نمای وبلاگ راه همراهی (5) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (5)

جمعه 8 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 11:43 ب.ظ
سلام سلام سلام :)
شبتون به خیر و شادی
اینم یک پست قبل از نیمه شبی برای امید عزیز و شهبانوی گلم و همه ی شما همراهان و دوستان مهربونم. امیدوارم لذت ببرین. داره یه کم سریع پیش میره. عیبی نداره. اگه تموم شد میریم سراغ قصه ای که این چند وقت مشغول آماده کردنش بودم. شایدم الهام جان یه طرح جدید پیاده کنه :))
فعلاً اینو داشته باشین:

فقط چراغ ورودی روشن بود. هورام بقیه ی چراغها را هم روشن کرد. دلش به حال دخترک لرزان سوخته بود. می خواست بپرسد که چه اتفاقی افتاده، اما مطمئن بود که جوابی نمی گیرد. پس بدون این که سؤالی بکند برگشت و روی مبل تک کنار کاناپه نشست.

توضیح داد: خسته بودم، فکر کرده بودم برم بخوابم. چراغا به این دلیل خاموش بودن.

سها بدون این که نگاهش کند سری به تأیید تکان داد و به طعنه گفت: بله. این همه تلفن زدن خستگی داره.

هورام فرو خورده خندید و گفت: اونی که باید معترض باشه منم که مرتب ریجکت شدم!

سها جا خورد. با چشمهای گرد شده نگاهش کرد و پرسید: تو؟! آسایش برام نذاشتی. می دونی امروز چند بار زنگ زدی؟؟؟

گوشیش را روشن کرد تا تعداد دقیق تماسها را ببیند.

هورام کمی به جلو خم شد. ساعدهایش را روی زانوهایش گذاشت و گفت: کافی بود یه بار جواب بدی. دیگه زنگ نمی زدم. بیکار که نبودم.

+: دقیقاً هفده بار. خیلی خب بگو. می شنوم. فقط زود بگو که می خوام برم خونه.

امیدوار بود که تا تمام شدن حرفهایش مامان و بابا برگردند. یک آمپول زدن که خیلی طول نمی کشید. می کشید؟

هورام سر به زیر انداخت و کمی فکر کرد... به تمام جملاتی که از صبح ردیف کرده بود که اگر سها جواب بدهد بگوید. اما الان همه آنها از ذهنش پر کشیده بودند. باید چی می گفت؟

سها با بی قراری پا به پا کرد. هورام به پاهای بدون جوراب او چشم دوخت و آرام پرسید: می خوای چکار کنی؟

سها کلافه پرسید: چی رو چکار کنم؟

هورام به سختی نفسی تازه کرد و همان طور سر به زیر گفت: من... من خیلی بهت بد کردم. اما...

سر برداشت و محکم گفت: اما نمی خوام جدا بشیم.

نفسی به راحتی کشید. بالاخره گفت! کلی می خواست مقدمه بچیند، ابراز علاقه کند، دخترک را اول نرم کند، اما هیچی یادش نیامده بود.

سها جا خورد. خودش هم نمی دانست توقع شنیدن چه حرفی را داشت. برنامه ی اولش این بود که هرچه هورام بگوید جبهه بگیرد و مخالفت کند. این را حق خودش می دانست اما در برابر این جمله حرفی نداشت. او هم نمی خواست جدا بشود. ولی الان که نباید این را می گفت. باید می گفت؟

کمی با گیجی دور و بر را نگاه کرد. گرمش شده بود. یادش آمد که چادرش هنوز سرش است. ولی...

هورام به انتظار جواب نگاهش کرد. بعد از چند لحظه چون جوابی نگرفت گفت: ببین ما اصلاً همدیگه رو نمی شناسیم. بهم یه فرصت بده.

