نمای وبلاگ راه همراهی (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (7)

جمعه 15 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 03:09 ب.ظ
سلاممم
بعدازظهر جمعه تون به خیر

این پست به نظرم سنگینه! نمی دونم چرا! باورپذیر نشده؟ اونقدر عجیبم نیست. نمی دونم مشکل چیه.

صبح روز بعد سها بیشتر وسایلش را جمع کرد. مهربان با اخم نگاهش کرد و پرسید: داری چکار می کنی؟

بدون این که نگاهش کند، گفت: اتاقتون شلوغ شده. اینا رو ببرم.

=: اتاق خودته. یعنی چی شلوغ شده؟

مهراوه هم با خمیازه به اتاق برگشت. پرسید: چه خبره؟

مهربان با ناراحتی گفت: داره وسایلشو می بره.

مهراوه به تندی پرسید: برای چی؟

همانطور که سر به زیر مشغول جمع کردن بود، گفت: هرچی کمتر جلوی چشمش باشم بهتره.

مهراوه نالید: این چه حرفیه؟

مهربان هم پوف کلافه ای کشید و گفت: برای چی داری قهر می کنی؟ چون بهت لبخند زده و برات شام خریده؟؟؟

سها التماس کرد: ساکت باشین. شلوغش نکنین الان مامان بابا میان. ولش کنین. برای همیشه که نمیرم. فقط می خوام کمتر بیام. روزا میام. شب نمیمونم.

مهربان با حرص گفت: خیلی خری!

به مهربان خندید. مهربان همین بود. رک و راست ولی خیلی مهربان! خواهر عزیزش بود. با مهراوه بیشتر حرف داشت که بزند ولی مهربانِ بی تعارف را بیشتر دوست داشت.

توی هال سر کشید. جمعه بود و طبق معمول جمعه ها صبح مامان و بابا توی آشپزخانه مشغول صبحانه آماده کردن بودند. حرف می زدند می خندیدند و یک صبحانه ی سنگین و مفصل آماده می کردند.

سها عاشق عاشقانه هایشان بود. با لبخند گوش داد. خیالش راحت شد که حواسشان به هال و در خانه نیست. کیف بزرگش را روی شانه انداخت. دو تا کیسه ی خرید و کیف کولی اش را به دست گرفت و آرام گفت: فعلاً خداحافظ. من یه دقه میرم برمی گردم.

مهربان عصبانی نگاهش کرد، مهراوه غمگین. هیچ کدام حرفی نزدند.

سها پاورچین از نزدیک آشپزخانه رد شد و وقتی به در خانه رسید، نفسی به راحتی کشید که مامان و بابا او را ندیدند.

خواست در را باز کند که هورام از پشت سرش پرسید: کجا؟ نمی مونی صبحونه بخوری؟

از جا پرید. برگشت. دستش را روی قلبش گذاشت و با ترس گفت: الان برمی گردم.

هورام دست پیش برد که کیسه هایش را بگیرد. پرسید: وسایلتو کجا می بری؟

سها آنها را محکمتر گرفت و تند گفت: هیچ جا. می برم خونمون. اتاق بچه ها شلوغ شده بود.

_: بذار تو اتاق من.

سها با حرص گفت: حتماً!

و در را باز کرد. هورام در را بست و گفت: با تو ام سها. بده به من. هروقت خواستی بیا بردار. چرا می بریشون؟

+: یواش! الان مامان اینا میان فکر می کنن چه خبره... بذار برم.

هورام ابرویی بالا انداخت و گفت: از مامان بابا هم می ترسی و اینجوری داری فرار می کنی! به خاطر من نه، به خاطر بابا... نبر وسایلتو. اینجوری همه چی سختتر میشه. اصلاً به مامان بابات چی می خوای بگی؟

سها رو گرداند. به این قسمتش فکر نکرده بود. بالاخره شانه بالا انداخت و گفت: اتاق بچه ها شلوغ شده دیگه. همین. مگه حرف دیگه ای هم هست؟

_: اگه نیست بذار تو اتاق من.

سها چشمهایش را در کاسه چرخاند و با حرص گفت: یه چی میگی ها!

_: چی میگم؟ دستت سنگینه بده من.

+: نخیر می خوام ببرمشون.

