نمای وبلاگ راه همراهی (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (3)

سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 03:33 ب.ظ
سلااااام به روی ماهتون
خوب و خوش هستین انشاءالله؟
ما اسم پیدا کردیم. راه همراهی. هورام جان باید بگرده یه راه برای همراه شدن با سها  پیدا کنه تا از این جاده های موازی خلاص بشن! اوه چی گفتم! خلاصه همین صحبتاااا 
آبی نوشت: گمونم خیلی دلتنگ نوشتنم که با این همه کار و گرفتاری همه اش اینجام. کاش یه صندلی مناسبتر پیدا کنم اینقدر گردنم درد نگیره.


سها اینقدر توی آشپزخانه نشست تا مطمئن شد همه خوابیده اند. با قدمهایی لرزان از در بیرون رفت. قلبش هنوز از رفتار عجیب هورام ناآرام بود. به هال که رسید با دیدن سیاهی ای که روی مبل نشسته بود، هین بلندی کشید. بلافاصله دستش را روی دهانش گذاشت که صدایش اهل خانه را بیدار نکند.

هورام غرق فکر روی مبل نشسته بود. پاهایش را جفت هم دراز کرده بود، آرنجهایش روی دسته های مبل و نوک انگشتانش را جلوی دهانش بهم رسانده بود. جلوی پنجره ای که نور ماه کامل را به اتاق می تاباند، تصویر ضد نورش مثل مجسمه ی سیاهی شده بود. با شنیدن صدای سها جا خورد. برخاست و با قدمهایی مقطع به طرف دخترک که سعی داشت جیغ نکشد رفت و آرام زمزمه کرد: چیه سها؟ چی شده؟

سها دستش را پایین آورد و به زحمت سعی کرد نفس بکشد. تمام عضلاتش منقبض مانده بودند.

هورام قدمی پیشتر گذاشت. دستش را بالا آورد تا روی شانه اش بگذارد اما از ترس عکس العملش، رهایش کرد. دوباره زمزمه کرد: از چی ترسیدی؟

سها به زحمت گفت: فکر کردم... فکر کردم دزده.

هورام با صدایی خندان نجوا کرد: دزد اینقدر بی خیال؟ برای چی بیاد لم بده رو مبل؟

سها سر تکان داد. داشت از ترس ضعف می کرد. یک قدم از هورام فاصله گرفت و روی دسته ی اولین مبل نشست.

هورام پیش آمد. دست روی پشتی مبل گذاشت و پرسید: خوبی؟

سها با صدایی که به سختی به گوش می رسید، گفت: نه داره حالم بد میشه.

_: خیلی خب. درست بشین رو مبل یه چیزی برات میارم. چی بیارم؟ آب قند؟

سها روی مبل نشست و چشمهایش را بست. جوابش را نداد. هورام مکثی کرد و بعد به آشپزخانه رفت. توی لیوان چند حبه قند ریخت و کمی عرق نسترن که مامان به آرامبخش بودنش خیلی اعتقاد داشت و همیشه روی کابینت بود، اضافه کرد. آب خنک هم ریخت و در حالی که سعی می کرد زیاد سر و صدا نکند به اتاق برگشت. یک چراغ کوچک نزدیک سها روشن کرد و لیوان را به طرفش گرفت.

+: ممنون.

بوی نسترن خوب بود. کمی بو کرد و کمی نوشید. سر برداشت و با صدایی لرزان پرسید: مهربان بهت چی گفته؟

هورام روی مبل بعدی نشست و آرام گفت: موضوع فقط حرف مهربان نیست. خودمم می خواستم...

سها حرفش را قطع کرد و با لحنی پر از گلایه و غم پرسید: خودت می خواستی؟ بعد از سه سال یهو بهت الهام شد؟ من ساده ام ولی احمق نیستم.

_: صبر کن. تو حق داری ناراحت باشی. ولی مطمئن باش من تو رو احمق فرض نکردم.

سها از عصبانیت بقیه ی شربت را یک جا نوشید و لیوان را روی میز گذاشت. سخت بود صدایش را کنترل کند که بقیه بیدار نشوند. با حرص پرسید: پس چی فرض کردی؟ سه سال رفتی دنبال عشق و حالت، حالا یهو یادت امده یه سها هم اونجا تو آب نمک خوابیده بود.