سها از جا پرید. ایستاد. سرد و تند پرسید: چقدر؟ سه سال؟ چهار سال؟ یا بیشتر؟

هورام در دفاع از خودش دستهایش را باز کرد و گفت: تو حق داری. هرچی بگی حق داری. فقط یه کم... نمی دونم چقدر... اینقدر که بتونم بهت ثابت کنم اونقدرا هم آدم بدی نیستم. شاید... شاید بهم علاقمند بشیم. شاید بشه.

+: چرا بشه؟

هورام متعجب پرسید: چرا؟! سها تو زن منی.

سها با شگفتی پرسید: واقعاً؟! باورم نمیشه. میگم قیافت آشنا می زنه!

بعد رو گرداند و به آشپزخانه رفت. برای خودش یک لیوان آب ریخت. به کابینت تکیه داد. احساس خفگی می کرد. کاش بچه ها خانه بودند.

هورام کلافه انگشتهایش را درهم گره زد و باز کرد. به خودش غر زد: انتظار داری چی بگه؟ نه واقعاً چی فکر می کنی؟ الان یهو بگه آخ عزیزم عشقم تا حالا کجا بودی؟

سها لیوان آب را جرعه جرعه نوشید. به اتاق برگشت و گفت: اگه حرفات تموم شده می خوام برم.

هورام برخاست و پرسید: میشه رو حرفام فکر کنی؟ درسته که من مقصرم. هیچ شکی هم توش نیست. ولی تو هم هیچوقت نخواستی به من نزدیک بشی. اوائل که اینقدر خجالت می کشیدی که من ترجیح دادم اصلاً جلو نیام که اذیت نشی. بعد هم... نه من بودم... نه تو... میشه از اول شروع کنیم؟

سها نفس عمیقی کشید. رو گرداند. فکر کرد کاش بابا و مامان برگشته باشند. نگاهی به هورام انداخت. عمیق و طولانی. هورام هم با دنیایی امیدواری به او چشم دوخت.

سها آرام رو گرداند و بدون جواب از در بیرون رفت. هورام نفس حبس شده اش را رها کرد و مشتی به دیوار کوبید.

بعد برگشت و به جای خالی سها روی مبل نگاه کرد. رفته بود. به همین سادگی رفته بود. بدون این که قانع شده باشد.

دوباره چراغها را خاموش کرد. عصبانی بود. در تمام عمرش اینقدر احساس بی کفایتی نکرده بود!

به اتاقش برگشت و مثل تمام وقتهایی که عصبانی بود خوابید. بلافاصله خواب رفت.

 

سها وارد خانه شد. هنوز نیامده بودند. دلش گرفت. سعی کرد نترسد. از حرفهای هورام هم پریشان شده بود. از وضعیت فعلیش کاملاً راضی بود. دلش نمی خواست وارد یک رابطه ی جدید بشود.

تلفن زنگ زد. مامان بود. با خنده گفت: ببین سها ما بعد از عمری امدیم یه شام دو نفره بخوریم و بعد هم بریم تأتر. شامتو بخور یا برو پیش دخترا. خوب باشی. خداحافظ.

چه باید می گفت؟ آرام گفت: چه خوب! خوش بگذره. خداحافظ.

خیلی کم پیش می آمد که دو نفره بیرون بروند. در حد سالی یک بار هم نبود. تأتر هم خیلی دوست داشتند ولی همیشه با بچه ها می رفتند.

سها آهی کشید و به خود گفت: مامان و بابا هم دل دارن دیگه.

در سکوت خانه، با صدای یخچال که به قول مهراوه قولنجش را شکست، از جا پرید. ضربانش از ترس بالا رفت. با عجله چادرش را به سر کشید و گفت: برم پسرا رو صدا کنم.

قبل از بستن در فکر کرد چیزی جا گذاشته است اما یادش نیامد چی. برگشت. نگاهی به اطراف هال انداخت. هنوز ضربانش بالا بود. بالاخره گوشی موبایلش را برداشت و بیرون رفت.

توی حیاط دو سه تا از بچه ها بازی می کردند. برادرهایش نبودند. از حمید پسر همسایه ی بالایی سراغشان را گرفت.