هورام از در آشتی در آمد: باشه. بده من برات بیارم. اینجوری شاید باورشون بشه که واقعاً اتاق بچه ها شلوغ شده.

سها غمگین نگاهش کرد.

هورام آرام ادامه داد: کی رو می خوای گول بزنی؟

بعد دست برد. آرام کیسه ها را گرفت و گفت: بیا بریم تو اتاق من حرف بزنیم. اگه قانع نشدی خودم وسایلتو میارم.

کیفش را هم از شانه اش گرفت. برای لحظه ای سر بلند کرد. مهربان از دم اتاقش سر کشید. با دیدن این صحنه جلوی دهانش را گرفت که از خوشحالی جیغ نکشد. مهراوه هم با هیجان سر کشید تا بفهمد که چه خبر است.

هورام با تأسف و خنده سر تکان داد و به طرف در اتاقش چرخید.

سها عصبانی از باخت لفظیش با چهره ای درهم به دنبالش رفت. درست قبل از ورودشان به اتاق، مامان در آستانه ی در آشپزخانه ایستاد و با خوشحالی گفت: سلام! صبح به خیر.

سها داشت از خجالت میمرد. همین را فقط کم داشت. سها و وسایلش در آستانه ی اتاق هورام!!!

ولی الان راه نداشت که برگردد و از در خانه بیرون بزند. تنها راهی که به ذهنش رسید این بود که با عجله از کنار هورام رد شود و خودش را توی اتاق او بیندازد. گوشه ی اتاق سر پا نشست. صورتش را با دستهایش پوشاند و در حالی که صدایش از ناراحتی می لرزید گفت: آبرومو بردی!

هورام بعد از سلام و علیک با مادرش وارد شد. در اتاق را با پایش بست. وسایل را کنار دیوار گذاشت و پرسید: چرا؟! طوری نشده که.

سها دستهایش را پایین آورد. در حالی که هنوز حرص می خورد و می لرزید، غر زد: نزدیک بود از ذوق پس بیفته! فکر کرد آیا چه خبره!

هورام متفکرانه پرسید: ناراحت میشی که خوشحال بشه؟

سها در حالی که نگاهش را از او می دزدید سر تکان داد و با صدای لرزان گفت: نه! ولی از این که اینجوری گولش زدی خیلی ناراحت شدم. من داشتم می رفتم!

_: از رفتنت خیلی خوشحال نمیشد.

+: منم داشتم طوری می رفتم که نبینه! نذاشتی.

هورام آهی کشید. روی گل وسط قالی چهارزانو روبروی سها نشست. گفت: یه هفته بذار اینجا باشن.

ابروهای سها بالا پریدند. بالاخره چشم توی چشمهای او دوخت و با تعجب پرسید: یک هفته؟!

هورام شانه ای بالا انداخت و گفت: ها! یا تو قانع میشی یا من.

سها عصبانی گفت: من قانع نمیشم. فقط مغلوبم می کنی. بلد نیستم مثل تو با کلمه ها بازی کنم. کم میارم.

هورام لبخندی زد و گفت: تعریف قشنگی بود! متشکرم. ولی قول میدم اجازه بدم حرف بزنی. فقط تا جمعه ی آینده بهم فرصت بده.

سها عصبانی رو گرداند و زمزمه کرد: من ازت تعریف نکردم.

ضربه ای به در خورد. مهربان از پشت در بسته بلند پرسید: صبحانه رو توی اتاق میل می کنین یا میاین تو آشپزخونه؟

سها دوباره صورتش را با دستهایش پوشاند و نالید: وایییی! آبروم رفت.

هورام از جا برخاست. خونسرد گفت: ای بابا! مگه چی شده؟ بیا بریم صبحانه بخوریم. الان یخ می کنه دیگه نمی چسبه.

از پشت دستهایش نالید: تو برو. من روم نمیشه بیام.

هورام ابرویی بالا انداخت و گفت: بهتر!

و از اتاق بیرون رفت. سها دستهایش را پایین آورد و ناباورانه به در نیمه باز اتاق چشم دوخت. مطمئن بود که منتش را می کشد. به زور او را می برد و بالاخره روی آن را پیدا می کند که دوباره در کنار بقیه راحت باشد. اما رفت! به همین راحتی!

