X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (8)

سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:51 ب.ظ
سلاممم

این پست رو دوست دارم

شما رو هم دوست دارم



گوشی سها زنگ زد. سها نیم نگاهی به صفحه اش انداخت و گفت: مهربان.

بعد تماس را برقرار کرد و گفت: جانم مهری؟

=: معلوم هست چرا یهو غیبت زد؟ فکر کردم هنوز تو اتاقی. هورام رفت بیرون تو موندی. رفتم دیدم جا تره و بچه نیست. 

+: ترم بود؟

=: شوخی نداریم سها. بشمار سه پایینی ها! می خوایم بریم گردش. بابا رو به اسم سها جون راضی کردیم بریم گرمسیر، بعد دختره غیبش زده. تا بابا متوجه نشده که نیستی امدی ها! ناز نکنی یه روز جمعه می خوام با خانوادم باشم و از این اداها!

پوزخندی زد و گفت: نگران نباش. خانواده منو جا گذاشتن رفتن. من تنهام. الان میام.

قطع کرد. هورام ادایش را در آورد و به طعنه گفت: من تنهام. الان میام! این پسره هم برگ چغندر!

حرصی از ادای هورام گفت: منظورم این بود که خونوادم نیستن.

_: من و تو یه خونواده ایم و من الان اینجا حضور دارم!

چشمهایش را با دستهایش پوشاند و نالید: وای هورام! اینقدر حرف تو حرف نیار من کم میارم. قول دادی اذیتم نکنی.

هر دو برخاستند. هورام خندید و گفت: باشه باشه. اذیت نمی کنم. فقط... یه سؤال... تا الان که من داشتم می گفتم بریم پایین، خجالت می کشیدی، الان دقیقاً چی شد که مشکل حل شد؟

+: الان قرار نیست با تو وارد بشم. تو اصلاً خونه نیستی. کسی هم نمی دونه کجا رفتی. خداحافظ.

ابروهای هورام ناباورانه بالا رفتند. لحظه ای نفس نکشید و بعد گفت: عجب! دیگه چی؟

از کنارش رد شد و گفت: دیگه همین. متشکرم.

_: بعد احیاناً نمیشه منم بیام گرمسیر؟

+: تو؟! برای چی بیای؟

_: میگن عشقست و صفا!

+: چرت میگن. خداحافظ.

_: سها خیلی دارم صبوری می کنم ها!

+: مجبور نیستی صبوری کنی. می تونی بری همون جایی که جمعه های قبلی می رفتی.

پله ها را تند تند پایین می رفت. هورام هم پا به پایش رفت. دم در هر دو توقف کردند. هورام خواست کلیدش را توی در بچرخاند که سها گفت: پس تو برو تو. من میرم چند دقه دیگه میام.

_: لوس نشو بچه.

بازویش را کشید و او را توی خانه آورد. هنوز در بسته نشده بود که مهربان با تعجب گفت: وا! اگه می دونستم باهمین زنگ نمی زدم.

بابا با لبخند گفت: خب شاید هورامم بخواد بیاد.

_: میام.

سها با بیچارگی به هورام نگاه کرد. هورام هم لبخند گرمی تحویلش داد.

نمی توانست تصور کند که گردش با حضور هورام، آن هم این هورام، چطور بگذرد. از کنارش بودن وحشت داشت. زندگی عاشقانه ی مشترک و یک راه همراهی دونفره خوب بود ولی برای دیگران!

برای خودش این تصور را نداشت. عادت کرده بود که به هورام به عنوان همسر فکر نکند. حالا یک دفعه بدون هیچ مقدمه ای... قبول کردنش سخت بود.

هورام نگاهش کرد. عقب نمی کشید. راهش را پیدا می کرد. عادتش میداد. دست روی شانه اش گذاشت و گفت: لباسات تو اتاق منه. برو حاضر شو.

