X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (41)

جمعه 19 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 05:18 ب.ظ
سلام!
من قرمز آبی دارم هورا!

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه الهی باشه انشاءالله

این پست خیلی طول کشید. شرمنده. دو تا پسرا آبله مرغون داشتند. شبهای قدر هم بود. مشغول خونه تکونی هم بودم و خلاصه... نشد که زودتر بیام.

هنوز چند روز از این ماه پر برکت مونده. التماس دعا دارم

به خانه برگشت و سعی کرد دوباره حواسش را به درسهایش بدهد. این کنکور فقط کنکور نبود. یکی از خوانهای رسیدن به پریناز بود. باید خودش را هم به مامان ثابت می کرد هم فریباخانم.

بعدازظهر کمی زودتر از معمول آماده شد. از اتاق که بیرون آمد، مامان نیم نگاهی به ساعت و نگاهی به او که داشت زودتر می رفت انداخت. آرمان لبهایش را بهم فشرد. لزومی نمی دید که توضیح بدهد. ترسید با توضیح مشکلش با فریباخانم روابط دو خانواده سختتر بشود.

پس فقط سری تکان داد و گفت: بااجازه. خداحافظ.

مامان با نارضایتی جوابش را داد و راهی اش کرد.

از در تالار وارد شد. سر به زیر و غرق فکر مستقیم به طرف در حیاط آقای بهمنی رفت. آقاپدرام که مرد درشت هیکلی بود و وقت مراسم مسئول ریختن چای، صدایش زد: آرمان...

سر برداشت و گفت: سلام. بله؟

=: علیک سلام. دیدم باز داری اون وری میری. این روزا خیلی مسیرت اون طرف میفته. خبریه؟

رو گرداند و نفسش را رها کرد. از فضولی و شایعه سازی خیلی بدش می آمد.

_: خبری نیست. بفرمایین به کارتون برسین.

دوباره برگشت. دستش را تا کنار زنگ بالا آورد و فکر کرد در آن محیط کوچک هیچ چیز از دید همکاران پنهان نمی ماند. کاش زودتر رسمیش می کردند.

نگاهی به ساعت انداخت. شاید آقای بهمنی خواب بود. گوشی اش را در آورد و شماره ی پریناز را گرفت.

پریناز نفس نفس زنان جواب داد: سلام عزیزم. عاشقتم!

خنده اش گرفت و گفت: علیک سلام. چی می خوای؟

+: تو زنگ زدی. من چی می خوام؟!!!

_: من تو یکی رو نشناسم به درد لای جرز می خورم. قربون صدقه ی الکی تو برنامه ات نیست. چی می خوای؟ چرا نفس نفس می زنی؟ داری می دوی؟

+: نه الان دیگه وایسادم. از دم سالن تا بیرون مدرسه دویدم. نمیشد گوشی رو تو مدرسه در بیارم. ممنوعه. خیلی دلت می خواد بیای دنبال من؟ کلاس فوق العاده داشتیم. دارم از خستگی میمیرم. نهارم نخوردم. گشنمهههه...

آرمان چرخید. به سنگریزه ای لگد زد و آرام گفت: فکر می کردم خونه ای.

+: نه خانم فرحی یه دفعه بی خبر گفت کلاس فوق العاده. رفتیم تو دفتر یکی یکی به مامان باباها زنگ زدیم گفتیم نمیاییم. به تو نمی تونستم زنگ بزنم. هم اعتبار ندارم هم گوشیم تو جورابم بود. میاوردم بیرون می گرفتنش!

و خبیثانه خندید. آرمان هم خندید و گفت: اگه سوئیچ وانت رو پیدا کردم میام دنبالت. اگه نه با تاکسی میام. فعلاً خداحافظ.

به طرف دفتر آقای بهمنی رفت. فکر نمی کرد آنجا باشد. ولی گاهی یاسر توی دفتر می ماند و کار می کرد. می توانست سوئیچ را از او بگیرد.