صدای حرف زدن خوشحال و خندانشان می آمد. انگار نه انگار که سهایی وجود داشته باشد! هیچ کدام نمی گفتند بعد از سه سال این اولین جمعه ایست که سها سر صبحانه شان نیست. حتی آن اوائل که شب نمی ماند، صبحهای جمعه حتماً خودش را به صبحانه ی مخصوصشان می رساند.

دلش گرفت. جدا شدن به همین راحتی بود؟ می رفت و دیگر اسمش را هم نمی آوردند؟ عروس بعدی را هم همین قدر دوست داشتند؟ همین قدر او را به حریم خود راه می دادند و از خود می دانستند؟

دلش می خواست گریه کند که صدای خنده ی هورام مزاحم افکارش شد. سرش را تا میشد پایین انداخت که به هورام نگاه نکند.

هورام در حالی که در را می بست، با خنده تهدید کرد: مهربان فضولی کنی تلافی می کنم.

صدای جیغ جیغی مهربان از پشت در بسته به گوش رسید: من فضولی نمی کنم. فقط می خوام ببینم سها حالش خوبه؟ نگرانم برادر من!

هورام بلند گفت: خوبه. خیالت راحت.

سها سرش را روی زانوهایش گذاشت. یک قطره اشک از چشمش چکید. دلش برای مهربان... مهراوه... دور هم بودنهایشان... دلش برای صبحهای جمعه تنگ میشد.

بوی سوسیس زیر دماغش خورد.

هورام گفت: دهنتو باز کن الان می چکه! سها زود باش.

ناباورانه سر برداشت. هنوز متوجه ی منظور هورام نشده بود که لقمه توی دهانش فرو رفت.

هورام لبخندی زد و گفت: آباریکلا!

بعد در حالی که لقمه ی دیگری می گرفت گفت: بابا دیشب می گفت همکارش از مهربان خواستگاری کرده برای پسرش. دلم آشوبه. باورم نمیشه بزرگ شده. تازه مهراوه بزرگتره. ولی بابا اعتقادی به نوبت نداره.

سها ناباورانه نگاهش کرد. دلش ریخت. پرسید: یعنی می خوان قبول کنن؟

هورام شانه ای بالا انداخت و گفت: هنوز به خودش نگفتن ولی تقریباً راضی بودن. خونوادشون رو می شناسیم. آدمهای خوبین. سی ساله که با بابا همکاره.

_: من فقط یه بار خونشون رفتم. دیشبم که اصلاً ما دعوت نبودیم.

_: دیشب فقط مامان بابا بودن. می خواستن صحبت کنن.

+: این چه جور خواستگاریه؟ مگه نباید اونا بیان وقتی می خوان بیان؟

_: میان. فقط به قول خودشون می خواستن مزه ی دهن مامان و بابا رو بچشن.

سها آرام پرسید: چرا به من گفتی؟ هنوز مهربانم نمی دونه.

هورام یک لقمه ی دیگر به طرفش گرفت و گفت: بالاخره که می فهمیدی. الان نگرانم. نمی خواستم کلافگیم رو به خودت ربط بدی.

لقمه را از دست هورام گرفت و زمزمه کرد: اصلاً نفهمیدم کلافه ای که بخوام به چیزی ربطش بدم.

_: خیلی خب بابا به هزار زبون گفتی که برات مهم نیستم. ولی این یه هفته رو همین طور بدون اهمیت کنارم بمون. جمعه ی آینده باید با حامد بریم اصفهان. عصر با قطار میریم. دو سه روز کار داریم و بعد برمی گردیم.

آهی کشید. لقمه ای را که می خواست بخورد پایین آورد. به گوشه ی اتاق چشم دوخت و گفت: شاید... شاید تا اون موقع به نتیجه رسیدیم.

سها برای خودش لقمه گرفت و پرسید: همین هفته میان خواستگاری؟

هورام دوباره رو به او کرد. شانه ای بالا انداخت و گفت: احتمالاً. از پسره خوشم میاد ولی اصلاً دلم نمی خواد مهربان از خونه بره.

سها لبخندی زد و گفت: بهت نمیاد احساساتی باشی.

هورام متفکر و پشیمان گفت: سه چهار سال اخیر مشغول کار بودم. منو ندیدی. اونقدرا هم خشک و خشن نیستم.

