X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (40)

پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 01:23 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عیدتون مبارک :)
عصر داشتم تقویم ورق می زدم دیدم فردا عیده کلی شاد شدم. گفتم به مناسبت عید هم که شده باید حتماً امشب بنویسم. شکر خدا موفق شدم.
بازم عیدتون مبارک :)


پیتزاها که رسید مامان هم از اتاق خوابش بیرون آمد و سعی کرد عادی باشد. انگار نه انگار که پریناز به جمعشان اضافه شده است. خیلی معمولی شام خورد و به بچه ها گفت سر درسشان برگردند و خودش با کمک بابا سفره را جمع کردند.

پریناز لب به دندان گزید و دوباره به ناخنهای پایش چشم دوخت. دو ناخن شستش را زرد آفتابی رنگ کرده بود، مثل بلوزش...  بقیه آبی قرمز سبز و بنفش بودند.

سر برداشت و به آرمان که مسیر نگاه او را دنبال کرده بود، زیر لب گفت: کاش لاک نزده بودم.

آرمان سر شانه اش زد و با خنده گفت: ای بابا! خیلیم قشنگه! بشین ببینم. اگه خسته ای برو بخواب.

+: مشقام تموم شد. درسم صبح زود می خونم. کجا بخوابم؟

_: تو تخت من. من یه کم دیگه تست می زنم بعدش میام پیشت رو زمین می خوابم.

+: مامانت ناراحت نشه. برم تو اتاق آرزو بهتر نیست؟

آرزو جلو آمد و گفت: بیای خوشحال میشم.

_: لازم نکرده. میری تو اتاق خودم.

بعد هم سر میز برگشت. ساعت مچی اش را نگاه کرد و مشغول تست زدن شد.

نیمه های شب بود که خسته و خواب آلود برخاست. مسواک زد و به اتاقش رفت. چراغ اتاق روشن بود. پریناز روی تخت دراز کشیده بود و داشت درس می خواند. با ورود او سر برداشت و لبخند زد.

کنارش نشست و پرسید: چرا نخوابیدی؟

+: همینطوری... خوابم نبرد گفتم یه کم درس بخونم. معمولاً تا که کتاب درسی دستم می گیرم خواب میرم.

و خندید. آرمان هم خندید. باز هم کش موهایش را باز کرد و آنها را بهم ریخت. سرش را توی موهایش فرو برد. نرمی موها و بوی شامپویش را دوست داشت.

کتاب را از دست او گرفت. چراغ را خاموش کرد و دراز کشید. سر دخترک را روی بازویش گذاشت.

+: نیفتی آرمان!

_: وقتی خواب رفتی میرم پایین. با اون مشت و لگدایی که تو توی خواب می زنی، تخت یک نفره که هیچ، دو نفره هم کمه! همون پایین تخت امنیتش بیشتره.

+: بدجنس! من فقط یه بار دستم خورد تو دماغت! تازه عمدی هم نبود. طوری هم نشد.

_: از شما به ما خیلی رسیده. ولی نگرانش نباش. بگیر بخواب.

+: آرمان؟

_: جونم؟

+: مامانت...

_: هیشش... بخواب دیگه. همه خوابیدن. آروم باش.

اینقدر موهایش را نوازش کرد تا خواب رفت. بر خلاف تهدیدش همان جا ماند و تا صبح بین افتادن و نیفتادن هرطوری بود خوابید.

با صدای زنگ شماطه اش خواب آلود دست دراز کرد و خاموشش کرد. دخترک تکان نخورد. دستش زیر سر پریناز مانده و بی حس شده بود. آرام آن را بیرون کشید و بالش را زیر سرش مرتب کرد. پیشانیش را بوسید. بینیش، گونه هایش، تا کم کم بیدارش کرد.

پریناز نشست و همانطور نشسته به دیوار تکیه داد و دوباره خوابش برد. آرمان خندید. چقدر دلش برای این لحظه ها تنگ شده بود!

وسایلش را آماده کرد. بیرون رفت. صبحانه را چید. مامان هم بیدار شد و مشغول چای دم کردن شد. در حالی که کتری را پر می کرد، پرسید: سختت نیست؟

آرمان ظرف کره را روی میز گذاشت و پرسید: چی؟

=: تازه بیست سالته. دلت می خواست بری خارج. درس بخونی... خرج دو نفر زیاده. بابات نمی تونه بده.

_: دیگه نمی خوام برم. اگه دردونه ی آقای بهمنی رو ازش دور کنم به شش قطعه ی مساوی تقسیمم می کنه.

مامان پوزخندی به شوخیش زد و با لحنی حسرت بار پرسید: آرزوهات چی؟ پس فردا دعواتون شد عقده نشه برات که به خاطرش از آرزوهات گذشتی.