حمید با سر به ساختمان روبرو اشاره کرد و گفت: رفتن پیش فرزین ایکس باکس بازی کنن. نامردا اجازه ندادن ما بریم. به درک! ایکس باکس ندیده که نیستیم. میرم خونه خاله ام. تازه پسرخالم یه بازیایی داره که فرزین نداره!

خنده ی عصبی اش را فرو خورد. هوا تاریک و سرد بود. یادش رفته بود ژاکت بپوشد. کلافه فکر کرد: ژاکت جا گذاشته بودم؟ نه یه چیز دیگه بود.

نگاهی به ساختمان روبرویی انداخت. شب بود. دلش نمی خواست تنها بیرون برود. ولی به خودش گفت: ای بابا تو هم دیگه شورشو در اوردی! اون سر شهر که نیست. همین روبرویه! در رو باز بذار برو دیگه.

لای در را باز گذاشت. عرض کوچه را گذشت و زنگ خانه ی همسایه را زد.

یک نفر جواب داد: بله؟

رو به دوربین زنگ در گفت: سلام. سلمان و سامان اونجاین؟

=: سلام. بله.

+: بگو زود بیان پایین.

=: چرا بیان؟

صدای دو رگه ی سلمان توی آیفون پیچید. جیغ جیغ کنان گفت: ما از بابا اجازه گرفتیم. زنگ بزن بپرس. فردا جمعه یه. امشب می خوایم اینجا بمونیم ایکس باکس بازی کنیم. خودش بهمون اجازه داد.

ناامیدانه به دوربین آیفون نگاه کرد و آرام گفت: ولی من تنهام.

=: خب برو پیش دخترا. یا یه کم تنها بمون تا مامان اینا بیان. خدافظ.

گوشی را ترق سر جایش گذاشت و رفت. سها با شانه های فرو افتاده چرخید و آه بلندی کشید.

یک موتورسوار از روبرو آمد. به او نزدیک شد. سها به در پشت سرش چسبید و با ترس به موتورسوار که پیش می آمد چشم دوخت. موتورسوار سرعتش را کم کرد. دستی به بازوی او گرفت و حرف زشتی زد. مکثی کرد و بعد هم رفت.

سها جیغ زنان به حیاط خودشان دوید و در را پشت سرش بست. وقتی که در بهم خورد تازه یادش آمد که آن چه که فراموش کرده بود کلید خانه بود!

دیگر هیچ راهی جز پناه بردن به هورام نداشت. قد حیاط را دوید. پله ها را با نیرویی خیلی بیشتر از معمولش بالا رفت. طبقه ی سوم نفس نفس زنان ایستاد و زنگ را مدتی فشرد.

چند لحظه صبر کرد. جوابی نیامد. شروع به مشت زدن کرد.

هورام از عمق خوابش پرید. روی تخت نشست و فکر کرد: چه خبر شده؟

با قدمهای بلند خودش را به در رساند و باز کرد.

سها خودش را توی خانه پرت کرد و داد زد: چرا باز نمی کنی؟

اشکهایش مثل دو جوی آب روان بودند. خواست از کنار هورام رد بشود و در اتاق دخترها پناه بگیرد که هورام مانعش شد. با یک دست جلوی او را گرفت و با دست دیگر در را بست. با نگرانی پرسید: چی شده؟

سها برگشت و گریان پرسید: می خواستی چی بشه؟ چرا در رو باز نمی کنی؟ داشتم از ترس میمردم. پسرا رفتن پیش فرزین. رفتم دنبالشون نیومدن. تو کوچه تنها بودم. یه موتوری دستمو گرفت و یه حرف خیلی بد بهم زد. تو چی می فهمی چی بهم گذشت؟؟؟؟ چندشم شد. خییییلی چندشم شد. از خودم بدم امد. مردم و زنده شدم هورام... تو عمرم اینقدر نترسیده بودم!

