نمای وبلاگ راه همراهی (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (4)

دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 01:09 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عزاداریهاتون قبول باشه انشاءالله
اینم قسمت بعدی راه همراهی هورام و سها :)
آبی نوشت: به اینجا هم سر بزنین.




هورام پشت میز دفترش غرق فکر نشسته بود. دفتر که نه! گاراژ خانه ی پدری حامد که اتاقی رو به کوچه بود. سعی کرده بودند دکورش را تا حد امکان شیک و مدرن بکنند تا از آن حالت ساده ی گاراژی در بیاید.

حامد در حال حرف زدن با کارگر وارد شد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: من این حرفا حالیم نیست. زیر آفتاب بمونن خراب میشن. برو تحویلشون بده.

=: ولی پولش...

هورام خودکاری که دستش بود را رها کرد و بی حوصله گفت: حساب کرد.

حامد با اخم به کارگر گفت: بفرما حساب کرده. تو چرا کاسه ی داغتر از آشی؟ برو دیگه. ده دقیقه دیگه زنگ می زنم بهش، اگه بارش رسیده بود که رسیده بود، اگه نه من می دونم و تو.

=: چشم آقا.

کارگر که بیرون رفت حامد رو به هورام کرد و پرسید: تو چطوری؟ چرا پکری؟

هورام از جا برخاست. در حالی که پشت به حامد برای خودش چای می ریخت گفت: خوبم. طوریم نیست.

حامد ضربه ی دوستانه ای به شانه ی او زد و گفت: نمی خوای حرف بزنی اشکال نداره. ولی رفیق چندین ساله رو رنگ نکن.

پوزخندی زد و گفت: باشه. خوب نیستم. حالا که چی؟

=: این شد. کمکی از من بر میاد؟

لیوان چای را به دست گرفت. عمیق به او نگاه کرد و لب برچید. سری به نفی تکان داد و گفت: نه. کار خودمه. فقط خودم.

حامد هم به طرف چایساز رفت. لیوانش را پر کرد و در همان حال گفت: بهرحال کاری کمکی... هیچی نبود گوشی برای شنیدن خواستی هستم.

سری تکان داد و متفکرانه زمزمه کرد: میدونم.

صدای شاد دخترانه ای رشته ی افکارش را پاره کرد: سلام! حامد هست؟

با سر به حامد اشاره کرد و زیر لب جواب سلامش را داد.

دختر نفس نفس زنان وارد شد و از همان جا مشغول حرف زدن شد. اسمش نفس بود. دوست حامد. پول می خواست. با کلی عشوه و زبان ریختن حامد را راضی کرد که تمام موجودی جیبش را تقدیمش کند. البته حامد از اولش هم راضی بود ولی با زبان ریختن دخترک تفریح می کرد.

هورام به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود و گوش میداد. این صحنه ها را زیاد دیده بود. همیشه منزجر میشد. اغلب بلند میشد میرفت. ولی این بار داشت تصور می کرد که اگر رابطه اش با سها خوب بشود شاید او هم همین کار را بکند. لبخند کمرنگی روی لبش نشست.

ولی خوش نداشت سر کارش بیاید و جلوی حامد و احیاناً کارگرها اینطور زبان بریزد. همان توی خانه خوب بود. جلوی اهل خانه اشکالی نداشت. چقدر بابا خوشحال میشد اگر میدید باهم خوب هستند.

اول باید اهلی اش می کرد. به خودش عادتش میداد. قدم به قدم... نفس به نفس... از یاد اسم نفس که هنوز روبرویش ایستاده بود نفسش را بی حوصله پف کرد. گوشی اش را در آورد و شماره گرفت.

سها دستپاچه جواب داد و در حالی که سعی می کرد صدایش بالا نرود زمزمه کرد: سلام هورام. چی شده؟ سر کلاسم. اگه واجبه بیام بیرون.

آرام گفت: سلام عزیزم. هیچی نشده. بعداً بهت زنگ می زنم. خداحافظ.

سها شکلکی در آورد و زمزمه کرد: خداحافظ.