برای لحظه ای شانه اش را فشرد و بعد رفت روی مبل نشست تا خیالش را راحت کند.

سها لبهایش را بهم فشرد. تمام ذوق گردشش پریده بود. ولی جلوی بابا نمی خواست اعتراضی بکند. با شانه های فرو افتاده به اتاق هورام رفت. لباسهایش را برداشت و بیرون آمد. توی اتاق دخترها عوض کرد.

به هورام برخورد ولی طبق قرار محکمی که با خودش گذاشته بود حرفی نزد.

بالاخره همه حاضر شدند و پایین رفتند. بابا پرسید: سها تو میری تو ماشین هورام؟

بیشتر حالتش اطلاع دادن بود تا سؤال. ولی چون سؤال کرده بود سها خودش را به نفهمیدن زد و محکم گفت: نه میام تو ماشین شما.

هورام بازویش را گرفت و گفت: با من میاد. شما بفرمایید. من پشت سرتون میام.

+: ا من می خوام پیش بچه ها باشم!

مهربان با شیطنت زیر گوشش گفت: پیش هورام بیشتر خوش می گذره.

با حرص جواب داد: اصلاً.

بابا به شوخی گفت: یا میری پیش هورام یا نهار کله پاچه می خوریم.

انتخاب سختی بود. بالاخره با بیچارگی گفت: یه کمی می خورم.

و باعث شد همه غش غش بخندند. حتی هورام که عصبانیتش را پشت خنده اش پنهان کرده بود. بعد هم با ملایمت او را به طرف ماشین خودش هدایت کرد و گفت: تو بیا سوار شو خودم یه نهار خوشمزه بهت میدم.

بی حوصله نشست و گفت: آبرو برام نمی ذارین.

هورام در را به رویش بست و جوابی نداد. ماشین را دور زد و سوار شد. پشت سر بابا از در گاراژ بیرون رفت.

چند دقیقه در سکوت گذشت. بالاخره هورام نفس عمیقی کشید و پرسید: چرا فکر می کنی آبرو ریزیه؟

+: از این که یه جوری نگام کنن متنفرم. هی همه یه لبخند... یه جوری... انگار خیلی داره به من خوش می گذره. اههه...

_: اگه بخوای میشه که خیلی خوش بگذره.

+: نمی خوام.

_: پس میشه دو سر باخت. هم نمی خوای بهت خوش بگذره هم نمی خوای اینجوری نگاهت کنن و هی حرص می خوری.

+: تو چرا فیلسوف نشدی با این همه فلسفه بافی؟

_: پول توش نبود.

+: چرا می تونستی برای هر سخنرانیت کلی پول بگیری. الانم می تونی از ملت پول بگیری بری دشمناشونو به نفعشون مجاب کنی.

هورام غش غش خندید و گفت: متشکرم. بهش فکر می کنم.

+: دارم از خواب میمیرم. این دو روزه از فکر و خیال نتونستم درست بخوابم.

_: ای جانم! من راضی نیستم اینقدر خودتو اذیت کنی!

+: چه به خود می گیره!

_: به کی بگیرم؟ مگه تقصیر من نبود؟

+: همون تقصیر تو بود. اعصابم خرد شده.

_: من تسلیم. حالا بگیر بخواب.

+: صندلیاش خیلی سفتن. پشتیشم عقب نمیره. نمیشه بخوابم.

_: سرتو بذار رو پای من. سعی می کنم آرنجم تو صورتت نخوره.

+: فرصت طلب!

_: چه فرصتی؟ مثلاً می خوام در حین رانندگی چکار کنم؟ بگیر بخواب دیگه. از صبح یه بند داری غر می زنی!

سها با کمی عذاب وجدان نگاهش کرد. راست می گفت. هرچه از دهانش در آمده بود گفته بود. اصلاً این دو سه روز اعصابی نداشت. هورام هم هی سر به سرش می گذاشت. اصلاً هرچه شنیده بود حقش بود!