با دیدن آقای بهمنی پشت میزش با تعجب گفت: سلام آقا.

آقای بهمنی سر برداشت و با صدای گرفته ای گفت: سلام. خانم منتظرت بود. بیا سوئیچ بگیر برو دنبال پریناز، بیاین بشینین باهم صحبت کنین.

_: طوری شده آقا؟ حالتون خوبه؟

=: نه چیزی نیست. یه کم خسته ام. برو به کارت برس.

_: اگر کاری داشتین...

=: بهت زنگ می زنم. برو.

_: خداحافظ.

=: در پناه خدا.

نزدیک مدرسه پریناز را دید که با دو سه تا از همکلاسی هایش ایستاده بود. پریناز هم با دیدن وانت آبی با عجله از دوستانش خداحافظی کرد و به طرف ماشین دوید. هنوز کاملاً ترمز نکرده بود که پریناز سوار شد.

_: یواش دختر! فرار نمی کنم!

+: شایدم فرار کنی. گشنمه! بریم یه جا باهم نهار بخوریم. من یه کمی پول دارم.

_: پولتو بذار جیبت. باید بریم خونتون. مامانت می خواد باهامون حرف بزنه.

+: وای خدا! چرا تمومش نمی کنن!

_: تازه اول راهه! شوخی که نیست. می خوام پاره ی جگرشو ازش بگیرم.

+: دیشب تا دیروقت داشتن با بابا بحث می کردن. مامان می گفت که اشتباه کرده، بابا می گفت به تو اطمینان داره. منم اونجا نقش هویج رو داشتم. بود و نبودم خیلی فرقی نمی کرد. مگر بعضی وقتا که مامان خیلی حرصی میشد برگرده یه گازی بهم بزنه. نه یعنی یه دادی سرم بزنه! هیچی نمی گفتم ها! ولی طفلک بابا خیلی ناراحت شد. البته مامانم حق داره ولی... نباید اونطوری با بابا حرف میزد. از دیشب بابا همه اش سردرده. عصبی شدن براش خوب نیست. مامانم می دونه ولی بازم...

با غصه آه بلندی کشید.

آرمان زمزمه کرد: الان هم زیاد حالش خوب نبود.

پریناز با بغض گفت: ها... طول می کشه تا خوب بشه. وایییی گشنمه. اول بریم نهار. اینجوری مامان بهت بگه بالا چشمت ابرو من می شینم زار زار گریه می کنم. فکر نکنی از عشقه. از گشنگیه! به جون آرمان راست میگم.

آرمان خندید. لپ او را کشید و گفت: می شناسمت خوشگل خوردنی. ولی شرمنده. باید زودتر بریم مامانت منتظره.

پریناز آه بلندی کشید و گفت: باشه. تو رستوران نهار چی داریم؟ مامان دیشب کتلت درست کرد. خیلی دوست ندارم.

آرمان با لبخندی مطمئن پرسید: بزقورمه خوبه؟ برای دسرم کرم پنیر با مربای آلبالو داریم.

+: وای آرمان عاشقتم!

_: می دونم. ولی بزقورمه و کرم پنیر رو یه کمی بیشتر از من دوست داری!

+: خببب... می دونی چاره ای نیست آخه! من الان دارم از گشنگی میمیرم! قبول کن که فکر کردن به بزقورمه خیلی جذاب تره! نون سنگکم داریم؟

_: نون سنگکم هست.

+: ای جان! منو جلوی رستوران پیاده کن!

_: تو رو جلوی خونه تون پیاده می کنم. باید زودتر به مامانت برسیم. زنگ بزن هرچی می خوای از رستوران برات بیارن.

+: خیلی بی رحمی آرمان. اصلاً به احساسات من توجه نمی کنی! دیگه دوستت ندارم.