هورام شانه هایش را گرفت و ناباورانه حرفهایش را شنید. سها گریه می کرد و مشتهایش را بی وقفه به سینه ی هورام می کوبید. بالاخره حرفش تمام شد.

هورام سرش را آرام پیش برد و روی شانه ی خودش گذاشت. در حالی که نوازشش می کرد، زمزمه کرد: عزیز من... حق داری... عزیزم... نترس. نترس. خدا لعنتش کنه روانی دیوانه...

هورام سعی می کرد آرام باشد و آرامش کند ولی به حد مرگ عصبانی شده بود. از موتورسوار ناجوانمرد، از خودش، از سها که پیشش نمانده بود...

دندانهایش را از حرص روی هم سابید و دخترک را بیشتر به خود فشرد. عجیب بود که در کنار عصبانیت بیش از حدش حس تازه ای را تجربه می کرد. لذتی که مثل گرما زیر پوستش دوید و لبخند به لبش آورد. لبش را گاز گرفت مبادا سها لبخندش را ببیند و برداشت بدی بکند.

گونه اش را روی سر سها کشید و فکر کرد: چرا زودتر این لذت رو تجربه نکردم که الان تو این وضعیت سورپریز نشم؟! عجب حماقتی!

سها کم کم آرام گرفت. ضربانش پایین آمد و اشکهایش کمتر شدند. تازه به خود آمد و موقعیتش را دریافت. انگار از این بدیهی تر نبود که اینجا آرام بگیرد! ولی دلیل نمیشد که خجالت نکشد. با شرمندگی عقب کشید و خودش را به زور جدا کرد.

هورام با لبخندی خجول پرسید: بهتری؟

سها از شرم رو گرداند و زیر لب گفت: خوبم.

به اتاق دخترها رفت. هورام نفس عمیقی کشید. به در نگاه کرد و با تاسف سر تکان داد. هنوز هم عصبانی بود. با قدمهای آرام به دنبال سها رفت. توی درگاه ایستاد. دخترک روی تخت مهراوه، گوشه ی دیوار پناه گرفته بود. هنوز گریه می کرد. ولی آرامتر بود.

هورام چند لحظه نگاهش کرد و بعد زمزمه کرد: یه شربت برات میارم.

توی آشپزخانه در حالی که دوباره شربت نسترن درست می کرد از پنجره بیرون را نگاه کرد. به خودش غر زد: اون لعنتی تو همین کوچه بوده و تو ی بی غیرت هم گرفتی خوابیدی! سر شب چه وقت خوابیدن بود؟

سها آرام بلند شد. چادرش را کنار گذاشت. بیرون رفت. صورتش شست و به هال آمد. گوشه ی کاناپه مچاله شد. هورام با لیوان شربت پیش آمد. کنارش نشست و لیوان را جلویش گرفت.

سها لیوان را گرفت و جرعه ای نوشید. هنوز هق میزد. هورام شانه اش را نوازش کرد و زمزمه کرد: تقصیر منه. اگه از من دلخور نبودی نمی رفتی.

سها بدون این که به او نگاه کند زیر لب غر زد: نه بابا. چه ربطی به تو داشت؟

جرعه ی دیگری نوشید و سعی کرد دوباره گریه نکند.

هورام موهای باز و پریشان او را از روی گونه اش کنار زد تا صورتش را ببیند. سها بیشتر توی خودش جمع شد. با ناراحتی پرسید: میشه بری اون طرف بشینی؟

دست هورام توی هوا ماند. ناباورانه کمی عقب کشید و آرام گفت: نمی خواستم اذیتت کنم.

سها دوباره هق زد. جرعه ای نوشید و گفت: می دونم. ولی برو عقب.

هورام فقط چند سانتیمتر عقبتر رفت. دستش را روی پشتی پشت سر سها گذاشت و پرسید: چیز دیگه ای می خوری برات بیارم؟

سها سرش را به نفی بالا انداخت. روی صفحه ی تلویزیون خاموش تصویر خودش را دید. با ناراحتی گفت: وایییی... دماغم مثل یه نارنگی شده.