هورام عصبی خندید و پرسید: عشق و حال؟ تو منو چی فرض کردی؟ من دنبال کار بودم. فقط کار.

سها دندان قروچه ای رفت و غرید: آخخخی... نگو دلم کباب شد.

هورام دستهایش را بالا آورد و گفت: ببین ببین من کاملاً به تو حق میدم. ما می تونیم مشکلاتمونو حل کنیم.

+: مشکل؟ ما اصلاً مشکل نداریم. ما اصلاً هیچی نداریم.

هورام نفس عمیقی کشید و پرسید: می خوای بری بخوابی؟

+: مثل همیشه منو از سرت باز کن. از اولشم نمی خواستم مزاحمت باشم. ببخشید که از دیدنت ترسیدم! می تونی بری. از شربت هم متشکرم.

هورام کلافه پرسید: چی داری میگی سها؟ من کی تو رو از سرم باز کردم. دارم میگم...

+: کی منو از سرت باز کردی؟ بله درسته من اصلاً رو سرت نبودم که بخوای بازم کنی. یه امشب یه ذره به چشمت امدم که اونم ببخشید. معذرت می خوام. از خواب پریدم گیج بودم. بیخودی ترسیدم پریدم پایین. نباید می امدم. آرامشتونو بهم زدم.

_: سها! آروم بگیر! خواهش می کنم! داری همه چی رو قاطی می کنی. بیا بریم اتاق من. اینجا دم اتاق مامان اینایه. بیدارشون می کنیم.

+: با تو هیچ جا نمیام. هرجا می خوای بری خودت برو.

هورام نفسش را رها کرد. نمی توانست برود. اینطوری نمی توانست برود. کاملاً به سها حق میداد. اما سها هم اجازه نمی داد که از خودش دفاع کند یا وعده ای برای راضی کردنش بدهد.

به عقب تکیه داد. نفس عمیقی کشید و به سها خیره شد. سها هم بی حالت به روبرو چشم دوخته بود. عمیقاً غمگین بود. نمی خواست جدا بشود. واقعاً نمی خواست. اینجا خانه اش بود. دوستش داشت. مامان بابا مهراوه مهربان... در این سه سال خانواده ی دومش شده بودند. نمی خواست برود. اما هورام...

هورام توی ذهنش یک سیاهی مطلق بود. به جز چند روز، آن هم بعد از خواستگاری و اوائل عقدشان به او فکر نکرده بود. چند روزی که توقع داشت به او توجه بکند. تلفنی... حرفی... نگاه زیرچشمی ای... هدیه ای... و هیچی نبود. ولی مهراوه و مهربان بودند. خیلی هم کنارشان خوش می گذشت. پس عمداً کنارش گذاشت. به کلی او را از ذهنش حذف کرد و بدون وابستگی به هورام مشغول زندگی شد.

هورام همچنان به او چشم دوخته بود. زیر نور چراغ کم نور جلوی آشپزخانه با چهره ای غرق غم نشسته بود. موهای نرمش نامرتب دور صورتش ریخته بودند. دلش می خواست با دست مرتبشان کند. کمی نوازشش کند و باز به او بگوید حق دارد.

درست بود که در این سه سال او را ندیده بود. ولی در ذهنش قبول داشت که همسری دارد. ولی هنوز آماده نبود. حالا که کارش روی غلتک افتاده بود، احساس می کرد می تواند مسئولیت همسرش را به عهده بگیرد. ولی انگار به دست آوردن دل این دختر آن قدرها هم ساده نبود.

سها بالاخره از جا برخاست. احساس می کرد بار سنگینی روی دوشش افتاده است که اصلاً توان حمل کردنش را ندارد. با شانه های فرو افتاده به اتاق دخترها رفت. مبل تخت خواب شویش را باز کرد و خوابید.

هورام تا صبح روی مبل نشست. آنقدر گزینه های مختلف را در ذهنش بالا و پایین کرده بود که سرش درد می کرد. هربار که به عنوان آخرین راه به جدایی می رسید به شدت آن را پس میزد. دلش نمی خواست جدا شود. اصلاً نمی خواست.