آرمان ابرویی بالا انداخت و پرسید: مگه تا حالا داشتی؟

+: خب یه ذره!

آرمان نگاهش کرد و خندید. دلش می خواست درسته قورتش بدهد. حاضر بود هر تضمینی که فریباخانم بخواهد بدهد اما زنش را از او نگیرند.

+: داریم می رسیم. گوشیتو بده زنگ بزنم. اعتبار ندارم.

آرمان گوشی را به طرفش گرفت و دخترک به رستوران زنگ زد و سفارشاتش را داد. وقتی قطع کرد، پرسید: تو نهار خورده بودی؟ فقط برای خودم سفارش دادم. اگه می خوای زنگ بزنم بگم دو تا بفرسته.

آرمان از ماشین پیاده شد و گفت: من خوردم.

درها را قفل کرد. پریناز در پشتی خانه که جدا از تالار و رستوران بود را با کلید باز کرد و وارد شد. کنار ایستاد تا آرمان هم بیاید.

آرمان در خانه را پشت سرش بست و گفت: برو تو به مامانت خبر بده که امدم.

پریناز با کمی ناراحتی گفت: آرمان... اگه مامان چیزی گفت ناراحت نشی ها! نگرانمه. و الا تو دلش هیچی نیست. با تو هم دشمنی نداره. ولی... لج کرده دیگه.

دستی سر شانه ی او کشید و گفت: نگران نباش. من پوستم کلفتتر از این حرفاست. برو تو.

اما فریباخانم خودش با حالتی سرد و رسمی به استقبالشان آمد. وارد هال شدند و نشستند.

هنوز درست جا نگرفته بودند که دم در زنگ زدند و سفارش پریناز را آوردند. آرمان تحویل گرفت و به اتاق برگشت. مامان چشم غره ای به پریناز رفت و پرسید: تو باز زنگ زدی رستوران؟ بچه های مردم بزرگ میشن عاقل میشن. تو هر روز بیشتر لوس میشی. با این وضع می خوای شوهر کنی؟!

پریناز سینی غذایش را روی عسلی جلوی مبل گذاشت و با ناراحتی گفت: مشکل آرمانه.

بعد سر به زیر انداخت و مشغول خرد کردن نان توی کاسه ی بزقورمه شد.

آرمان لبخندی زد و گفت: من مشکلی ندارم.

فریباخانم با غیظ گفت: بله الان که هنوز داغی و همه کارش به نظرت بامزه است مشکلی نداری. پس فردا که رفتین سر خونه زندگیتون، یه روز این لوس بازیا رو طاقت میاری، دو روز طاقت میاری. روز سوم هرچی از دهنت در میاد بار من می کنی که این چه وضع بچه تربیت کردن بود.

_: من اشتباهات پریناز رو پای تربیت کردن شما نمی نویسم. اینقدر بزرگ شده که خودش تصمیم بگیره.

فریباخانم مثل ترقه از جا پرید و داد زد: بزرگ شده؟؟؟ فقط چهارده سالشه!

آرمان خیلی آرام گفت: تا روزی که بریم سر خونه زندگیمون بزرگ میشه.

=: هیجده سالگی از نظر قانون شاید سن خوبی باشه ولی از نظر من هنوزم بچه است.

آرمان تکیه داد. پا روی هم انداخت و با اطمینان گفت: قطعاً همین طوره. بچه ها برای پدر و مادرشون هیچ وقت بزرگ نمیشن. هفتاد ساله هم که بشن بازم نگاه نگران پدر و مادرشون پشت سرشونه.

=: برای من فلسفه نباف آرمان! من مادر واقع بینیم. پریناز بچه است. همین و والسلام! تا دلبستگی بیشتری پیش نیومده تمومش کنین. الان سنی نداره. می تونه فراموش کنه. ولی هرچی بیشتر بگذره سختتر میشه و بیشتر ضربه می خوره.