هورام از خنده ترکید. توی این وضعیت به چه چیزهایی فکر می کرد!!!

در خانه باز شد و مهربان و مهراوه با سروصدا وارد شدند. مهربان معترضانه گفت: یعنی چی که نمیشه شب بمونیم؟ من می خواستم اونجا باشم!

مهراوه در حالی که در را می بست گفت: بمونیم چکار کنیم؟ گفتن تا صبح زاییدنی نیست.

=: من می خواستم...

ولی با دیدن هورام که به سها چشم دوخته بود و می خندید، حرف توی دهانش ماند. ناباورانه چند لحظه نگاهشان کرد.

بعد رو گرداند و در حالی که مهراوه را هل می داد، گفت: بریم مهرا! جای ما اینجا نیست. خوش باشین ما مزاحمتون نمیشیم. ولی هورام مدیونی اگه بعدش به ما سور ندی. برو مهرا! چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟

مهراوه سر کشید و پرسید: چی شده آخه؟ کجا برم؟

=: دهه تو برو بیرون من بعداً برات توضیح میدم. الان واینستا! برو.

سها برخاست و با ناراحتی گفت: دیوونه شدین؟ خب بیاین تو!

هورام هم خندان گفت: بابا کجا برین نصف شبی؟ از بیمارستان با کی امدین؟

مهربان گفت: نه ما مزاحم نمیشیم. تازه سر شبه.

سها چشم غره ای رفت و گفت: میگم بیاین تو.

مهربان چشمهایش را در کاسه چرخاند و گفت: آهان از اون لحاظ؟ باشه میاییم. چی گفتی هورام؟ هان با زیبا و شوهرش امدیم. به زور بیرونمون کردن. می خواستم پیش زینت بمونم.

هورام گفت: خوب شد نموندی. بچه از ترس تو دیگه پاشو نمیذاشت تو دنیا!

=: یه یه یه! از خداشم باشه اولین کسی که می بینه من باشم. تا آخر عمرش خوشبخت میشه!

هورام سر تکان داد و گفت: اوه چه مصیبتی! خدا نصیب نکنه!

وسط هیاهویشان مهراوه جلو آمد. با نگرانی دست روی گونه ی سها گذاشت و پرسید: گریه کردی؟

بعد برگشت و ناباورانه پرسید: چکارش کردی هورام؟ چرا اینجوری شده؟

توجه مهربان هم جلب شد. برگشت و پرسید: چی شده؟ خان داداش، داداشمی باشی، اگه سها رو اذیت کرده باشی دیگه نه من نه تو!

مهراوه اعتراض کرد: دهههه! یه دقه زبون به دهن بگیر بذار ببینم چی شده.

سها به تندی گفت: هیچ طور نشده. تقصیر هورام نیست.

هورام با ناراحتی گفت: تقصیر منه.

سها به او پرخاش کرد: آخه چه ربطی تو داشت؟ مثلاً می خواستی چکار کنی؟

مهراوه گفت: میشه بگین چی شده؟

سها همانطور عصبانی توضیح داد: یه موتوری تو کوچه دستمو کشید و بهم متلک گفت. خیلی ترسیدم. هورامم تو خونه خوابیده بود. ربطی بهش نداشت. سه تایی دارین بهش گیر میدین!

مهربان ابروهایش را بالا برد و گفت: سها جان عزیز دلم راست میگی. معلومه خیلی ترسیدی که من و مهرا رو سه نفر می بینی!

سها با همان تندی گفت: هورامم حساب کردم که هی میگه تقصیر منه!

مهربان با خنده گفت: ولی خودمونیم. خیلی قشنگه که داری ازش دفاع می کنی ها! هورام سور بده. راه نداره. من و مهرا شام نخوردیم گشنمونه!

سها به طرف اتاق دخترها رفت. غرغرکنان گفت: من ازش دفاع نمی کنم. شامم نمی خوام.

مهربان پشت سرش بلند گفت: دفاع مگه شاخ و دم داره خواهر من؟ همین که میگی شام نمی خوام که داداشم تو خرج نیفته یه جور دفاعه دیگه! ولی کور خوندین. من این حرفا حالیم نیست. گشنمه. کباب کنجه هم می خوام. هیچی دیگه الان به مزاجم نمیسازه!

سها توی درگاه در اتاق دخترها چرخید. به چهارچوب تکیه داد و گفت: گیر سه پیچ دادی ها! من تو عمرم کاری به جیب داداش تو نداشتم که حالا داشته باشم. گفتم من شام نمی خوام. تو هرچی می خوای برو بخور. به من چه؟

هورام ناامیدانه فکر کرد: سه سال نفقه میشه چقدر؟

البته پدرش اجازه نداده بود که سها کمبودی احساس کند. همه ی مخارجش را میداد. سها از پدر خودش فقط پول تو جیبی می گرفت. شاید پدر هورام به نوعی می خواست بی مهری هورام را جبران کند. که البته از نظر سها کاملاً جبران میشد. نه به خاطر پولش... به خاطر همه ی پدرانه هایی که خرجش می کرد و مثل دخترهایش دوستش داشت.

هورام گفت: باشه. آماده شین میریم بیرون.

مهربان از خوشحالی جیغ کشید. مهراوه هم با خوشی خندید و گفت: آخ جووون!  

سها گفت: من نمیام.

مهراوه گفت: ا سها ضد حال نزن دیگه! یه شب داداشم مهربون شده.

هورام به مهربان اشاره کرد و گفت: من غلط بکنم مثل این بشم.

مهربان مشتی به بازویش کوبید و گفت: از خداتم باشه.

_: صد سااال!

به طرف سها رفت. کنارش به دیوار تکیه داد و با لبخند پرسید: شما چرا قهری؟

مهربان گفت: قهر نیست. مختصر دلخوریه که اونم از نازشه. نه که داری ناز می کشی... از اون لحاظه! و الا من و مهرا... عمراً از این اداها در بیاریم. چه فایده؟ حالا من بیام بگم شام نمی خورم، خب گشنه میمونم! کی میاد کنار من وایسه، چشماشو بکنه عین گربه ی شرک و هی بگه قربونت برم، عزیز دلم، جون من، این تن بمیره یه لقمه بخور!

مهراوه با تأسف سر تکان داد و گفت: والا! هی داداش من... غرق نشی. ما گشنمونه.

هورام از گوشه ی چشم چپ چپ نگاهشان کرد. خودش را گرفته بود که نخندد.

سها اما از موضع خودش پایین نمی آمد. هنوز طلبکار بود. با چهره ای درهم گفت: خب شام نمی خوام. مگه زوره؟

نیم نگاهی به هورام انداخت و رو به مهربان گفت: نازکشم نمی خوام. ارزونی خودتون. برین با داداشتون بیرون شام بخورین. من می خوام بخوابم.

بعد وارد اتاق شد و تخت تاشویش را باز کرد. مشغول باز کردن ملحفه ی تا شده شد.

مهراوه آرام گفت: اذیت نکن دیگه سها. بیا بریم.

بدون این که به هیچ کدام نگاه کند، آرام گفت: اذیت نمی کنم. خسته ام. می خوام بخوابم.

=: مگه شام خوردی؟

سها لب تخت نشست و گفت: یه شب شام نخورم نمیمیرم.

هورام گفت: خب شما دو تا هم بمونین. میرم شام می گیرم میارم.

مهربان با اخم گفت: کباب تا برسه اینجا یخ می کنه.

_: نه بابا می پیچه تو نون، داغ میمونه. زود می رسم. شما سفره رو بندازین میام.

به طرف اتاق خودش رفت. لباس عوض کرد و برای خریدن شام بیرون رفت.