سها شانه ای بالا انداخت و گفت: نه خشک و خشن نیستی. ولی بی توجهی. فکر می کردم برات فرقی نمی کنه که خواهرات چکار می کنن. حتی نمی دونستی که مهراوه کدوم دانشگاه میره.

هورام ابروهایش را بالا برد و مدافعانه گفت: نه که برام فرق نکنه. ولی به بابا اعتماد دارم. می دونم که مواظبش هست. برای چی باید تعصب بیجا به خرج بدم؟

فکری مثل برق از ذهن سها گذشت. با تردید پرسید: همیشه اینقدر مراقبی که تعصب بیجا به خرج ندی؟

هورام دستپاچه پرسید: منظورت چیه؟ درسته باید از تو می پرسیدم کجا میری. اشتباه کردم که...

سها حرفش را قطع کرد و گفت: نه. من اصلاً خودمو نمیگم. دارم درباره ی مهراوه حرف می زنم.

هورام سر تکان داد و کلافه گفت: منظورتو نمی فهمم.

سها از گفتن پشیمان شد. سری تکان داد و آرام گفت: ولش کن.

_: چی رو ولش کنم؟ برای مهرا... اتفاقی افتاده؟

سها لبش را جوید و آرام گفت: نه...

هورام انگشت زیر چانه ی او گرفت. سرش را بالا آورد و پرسید: چی شده؟

سها سرش را پس کشید و به تندی گفت: چرا پلیسیش می کنی؟ طوری نشده.

_: یه چیزی می خواستی بگی.

سها سر به زیر انداخت به خاطر آورد که رازی را شنیده است. خواستگاری مهربان. این به آن در!

سر به زیر پرسید: قول میدی... قول میدی شلوغش نکنی و کمکمون کنی؟

هورام سینی صبحانه را پس زد. کمی جلو خزید و گفت: داری نگرانم می کنی.

سها سر تکان داد و گفت: دارم میگم طوری نشده. یکی... یکی از هم دانشگاهیا... در واقع... استاد راهنمامونه... یعنی...

هورام نفس عمیقی کشید. فهمید. کنار سها نشست که هم نزدیکش باشد و هم روبرویش نباشد که سها راحتتر حرف بزند.

سها تکه ای سوسیس سر چنگال زد. پرسید: دیگه نمی خوری؟

هورام به سقف نگاه کرد و گفت: نه تو بخور. می گفتی...

سها با عذاب وجدان از فاش کردن رازی که نباید می گفت، زمزمه کرد: از مهرا خوشش میاد. از ترم اول همش دنبالشه. پسر خوبیه. می دونی؟ خیلی مؤدبه. هیچ وقت کاری نکرده که بد باشه. حرکتی حرفی... همه اش خیلی متین و موقر یه بهانه پیدا می کنه که نزدیک مهرا باشه. وضعشم بد نیست. یه ماشین معمولی داره. باباش براش خریده. نگو از کجا می دونیم. دو سال و نیمه که می شناسیمش. کارشم که فعلاً همون تو دانشگاهه. هرکاری بتونه می کنه. درس میده. ترجمه می کنه. شاگرد خصوصی هم می گیره. هرچی که بشه. دو سه هفته پیش من و مهرا وایساده بودیم که امد گفت ببخشین اگه اجازه بدین برای امر خیر مزاحم بشم. ولی مهرا بهش گفت نه... گفت روم نمیشه بگم یه پسره تو دانشگاه ازم خوشش امده. میگه همیشه این ازدواجا به نظرش خیلی بچگونه بوده. دلش می خواد سنتی عروسی کنه یا مثلاً بعداً تو محیط کار... چه می دونم. یه خیالایی برای خودش داره. ولی من که می دونم از پسره خوشش میاد. فقط نمی دونه چه جوری مطرحش کنه...

هورام سرش را خم کرده بود تا حرفهای جویده جویده و پر از خجالت سها را بشنود. این طولانی ترین گفتگوی عمرشان بود. لبخند زد.

سها مکثی کرد و با صدای لرزان گفت: من دستپاچه میشم خیلی حرف می زنم.

هورام با لبخند گفت: دستپاچه میشی نصف حرفاتو می خوری. اون نصفه هم دیگه واضح نیست. نصفشو حدس زدم، نصفشو کلاً نفهمیدم. حالا از اول بگو.