آرمان چشمهایش را باریک کرد و با نگاهی تیز به مادر همسرش چشم دوخت. جوابی نداد.

فریباخانم با حرص گفت: با تو ام آرمان!

آرمان پلک نزد. از گوشه ی چشم می دید که پریناز غذایش را تمام کرده بود و با حالتی عصبی و دستهای لرزان ظرف دسرش را پیش کشید.

حواسش پرت شد. بدون این که چشم از فریباخانم بگیرد به تندی گفت: بسه پریناز. دسر رو بذار بعد بخور.

پریناز با ناراحتی لب برچید و قاشق پر را نخورده به کاسه برگرداند.

فریباخانم با اخم گفت: بفرما. طاقت یه لقمه زیادی خوردنش رو نداری. خوبه که مال باباشه. وای به وقتی که از جیب تو باشه.

چشمهایش را بست و باز کرد. نفس عمیقی کشید. آرام گفت: چه ربطی به جیب داره؟! نون و کشک و کرم پنیر و مربای آلبالو... همه اش رو باهم بخوره دلدرد میشه. همین!

پریناز از جا برخاست و کاسه ی دسرش را به آشپزخانه برد. توی یخچال گذاشت و بعد هم همان جا پشت میز نشست.

فریباخانم با چشم به آشپزخانه اشاره کرد و گفت: می خوای این بچه رو تو بحث شرکت بدی؟

آرمان از جا برخاست و گفت: بچه ی شما همسر منه خانم.

به آشپزخانه رفت. دست روی شانه ی پریناز گذاشت و با ملایمت گفت: بیا تو اتاق.

پریناز با صدای گرفته ای پرسید: تو طرف منی یا مامان؟ اینجوری که دعوا می کنی معلومه که تو ام منو هیچی حساب نمی کنی.

آرمان نجوا کرد: به جای این که حرف بزنی نشستی مثل قحطی زده ها می خوری! زبونت فقط برای من درازه. عزیز دلم من چقدر کشتی بگیرم؟ یه کم کمکم کن. بذار باور کنن که بزرگ شدی.

پریناز لب برچید و همان طور که به میز چشم دوخته بود گفت: بزرگ نشدم. فقط می خوام نامزدیمون رسمی بشه.

آرمان پوف کلافه ای کشید و گفت: باید بزرگ باشی که قبول کنن.

+: مگه می خوای چکار کنی؟ من تو خونه ی خودمونم، تو تو خونه ی خودتون. من فقط می خوام برای هر بار تلفن زدن و دیدنت سر تا پام از گناه نکرده نلرزه. خواسته ی زیادیه؟

فریباخانم از دم در گفت: خواسته ی زیادی نیست. ولی تو هنوز بچه ای. تو رو چه به این حرفا!

آرمان دستهایش را مشت کرد که حرفی نزند.

پریناز با گریه داد زد: دوستش دارم. چکار کنم؟

فریباخانم ناباورانه به او چشم دوخت. حتی آرمان هم از اعترافش جا خورد. مشتهای گره کرده اش باز شدند و آرام مشغول نوازش دخترک گریان شد.

فریباخانم چند لحظه به آنها چشم دوخت و بعد در سکوت عقب نشینی کرد. چند لحظه بعد پریناز هم برخاست. شانه اش محکم به بازوی آرمان خورد. زیر لب عذرخواهی کرد و از کنارش رد شد. بدون حرف دیگری به اتاقش رفت.

آرمان چند دقیقه ای مات و بی حرکت ماند. بالاخره نفس عمیقی کشید و با قدمهایی سنگین از آشپزخانه خارج شد.

فریباخانم توی هال روی مبل نشسته بود. بدون این که سر بردارد گفت: تو بردی. یه جشن کوچیک... خیلی کوچیک تو تالار می گیریم. حتی لازم نیست مجلس مردونه داشته باشه. یه جشن مختصر برای اعلام نامزدیتون به کارمندای تالار و اقوام نزدیک که دیگه حرفی پشتش نباشه. ولی فقط همین. معاشرتتون در حد معقول... رفت و آمد الکی هم ندارین.

سری تکان داد و آرام گفت: چشم.

موفقیتش به دلش نچسبیده بود. حواسش پیش پریناز بود که هنوز توی اتاقش مانده بود. ولی باید می رفت. کلی کار داشت. تا همین الان هم دیر کرده بود.

بیرون آمد. با وانت از در اصلی تالار وارد شد و گوشه ای پارک کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد حواسش را روی برنامه ی امروزش متمرکز کند. باید سالنها را آماده می کرد. فردا شب یک مجلس ولیمه ی حج داشتند. همین که تزئینات خاصی نمی خواست جای شکرش باقی بود. الان اصلاً حوصله ی نوار و روبان و طراحی را نداشت.

هنوز دو قدم نرفته بود که گوشی اش زنگ خورد. نگاهی انداخت. شماره ی خانه ی آقای بهمنی. لب برچید. فریباخانم چه بهانه ی تازه ای تراشیده بود؟

سرد و جدی جواب داد: بله؟

پریناز جیغ جیغ کنان گفت: وای آرمان یه سفره عقد بی نظیر می خوام.

نمی دانست در جوابش بخندد یا گریه کند! آهی کشید و گفت: تو اشکاتو پاک کن... به سفره عقدم می رسیم. ولی امروز نه. من کلی کار دارم. بعداً بهت زنگ می زنم.

+: آرماااان...

_: جان آرمان؟ عزیزم... فعلاً کار دارم. خداحافظ.

+: خیلی بدی!

نفسش را بی حوصله رها کرد. به طرف آشپزخانه ی رستوران پا تند کرد و دوباره گفت: خداحافظ.

بدون آن که منتظر جوابش بشود قطع کرد. نگاهی به گوشی انداخت. در حالت سکوت بود. خیالش راحت شد و آن را توی جیبش سر داد.

البته پریناز دست برنداشت. جشنشان شش روز بعد برگزار شد و فقط پنجاه نفر مهمان داشتند. ولی برای سفره ی عقد بیچاره شد! تازه عقدی هم در کار نبود! توی کیش خطبه خوانده شده بود و قصد تغییرش را نداشتند. فقط چون پریناز دوست داشت سفره عقد چیدند و سالن را تا حد امکان تزئین کردند.

مادر آرمان خرید جواهراتش را تقبل کرد و البته آرمان قول داد که حتماً پولش را برگرداند.

آرایشش خیلی ملایم و خیلی دخترانه بود. در واقع تغییر خاصی نکرده بود. فقط کمی گریم شده بود. لباسش هم یک پیراهن پرنسسی صورتی روشن با آستینهای کوتاه پفی بود.

فیلم بردار مال خود تالار بود. توی آرایشگاه دوربین را روی صورت پریناز تنظیم کرد و به آرمان گفت: حالا شما وارد شو، سلام کن، گل رو تقدیم کن و دست عروس خانم رو ببوس.

آرمان خسته از تشریفات دستی به موهای ژل زده اش کشید و آرام گفت: چشم.

پریناز خنده اش گرفت و گفت: آرمان با موی فرفری خیلی باحال شدی! از این به بعد همیشه ژل بزن.

فیلم بردار تذکر داد: عروس خانم آروم باش. فقط یه لبخند ملیح. به دوربینم نگاه نکن. چشمت به آقای داماد باشه.

+: وا! مگه می دزدنش؟

=: پرینازخانم!

پریناز خندید. رو گرداند و گفت: خیلی خب بذار من بخندم. وقتی آروم شدم شروع کن.

کمی خندید. آرمان هم لب به دندان گزید و خنده اش را فرو خورد. بالاخره پریناز آرام گرفت. نفس عمیقی کشید و به فیلم بردار اشاره کرد شروع کند. با لبخندی ظریف به در ورودی آرایشگاه چشم دوخت.

