با ناراحتی گفت: ما... ما هیچی از همدیگه نمی دونیم.

هورام خندید. به کنارش اشاره کرد و گفت: بیا بشین اینجا ببینم.

سها به تندی سر تکان داد و گفت: نه. نمی خوام بهت وابسته بشم.

چادرش را کنار گذاشت و روی زمین نشست.

هورام متفکرانه نگاهش کرد و پرسید: یعنی چی نمی خوای وابسته بشی؟ این مزخرفا چیه؟

سها دستپاچه توضیح داد: منظورم اینه که... منظورم تا وقتی که همدیگه رو بشناسیم. می ترسم بهت وابسته  بشم... بعد ازم خوشت نیاد، بعد... خیلی ضربه بخورم.

_: من نامرد نیستم سها.

+: منم نگفتم نامردی... منظورم اینه...

با بیچارگی تو چشمهایش نگاه کرد و نتوانست جمله اش را ادامه بدهد.

_: منظورت چیه؟

+: خب ممکنه ازم خوشت نیاد. همین. ربطی به نامردی نداره.

_: اولاً که من خوشم امده و این فرضیه که خوشم نیاد به کلی مردوده. ولی اگر اینطوری هم نبود آدمی نیستم که بذارم وابسته بشی بعد بی توجه ولت کنم.

سها با حرص پرسید: واقعاً؟ پس چرا اون تازه عروسی که منتظر یه ذره توجه بود رو اصلاً ندیدی؟

هورام چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. به خودش تشر زد: آروم باش.

بعد از جا برخاست. جلو آمد. کنار سها نشست و به آرامی گفت: اون موقع من اصلاً آمادگی ازدواج رو نداشتم. هزار بار هم گفتم ولی مامان  خیلی می ترسید که تو رو از دست بده. بدجوری ناراحت بود. نمی خواستم دلش رو بشکنم. مجبور شدم قبول کنم. می دونم بهت بد کردم. الانم حاضرم که هر جوری که بخوای جبران کنم. هر جوری که بتونم.

سها از گوشه ی چشم نگاهش کرد. ته ریش دو روزه اش و اندک بوی ادکلنی که از دیشب مانده بود... وقتی اینقدر بهش نزدیک بود نمی توانست جبهه بگیرد و دعوا کند. سر به زیر انداخت و حرفی نزد. موهایش به نرمی دو طرف صورتش ریختند.

هورام دست توی موهایش فرو برد و آرام نوازشش کرد. بعد از چند لحظه پرسید: چکار کنم؟ تو بگو.

چون جوابی نگرفت، ادامه داد: تو با بچه ها خوش بودی. به نظر نمیومد ناراحت باشی. مامانم خیالش راحت شده بود. منم برگشتم سر کار و زندگیم. دلم می خواست کارمو توسعه بدم. یه شرکت داشته باشم. یه عالمه آرزو داشتم. داشتن زن و زندگی و مسئولیت... اصلاً با آرزوهام جور در نمیومد. از اون طرف هم مادرم بود... گفتم نه... یک بار دو بار ده بار... گفتم ندارم که نفقه بدم، بابا گفت من میدم. گفتم نمی تونم بهش فکر کنم گفتن تو قبول کن کم کم پابند میشی. فکر کردم شب خواستگاری وقتی که اجازه دادن بریم حرف بزنیم میام همه ی اینا رو میذارم کف دستت، من نمی خواستم باهات بازی کنم... ولی اصلاً اجازه ندادن که حرف بزنیم. روزهای بعدش هم... اینقدر همه چی سریع پیش رفت تا به خودم بجنبم سر سفره ی عقد بودیم. هربارم دهنمو باز کردم گفتن دلت میاد؟ سها اینقدر عزیزه. جوری شده بود که انگار اگه بگم نه، تمام خونواده رو از داشتن تو محروم کردم. از سنگ که نبودم. گفتم باشه. ولی بد کردم. قبول دارم.

