X
تبلیغات
نماشا
رایتل

راه همراهی (2)

یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 03:07 ب.ظ
سلام سلامممم
یک دنیا ممنون از استقبال گرمتون
خیلی سریع با قسمت دوم برگشتم و همچنان هم اسم نداریم! اسم پیشنهاد بدین.
باید ویرایش هم بکنم؟! گردنم درد گرفته. اشتباهات تایپی رو یادآوری کنین بعداً اصلاح کنم.
دیگه عرضی ندارم. روز و روزگارتون خوش.
 

هورام کلید را توی قفل چرخاند و نفس خسته اش را رها کرد. اینقدر خسته بود که حتی لبخند رضایت هم به زحمت بر لبش می نشست. بعد از سه سال بالاخره یک قرارداد درست و حسابی بسته بود و کارش به کمی ثبات و تعادل رسیده بود. چهار سال پیش بود که با دوستش حامد وارد کار تهیه و توزیع مواد غذایی شدند. از این طرف شهر به آن طرف با موتور می رفتند. حالا دو وانت داشتند و کارگر می گرفتند و امشب هم با نماینده ی یک شرکت بزرگ تولید مواد غذایی قرارداد بسته بودند که توزیع مواد غذایی اش را در سطح شهر به عهده بگیرند.

چشمهایش را بست و باز کرد. تازه دو ماه بود که با حامد شروع به کار کرده بودند و مختصر درآمدی داشتند، آن هم به لطف کمک و همراهی پدرها که برایشان موتور خریده بودند و اندکی سرمایه در اختیارشان گذاشته بودند که  زمزمه ی خواستگاری رفتن برای هورام توی خانه پیچید.

اصلاً آمادگی ازدواج نداشت. تازه از زیر سربازی و شروع کار در آمده بود. هنوز کلی برنامه داشت که با خواستگاری و زن و زندگی جور نبود. مگر چند سالش بود؟ فقط بیست و سه سال!

 ولی مامان دست بردار نبود. از وقتی که خانواده ی دخترعمویش آپارتمان طبقه ی پنجم را خریده بودند دیگر آرام و قرار نداشت. اسم سُها از زبانش نمی افتاد. اینقدر گفت و گفت و گفت که هورام رضایت داد. رضایت که نه... فقط می خواست دست از سرش بردارند.

تمام مدت مجلس خواستگاری در ذهنش مشغول تجارت بود و هر وقت فرصت کوتاهی پیدا می کرد پیامی برای حامد می فرستاد. نه نگران خواستگاری بود نه کوچکترین اضطرابی داشت. از کارش پرسیدند. برنامه هایش را گفت. ظاهراً راضی کننده بود که پذیرفتند.

مامان اصرار داشت که عقد ببندند. بابا هم همینطور. ظاهراً او هم از سُها خیلی خوشش آمده بود. برای اولین بار سر برداشت و به دختر سرخ از خجالتی که آن طرف اتاق نشسته بود نگاه کرد. نفهمید چه جذابیتی دارد که دست بردار نیستند! دوباره سر به زیر انداخت و مشغول خواندن پیام حامد شد.

در هیچ کدام از خریدها و ماجراهای مجلس عقد شرکت نکرد. همه را به عهده ی پدر و مادر و خواهرهای هیجان زده اش گذاشت. پدر و مادر سُها خیلی نگران معاشرتشان بودند. مدام یادآوری می کردند که بی اجازه سُها را جایی نبرد. نمی دانست چرا نگرانند. سُها را هیچ جا نبرد. اوائل دخترک به شدت خجالت می کشید و از او دوری می کرد، بعدها هم بی تفاوت شد. چی بهتر از این!

به کارش رسید. گاهی به زور مجبورش می کردند که به دیدن خانواده ی سُها برود و هدیه ای را که مامان یا بابا خریده بودند را به اسم خودش ببرد. این هم روی بقیه! کار خیلی سختی نبود.

حالا بعد از این قرارداد، بعد از چهار سال کار سخت می توانست نفسی بکشد و بعد از سه سال دخترکی که گویا همسرش بود را ببیند. نمی دانست چطور شروع کند. نگرانش هم نبود.

دکمه ی آسانسور را زد و خواب آلود به دیوار تکیه داد. فکر کرد کاش نوشابه نخورده بود. دلش درد می کرد.

آسانسور رسید. طبقه ی سوم پیاده شد. کلید را توی قفل چرخاند. صدای خنده نرم سُها گوشش را پر کرد. سر برداشت. دم در بود. داشت می رفت. نیم نگاهی به ساعت هال انداخت. ده و ربع بود.

