نمای وبلاگ عشق دردانه است (39) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (39)

جمعه 5 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:45 ب.ظ
سلام سلام
روز تعطیل و ماه مبارک رمضان و همسر سر کار و بچه های روزه دار و تابستانی که کش می آید...

یادم امد مشکل کجاست! جمعه ها ظهر شیفتم بود. هی روزگار...
به خود نگیرین کم کم سعی می کنم دیگه یادآوری نکنم...


بابا هم تا راهرو آمد و صورت عروسش را بوسید. وارد هال شدند. مامان بلاتکلیف آن وسط ایستاده بود. انگار نمی دانست اخم کند، لبخند بزند، جلو بیاید، نیاید...

بالاخره سری تکان داد و به زحمت گفت: سلام. خوش اومدی.

پریناز هم سر به زیر انداخت، با خجالت و ناراحتی گفت: سلام. ببخشید مزاحم شدم. من گفتم میرم خونه ی خواهرم...

به امید کمکی سر برداشت و به آرمان نگاه کرد. آرمان دست روی شانه اش گذاشت.

بابا گفت: اینجا هم خونه ی خودته باباجون. راحت باش.

آرزو در حالی که به شدت سعی می کرد همه چیز عادی به نظر برسد، با خوشحالی پرسید: می خوای بریم تو اتاق من؟

آرمان اخمی کرد و به آرامی او را به طرف اتاق خودش هل داد. گفت: نه میاد تو اتاق خودم. می خوایم درس بخونیم.

در را پشت سرشان بست.

پریناز با غصه گفت: وای آرمان کاش نمیومد. خیلی بد شد. مامانت ناراحته.

آرمان خم شد. بوسه ای طولانی از او گرفت و آرام گفت: اگه نیای سختتر عادت می کنه.

شالش را برداشت و روی جالباسی گذاشت. کش موهایش را باز کرد و با لذت به چشمهایش چشم دوخت. پریناز لب به دندان گزید و گفت: وای بد شد. بیا بریم بیرون.

_: کجا بریم؟ من کلی درس دارم. تو هم همینطور.

+: منظورم تو هال بود. درسامو میارم همون جا.

آرمان پوف کلافه ای کشید. موهایش را با دست بهم ریخت و گفت: سخت می گیری.

پریناز نشست. چمدانش را باز کرد. برسش را در آورد و گفت: الان فکر می کنن سه هفته است موهام برس ندیده.

آرمان غش غش خندید و به او که تند تند سر و وضعش را مرتب می کرد چشم دوخت. موهایش را دوباره بست. بلوزش را صاف کرد و از آرمان پرسید: خوبم؟ زشت نیست جلوی بابات؟

آرمان تبسمی کرد. بلوز آستین سه ربع زرد خوشرنگی پوشیده بود با شلوار جین.

_: خیلی هم قشنگ. جوراباتم در بیار راحت باش.

پریناز دست پاچه گفت: وای نه زشته. بریم.

_: چی زشته؟ خونه ی خودته. مامان اینو قبول داره که تو اهل خونه ای فقط نتونسته باهاش کنار بیاد.

+: ناراحت نمیشه جورابامو در بیارم؟

_: نه ناراحت نمیشه.

پریناز یک لنگه را در آورد. وحشتزده به ناخنهایش نگاه کرد و لب به دندان گزید.

+: وای نه. اینجوری زشته جلوی مامانت.

آرمان غش غش خندید و به ناخنهای پنج رنگ پایش چشم دوخت. خودش لنگه ی دیگر را بیرون کشید و گفت: خیلی هم خوبه.

پریناز کیف مدرسه اش را برداشت و با پریشانی پرسید: مطمئنی؟ پس بریم.

آرمان آهی کشید و گفت: البته حقیقتیه اگه تو اتاق بمونیم درس خوندن مشکله.

برخاست. جزوه هایش را برداشت و باهم بیرون آمدند. حواسش به پریناز بود که با خجالت ناخنهای پایش را جمع می کرد که کمتر دیده شوند.

بابا سر از روی کتابی که می خواند برداشت و با تبسم از بالای عینک مطالعه نگاهشان کرد.