آرمان هم بیرون رفت و دوباره وارد شد. سلام کرد. پریناز خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت و سعی کرد خنده اش را به سرفه تبدیل کند. دستش را جلوی دهانش گرفته بود و می خندید.

آرمان دست آزادش را گرفت. خم شد و آن را بوسید.

فیلم بردار کارش را قطع کرد و گفت: چکار می کنی پریناز خانم؟ آرمان خان دسته گل کو؟

آرمان با گیجی نگاهی به اطراف انداخت. دسته گل را دم در روی میز گذاشته بود. آن را برداشت و گفت: فکر کنم تو هیجده تا برداشت بالاخره بتونیم بگیریمش. دوباره برم بیرون؟

=: بله لطفاً.

_: جان من نخند پریناز. تو ماشین تا خود تالار فرصت داری بخندی.

پریناز سری تکان داد و گفت: باشه سعی می کنم.

برداشت بعدی هم ناموفق بود. آرمان و پریناز نسبتاً خوب عمل کردند. اما تلفن آرایشگاه زنگ زد و بچه ی همسایه هم جیغ زنان از جلوی در رد شد!

بالاخره پریناز آرام گرفت. آرمان باز هم بیرون رفت و با دسته گل برگشت. دست پریناز را بوسید. نه آنطور که فیلم بردار خواسته بود عاشقانه... اما با رضایت توی چشمهایش نگاه کرد و زیر لب گفت: خوبه که خیلی آرایشت نکردن.

پریناز هم یواش پرسید: خوب شدم؟

آرمان لب زد: عالی!

باهم از آرایشگاه بیرون رفتند و سوار ماشین گل زده ی پدر آرمان شدند. پریناز ناامیدانه گفت: ایشش دیگه خنده ام نمیاد!

آرمان خندید و دستش را فشرد. خیس عرق بود. با تعجب پرسید: چرا اینقدر عرق کردی؟

+: دارم از نگرانی میمیرم. همه چی خوب شده؟ آرایشم ضایع نیست؟ اصلاً مثل عروسا نیستم! سفره عقدمون خیلی بچه گونه نباشه!

_: آرایشت خیلی هم خوبه. سفره عقدم که گفتی دوستش داری. بسه دیگه!

+: می ترسم بعداً پشیمون بشم. حتماً کلی ایده های بهتر به ذهنم می رسه. الان وقتم کم بود.

_: ایده هاتو نگه دار برای سه سال دیگه وقت عقد دائممون. تا اون وقت کلی فرصت فکر کردن داری.

+: وای راست میگی! اصلاً یادم نبود که یه بار دیگه می تونم سفره بندازم! چقدر خوب!

آرمان چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت: امیدوارم سر سفره عقد بعدی منو دیوانه نکنی!

+: اهه آرمان! فکر می کردم همین یه باره. می خواستم تمام انرژیمو براش بذارم!

_: نه بابا! کاش زودتر یادم امده بود که بهت یادآوری کنم که بازم فرصت داری!

بالاخره رسیدند و با سلام و صلوات و کل کشیدن و هیاهو وارد شدند. بین تبریکها کلی دلسوزی و بعضاً غر و لند و نصیحت به خاطر سن کمشان دریافت کردند و بالاخره جلوی سفره عقد نشستند.

تمام حواس آرمان به درست برگزار شدن جشن و پذیرایی و مسائل حاشیه ای بود. تا به خود بیاید جشن تمام شده بود. همه چیز عالی برگزار شد. شام و شیرینیها خیلی خوب بود و به مهمانها هم خوش گذشت.

نشد با پریناز خصوصی خداحافظی کند. هرکار کرد فرصتش دست نداد. خیلی کوتاه دستش را فشرد و همراه پدر و مادرش به خانه برگشت.