خودش هم نمی دانست به هورام حق می دهد یا نمی دهد. ولی هرچه بود هم خوابش می آمد هم دیگر حوصله ی بحث و دعوا را نداشت. سعی کرد نشسته بخوابد ولی نمیشد.

دراز کشید. می خواست سرش را کنار پای هورام بگذارد ولی خیلی ناراحت بود. بالاخره مجبور شد کمی جابجا شود و سرش را روی پای هورام بگذارد. چادرش را به زحمت درست کرد و بالاخره خوابید.

هورام در حین وول خوردنهای بی وقفه ی سها به زحمت ماشین را کنترل کرد. بالاخره بعد از چند دقیقه جایش ثابت شد و آرام گرفت. هورام لبش را گاز گرفت و به جاده چشم دوخت. دخترک هرچه می خواست بگوید، ولی او به هیچ قیمتی نمی خواست از دستش بدهد!

روزهای خوبش را هم دیده بود. می دانست که همیشه اینقدر معترض و بداخلاق نیست. مثل الان که زیر دستش آرام گرفته بود و با وجود این که هنوز بیدار بود ولی حرفی نمیزد و تمام وجود هورام را لبریز از خواستنش می کرد.

دست پیش برد و یک آهنگ ملایم گذاشت. نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموش کند که سها کنارش است.

سها چشم باز کرد. آرام شده بود ولی خوابش نمی برد. آهنگی که پخش میشد را دوست داشت. جایش هم راحت بود. این همه نزدیکی به هورام هم خیلی خوب بود هم کمی او را می ترساند. سعی کرد بهش فکر نکند. ولی نمیشد. دست هورام درست جلوی دماغش جابجا میشد و دنده عوض می کرد و فرمان را کنترل میکرد.

باور نمی کرد بتواند با این اوصاف بخوابد اما بالاخره خوابش برد.

یکی دو ساعت بعد هورام پشت سر پدرش توی جاده ی خاکی پیچید. تکانهای ماشین بیشتر شد و سها از خواب پرید. نشست. سر  به زیر انداخت و خدا خدا کرد که هورام اشاره نکند که چقدر راحت خوابیده بود و بی خیال آن همه قهر و دلخوری شده بود!

هورام از گوشه ی چشم نگاهش کرد و حرفی نزد. از بس دست راستش را نگه داشته بود که توی صورت سها نزند، درد گرفته بود. آن را کشید و کمی ورزش داد.

سها با بی قراری بیرون را تماشا می کرد. دلش می خواست زودتر پیاده شود. از احساسات ضد و نقیضش کلافه بود و نمی فهمید چه می خواهد. همین که هورام ترمز کرد، در را باز کرد و پایین پرید.

مهربان داد زد: سها بدو بیا کمک. فکر نکنی چون عروسی تعارفت می کنیم ها! هیچی عوض نشده.

با ناراحتی گفت: مگه قرار بود چی عوض بشه؟ چرا شلوغش می کنی حالم بد شد.

مهراوه گفت: اینقدر یادش نیار حرص می خوره.

مهربان غش غش خندید و گفت: آخه بامزه حرص می خوره.

سها شکلکی برایش در اورد و رفت. سر زیرانداز را گرفت و آن را پهن کرد. بقیه ی وسایل را هم باهم آوردند. هورام آتش درست کرد و سیخهای آماده ی جوجه کباب را روی آتش گذاشت.

بعد از نهار و استراحت و نوشیدن چای ذغالی، به پیشنهاد مهربان بلند شدند تا وسطی بازی کنند. حتی بابا و مامان هم آمدند. کلی بازی کردند و خندیدند. کم کم وضعیت عادی شده بود و دیگر کسی به باهم بودن سها و هورام اشاره نمی کرد. خیال سها راحتتر شده بود.

غروب شده بود که وسایل را جمع کردند و به طرف شهر راه افتادند. این دفعه سها بدون تعارف تا که سوار شد سرش را روی پای هورام گذاشت و خوابید!