سها با صدای شماطه ی گوشیش به پهلو غلتید. گوشی را پیدا کرد و چشم بسته شماطه را خاموش کرد. تمام تنش کوفته بود. خوابش می آمد.

هنوز آرام نگرفته بود که شماطه ی مهراوه هم به صدا در آمد و در پی آن صدای غرغر مهربان که می گفت: تو رو خدا اینا رو خفه کنین. من صبحی کلاس ندارم می خوام بخوابم.

سها چشم باز کرد و تازه اتفاقات دیشب را به خاطر آورد. دلش فرو ریخت، ضربان قلبش بالا رفت و ناراحت نشست.

مهراوه هم غلتید و گفت: سلام. تا جایی که یادم میاد دیشب رفتی خونه.

سها برخاست، در حالی که بیرون می رفت گفت: بدخواب شدم امدم اینجا.

صورتش را شست و مثل هر صبح از فرط گرسنگی به آشپزخانه سرازیر شد! با دیدن هورام چهره اش درهم  رفت و چند لحظه ای همان جا دم در ماند. هورام توی آشپزخانه مشغول صبحانه بود. روی نان تست کره و مربای آلبالو می مالید. این تصویر، تصویر تازه ای نبود. هزار بار هورام را در این حالت دیده بود و هر بار فکر کرده بود کاش میشد آن ساندویچ خوش آب و رنگ را کش برود!

همیشه در رویاهایش تلفن هورام زنگ میزد، هورام بدون برداشتن ساندویچ بیرون می رفت و سها یواشکی آن را می خورد. بعد گناهش را با دخترها شریک میشد و هورام نمی توانست حرفی بزند. حتی به دخترها هم بارها زیرزیرکی گفته بود و سر این موضوع خندیده بودند.

هورام با دیدن او سر برداشت و عادی سلام کرد. نتیجه ی ساعتها تفکرش این بود که بازهم سها را به حال خود بگذارد و خیلی با ملایمت پیش بیاید و او را با خود همراه کند.

بعد از سلام کوتاهش دوباره سر به زیر انداخت و با دقتی کمی بیشتر از معمول ساندویچش را آماده کرد و روی میز گذاشت. انگشت مرباییش را لیسید و بلند شد. دستش را شست و پرسید: صدای زنگ موبایل منه؟

سها پشت میز نشست و گفت: نه شماطه ی مهراوه یه.

_: بذار ببینم.

بازی ناشیانه ای بود اما سها متوجه اش نشد. هورام به اتاقش رفت و از خنده لبش را گاز گرفت. بعد هم سرش را تکان داد و مشغول لباس عوض کردن شد.

سها به ساندویچ روبرویش نگاه کرد. ظرف پنیر را پیش کشید و لقمه ای گرفت. مهراوه وارد آشپزخانه شد و بی خبر از اتفاقات اخیر با خنده گفت: هی سها! هورام ساندویچشو جا گذاشته! زود باش بخورش تا نیومده. زود باش. 

بابا هم به آشپزخانه آمد و با خوشرویی گفت: سلام دخترا. اینجا چه خبره؟

سها با لبخند سلام کرد و فکر کرد چه خوب که حتی اگر از هورام جدا بشود بازهم به بابا محرم است.

مهراوه هم سلام کرد و با شیطنت گفت: یه کاری می خوایم بکنیم به هورام نگین.

بابا قیافه ی شیطنت باری گرفت و گفت: حتماً! منم باهاتون شریکم. حالا چکار می خواین بکنین؟

سها خنده اش گرفت و حرفی نزد. مهراوه از در آشپزخانه سر کشید که هورام نیاید و با صدای پایین آمده ولی پرهیجانی گفت: هر صبح سها می خواد ساندویچ هورام رو بخوره ولی هورام هیچ وقت ساندویچشو جا نمیذاره. امروز جاش گذاشته! بعد از سه سال! زود بخورش الان یادش میاد.

چهره ی سها سخت شد. چشمهایش کمی به اشک نشست. بابا نگران شد و پرسید: طوری شده باباجون؟

به سرعت سر تکان داشت تا اشکها را پس بزند. ساندویچ را پیش کشید و زیر لب گفت: به هورام نگین.

بابا با خنده گفت: نوش جونت باباجون. یعنی یه لقمه نونم از دست این پسره نخوری که من باید از خجالت بمیرم.