سُها چرخید و تازه او را دید. مثل عصر صورتش آرام بی حس و حالت شد. مثل مجسمه. گفت: سلام.

هورام هم سری تکان داد و خواب آلود گفت: سلام.

دیگر نگاهش نمی کرد. داشت فکر می کرد شروع کردن بعد از سه سال خیلی سخت است. اگر الان قرار خواستگاری را می گذاشتند، خیلی مشتاقتر و راحتتر پا پیش می گذاشت.

سُها هم به طرف جمع چرخید. دوباره صورتش باز شد و با خنده به اهل خانه گفت: دیگه واقعاً خداحافظ.

مامان با خنده گفت: بودی حالا. تازه هورام امده.

با همان لحن شوخ گفت: یا جای من یا جای هورام. شبتون به خیر. مهرا خواب نمونی ها! فردا شش ونیم.

مهراوه هم خندید و گفت: باشه. برو دیگه. راه رو گرفتی نمیذاری هورام بیاد تو.

کنار کشید و گفت: من چکار به هورام دارم؟

هورام از کنارش رد شد و فکر کرد: هیچی. واقعاً چکار به من داره؟!

سر بلند کرد و آرام به جمع سلام کرد. بدون حرف دیگری به اتاقش رفت. صدای باز و بسته شدن در خانه را از اتاقش شنید. دخترک بالاخره رفت.

کتش را در آورد و روی جالباسی گذاشت. ساعتش را باز کرد. سر برداشت. مهربان به قاب در تکیه داده بود. چهره اش بر خلاف چند لحظه پیش که داشت می خندید، غمگین بود.

ساعت را جلوی آینه گذاشت و پرسید: طوری شده؟

مهربان لبش را گاز گرفت. پرسید: بیام تو؟

نیم نگاهی به تخت انداخت و گفت: بیا. چی شده؟

مهربان پشت سرش را نگاه کرد. کسی حواسش نبود. با احتیاط وارد شد و لب تخت نشست. سر به زیر انداخت. باید می گفت؟ سُها گفته بود حرفی نزن. ولی هورام باید می فهمید. از عصر هر بار یادش آمده بود بیشتر دلش گرفته بود. اسم طلاق هم ترسناک به نظر می رسید. دستهایش را بهم مالید.

هورام نگران شد. لب صندلی جلوی آینه نشست و گفت: حرف بزن بچه. چی شده؟

مهربان آب دهانش را به سختی قورت داد. سر برداشت و گفت: آقای سرمدی گفته... گفته تو سُها رو نمی خوای... باید... باید جدا شین.

هورام نفس حبس شده اش را رها کرد. لبهایش را بهم فشرد و رو گرداند. مسخره بود. به زور ازدواج کن. به زور زندگی کن. به زور جدا شو... نفسش را پف کرد.

رو به مهربان کرد. با دست به در اشاره کرد و گفت: نگران نباش. یه فکری براش می کنم.

مهربان از جا برخاست و با قدمهایی سنگین به طرف در رفت.

هورام زبانش را روی لبهایش کشید و آرام پرسید: خودش... سُها چی میگه؟

مهربان به تندی گفت: چی داره بگه؟ هرکی می رسه یه چی بهش میگه. تو که صبح تا شب نیستی ببینی این بچه چی می کشه. همه اذیتش می کنن. هی می پرسن هورام کجایه؟ چرا عروسی نمی کنین. مشکلتون چیه؟ دوسش نداری و هزار تا چرت و پرت دیگه.

هورام بی حوصله دستش را توی هوا تکان داد و گفت: خیلی خب. خیلی خب شلوغش نکن. درستش می کنم.

مهربان سر تکان داد و با تاسف پرسید: شلوغش نکنم؟ الان سه ساله. می دونی چی کشیده؟

بدون این که منتظر جواب شود از در بیرون رفت. هورام نفس عمیقی کشید و باز لبهایش را بهم فشرد. این هم خوراک امشب برای این موفقیت قرارداد خیلی هم به دلش نچسبد.

لباس عوض کرد و بیرون رفت. دستهایش را که شست مامان پرسید: شام می خوری؟

آرام گفت: خوردم. شب به خیر. خیلی خسته ام. ببخشید.

دراز کشید و کلافه به پهلو غلتید. باید چکار می کرد؟ الان بعد از سه سال دقیقاً چکار می کرد؟ بساط عروسی را راه می انداخت؟ دلش نمی خواست جدا شود. به نظرش خیلی بی معنی بود. دختر مردم را که به بازی نگرفته بود! اما دلش می خواست قبل از عروسی کمی باهم آشنا شوند.

این مدت خیلی کم او را دیده بود. اصلاً نخواسته بود که ببیند. به خودش غر زد: این همه وقت نگاهش نکردی حالا توقع داری چی بهت بگن؟! نه واقعاً چی میگی؟

نفسش را پف کرد و فکر کرد: اگر دوستت داشت، اگر یک ذره زحمت کشیده بودی که دلش به دلت بند شه، الان این بساط نبود. حالا بیا بعد از سه سال مخ بزن! مگه میشه؟ یعنی نمیشه؟! حتماً یه راهی هست.

داشت از خواب میمرد ولی حواسش پرت شده بود. یک دستش را زیر سرش گذاشت. با دست دیگر گوشی اش را برداشت و روشن کرد. فکر کرد: چکار می خوای بکنی؟ تو گوگل سرچ کنی؟

خنده اش گرفت. مشغول گشتن تو شبکه های اجتماعی شد. گفتگوها را خواند. آنها را که مربوط به کار بودند را جواب داد. کارش که تمام شد دوباره یاد سُها افتاد. باید با یک نفر حرف میزد و غیرمستقیم نظرش را می پرسید. دفتر تلفنش را زیر و رو کرد.

حامد؟ حامد همکار و رفیق چندین ساله اش بود. دهان باز می کرد تا آخرش را می فهمید. نه! از او با وجود تجربه اش در داشتن دوست دختری که از دانشگاه باهم بودند نمیشد راهنمایی بگیرد.

کورش؟ این یکی عالی بود! یک دون ژوان به تمام معنا! نه... هورام فقط می خواست دل یک نفر را ببرد.

سبحان؟ سبحان پسر خاله اش بود. برادرش... هم کلاس دوازده سال مدرسه. دو سال پیش ازدواج کرده بود و الان یک دختر سه ماهه داشت. سبحان عاقل بود. برداشت خاصی نمی کرد. ولی...

انگشتش روی اسم سبحان لغزید. اسم بعدی سُها بود. اصلاً چرا به خودش زنگ نزند؟! چه معنی داشت که این و آن را واسطه کند؟؟؟ با اطمینان زنگ زد.

 

سُها خواب آلوده به پهلو غلتید. یک چیزی داشت زنگ میزد. ول کن هم نبود. گوشی اش؟ شماطه را اشتباهی گذاشته بود؟ یا نه... به این زودی صبح شده بود؟ آخ نه...

آن قدر دور و بر تخت و بالش دست کشید تا گوشی را پیدا کرد. با چشمهایی که به زحمت باز میشد اسم روی صفحه را خواند. هورام. هورام؟ این وقت شب؟ یعنی چی شده؟

دستپاچه جواب داد. با صدایی گرفته و نگران پرسید: هورام چی شده؟

هورام جا خورد. دخترک از خواب پریده بود. مگر ساعت چند بود؟ حامد که گاهی تا صبح با دوستش حرف میزد! تازه به نظرش خیلی هم بامزه و عاشقانه بود. ولی این تلفن بی موقع اصلاً به نظر هورام بامزه و عاشقانه نیامده بود. نمی دانست چه بگوید.

سها توی تختش نشست و دوباره پرسید: هورام چی شده؟

هورام گوشی را به دست دیگرش داد و گفت: چیزی نشده. نگران نباش. ببخشید که بیدارت کردم.

باید می گفت اشتباهی شماره گرفته؟ توجیه خوبی به نظر می رسید ولی دلش نمی خواست دروغ بگوید.

سها کلافه گفت: یعنی چی نگران نباشم؟ الان میام پایین. بچه ها خوبن؟ مامان بابا؟

_: همه خوبن سها. برای چی بیای پایین؟ فقط می خواستم...

+: چی می خواستی؟ الان میام پایین. خونه ای؟ بچه ها هستن؟ ای خدا ساعت یازده و نیمه. تازه خواب رفته بودم.

_: من... معذرت می خوام.

ولی سها صبر نکرد که عذرخواهی اش را بشنود. قطع کرده بود و کنار تخت دنبال شلوار جینش می گشت. آخر هم پیدا نکرد. برخاست. مانتو و شلوار و وسایل دانشگاهش را دم در روی صندلی گذاشته بود که صبح معطل نشود. چادرش را به سر کشید و وسایلش را برداشت. دوباره نمی توانست برگردد. اگر مامان بدخواب میشد خیلی بد میشد.

پاورچین از جلوی اتاق پسرها رد شد. سلمان خواب بود و سامان هدفون توی گوشش و با گوشی مشغول بازی بود.

توی هال بابا با صدای خیلی کم فوتبال میدید. با دیدن او متعجب پرسید: کجا؟

به سرعت گفت: هورام کارم داره. میرم پایین.

با تعجب بیشتری پرسید: هورام کارت داره؟!

خجالت زده دست توی موهایش فرو برد و فکر کرد: چی گفتم! الان چی فکر می کنه؟

نفسش را به زحمت آزاد کرد و گفت: میرم... پیش بچه ها. صبح زود با مهرا باید بریم دانشگاه. خداحافظ.

بعد هم مثل گلوله از در بیرون رفت. فقط دقت کرد در را خیلی آرام ببندد که مامان بیدار نشود. با آسانسور پایین رفت. کلید را توی در چرخاند و بی صدا وارد شد.

هورام توی تخت صدای باز شدن در را شنید. واقعاً آمده بود؟! دختره ی دیوانه! از جا برخاست و به استقبالش رفت.

سها در را بست و توی هال سر کشید. تلویزیون روشن بود. صدای ماشین ریش تراش بابا هم از دستشویی می آمد.  

هورام جلو آمد و با تعجب زمزمه کرد: برای چی امدی؟ بهت گفتم که طوری نشده.

سها نفسی کشید. واقعاً به نظر نمی آمد خبری باشد. وسایلش را کنار دیوار رها کرد. چادرش عقب رفت. بلوز بی آستین با یک طرح پولک دوزی و شلوار برمودای گل گلی! تیپ مضحکی بود.

هورام با خنده ای فرو خورده براندازش کرد.

سها با ناراحتی چادرش را جمع کرد و تند پرسید: انتظار داری نصف شب چه شکلی باشم؟!

هورام سری تکان داد و متبسم گفت: من که چیزی نگفتم. بیا تو.

سها خجالت زده و کلافه سر تکان داد و گفت: نه دیگه برم.

_: کجا بری؟ وسایلت که همراهته. بیا بگیر بخواب.

+: واقعاً برای چی زنگ زدی؟

مامان از آشپزخانه بیرون آمد. چشمش به تلویزیون بود. نیم نگاهی به او انداخت و گفت: سلام. چرا نمیای تو؟

سها لب برچید و آرام گفت: سلام.

دوباره به هورام نگاه کرد. مامان جلوی تلویزیون نشست و مشغول میوه خوردن شد. بابا از دستشویی بیرون آمد. سها سلام کوتاهی هم به او کرد.

=: سلام باباجون. چرا اونجا وایسادی؟

+: اممم... هیچی.

هورام هیچ توضیحی نمیداد. سها عصبانی نگاهش کرد. هورام خندید و گفت: خب بیا تو.

سها خم شد. وسایلش را برداشت و به اتاق دخترها رفت. هر دو خواب بودند. خوش به حالشان!

چادرش را برداشت و روی بقیه ی وسایل گذاشت. بلوزش را پایین تر کشید و غر زد: پسره ی دیوونه.

برای اولین بار بود که نگاهش می کرد. حس بدی داشت. دلش نمی خواست اینطوری بیرون برود. ولی اگر مانتو شلوار می پوشید هم مسخره بود. بعد الان واقعاً به دستشویی احتیاج داشت. بالاخره بی خیال شد و از اتاق بیرون آمد.

توی دستشویی چشمش به مسواکش افتاد. مسواک هم زد و بیرون آمد. خواب از سرش پریده بود. به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب ریخت. پشت میز نشست. واقعاً چرا هورام زنگ زده بود؟ چرا خودش اینقدر دستپاچه شد؟ پایین آمدنش احمقانه بود. کلافه به پیشانی اش دست کشید.

هورام بی صدا وارد شد. صندلی کناری را در ضلع بعدی میز عقب کشید و نشست. سها عصبانی گفت: بهتره یه توضیح خوب داشته باشی.

هورام باز خنده اش گرفت. آن را فرو خورد و آرام پرسید: چه توضیحی؟ من که بهت گفتم چیزی نشده. امون ندادی. پریدی پایین.

+: خب ناراحتی میرم خونه مون.

هورام دست روی دست او گذاشت و با ملایمت گفت: حرف من این نیست. خودتم اینو می دونی.

سها به تندی دستش را عقب کشید. نزدیک بود گریه اش بگیرد. پرسید: تو چته امشب؟ حالت خوب نیست! پاشو برو تو اتاقت. نمی خوام توضیح بدی.

هورام رو گرداند. واقعاً چه توقعی داشت؟ نفس عمیقی کشید و از جا برخاست. مکثی کرد و گفت: باشه. شب به خیر.

سها هم رو گرداند و زمزمه کرد: شب به خیر.