هورام صورتش را نوازش کرد و گفت: بشین دو کلوم حرف بزنیم بعد بگیر بخواب. از ظهر تا حالا که از چند قدمی من رد نشدی که یه وقت خدای نکرده مجبور نشی جواب سلاممو بدی.

سها کمی جابجا شد تا جایش را راحتتر کند. خواب آلوده جواب داد: خیلی بازی کردم دارم از خواب میمیرم.

هورام نفس عمیقی کشید و گفت: باشه. بخواب.

شب بود و خستگی و جاده. هورام به زحمت خود را بیدار نگه داشت. گاهی به صورتش آب میزد و بالاخره همگی به سلامت رسیدند.

سها از ترس این که شب مجبور شود توی اتاق هورام بخوابد خیلی سریع خداحافظی کرد و به خانه ی پدرش رفت.

سلام و علیک کردند و بعد مامان با تعجب گفت: چه عجب! برگشتین خونه!

خندید و سعی کرد به یاد نیاورد که چه گذشته است. کمی سربسر برادرهایش گذاشت. بعد به اتاقش رفت. لباس تمیز برداشت و به حمام رفت.

نیم ساعتی بعد سامان به در کوبید و گفت: سهااا بیا می خوایم شام بخوریم.

لباس پوشید و بیرون آمد. موهای خیسش را توی حوله پیچیده بود. با صدای زنگ در، سلمان غرغرکنان از سر سفره برخاست.

هورام بود. پرسید: سلام. سها هست؟

سها بی میل برخاست و دم در رفت. هورام گوشی اش را به طرفش گرفت و گفت: زنگ زدم بهت، دیدم صدا از رو میزم میاد. ظهر که امدی لباس برداری جاش گذاشتی.

بابا جلو آمد و گفت: سلام. بیا تو سفره پهنه. این جور وقتا میگن مادرزنت مهربونه.

هورام با خجالت خندید و گفت: سلام. اون که البته.

بعد هم بدون تعارف وارد شد. سها نفس عمیقی کشید و سعی کرد اعتراض نکند.

هورام هم وقتی از کنارش رد میشد نفس عمیقی کشید. نه برای این که اعتراض نکند. برای این که بوی خیسی و شامپوی موهای سها را به مشام بکشد! بعد هم خنده ای بر لبش نشست و فکر کرد اگر سها می فهمید او را در جا می کشت! ولی حالا که نفهمیده بود. پس برای این که حرصش بدهد به نرمی بازویش را گرفت. این یکی فوراً جواب داد. سها به شدت دستش را از دست او بیرون کشید و سر جایش سر سفره برگشت. هورام هم خندید و به دنبالش رفت. درست کنارش نشست.

سها عصبانی از گوشه ی چشم نگاهش کرد ولی حرفی نزد. به خاطر آورد که اگر عصبانی باشد بابا ممکن است برداشت دیگری بکند و دوباره حرف جدایی را بزند.

بابا از کار و بار هورام و برنامه هایش پرسید. اگرچه مستقیم نپرسید که کی می خواهد دست زنش را بگیرد و ببرد، ولی اعتراضش را در لابلای حرفهایش نشان داد. سها نگران شد. اگر بابا واقعاً تهدیدش را عملی می کرد...

سعی کرد مهربانتر باشد. به زحمت لبخندی زد و پرسید: هورام سالاد می خوری؟

هورام چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد و بعد با لبخند تشکر کرد.

بعد از شام سرزنشهای در لفافه ی بابا ادامه داشت. بعد از مدتها هورام به تورش  خورده بود و ول نمی کرد.

سها در حال سفره جمع کردن با نگرانی گوش میداد. بالاخره هم طاقت نیاورد، کنار هورام ایستاد و آرام پرسید: میشه بیای تو اتاقم؟

هورام از این بیشتر نمی توانست تعجب کند. با ناباوری از جا برخاست و بعد از عذرخواهی کوتاهی از بابا، به دنبالش رفت.