گوشی را دوباره توی جیبش فرو کرد و به استاد چشم دوخت. عصبانی بود. این هورام را نمی شناخت و نمی خواست بشناسد. همین یک ساعت پیش از هم جدا شده بودند. چه وقت زنگ زدن بود؟ مثل دیشب هول کرده بود و فکر کرده بود که اتفاقی افتاده است. بعد هورام خونسرد می گفت هیچی نشده؟ می گفت سلام عزیزم؟ از کی عزیزش شده بود؟! بعداً برای چی زنگ می زد؟

کلافه نفسش را پف کرد. رو گرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. چرا کلاس تمام نمیشد؟

 

نفس پولش را گرفت. تشکرهایش را کرد، حرفهایش را زد و رفت. حامد تا دم در همراهیش کرد. بعد به طرف هورام چرخید. چشمهایش را باریک کرد و گفت: حرفای تازه میشنوم.

هورام چپ چپ نگاهش کرد و خشن پرسید: چه حرفی؟

حامد با لبخندی شیطنت بار گفت: سلام عزیزم!

هورام شانه بالا انداخت و گفت: خب که چی؟ این همه تو گفتی سلام عزیزم، خداحافظ عزیزم، قربونت برم عزیزم... من هیچی گفتم؟

حامد جلوی میز ایستاد. کمی خم شد. دستهایش را روی میز گذاشت و ستون بدنش کرد. جدی شد. پرسید: داری چکار می کنی داداش؟

هورام متعجب پرسید: یعنی چی؟

=: تو آدم دو دره بازی نبودی هورام.

_: هنوزم نیستم.

=: اون دختری که سه ساله مثلاً نامزدته در آرزوی شنیدن این "عزیزم" مونده. اون وقت تو با کی رفیق شدی؟ حداقل تکلیف زنتو روشن کن. درسته انتخاب خونوادته ولی بهرحال چه بخوای چه نخوای زنته.

هورام پوزخندی زد. عاقل اندرسفیه نگاهش کرد. تا تمام شدن حرفش صبر کرد. چند لحظه هم در سکوت نگاهش کرد. بالاخره گفت: برات متاسفم حامد. زیادی به خودت مطمئنی.

=: منظور؟

_: داشتم با خانمم حرف می زدم. نگران نباش. تا خودم هستم لازم نیست تو ازش دفاع کنی.

بعد هم از جا برخاست و بدون این که منتظر جواب حامد بشود از در بیرون رفت.

حامد پشت سرش داد زد: هی رفیق! یه شیرینی به من بدهکاری.

رو گرداند و نگاهش کرد. با تأسف گفت: رفیقی که بعد از این همه سال اینجوری آدمو قضاوت کنه شیرینی نمی خواد.

=: تو بیا بزن تو سر ما. ولی شیرینی رو بده.

خندید. سرتکان داد و رفت.

هنوز خسته نباشید تو دهان استاد بود که سها از جا پرید و به طرف در رفت. احساس خفگی می کرد. با قدمهای سریع طول راهرو را پیمود و وارد محوطه شد. سر بلند کرد. آسمان هم ابری بود. انگار اینجا هم نفس کم داشت.

مهراوه خود را به او رساند و گفت: چقدر تند میری بچه. چی شده؟

با اخم نالید: داداشت دیوونه شده.

=: وا! یعنی چی؟

+: زنگ زده میگه سلام عزیزم!

=: خب این دیوونگیه؟ بعد عمری یادش امده حالتو بپرسه. اصلاً از همون صبحم معلوم بود یه چیزیش شده. دفعه اول بود که به فکرش رسید ما رو برسونه. ایرادش چیه؟ بلکه خدا خواست مثل زن و شوهرای عادی شدین.

به تندی جواب داد: همین جوری خیلیم عادی هستیم. خیلیم خوبیم. چه کاریه به من زنگ بزنه؟ اَه!

مهراوه دست روی پیشانی او گذاشت و گفت: تبم که نداری! تا کی اینجوری باشین؟ فکر کن برین سر خونه زندگیتون همین جوری مثل دو تا همسایه که هیچ کاری هم بهم ندارن باهم زندگی کنین!

+: نمی خوام برم سر خونه زندگیم. من همین الان سر خونه زندگیمم. همه چی هم خوبه. خوشحالم یه اسم توی شناسنامم هست که راه براه برام خواستگار پیدا نمیشه. راحت دارم زندگیمو می کنم. همین برام بسه.