سها از لحن و نگاه او خنده اش گرفت و خجالت کشید. دوباره صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: وای نه. دیگه نمیگم. مهرا بفهمه گفتم منو می کشه.

_: مطمئنی که مهرا... ازش خوشش میاد؟

دستهایش را از روی صورتش برداشت و با نگرانی به هورام نگاه کرد. چهره اش جدی و آرام بود. دوباره سر به زیر انداخت و گفت: مطمئنم. پسر خوبیه. مهرا هم... معلومه دلش براش رفته ولی... چون همیشه می گفته دلش نمی خواد تو دانشگاه عروسی کنه هی میگه نه. میگه اگه قسمت هم باشیم برام صبر می کنه. خیلی رویایی فکر می کنه نه؟

سر برداشت و سؤالی به هورام نگاه کرد. هورام متفکرانه گفت: طرف مگر این که خیلی عاشق باشه که به پاش صبر کنه.

سها سر تکان داد. لیوان آب پرتقال را برداشت و گفت: هیچی نخوردی.

هورام شانه ای بالا انداخت و گفت: دیشب خوابم نمی برد. تا صبح ده بار رفتم سر یخچال.

سها ناباورانه پرسید: از نگرانی مهربان خوابت نمی برد؟! حالا مهرا هم اضافه شد دیگه کلاً نخواب.

و خندید. هورام هم خندید و گفت: سرپرست بیخواب کننده ها یکی دیگه یه.

سها ناگهان به خاطر آورد که کجاست. با ناراحتی چشمهایش را بست و گفت: من دیگه میرم خونمون.

از جا برخاست و به تندی افزود: راحت بگیر بخواب.

هورام هم از جا برخاست و گفت: بودی حالا.

سها خجالت زده گفت: وای نه. خیلی زشت شد. کاش هیچ کدومشون تو هال نباشن.

هورام دست روی شانه اش گذاشت و با لبخند گفت: خیلی هم قشنگ شد. اذیتت نمی کنم. ولی خوشحال میشدم بمونی.

سها کلافه از گرمای دستش سر جایش جا به جا شد. قبل از این که بتواند فرار کند، هورام یک دستی او را به طرف خود کشید. لحظه ای او را محکم گرفت، روی موهایش بوسه ای کوتاه نشاند و رهایش کرد.

دخترک از خجالت رو به مرگ بود. چادرش را روی سرش کشید. مثل تیری که از چله ی کمان رها شود از در بیرون پرید. بدون این که توی هال را نگاه کند در خانه را هم باز کرد و بیرون رفت.

از پله ها بالا رفت. در خانه را زد. یک بار... دو بار... سه بار... اما هیچ جوابی نیامد. می خواست زنگ بزند که یادش آمد گوشی اش را توی اتاق هورام جا گذاشته است.

دو سه بار دیگر به در کوبید و زنگ را زد. کسی جواب نداد. آه بلندی کشید و لب پله نشست. یک نفر داشت از پله ها بالا می آمد. بیخ دیوار نشست و خدا خدا کرد که نپرسند چرا آنجا نشسته است.

رویش را هم به دیوار کرد و مشغول بازی با ترک رنگ دیوار شد.

اولین سؤال همانی بود که نمی خواست بشنود!

_: چرا اینجا نشستی؟

هورام کنارش نشست و گوشی اش را به طرفش گرفت.

سها آب دهانش را به سختی قورت داد و سعی کرد نگاهش نکند. گوشی را گرفت و بدون جواب زمزمه کرد: ممنون.

شماره ی مامان را گرفت. در دسترس نبود. به بابا زنگ زد، مدتی زنگ خورد تا بالاخره سامان جواب داد: الو سها؟ سلام. بابا پشت فرمونه.

دلش ریخت. با غصه گفت: سلام. کجایین؟

سامان با هیجان گفت: ما رفته بودیم کوه، الانم تو جاده ایم. می خوایم بریم یه رستوران تو کوهپایه ناهار بخوریم.

+: چرا به من نگفتین؟

=: تو که از اون صبحانه ی هیجان انگیز دل نمی کندی که صدات کنیم.

+: سامان...

=: چی میگی؟ قطع و وصل میشه.