_: مامان آرزوی من الان پرینازه. زندگیمه. نمی تونم ولش کن. بگین دستتو ببر بذار اینجا برو. اونم دستی که باهاش می نویسی! والا آسونتره! عقده نمیشه برام. بهتون قول میدم. تمام استقلالی که دلم می خواست برم خارج و داشته باشم، تو کیش داشتم. خیلی هم بهم خوش گذشت. اگه بازم خیلی دلم خواست برای ارشد می خونم تهران قبول شم که با پریناز بریم. ولی برای کارشناسی همین جا هستم تا پریناز دیپلم بگیره.

مامان سر به زیر انداخت و آرام گفت: من با پریناز مشکلی ندارم. نگران تو ام. بفهم اینو.

آرمان لبخندی زد و گفت: منم با پریناز مشکلی ندارم. خیالتون راحت باشه.

جلو رفت. مادرش را بوسید و گفت: من خوبم. شما ببخشید.  

مامان به زحمت خندید و سر تکان داد. زیر لب گفت: باشه.

آرمان هم خندید. قدمی به طرف در آشپزخانه برداشت. آرزو از دستشویی بیرون آمد. بابا هم داشت به آشپزخانه می آمد.

صدا زد: پریناز! بدو مدرسه ات دیر شد.

پریناز در اتاقش را باز کرد و با پریشانی لب به دندان گزید. مانتو شلوار سورمه ای مدرسه پوشیده بود با مقنعه. کیفش هم دستش بود. یواش گفت: من صبحونه نمی خوام. ممنون. بریم دیگه.

_: مگه میشه صبحونه نخوری؟ بدو بیا ببینم.

با ناراحتی زمزمه کرد: زشته.

جلو رفت. دستش را کشید و گفت: زشت اینه که گشنه بری مدرسه! بیا ببینمت.

کشان کشان او را تا آشپزخانه برد. مامان برای اولین بار لبخند پر مهری به رویش زد و گفت: سلام. صبح به خیر.

پریناز با چشمهای گرد به شهین خانم نگاه کرد و بالاخره با خجالت گفت: سلام.

آرمان صندلی را با دست آزادش عقب کشید. شانه های او را گرفت و گفت: بشین.

مامان گفت: اذیتش نکن آرمان.

_: اذیت نمی کنم. ولش کنم صبحونه نمی خوره. بعد یه ساعت دیگه میفته به غش و ضعف! ما هر صبح همین مراسم رو داریم. اون ساندویچ نون و پنیر که با خودم می برم سهم ایشونه.

پریناز داشت از خجالت آب میشد. لقمه ای که آرمان برایش گرفته بود توی گلویش مانده بود و پایین نمی رفت. نصف لیوان چای را نوشید تا توانست آن را فرو بدهد. با اصرار آرمان کمی دیگر خورد و بعد برخاست. بقیه هم برخاستند و هرکدام با عجله به دنبال کار خود رفتند.

بابا آرمان و پریناز و آرزو را رساند و خودش سر کارش رفت. طبق معمول آرمان بعد از یک ساعت به خانه برگشت. مامان مشغول آشپزی بود. پرسید: پریناز ظهر میاد اینجا؟

آرمان یک لیوان آب ریخت و گفت: فکر نمی کنم. آقای بهمنی تا ظهر برمی گرده.

مامان در حالی که از نگاه کردن به او اجتناب می کرد، گفت: دختر شیرینیه.

آرمان خنده اش را فرو خورد و سر به زیر انداخت.

مامان با نگرانی ادامه داد: خدا کنه پشیمون نشین. هیچ کدومتون.

_: خوشحالم که دوستش دارین.

=: دوستش دارم ولی برای اونم دلم میسوزه. خیلی زوده که بیفته تو زندگی.

_: به ما که بد نمی گذره. نگران چی هستین؟

=: زندگی که فقط مهمونی بازی و خوشگذرونی نیست. خرج داره. گرفتاری داره. زحمت داره. مسئولیت داره.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: فعلاً که نمی خوایم مستقل بشیم. اگه کاری ندارین برم سر درسام.

مامان آهی کشید و گفت: برو. منم میرم فروشگاه.

مامان سهام دار یک فروشگاه زنجیره ای بود و هفته ای سه چهار بار در جلسه ی مدیران و سهامداران شرکت می کرد.

نزدیک ظهر بود که گوشی آرمان زنگ زد. شماره ناشناس بود. جواب داد: بله؟

=: آرمان؟

_: سلام فریباخانم.

=: سلام. خوبه که هنوز اینقدر صمیمی نیستی که به من بگی مامان.