پریناز لبخند شرمگینی زد و به دنبال آرمان رفت. آرمان کتابهایش را روی میز نهارخوری پهن کرد و گفت: راحت باش. چیزی می خوری؟

+: نه ممنون.

دو طرف میز نشستند با کلی کتاب و دفتر و درس جدی.

مامان می رفت و می آمد. تمام حواسش پیش آن دو بود. بالاخره بی حوصله نشست و بافتنی اش را برداشت.

آرزو هم کتابهایش را آورد و پرسید: اینجا کتابخونه ی مرکزیه؟ میشه منم بشینم؟

آرمان خندید و گفت: اگه ساکت باشی میشه.

بابا یک بشقاب میوه پوست کند و جلویشان گذاشت. کنار مامان که برگشت، مامان زیر لب غر زد: خب میوه رو میزه. هرکی می خواد خودش برداره بخوره.

بابا با تبسم گفت: آروم باش خانم.

آرمان به موهایش چنگ زد. به ساعت مچی اش که کنار کتابش گذاشته بود نگاه کرد. چشم و ابرو آمدن مامان را می دید و زمزمه هایش را می شنید. حواسش جمع نمیشد. خوب بود که پریناز غرق در نوشتن شده بود و حواسش نبود. آرزو هم یک چشمش به مامان بود و یک چشمش به کتاب. گاهی هم نگاهی به آرمان می انداخت. آرمان آهی کشید و سر تکان داد.

مامان بافتنی را کنار گذاشت و گفت: سرم درد می کنه. میرم یه کم دراز بکشم.

آرمان نفسی کشید و دوباره شروع به تست زدن کرد. سه ربع ساعت بعد چشمهایش را مالید. از جا برخاست و به اشپزخانه رفت. یک پارچ شربت درست کرد و با چند لیوان به اتاق برگشت. اول یک لیوان برای بابا ریخت و بعد کنار پریناز نشست. سه لیوان را پر کرد و یکی را به طرف آرزو دراز کرد. پریناز لیوان خودش را برداشت و جرعه ای نوشید. زیرلب پرسید: مامانت از دیدن من سرش درد گرفت؟

آرمان با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. پوزخندی زد و جرعه ای نوشید. سرش را روی شانه ی پریناز گذاشت و گفت: چشمام درد می کنه. باید برم دکتر.

+: ضعیف نشده باشه!

_: چه می دونم. شایدم شده. زیاد که می خونم سردرد میشم.

+: منم عینک دارم ولی نمی زنم! برای دوره. باید سر کلاس بزنم ولی حوصله ندارم. دماغمم غلغلک میشه. تخته رو هیچ وقت نمی بینم. از رو دست کناریهام می نویسم.

_: خاطرم هست که عینکت فقط مال تو جلدشه! اینجوری نمره ات میره بالا.

+: تا حالا که نرفته.

_: حالا هی لج کن.

آرزو ملتمسانه گفت: دعوا نکنین.

آرمان خندید و گفت: دعوا ندیدی! این یه مکالمه ی کاملاً دوستانه است. بریم سر درسمان!

برخاست و سر جای قبلی اش نشست.

آرزو پرسید: چرا بلند شدی؟

آرمان کاغذهای جلویش را مرتب کرد و گفت: کنار پریناز نمی تونم تمرکز کنم.

آرزو با ابروهای بالا رفته گفت: وا! نگو ناراحت میشه!

آرمان سر برداشت و در حالی که نیمی از حواسش به درسش بود پرسید: مگه حرف بدی زدم؟

پریناز خندید و گفت: همون جا بشین آرمان. جات خوبه. من هنوز کلی مشق دارم.

و در نهایت با قیافه ی زاری به نوشتن ادامه داد.

سه ربع ساعت بعد آرمان دوباره زنگ تفریح زد. برخاست و پرسید: آرزو شام چی داریم؟

آرزو از جا پرید و گفت: وای خدا! الان درست می کنم.

بابا گفت: بشین سر درست بابا. پرینازجان با پیتزا چطوری؟

چشمهای پریناز برق زد. سر برداشت و با لبخند گفت: دوست دارم.

آرمان لبخندی زد و یاد اولین پیتزایی که باهم خورده بودند افتاد. سفره عقد آبی و پیتزای یواشکی و ... چقدر خوب بود که الان پریناز هم دوستش داشت!