سها در را بست و دستهایش را کلافه درهم پیچید. با نگرانی پرسید: اگه واقعاً بخواد طلاقمو بگیره چی؟

هورام با آسودگی خندید. پس نگران این بود که او را به اتاق کشیده بود؟

جلو آمد. حوله را از روی موهایش برداشت. بوسه ی ملایمی روی سرش زد و گفت: هیچکس نمی تونه این کار رو بکنه.

سها خودش را به تندی عقب کشید و گفت: من... من نمی خوام از اون خونه برم.

_: خونه ی خودته. کجا بری؟

سها لب تخت نشست و با نگرانی گفت: ولی بابا می تونه... می ترسم آخرش...

هورام کنارش نشست و آرام گفت: نمی تونه. خیالت راحت. قانون اجازه نمیده.

سها با گیجی نگاهش کرد و پرسید: یعنی چی؟

هورام شانه ای بالا انداخت و گفت: حق طلاق دست منه به هیچکس هم نمیدمش. چون اصلاً نمی خوام طلاق بدم.

+: یعنی... واقعاً نمیشه؟ اگه شکایت کنه... اگه...

_: شکایت چی؟ این که چرا زنمو نمی برم خونه ام؟ چشم از اصفهان برگردم، حتماً مقدماتشو حاضر می کنم. ضمناً سفرم هم جلو افتاد. مجبورم فردا برم. اونی که می خوایم ببینیمش آخر هفته داره میره خارج.

+: کی... برمی گردی؟

_: دو سه روز... نهایتاً تا سه شنبه. ولی اگه خدا بخواد دوشنبه اینجام.

سها سر به زیر انداخت. آب دهانش را به سختی قورت داد و پرسید: میشه... میشه عروسی کردیم نریم یه خونه ی دیگه؟

بعد سر برداشت و ملتمسانه گفت: من می خوام پیش بچه ها باشم.

هورام نفس عمیقی کشید. او را در آغوش گرفت و آرام نوازشش کرد. با ملایمت گفت: یه خونه میگیریم همین نزدیکی... هر روز میای پیش بچه ها. هر وقت که بخوای. یه خونه که مال خودت باشه. هر جور دلت بخواد بچینیش...

بوی بلوز هورام خوب بود. آرامش می کرد. تمام آشوب درونش پر کشیده بود. با وجود این با لجبازی گفت: نمی خوام. خونه ی بابات خوبه. میام همونجا. پول اجاره هم نمیدی.

هورام آهی کشید و گفت: نمی خوام بابات بگه حالا چه فرقی کرد؟ تا حالا هم که همینجوری بود. بذار یه خونه ی آبرومند برات آماده کنم.

سها سر برداشت، توی چشمهایش نگاه کرد و با غصه گفت: تا بخوای خونه آماده کنی سه سال دیگه طول می کشه.

تمام وجود هورام از خواستنش آتش گرفت. خم شد و برای اولین بار لبهایش را بوسید. آرام و طولانی.

سها ناباورانه صبر کرد. بالاخره وقتی هورام سر برداشت، سها صورتش را از خجالت روی شانه ی هورام فشرد و زمزمه کرد: نه...

هورام می خواست بپرسد "چی نه" ولی به جای سؤال او را بیشتر به خود فشرد. موهای نمدارش را چندین بار بوسید و بالاخره رهایش کرد. به سختی از جا برخاست و کلافه زمزمه کرد: شب به خیر.

سها احساس می کرد از بلندی پرت شده است. انگار ناگهان ول شده بود. بی تعادل. سر به زیر و ناراحت زمزمه کرد: شب به خیر.