نگاهش را به سقف دوخت و در دل گفت: خدایا خودت رحم کن.

_: معذرت می خوام. خطایی از من سر زده؟

=: نه ولی دوست دارم ببینمت. یه صحبت خصوصی. اگر لطف کنی کسی رو در جریان نذاری ممنون میشم.

_: خواهش می کنم. هرجور میلتونه. کی و کجا؟

=: می تونی تا نیم ساعت دیگه بیای اینجایی که میگم؟ نزدیک محل کارمه.

_: بله حتماً. بفرمایین. یادداشت می کنم.

بعد از قطع تماس از جا برخاست. بیرون سر کشید. مامان هنوز نیامده بود. لباس عوض کرد و از در بیرون رفت.

وارد کافی شاپ که شد فریباخانم هنوز نیامده بود. نفسش را به راحتی رها کرد. می توانست تا آمدنش کمی بر خود مسلط شود.

میزی کنار پنجره انتخاب کرد و نشست. هنوز پیش خدمت برای گرفتن سفارش نیامده بود که فریباخانم رسید. به احترامش برخاست و سلام کرد.

فریبا خانم جدی و رسمی جوابش را داد و نشست. اینقدر رسمی بود که آرمان نزدیک بود دستش را هم برای دست دادن پیش ببرد اما به موقع پس کشید. اشکالی نداشت ولی عکس العمل فریباخانم را نمی توانست پیش بینی کند.

پیش خدمت جلو آمد. فریباخانم قهوه ترک سفارش داد و آرمان دم نوش آرامبخش.

پیش خدمت که رفت فریباخانم ابرویی بالا انداخت و پرسید: مضطربی؟

_: چی؟ نه... فقط چند وقتیه دارم سعی می کنم کافئین کمتر بخورم.

=: خوبه. خب... من خیلی وقت ندارم. امدم ازت بپرسم پریناز رو چقدر دوست داری؟

آرمان سر برداشت. از روی شانه ی فریباخانم به دیوار انتهای مغازه که با آجر نما تزئین شده بود چشم دوخت. نفس عمیقی کشید و پرسید: واحد شمارش دوست داشتن چیه؟

فریباخانم دستهایش را روی میز گذاشت. کمی به جلو خم شد و سعی کرد نگاه آرمان را شکار کند. پرسید: از عشق چی می دونی؟

آرمان دستی به گردنش کشید. احساس خفگی می کرد. باز هم سعی کرد نفس بکشد. معامله با آقای بهمنی خیلی ساده تر بود. البته اسم رابطه اش با پریناز را معامله نمی گذاشت. ولی در کل با آقای بهمنی راحتتر کنار می آمد. برخوردهایش تا حدودی قابل پیش بینی بود.

فریباخانم چون جوابی نگرفت، ادامه داد: حاضری براش چکار کنی؟

چشمهایش را بست و باز کرد. سعی کرد تمرکز کند. بالاخره گفت: شما می خواین برای دخترتون بهترین تحصیلات، بهترین زندگی و بهترین آینده رو فراهم کنین. من سعی می کنم... با تمام وجودم تلاش می کنم که همه ی اینا رو بهش بدم. همون طوری که تا حالا سعی کردم.

فریباخانم حرفش را قطع کرد و گفت: خبر دارم که کیش خیلی بهتون خوش گذشته! تفریحی هم موند که نرفته باشین؟

سر تکان داد. گیج شده بود. منظور فریباخانم از لحن تندش را نمی فهمید.

رسیدن قهوه و دم نوش وقفه ای بین صحبتهایشان انداخت.

بعد از رفتن پیش خدمت، فریباخانم با لحنی تهاجمی ادامه داد: تو این بچه رو لوسش می کنی. فکر می کنی زندگی فقط بازیه. این همه خرج کردی که چی بشه؟ خودتم هنوز بچه ای! اون پول می تونست یه سرمایه باشه. خونه ای ماشینی سهامی... تو که اینقدر سریع می خوای بیفتی تو جاده ی زندگی چرا تمام پولتو بر باد دادی؟

آرمان نفس عمیقی کشید. دستی به فنجان دم نوشش گرفت و آن را توی نعلبکی چرخاند. همان طور که چشم به رنگ ملایم مایع درون فنجان دوخته بود گفت: این فرصت شاید دیگه برای ما پیش نیاد. به قول میفتیم تو زندگی و همه چی جدی میشه. دلم می خواست از سفرمون لذت ببریم. من برای ذره ذره ی اون پول زحمت کشیده بودم. بادآورده نبود که ندونم چکار دارم می کنم.