=: دچار خودشیفتگی مزمنم که هستی! حالا کی گفته اگه ما نمیومدیم راه براه خواستگار داشتی؟

+: ایشش... خودتو مسخره کن مهرا. اعصابم از دست این پسره خرده.

=: چرا آخه؟ این پسره شوهرته!

+: بعد از سه سال یادش امده؟؟؟

=: من نمی دونم چی بوده و چی شده. ولی... می دونم که باید باهاش حرف بزنی.

+: نمی خوام باهاش حرف بزنم. نمی خوام.

مهراوه با پریشانی نگاهش کرد. بالاخره آرام بازویش را نوازش کرد و گفت: باشه. خودتو اذیت نکن. بیا بریم یه چیزی بخوریم.

+: هیچی نمی خوام بخورم.

=: ببین حساب منو با داداشم یکی نکن. تو این سه سال نکردی امروزم نکن. بیا بریم.

لبخند کمرنگی روی لب سها نشست و به دنبال او راه افتاد.

داشتند کاپوچینو می خوردند که هورام زنگ زد. سها چند لحظه به گوشی خیره شد. مهراوه هم به او چشم دوخته بود. بالاخره انگشت روی گوشی کشید و تماس را رد کرد.

مهراوه سر به زیر انداخت و حرفی نزد.

سها آرام گفت: نمی تونم.

مهراوه زمزمه کرد: باشه.

و دوباره لیوانهای کاغذی را به لب بردند.

تا عصر چند بار دیگر هم زنگ زد و هربار ردش کرد. نمی دانست چی باید بشنود و اصلاً دلش نمی خواست که جواب بدهد.

بار آخر توی خانه بود. همه بودند. بابا مامان و پسرها. سامان و سلمان مشغول مسئله حل کردن و جر و بحث بودند. مامان بافتنی می بافت و بابا سیب پوست می کند و با مامان دو تایی می خوردند.

سها با لبخند به روابط پر مهرشان چشم دوخته بود که هورام زنگ زد. نیم نگاهی به گوشی انداخت و رد کرد. بلافاصله دوباره زنگ خورد. باز رد کرد.

بار سوم بالاخره بابا سر برداشت و پرسید: کیه بابا؟ مزاحمه؟

سها سر به زیر انداخت. با عذاب وجدان، جویده جویده گفت: نه. هورامه.

=: خب چرا جوابشو نمیدی؟

نیم نگاهی به بابا انداخت. دوباره سرش را توی یقه اش فرو برد و گوشی را خاموش کرد.

مامان پرسید: طوری شده؟

تند سرش را به چپ و راست تکان داد. طوری نشده بود. و نمی خواست طوری بشود که جواب نمی داد. اصلاً دلش نمی خواست کاری با این پسر داشته باشد.

مامان با ملایمت گفت: اگه خونه هست پاشو برو ببین چی میگه.

زیر لب جواب داد: نه نیست.

=: پس پاشو برو تو اتاقت بهش زنگ بزن. خوب نیست کدورتتون طولانی بشه.

کدورت؟ کدام کدورت؟ همانطور سر به زیر و خجالت زده برخاست و به اتاقش رفت.

چند دقیقه بعد مامان آرام در را باز کرد. سها گوشه ی دیوار روی تخت نشسته بود و زانواهایش را به بغل گرفته بود. دلش گریه می خواست.

=: زنگ نزدی؟ پاشو. پاشو برو پایین وقتی رسید باهاش آشتی کن.

بدون این که به مامان نگاه کند با بغض پرسید: شما نبودین که می گفتین جدا شو؟

=: تا دیروز کاری بهت نداشت. الان می خواد حرف بزنه. پاشو ببین چی میگه. چرا فرار می کنی؟

+: فرار نمی کنم. ولی الان نمی خوام حرف بزنم. بعداً... اصلاً وقتی امد میرم پایین.

می دانست مزخرف گفته است. اگر پایین هم می رفت محال بود با هورام حرف بزند. فعلاً می خواست مامان را از سرش باز کند.

مامان سری تکان داد و گفت: باشه. دارم با بابات میرم درمونگاه یه آمپول تقویتی بزنم. کاری چیزی بیرون نداری؟ داروخونه مثلاً؟

+: نه ممنون.

هنوز مامان و بابا بیرون نرفته بودند که مشق پسرها تمام شد و برای فوتبال بازی کردن با پسرهای همسایه به حیاط رفتند. چند دقیقه بعد مامان و بابا هم رفتند.

سها با وحشت به سکوت خانه گوش داد. سه سال پیش بین نگرانی ها و ناراحتیهای اول عقدش یک شب تنها مانده بود. هنوز هم با خانواده ی هورام آنقدر صمیمی نشده بود که به خانه شان برود. توی هال نشسته بود و با خودش درگیر بود که چرا هورام کوچکترین توجهی به او نمی کند که ناگهان دیگ زودپز توی آشپزخانه منفجر شده بود. از آن شب از تنها ماندن می ترسید.

به هیچ کس اعتراف نمی کرد. چند باری گفته بود و همه گفته بودند مگر تنها ماندن توی آپارتمان ترس دارد؟! دیگر نمی گفت. ولی تنها هم نمی ماند. همیشه یا می رفت پیش دخترها، یا اگر نبودند پیش مادربزرگش که دو کوچه آن طرفتر خانه اش بود.

امشب که مادربزرگ هم نبود. چند روز پیش با خاله به مشهد مشرف شده بودند. فقط میماند خانه ی همسایه که امیدوار بود باشند.

پاهایش خسته بودند. دکمه ی آسانسور را زد و با بی قراری تا آمدن آسانسور و رسیدن به طبقه ی سوم انتظار کشید. کلید را توی قفل چرخاند و وارد شد. سکوت خانه مثل یک ضربه توی صورتش خورد. البته تنها ماندن اینجا کمتر ترس داشت. اینجا آرامش بیشتری داشت. به هزار و یک دلیل که یکی از دلایلش می توانست استفاده نکردن مادر هورام از دیگ زودپز باشد!

با صدای فلاش تانک دستشویی تکان بدی خورد. از ذهنش گذشت:دزد؟!

بعد بلافاصله خنده ی تمسخرآمیز هورام توی ذهنش نقش بست. دزد وقت دزدی روی مبل لم نمی داد و احتمالاً دستشویی هم نمی رفت!

هنوز درگیر بود که در دستشویی باز شد و هورام بیرون آمد. با دیدن او خیلی خونسرد سلام کرد. انگار نه انگار که از صبح بیست بار زنگ زده بود و هربار رد تماس خورده بود.

سها نگاه از او برگرفت و زیر لب جوابش را داد.

هورام به طرف مبلها رفت و پرسید: چرا نمیای تو؟

به زحمت پرسید: بچه ها کجان؟

_: چه می دونم. دو تا مشنگ هیجان زده. زیبا زنگ زد که زینت دردش گرفته، این دو تا هم شال و کلاه کردن که برن کمک! انگار نصف ترم مامایی خوندن مهربان در کمک به زائو خیلی مؤثره! مهراوه هم نمی دونم برای چی رفت. اگه تو هم می خوای بری برسونمت.

زانوهای لرزانش تا شدند. لب کاناپه نشست و گفت: نه.

تحمل دیدن درد کشیدن کسی را نداشت. هنوز هم نمی دانست که مهربان با چه عشقی مامایی را انتخاب کرده است.

هورام ادامه داد: بچه ها بهت زنگ زدن. گوشیت خاموش بود. همین الان رفتن.

سری به تأیید تکان داد و آرام زمزمه کرد: بهرحال باهاشون نمی رفتم.

نفس عمیقی کشید و بدون این که به هورام نگاه کند پرسید: مامان بابا کجاین؟

_: شام مهمون بودن. پیش یکی از همکارای بابا.

سؤال آخر را پرسید: تو چرا زود امدی؟

هورام لبخندی زد و گفت: معذرت می خوام که کارم امشب زودتر تموم شد. اگه مزاحمم برم.

دلش می خواست بگوید بله مزاحمی! مگر از صبح با جواب ندادن به تلفنهایش همین را نگفته بود؟ ولی از تنهایی هم می ترسید. اینطور که معلوم بود اهل خانه به این زودی برنمی گشتند.