هورام که بیرون رفت دراز کشید. بالشش را محکم در آغوش گرفت. اشکهایش بی دلیل جاری شدند. صدای خداحافظی کردن هورام را شنید. وقتی مطمئن شد که رفته است بغضش ترکید. صورتش را توی بالش فرو کرد و سعی کرد صدای گریه اش بیرون نرود.

کم کم آرام گرفت. ولی احساس خلأ می کرد. یک چیزی کم بود. جایش خیلی خالی بود. صد بار از این پهلو به آن پهلو غلتید. از تخت پایین آمد. سعی کرد روی زمین بخوابد ولی نشد. بیرون رفت. کمی آب نوشید، دستشویی رفت. برگشت. گوشیش را از روی میز هال برداشت و به ساعت نگاه کرد. نیمه شب گذشته بود. عصبانی شد. فردا باید می رفت دانشگاه ولی هنوز نخوابیده بود. وسایلش هم پایین مانده بود. صبح زود باید می رفت و می آورد. حرصی گوشی را توی دستش فشرد.

 

هورام خسته وارد خانه شد. انگار کوه کنده بود. نیم نگاهی به اهل خانه انداخت. سلام کوتاهی کرد و به اتاقش رفت. با همان لباس بیرون روی تختش دراز کشید. ساعدش را روی پیشانیش گذاشت. سعی کرد خستگیش را به گردش و رانندگی ربط بدهد.

آهوی وحشیش را رام کرده بود. خیلی زودتر از آن که انتظارش را داشت پس چرا اینقدر خسته بود؟

گوشی اش را روشن کرد. خواست زنگ بزند ولی پس کشید. مشغول گشتن توی اینترنت شد. کلی مطلب مختلف خواند ولی پس زمینه ی ذهنش عوض نشد.

کلافه برخاست. بیرون رفت. همه خوابیده بودند. یک لیوان بزرگ آب ریخت و یک جا نوشید. از آشپزخانه بیرون آمد. صدای چرخیدن کلید توی در را شنید. امیدوارانه پیش رفت.

سها بی سر و صدا وارد شد. هورام او را محکم در آغوش کشید و زمزمه کرد: چی جا گذاشتی؟

سها با خجالت فکر کرد: وای حالا چی بگم؟

تند تند نجوا کرد: وسایل دانشگام. همشون موندن. فردا صبح زود باید برم.

خودش را از آغوشش خلاص کرد و گفت: شب به خیر.

هورام نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت: شب به خیر. اینجا باشی راحتتر میخوابم.

سها به آرامی گفت: میرم تو اتاق بچه ها.

هورام لبخند زد و سر تکان داد. دخترک که رفت به اتاقش برگشت. نفس عمیقی کشید و این بار آسوده خوابید.

سها از خیر باز کردن تختش گذاشت. صدا میداد. روی زمین دراز کشید و خیلی زود خوابش برد.

صبح با صدای اذان گوشی مهربان از جا پرید. سر حال بود. دیگر خوابش نمی آمد. لحاف و بالشش را جمع کرد. وضو گرفت. برگشت توی اتاق. چادرنماز مهراوه را برداشت و بی صدا بیرون آمد. می خواست مثل همیشه گوشه ی هال نماز بخواند، اما با دیدن در نیمه باز اتاق هورام نظرش عوض شد.

جلو رفت و در را آرام باز کرد. هورام نمازش را تمام کرد و با لبخند برخاست. سها با خجالت پرسید: میشه اینجا نماز بخونم؟

هورام خندید و پرسید: پرسیدن داره؟

سها پا پیش گذاشت و با لبخندی شرمگین گفت: می خواستم بعدش... یه کم حرف بزنیم. اگر... نمی خوای بخوابی.

_: حتماً!

تمام مدت نمازش در دل به خدا التماس می کرد. بدجوری ذهنش بهم ریخته بود و دیگر نمی فهمید چه می خواهد.

هورام با لذت نگاهش می کرد و نمی فهمید چرا این سه سال با لجبازی کنار کشیده است. حیف بود حیف!