سها با نصف حواسش گوش می داد و آن روزها را دوباره در ذهن مرور می کرد. نصف حواسش مست دستی بود که بین موهایش می چرخید و غرق خوشی اش می کرد. بالاخره هم سرش را  روی پای هورام گذاشت و دراز کشید. خواب آلوده گفت: خوشحالم که نشد بگی. اگه می گفتی محال بود قبول کنم. بعد این سه سال اینقدر بهم خوش نمی گذشت.

هورام با حرص و شوخی به او که راحت خوابیده بود نگاه کرد و گفت: خوبه بهت بد نگذشته و اینقدر عصبانی هستی! خانم عزیز و خوشگل من تو الان دقیقاً دردت چیه؟

+: خوابم میاد.

_: من تا الان داشتم برای کی سخنرانی می کردم؟!

+: خب خواب آور بود.

_: دستت درد نکنه. پاشو بریم صبحونه بخوریم. بعدم باید برم کارامو ردیف کنم که عصر باید برم.

+: برام ساندویچ درست می کنی؟

_: اگر بلند شی بله.

+: بعدشم باید برم دانشگاه.

_: می رسونمت. بلند شو.

سها با بی میلی برخاست. باهم به آشپزخانه رفتند. بابا با لبخند به آنها صبح به خیر گفت. داشت چای دم می کرد. سها صبحانه را روی میز چید و پرسید: همه خوابن؟

بابا نگاهی به ساعت انداخت و گفت: تو زود بیدار شدی.

تازه مشغول خوردن شده بودند که بقیه هم یکی یکی بیدار شدند. هورام طبق قولش برای سها هم  ساندویچ درست کرد، سها هم برای همه چای ریخت.

عاشق این جمعشان بود که گرم ومهربان باهم غذا می خوردند. محو خاطره تعریف کردن پرهیجان مهربان بود که هورام به پهلویش زد و گفت: من باید برم. بدو حاضر شو.

سها خندید. توی اتاق هورام رفت. لباسهایش را به سرعت عوض کرد. داشت کیفش را آماده می کرد که هورام وارد شد. او هم آماده شد و کمی بعد باهم بیرون رفتند.

هورام ماشین را روشن کرد و بعد پرسید: تا ساعت چند کلاس داری؟

+: تا دوازده.

_: خوبه. میام دنبالت. قبل از رفتن می تونم یه کمی ببینمت.

دل سها غنج زد. سر به زیر انداخت و آرام گفت: خوبه.

بعد سر برداشت و پرسید: همیشه کارت همین جوریه؟ صبح تا آخر شب؟ یا این مدت برای این که نیای خونه صبح تا شب نبودی؟

هورام دستش را گرفت و با خنده پرسید: یعنی چی نیام خونه؟

+: همیشه فکر می کردم برای این که نمی خوای منو ببینی صبح تا شب نمیای خونه. الکی خودتو بیرون مشغول می کنی.

هورام آهی کشید و بعد گفت: هم میشه گفت اینطور بوده هم نه... در کل زیاد آدم رفیق بازی نیستم. ولی بالاخره تو این سه سال دو سه تا مسافرت کوتاه با دوستام رفتم. در حد دو روز کیش یا سه روز مشهد. یه بارم رفتیم یکی از روستاهای اطراف خونه ی مادربزرگ یکی از بچه ها. ولی نه... بیشتر از این نبوده. ماهی یکی دو بار هم قرار شام می ذاریم. اگر ناراحتی کمترش می کنم ولی نمی تونم به کلی دوستامو کنار بذارم.

سها خنده ی کوتاهی کرد و گفت: نه در حد ماهی یکی دو بار که اشکالی نداره. منم دوست دارم ماهی یکی دو بار یا بیشتر با دوستام باشم. مشکل من ساعت کاریت بود.

_: اون الان یه کم رو روال افتاده شکر خدا. می تونم سر شب بیام خونه. ظهرا سختمه بیام. معمولاً اصلاً نهار نمی خورم. اگه بیام و بشینم و بخورم، بعد دیگه حال ندارم دوباره جمع کنم برم سر کار. ترجیح میدم تا غروب یه سره باشم.

+: باشه. اگه بتونی غروب بیای خوبه.

_: سعی خودمو می کنم.

سها با خنده گفت: اگه نتونستی قهر می کنم میرم خونه بابات.

هورام هم خندید و گفت: اینم دو روزه. این دو تا وروجک که شوهر کنن دیگه دلخوشی نداری هر دقه بپری اونجا.

+: چرا ندارم؟ مامان بابات زنده باشن. ما کلی با بابات سر جدول حل کردن و فوتبال دیدن کل کل داریم! با مامانتم کلی حرف مادر دختری داریم... می دونی من با مامان خودم خیلی خوب و راحتم. ولی مامان تو رفیقمه. این که ما سه تا رو خواهر خودش می دونه، مشکلات خونه رو بهمون میگه، تو رازاش ما رو شریک می کنه خیلی برام قشنگه. مامان خودم همیشه همه ی مشکلات رو تنهایی تحمل می کنه و سعی می کنه هیچی بهمون نگه که ناراحت نشیم. خب من اینجوری بیشتر ناراحت میشم.

هورام سری تکان داد و آرام گفت: می فهمم.

مکثی کرد و با لبخند ادامه داد: پس اوقات فراغتت جدول حل می کنی و فوتبال می بینی.

+: جدول و فوتبال با بابات. با مامان بابای خودم تأتر میریم و سینما. تو خونه بحث سینمایی داریم. با مامانت کلی حرف و درددل و دکتر رفتن و آرایشگاه رفتن و این برنامه ها...

_: تفریح خودت چیه؟

+: من خیلی معاشرتی ام. بیشترین لذتم با جمع بودنه. مهمونی رفتن مهمونی دادن... برای همین تو خونه ی شما خیلی بهم خوش می گذره. مخصوصاً مهمونیای خونوادگی تون که کلی جمعیت دارین و دور هم جمع میشین بهم خیلی خوش می گذره. ما خیلی جمعیتمون زیاد نیست. دو تا عموهام که اصلاً نیستن، یکی آلمان یکی کانادا... عمه که ندارم. خاله و دایی هم هرکسی سرش به کار خودش. خیلی معاشرت نداریم.

هورام خندید و گفت: من اصلاً معاشرتی نیستم.

+: وای حیفه که! آدم این همه قوم و خویش داشته باشه بعد تمام زندگیش بشه کار؟!

_: نه این که تمام زندگیم کار باشه یا از معاشرت بدم بیاد. ولی همیشه نمی تونم تو جمع باشم. وقتی خسته ام دلم می خواد تنها باشم. یا مثلاً تو پیشم باشی.

سها خندید. نگاهی به سر در دانشگاه انداخت. برگشت و پرسید: بعد تا حالا که من نبودم چی؟

هورام شانه ای بالا انداخت و گفت: تنها بودم. باور کن. ولی اگه مزه شو چشیده بودم دیگه محال بود تنها بمونم. مطمئن باش.

سها با لبخند گفت: نه محال نبود. مثل الان که داری میری اصفهان.

هورام دستش را فشرد و گفت: مجبورم. من روی این پول حساب کردم. باید خونه بگیرم. عروسی... کارای دیگه. نمی خوام کمبودی داشته باشی.

سها نفس عمیقی کشید. دوباره به دانشگاه نگاه کرد و به آرامی گفت: باید برم.

هورام آرام پرسید: اگه نری چی میشه؟

سها لحظه ای به دستش که اسیر دست او بود نگاه کرد. بعد سر برداشت و گفت: هیچی نمیشه. ولی تو هم کار داری.

هورام خندید. دستش را رها کرد. ماشین را روشن کرد و گفت: بی خیال. یه امروز حامد به خاطر ما دست از نفسش برداره. خودش جمع کنه که بریم.

گوشی اش را برداشت و به حامد زنگ زد. صحبتش که تمام شد پرسید: کجا بریم؟

سها خندید و گفت: نمی دونم.

باهم رفتند پارک کنار کوه. همان توی شهر. چای نوشیدند. کوهنوری کردند. نهار خوردند و تا به خود بیایند وقت رفتن شده بود.

با عجله به خانه برگشتند. هورام چمدان کوچکی وسط اتاق انداخت و گفت: به کلی یادم رفت که یه وقتی هم برای وسیله پیچیدن باید در نظر بگیرم.

+: لباساتو بده من می پیچم. شناسنامه و مدارکت حاضره.

هورام در کمد را باز کرد و تند تند چند تکه لباس وسط اتاق پرت کرد.  

_: کارت شناسایی تو جیبمه. بلیت پیش حامده. دیگه چی می خوام؟

+: خوراکی؟

_: نه بابا ولش کن. تو قطار یه چیزی می خورم. تازه الان نهار خوردم سییییر... دیروزم نهار خوردم. چند وعده باید سبکتر بخورم. پالتوم کو؟ آها... دیگه؟ سوغاتی چی می خوای؟

+: یه کیف پول چرم ظریف که پولا توش تا نشن. خودشم خیلی حجیم نباشه. اگر بود. اگه نبود هم نمی خواد خیلی بگردی. مهم نیست. چند وقته اینو می خوام جایی ندیدم. البته خیلی هم نگشتم.

_: خالی یا پر؟

+: دیگه هرچی کَرَمتونه. بیا. فکر کنم همه چی گذاشتی.

گوشی هورام زنگ زد. جواب داد: امدم حامد امدم. نه بابا دیر نشده. امدم.

قطع کرد و با خنده گفت: ده دقه یه که وایساده دم در.

+: وای! بدو.

_: یه ربع پیش زنگ زده که نزدیک خونتونیم بیا. منم نرفتم.

+: با کی میرین؟

_: با نفس. ماشین داره.

+: منم بیام؟

هورام محکم در آغوشش کشید و گفت: اگه می خوای بیا.

گوشیش دوباره زنگ زد. قبل از جواب دادن چند بار او را بوسید و بعد باهم بیرون رفتند.

در ماشین را که باز کرد حامد نالید: کجایی بابا؟ باید رو ریل دنبال قطار بدوییم.

_: امدم دیگه. سلام.

سها هم آرام سلام کرد. حامد متعجب چرخید و بعد گفت: سلام!

بعد رو به نفس کرد و گفت: نفس جان سهاخانم خانم داداشم هستن.

نفس با خوشحالی دستش را به طرف سها دراز کرد و گفت: خوشوقتم. خیلی دلم می خواست ببینمت.

حامد با نگرانی گفت: راه بیفت عزیز. باقی چاق سلامتی باشه بعد.

هورام نگاهی به ساعت کرد و گفت: چرا حرص می خوری؟ اگه به ترافیک نخوریم می رسیم.

=: خوبه که داری میگی اگه! سر ظهره برادر من! قطار رفت! نمیای که!

_: هنوز نرفته. نفس خانم بنداز تو این کوچه خلوتتره.

نفس متعجب پرسید: این کوچه؟ من این راه رو بلد نیستم ها! گم نشیم.

_: من بلدم. تو برو.

حامد با حرص گفت: هورام جا بمونیم پول بلیت و سود سفر رو یک جا ازت می گیرم.

 

_: هنوز که جا نموندیم تو تهدید می کنی.

بالاخره در آخرین لحظات به ایستگاه رسیدند. هورام قبل از رفتن، چند لحظه دستهای سها را فشرد و با نگاهی درخشان زمزمه کرد: منتظرم بمون.

سها به زحمت بغضش را پس زد و زمزمه کرد: منتظرت میمونم.

حامد بازوی هورام را کشید و داد زد: بدو رفت...

باهم از در بیرون رفتند. سها با بغض اشکهایش را پاک کرد. نفس لبخندی زد و پرسید: بریم؟

سری تکان داد و آرام گفت: بریم.

توی ماشین با نفس کمی حرف زدند ولی به نظر نمی آمد خیلی بتوانند صمیمی باشند. کمی بعد هر دو در سکوت به روبرو خیره شدند. جلوی در خانه از نفس تشکر و خداحافظی کرد و پیاده شد.