نمای وبلاگ عشق دردانه است (پایان) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (پایان)

جمعه 26 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:15 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
طاعات و عباداتتون قبول
عید فرداتون مبارکککک

اینم یه پایان کوتاه برای قصه ی بلند ما! اولین قصه ای بود که از دویست صفحه بیشتر شد!

آبی نوشت: کمی استراحت می کنم. ان شاءالله به زودی با قصه ی بعدی میام. بستگی داره الهام جان چقدر همکاری بکنه. دعا کنین کارام کمی مرتب بشن به سلامتی. کلی دوخت و دوز دارم که هی بهشون نمی رسم. اگه خدا بخواد این چند روز ردیفشون کنم و بعد بیام.

وارد اتاقش که شد خسته بود. با رسمی شدن نامزدی اش باید باری از دوشش برداشته میشد. جشن هم که خیلی شلوغ نبود. اما بی اندازه خسته بود.

کتش را در آورد. گوشیش زنگ زد. شک نداشت که پریناز است. نیم نگاهی به شماره انداخت و گفت: جانم پریناز؟ سلام.

پریناز شاد و پرانرژی سلام کرد. آرمان خسته لب تخت نشست. کاش الان پیشش بود و با آن همه شر و شورش خستگی اش را رفع می کرد.

دراز کشید و آرام گفت: کاش الان اینجا بودی.

پریناز آه سوزناکی کشید و گفت: کااااش...

بعد با سرخوشی ادامه داد: ولی نیستم دیگه! الانم می خوام برم بخوابم. ولی برات از بابا مرخصی گرفتم. فردا عصر بریم گردش. باشه؟ هان راستی وانتم می تونیم ببریم.

لبخندی زد و آرام گفت: باشه. کجا می خوای بری؟

+: نمی دونم. تو بیا بعدش بهش فکر می کنیم. فعلاً شب به خیر. دارم خواب میرم. هنوزم مسواک نزدم.

_: شب خوش. خداحافظ.

پریناز جوابش را نداد. احتمالاً خواب رفته بود. آرمان لبخند زد. گوشی را کنار گذاشت و خوابید. صبح را مرخصی نداشت. ولی بدون آن که از جایش بلند شود به آقای بهمنی زنگ زد و گفت نمی آید. مدرسه پریناز تعطیل بود و کار دیگری هم نداشت. البته کار همیشه بود ولی حالش را نداشت. یک ساعت اضافه خوابید و بعد از جا برخاست تا به درسهایش برسد.

داشت با رخوت برای خودش صبحانه آماده می کرد که مامان پرسید: چطوری شاه داماد؟ امروز نرفتی سر کار؟

خواب آلوده گفت: نه خسته بودم. پرینازم مدرسه نداشت که برم دنبالش، زنگ زدم از آقای بهمنی مرخصی گرفتم.  

مامان مشغول مرتب کردن دور آشپزخانه شد. در همان حال با کمی من و من گفت: میگم... می خوای یه امروز که پرینازم خونه است باهم باشین... بالاخره... اممم.... اگه می خواد بیاد اینجا یا باهم برین بیرون... ولی فقط همین امروز!

با ابروهای بالا رفته سر برداشت. نگاه متعجبی به مامان انداخت و بعد آرام گفت: ممنون.

از جا برخاست. میز را جمع کرد و به اتاقش رفت. با وجود اجازه ی مامان کتابهایش را برداشت. به خانه ی آقای بهمنی رفت. خود آقای بهمنی در را باز کرد و گفت: خوش اومدی. عروس تنبلت هنوز خوابه. منم اتفاقی امدم یه چیزی بردارم. اگه نبودم پشت در مونده بودی!

آرمان خندید. آقای بهمنی هم خداحافظی کرد و رفت. آرمان به اتاق صورتی و دخترانه ی پریناز رفت. کوله پشتی اش را کنار میز تحریر گذاشت و با لبخند به دخترک غرق در خواب چشم دوخت.

پریناز غلتی زد. موهای آبشار مانندش توی صورتش ریختند. چشمهایش را باز کرد و بست. بعد دوباره چشم باز کرد و ناباورانه پرسید: واقعاً اینجایی؟!

آرمان خندید. قدمی به جلو برداشت و گفت: واقعاً! سلام خانم خوشگله. مهمون نمی خواین؟

پریناز خندید. چشمهایش را بست و خواب آلوده گفت: سلام.

آرمان کنار تختش نشست. با دست موهایش را بهم ریخت و گفت: پاشو دیگه تنبل بانو!

پریناز چشم بسته پرسید: آرمان؟

_: جون آرمان؟

+: امدی بمونی؟

_: تا به چی بگی موندن.

پریناز چشمهایش را باز کرد و گفت: اذیت نکن. نمی خوای که ضد حال بزنی الان پا شی بری!

_: نه نمی خوام.

+: مجبورم نیستی.

_: نه نیستم.

+: مامانت چی؟

_: خودش گفت امروز برو پیش پریناز. منم عذاب وجدان گرفتم با درسام امدم.

+: چه مامان خوبی! نمیشه هرروز بیای پیش پریناز؟ هرروز، هر شب، همیشه؟

_: بذار عرق لباس نامزدیت خشک بشه! چشم. میام... ببینم تو نبودی می گفتی برو ده سال دیگه بیا؟

پریناز برخاست و غرغرکنان گفت: حالا هی منّت بذار.

آرمان خندید و گفت: منّت چیه؟ حالا چرا قهر می کنی؟ کجا میری؟

+: قهر نیستم. دارم میرم دستشویی.

آرمان خندید. سری تکان داد. پشت میز تحریر پریناز نشست. کتابها و دفترهای پراکنده روی میز را دسته کرد. کیفش را باز کرد و وسایلش را بیرون آورد.

هنوز شروع نکرده بود که پریناز برگشت. جلوی آینه نشست و در حالی که موهایش را شانه میزد پرسید: صبحانه خوردی؟

_: ها.

+: یعنی نمی خوای به من صبحانه ی خارجی بدی؟

_: فرهنگ داشته باش پریناز. من امدم خونتون مهمونی!

+: اگه مهمونی بود با درسات نمیومدی. امدی بمونی.

آرمان زمزمه کرد: امدم بمونم.

سر برداشت و به دخترک که موهایش را محکم پشت سرش می بست نگاه کرد. از راهی که طی کرده بود با تمام فراز و نشیبهایش راضی بود. خیلی راضی بود.

پریناز بدون آن که بداند که او به چی فکر می کند، پرسید: آرمان اگه برگردی عقب... اگه دوباره منو زیر میز بابا ببینی... اگه بدونی بیای جلو چی میشه... بازم میای؟

_: اگه صد بار دیگه هم تکرار بشه بازم من عاشق اون پاهای صورتی و صاحبشونم.

پریناز به طرفش رفت. روی پایش نشست و گفت: منم تا همیشه عاشق اون سرباز خسته ی کچلم.

آرمان خندید و گفت: پس نگران ریختن موهام نباشم.

پریناز هم خندید و گفت: نه نباش.

آرمان لب بر لبش گذاشت تا شروعی باشد برای پیوند همیشگی شان...

 

تمام شد

26 تیرماه 1394

شاذّه