بالاخره هم قطع شد. هرچه شماره گرفت دیگر در دسترس نبودند.

با غصه گفت: منو نبردن.

_: کجا؟

+: کوهپایه.

_: لباس گرم بپوش می برمت.

+: نه سردم میشه.

هورام خندید و پرسید: الان من چکار کنم؟

+: کلیدم تو خونه جا مونده. نمی خوام بیام خونه ی شما. خجالت می کشم. الان اینجوری مثل دیوونه ها پریدم بیرون، زشته برگردم. بعد تازه لباسمم میزون نیست. نه جوراب دارم نه روسری نه ژاکت. زانوی شلوار جینمم سابیده.

از ذهن هورام گذشت که قفل ساز بیاورد. اما دلش نمی خواست مشکل دخترک را حل کند. می خواست سها ناچار شود که برگردد. پس با لبخند به سقف چشم دوخت.

سها خودش به فکرش رسید: میشه... میشه قفل ساز بیاری؟

ابروهای هورام بالا پریدند: قفل ساز؟ صبح جمعه قفل ساز از کجا بیارم؟

+: نمی شناسی؟ شاید بابا بدونه.

_: بیا خودت ازش بپرس. ببین راضی میشه تنهایی بری خونه؟

+: نمی خوام تنها بمونم.

_: پس بیا پایین.

+: نه خجالت می کشم.

_: بریم بیرون؟ می تونی بری از بچه ها لباس بگیری.

+: لباسای خودمم هست. نذاشتی ببرمشون. ولی روم نمیشه بیام اونجا.

_: برم بگم همه برن تو اتاقاشون درم ببندن تو راحت بری آماده بشی؟

+: وای نه! اصلاً امدی همه چی رو قاطی کردی. من شوهر می خواستم چکار؟ داشتم زندگیمو می کردم.

_: باید می نشستم مثل بز تماشا می کردم تا تو رو ازم بگیرن؟

سها به طعنه پرسید: ازت بگیرن؟؟؟ مگه من مال تو بودم؟ مگه اصلاً منو دیده بودی؟

لحنش را عوض کرد و خونسردتر ادامه داد: مگه اصلاً بد بود؟ من که راضی بودم. فقط نمی خواستم از اون خونه برم. ولی داری کاری می کنی که به اونم راضی بشم.

هورام با ناراحتی رو گرداند و نفس عمیقی کشید. در ذهنش مدام تکرار میشد: آروم باش. حرف نزن. هیچی نگو.

چند دقیقه طول کشید تا بتواند به خودش مسلط شود. او آدم پا پس کشیدن نبود. اینقدر می ایستاد تا به هدفش برسد.

بالاخره با آرامش پرسید: الان مشکل تو بی توجهی سه سال گذشته یه یا توجه کردن الان؟

+: دارم میگم که مشکلم مال همین چند روزه.

_: پس چرا مدام پای سه سال گذشته رو پیش می کشی؟ اگه می خوای دعوا کنی حرفی نیست. ولی ببین به چی اعتراض داری، همونو چماق کن بزن تو سر من.

سها شمرده شمرده گفت: من، دقیقاً، به تو اعتراض دارم.

_: خیلی هم خوب.

سها از جا پرید و متعجب پرسید: خیلی هم خوب؟!

_: خوبه که موضع دقیقتو بدونم. تو یه تیر به گذشته می زنی یه تیر به حال. منم نمی دونم از کدوم طرف باید دفاع کنم.

+: آهان. از اون لحاظ. تو کلاً نباشی خیلی خوبه. من خوشحالم. فقط... فقط امیدوارم سر دعوا با من، پای مهراوه و مسئله اش وسط نیاد که ضربه بخوره. اون بی تقصیره.

_: دعوا با تو؟ من با تو دعوایی ندارم. خیلی ساده و منطقی می خوام باهات آشنا بشم. در مورد مهراوه هم...

+: اصلاً نباید بهت می گفتم. نباید حرف می زدم. این همه وقت به مهربانم نگفتم، حالا یهو...

_: مهربان کاری نمی تونست براتون بکنه. اما من می تونم با بابا حرف بزنم. تو هم دقیقاً برای همین به من گفتی. ضمناً مهراوه قبل از این رفیق تو باشه خواهر منه. مطمئن باش که هواشو دارم.