فریباخانم دستهایش را از هم باز کرد و با لحنی که یک درجه ملایمتر شده بود اما هنوز تند بود، جواب داد: بله ولی تو قصد زندگی داری! اگه خوش گذرونیتون به همین جا ختم میشد و الان صیغه رو فسخ می کردی یه حرفی! ولی وقتی تا قرون آخرتو خرج کردی چکار می خوای بکنی؟ حتی یه حلقه ی ناقابلم نمی تونی بخری.

سر برداشت و برای اولین بار جرأت کرد توی چشمهای مادری که شبیه یک ماده شیر خشمگین شده بود نگاه کند.

گفت: اگر شما اجازه بدین رسمیش کنیم همین امروز میرم دنبال وام برای خرید جواهر. مطمئن باشین عروسمو دست خالی نمی ذارم.

=: اگر اون پول رو خرج نکرده بودی...

آرمان دستش را بالا آورد و حرف فریباخانم را قطع کرد.

محکم گفت: من به اندازه ی سر سوزنی از خرج کردن اون پول پشیمون نیستم. ما از لحظه لحظه اش لذت بردیم و فکر می کنم... اینه که ارزش داره.

فریباخانم ناباورانه به او نگاه کرد. انتظار نداشت از یک الف بچه برای بار دوم رو دست بخورد! این پسر از رو نمی رفت!

آرمان دستش را پایین آورد. آرام گفت: من درک می کنم که شما هم به اندازه ی من... بیشتر از من... گفتم که واحد دوست داشتن رو نمی دونم که براش مقدار تعیین کنم. ولی هرچی که هست هر دوی ما عاشقانه پریناز رو دوست داریم. مطمئن باشین من کاری نمی کنم که بهش سخت بگذره.

=: لازم نیست کاری بکنی. همین مسئولیت زندگی خودش فشار بزرگیه.

_: من سه سال صبر می کنم. تا اون موقع می تونم سرمایه ای هم جمع کنم. درس هم بخونم. پریناز هم بزرگتر میشه.

=: سه سال دیگه تازه هفده سالش تموم میشه. خیلی کمه.

آرمان آهی کشید و معامله گرانه گفت: چهار سال.

=: نمیشه. زوده.

این بار نوبت آرمان بود که دستهایش را روی میز بگذارد و به جلو خم شود تا روی صورت فریباخانم تمرکز کند.

با صدایی آرام ولی برنده گفت: ما داریم درباره ی یک آدم حرف می زنیم که حق تصمیم گیری داره. بهتر نیست این جلسه رو به وقتی موکول کنیم که خودش هم حضور داشته باشه؟ و البته لطف کنین به خودش هم حق نظردهی بدین.

فریباخانم این بار واقعاً خلع سلاح شد. عقب کشید. فنجان قهوه اش را که سرد شده بود برداشت و کمی نوشید. آرام گفت: ما دشمن نیستیم.

آرمان لبخندی زد. او هم جرعه ای از دم نوشش نوشید و گفت: قطعاً همین طوره. فقط به اشتراک به کسی دل بستیم که سخته باهم تقسیمش کنیم. ولی دلیلی نداره پریناز تقسیم بشه. اون دختر شماست و همسر من. این دو تا باهم منافاتی ندارن. همون طور که شما هم همسرین هم مادر هم دختر پدر و مادرتون...

فریباخانم با ناراحتی گفت: ولی برای پریناز خیلی زوده که همه ی اینها رو به عهده بگیره. زندگی ساده نیست.

آرمان جرعه ای دیگر از دمنوش را نوشید که فریاد نزند. ولی آرام نشد. یک جرعه ی دیگر هم نوشید. بالاخره گفت: من از پریناز دست نمی کشم.

فریباخانم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: من باید برگردم سر کارم. ولی حرفام تموم نشده. بهتره این بحث رو در حضور پریناز ادامه بدیم. عصر قبل از این که بری سر کار بیا خونه حرف بزنیم.

آرمان چشمهایش را در حدقه چرخاند تا یادآوری نکند که این پیشنهاد خودش بوده است! نفسی کشید و گفت: چشم. میام.

فریباخانم سر برداشت و به پیش خدمت اشاره کرد صورت حساب بیاورد. آرمان دست برد که کاغذ را بردارد اما فریباخانم اجازه نداد. آرام گفت: جلوی بزرگترت مؤدب باش.

خودش برخاست و رفت حساب کرد. آرمان کنار میز ایستاده بود و به حرکات با صلابت و مطمئن او چشم دوخته بود. پریناز مثل مادرش نبود. مثل آقای بهمنی هم نبود. پریناز فقط پریناز بود. لبخندی روی لب آرمان نشست. دلش برای پرینازش تنگ شد.




بعداً نوشت: من حالم خوبه ولی نمی دونم این الهام بانو با کی دعوا داره که خشن شده؟  D: