X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام + راه همراهی (1)

جمعه 24 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 02:46 ب.ظ
سلام سلام سلاممممم
انشاءالله که حالتون خوب باشه
عذر تأخیر چی بگم از نبودنم که هیچی توجیهش نمی کنه... بیشتر از دو ماه گذشت. تقریباً نت رو گذاشتم کنار. حتی تو شبکه های اجتماعی توی گوشی هم حضور فعالی نداشتم. دور از نت برای خودم می خوندم و می نوشتم و تجربه کسب می کردم. داشتم دو تا داستان آماده می کردم. بعد فکر کردم مثل داستان قبلی یکیشون کنم. بعد از مدتها نشستم پشت کامپیوتر و یادداشتهام را یک جا کردم. اما از آنجا که الهام جان هیچ وقت با نظرات من همسو نبوده یه داستان تازه شروع کرد و یادداشتها و تجربه ها و تحقیقها را کلاً به بایگانی فرستاد! مثلاً دو ماه داشتم تحقیق می کردم ها!!! عاشقشم!
 این داستان حتی اسم هم نداره! به شدت روش داره پافشاری می کنه. اصلاً نمی دونم موضوع چیه و چی می خواد بشه. حتی یک خط بیشتر از اینی که نوشتم نمی دونم! همینش هیجان انگیزه برای خودمم جدیده من به الهام اعتماد دارم. شما هم اعتماد کنین. خوشتون نیومد می تونین نخونین. نظر و انتقادی داشتین بگین اگه بهم گوش داد حتماً منتقل می کنم

آبی نوشت: داستانهای اخیر رو یکی از دوستان زحمت کشیده بود پی دی اف و آپلود کرده بود تو قالب اضافه کردم. یک دوست دیگه هم گفته بود پی دی اف سفرنامه ی طراوت ایراد داره اونم عوضش کردم انشاءالله درست شده. دیگه این که... کاش امکانش بود که با فرمتهای epub یا apk هم بذارم که متاسفانه نه فرصت دارم نه بلدم...

سبزنوشت: یه کوچولو قصه داشته باشین سعی می کنم زود بیام.




مامان با ناراحتی گفت: آخه خودش انگار نمی خواد. خونواده اش هنوز مثل سابق هوای سُها رو دارن اما خودش ... نه میاد نه میره...

بابا از پشت روزنامه گفت: خودمون گفتیم نیاد.

=: نه دیگه اینقدر... گفتیم زیاد نمی خوایم معاشرت کنن. اون موقع سُها بچه بود. اصرار کردن عقد ببندیم. گفتم باشه ولی زیاد معاشرت نکنن. حالا عروس اون خونه یه ولی زن هورام نیست. پسره اصلاً معلوم نیست کجاست؟ مجبورش نکنن عید به عیدم سر نمی زنه!

سُها لب به دندان گزید. حوصله ی این حرفها را نداشت. هرکی می رسید از در و همسایه و دوست و آشنا همین را می گفت. خودش از این به قول مردم "پا در هوایی" ناراحت نبود. با خانواده ی همسرش خیلی جور و راحت بود. همه جوره بهش می رسیدند. از نبودن هورام هم ناراحت نبود. نشده بود بهم احساسی پیدا کنند. هیچ کدام نخواسته بودند. در رویاهای دخترانه اش هورام جایی نداشت. ولی با مهراوه و مهربان اینقدر صمیمی شده بود که مشکلی نداشت. اغلب فراموش می کرد که همسری هم دارد!

این بار هم خسته از جا برخاست و گفت: یه سر میرم پیش بچه ها.

مامان گفت: برو باهاشون حرف بزن. اگر امدن و تکلیفت رو روشن کردن که چه بهتر. اگر نه باید جدا بشین. اینجوری نمیشه.

بابا از پشت روزنامه گفت: به نظر منم جدا بشین بهتره. این پسره دلش بند تو نیست.

با چشمهای گرد شده به روزنامه نگاه کرد. از پدرش توقع نداشت. بابا وقتی حرفی میزد رد خور نداشت. حرف مامان را می توانست به حساب ناراحتی لحظه ای بگذارد. اما وقتی بابا اینطوری می گفت یعنی تصمیمش را گرفته است.

به اتاقش رفت و سریعتر از همیشه آماده شد. اصلاً لباس عوض نکرد. همان تیشرت و شلوار جین کهنه خوب بود. مهمانی که نمی رفت! چادرش را روی سرش مرتب کرد و بیرون آمد. دو طبقه را با پله پایین رفت و دو سه بار زنگ را فشرد.

مهربان در را باز کرد و با خنده پرسید: مگه کلید نداری که منو از جلوی تی وی بلند می کنی؟

در حالی که بی تعارف وارد میشد گفت: اولاً سلام. دوماً خوش اومدم. سوماً کلیدمو جا گذاشتم.

مهربان ابروهایش را بالا برد و پرسید: یعنی باید سلام و خوشامدم بگم؟! تو که نیم ساعت پیش اینجا بودی!

+: اون دفعه که نیومدم تو. امدم کتابتو دادم برگشتم. تازه کلیدم داشتم. کتابه هم چرت بود.

مهربان سری تکان داد و با خنده ای فروخورده گفت: جون به جونت بکنن نمک نشناسی.

چادرش را از سر کشید و پرسید: این که راستشو بگم از نمک نشناسیه؟ بقیه کجان؟

=: اگه منظورت از بقیه هورام جانه...

سُها چشمهایش را ریز کرد و با لحنی سرزنش بار پرسید: من احوال هورام رو پرسیدم؟

مهربان شانه بالا انداخت. جلوی تلویزیون ولو شد و گفت: فکر کردم شاید دلت براش تنگ شده باشه.

+: برای چی دلم تنگ شده باشه؟

صدای هورام از پشت سرش گفت: قدیما ضعیفه ها دلتنگ شوهرشون می شدن.

اینقدر سریع چرخید که احساس کرد گردنش رگ به رگ شد. انتظار نداشت که هورام خانه باشد. البته الان هم قصد ماندن نداشت. داشت یقه ی کتش را صاف می کرد که برود.

سُها خودش را از تک و تا نینداخت. با خونسردی گفت: سلام. اون قدیما بود، منم ضعیفه نیستم.

هورام سری تکان داد و گفت: علیک سلام. خداحافظ.

سها نفس بند آمده اش را رها کرد و در حالی که پشت سر او را میدید گفت: خداحافظ.

حتی جای برادرش هم نبود. کلاً نبود. هیچ حسی بهم نداشتند. ولی اگر جدا می شدند دیگر بهانه ای نداشت که وقت و بی وقت به سراغ دخترها بیاید و باهم خوش بگذرانند.

هورام که رفت روی پاشنه چرخید و به مهربان که تلویزیون تماشا می کرد و هندوانه می خورد نگاه کرد.

سعی کرد راحت باشد. به آشپزخانه رفت و برای خودش هندوانه آورد. کنار مهربان نشست. تکه ای از هندوانه برید و سر چنگال زد. اما چیزی شبیه بغض گلویش را فشار می داد. چنگال را به دهان نرسیده به بشقاب برگرداند. آهی کشید و آرام گفت: دیگه بابا هم میگه باید جدا شی.

مهربان با چشمهای گرد شده به طرف او برگشت. تلویزیون را خاموش کرد و با ناراحتی پرسید: بابات دیگه چرا؟ نکنه خودتم می خوای بری...

با غصه نگاهش کرد و پرسید: کجا برم؟ تو این سه سال شما دو تا شدین بهترین دوستام.

مهربان دستهایش را گرفت و گفت: حتی اگه جدا شی بازم باهم دوستیم.

دست مهربان را فشرد و لب به دندان گزید.

در خانه باز شد. از هم فاصله گرفتند. رو به مهربان لب زد: هیچی نگو.

بابا و مامان و مهراوه وارد شدند. همه مشغول سلام و علیک شدند. مهربان پرسید: ببینم چی خریدین؟

سها پرسید: رفته بودن خرید؟ نیم ساعت پیش که امدم کتابتو بدم نگفتی تنهایی.

مهراوه پقی زیر خنده زد و پرسید: تو هم امدی سراغش؟

سها متعجب پرسید: چرا؟

بابا سه تا بلوز روی پشتی کاناپه گذاشت و گفت: اینا رو من انتخاب کردم برای دخترام. خانما هیچ دخالتی نداشتن.

سها اولی را برداشت و گفت: وای بابا چه خوشگله!

بابا لبخندی زد و گفت: بپوش ببینم چطوره. شما دو تا هم بپوشین باهم عکس بگیرین.

سه تایی به طرف اتاقشان رفتند. سه تا بلوزها را کنار هم گذاشتند و با هیجان مشغول بررسی طرح و نقششان شدند.

مهراوه گفت: بنفش که مال مهربانه.

سها بلوزی که دستش بود نگاه کرد و گفت: برای من آبی بهتره یا سبز؟ همه شون خوشگلن!

مهراوه آخرین بلوز را برداشت و گفت: فعلاً همون آبی را بردار. بعداً اگه خواستیم جابجا می کنیم. مال من و تو نداره.

واقعاً هم نداشت. اندازه هایشان مشابه بود و مرتب بهم لباس و وسیله قرض می دادند. خواهرانه!

+: باشه. راستی جریان سر زدن من چی بود؟

مهربان سری تکان داد و غرغرکنان گفت: بعد از صد سال هوس کردم دو ساعت تنها باشم با خودم خلوت کنم. هیچ خبری هم نبود. اینا گفتن بریم خرید کلی التماسشون کردم که بذارن تنها باشم و طوریم نیست و بابا به پیر به پیغمبر هیچی نشده. بالاخره رفتن. پاشونو که از در گذاشتن بیرون، اقدس خانم شله زرد آورد و خودش هم امد تو دیدن. نیم ساعتی نشست و کسی نیامد و رفت. یه نفس کشیدم گفتم حالا تنهام. برم یه چایی بریزم و با خودم صفا کنم. چایی نریخته هورام رسید. هیچ وقت این وقت روز خونه نیست، حالا یهو باید بیاد. رفت حموم. گفتم تا حمومه تنهام. تو امدی کتاب دادی رفتی. بعد هورام امد بیرون و هی امد و رفت تا حاضر شد که بره بیرون. باز تو امدی و... هیچی دیگه نشد یه ساعت تنها باشم. بابااینا هم زود برگشتن.

سها غش غش خندید و گفت: شرمنده. کاش قبلش می نوشتی برام که نیام. نمی امدم.

مهربان دستش را با بی حوصلگی توی هوا تکان داد و گفت: بی خیال.

بلوزها را پوشیدند. جلوی آینه موهایشان را شانه زدند و جیغ جیغ کنان کمی آرایش هم کردند. سه تایی بیرون آمدند. بابا دوربین حرفه ایش را حاضر کرده بود و چند عکس با ژستهای مختلف از آنها گرفت.