با صدایی پر از ناراحتی نالید: این چه حرفیه؟ چه ربطی به شما داره؟

بابا با محبت سر شانه اش زد و گفت: بخور باباجون. نوش جونت.

سها هم برای این که بحث را کش ندهد مشغول خوردن شد. مهراوه در حالی که چای می ریخت و مشغول صبحانه خوردن میشد همچنان حواسش به در بود.

هنوز ساندویچ تمام نشده بود که هورام در حال بستن دکمه های مچ پیراهنش وارد شد. مهراوه برخاست و با هیجان مضحکی مشغول حرف زدن شد تا حواس هورام را پرت کند.

هورام خنده اش گرفت. نیازی به این همه مسخره بازی نبود. می توانست ساندویچ را خودش تعارف کند. اما شک داشت که سها بپذیرد. اینطوری اگر نمی فهمید که عمدی بوده آن را می خورد. از گوشه ی چشم به میز نگاه کرد. سها آخرین لقمه را توی دهانش چپاند و به ضرب چای پایین فرستاد. ولی به گلویش پرید.

هورام پا پیش گذاشت و ضربه ی دقیقی بین دو کتفش زد. با ملایمت گفت: آروم. هنوز وقت داری. دیر نشده.

مهراوه که همچنان نگران لو رفتن بازی بود بلند بلند گفت: وای الان دیر میشه. سها زود بخور بریم به اتوبوس برسیم.

هورام دست روی پشتی صندلی سها گذاشت و گفت: می رسونمتون.

بابا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. ابرویی بالا انداخت و خندید. گفت: مهربون شدی.

هورام با لحنی خندان گفت: نه مهربون خوابیده. من هورامم.

بابا نفس عمیقی کشید. عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و سر تکان داد.

مهراوه بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: صبحونه خوردی؟

_: بله ممنون.

سها تازه ماجرا را گرفت. پس ساندویچ را واقعاً برای او گذاشته بود. با ناراحتی سر برداشت. چه حماقتی کرده بود که آن را خورده بود!

از جا بلند شد. تنه ای هم به هورام زد و از آشپزخانه بیرون رفت.

مهراوه به اتاق آمد و خندان گفت: نفهمید! دیوونه! بس که کار می کنه گیج و ویج شده.

سها جوابی نداد. داشت جوراب می پوشید.

مهراوه با خوشحالی ادامه داد: هی شنیدی؟ گفت ما رو می رسونه! آفتاب به نظرت از کدوم طرف در اومده؟

مهربان یک بالش روی گوشش گذاشت و غر زد: ساکتتتت.

حاضر شدند و باهم پایین آمدند. هورام توی وانت دم در منتظر بود. مهراوه در ماشین را باز کرد و گفت: سها بپر بالا تا پشیمون نشده.

سها غر زد: بیخود کرده. مردم چی میگن؟ من با اتوبوس میام.

مهراوه با چشمهای گرد شده پرسید: دیوونه شدی؟ مردم چی بگن؟ شوهرته.

+: مردم همیشه یه چیزی دارن که بگن. خداحافظ.

اما مهراوه شانه ی او را گرفت و در حالی که توی ماشین پرتش می کرد گفت: ها الانم اگه نیای میگن با شوهرش دعواش شده. سوار شو دیگه.

+: خیلی خب سوار میشم. ولی تو بشین کنار هورام.

=: خیال کردی! من بشینم بذارم فرار کنی؟ عمراً! برو بالا.

هورام در تمام مدت مکالمه شان به روبرو چشم دوخته بود و فکر می کرد فقط اگر راضی میشد که همراهیش کند آن وقت باهم راهش را پیدا می کردند.

سها نشست ولی کیفش را بین خودش و هورام گذاشت. هورام چشمهایش را بست و باز کرد. آه کوتاهی کشید. درد داشت. قبول داشت که تقصیر خودش است. تمامش را قبول داشت. اما بازهم درد داشت.

ماشین را روشن کرد و راه افتاد. رادیو را روشن کرد. تحمل سکوت تنبیه کننده ی سها را نداشت. سعی کرد به رادیو گوش بدهد.

حتی نمی دانست کدام دانشگاه می روند. مهراوه نشانی داد. جلوی دانشگاه پیاده شدند.