X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (37)

جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:18 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
از خدا می خوام که ماه مبارک رمضان براتون سرشار از برکت باشه.


خیلی سعی کردم این پست رو اصلاح کنم ولی حسش نبود. خوابم میاد. الهام جان هم فرمودن همین خوبه!

در طول هفته ی بعد عاطفه با مامان حرف زده بود. از هر دری که فکر می کرد ممکن باشد که مامان راضی بشود وارد شده بود و در نهایت پنج شنبه شب تیر خلاص را رها کرد و گفت: آرمان زن داره!

طوفان به پا شد. مامان با هیاهو و خشم به رستوران آمد. آرمان داشت با احمد حرف میزد که از گوشه ی چشم ورود مادرش را دید. چیزی توی دلش فرو ریخت. توی عمرش مامان را اینطوری ندیده بود. ترسید که سکته کند!

خواست جلو برود ولی قبل از آن که بتواند حرکتی بکند مامان به میز آقای بهمنی رسید. کف دستهایش را روی میز کوبید و خشمناک گفت: دست شما درد نکنه. پدری رو در حق این بچه تموم کردین!

آقای بهمنی برخاست. آرمان با نگرانی به مشتریهای رستوران نگاه کرد. آقای بهمنی مادر آرمان را به طرف بیرون هدایت کرد و گفت: خواهش می کنم تشریف بیارین خانم. باهم صحبت می کنیم.

عاطفه پشت سر مامان؛ و بابا بعد از او رسید. باهم از در اصلی تالار وارد شدند. آقای بهمنی در دفترش را باز کرد و مؤدبانه خواهش کرد داخل شوند. ولی مامان با عصبانیت گفت: نخیر می خوام بیام خونه تون. باید خانمتونم ببینم. اونم باید بدونه چه کلاه گشادی سرش رفته!

پدر آرمان با ناراحتی گفت: چه کلاهی خانم؟ آروم باش! خواهش می کنم.

=: تو حرف نزن! تو حرف نزن! تو حرف نزن که از همه بیشتر از تو شاکیم. این بچه عقل نداشت. تو که پدرشی نباید جلوشو می گرفتی؟

بابا آهی کشید و گفت: چرا باید جلوشو می گرفتم؟ چه اشتباهی بود؟

=: باز میگه چه اشتباهی بود!!! دد سر تا پاش اشتباه بود! بریم آقای بهمنی! بریم که می خوام این مژده رو خودم به خانمت بدم.

آقای بهمنی نفس آرامی کشید. زیر لب گفت: تو خونه مهمون داریم.

=: اشکال نداره! با مهموناتونم آشنا میشیم!

=: میشه خواهش کنم فردا عصر تشریف بیارین؟

مامان غضبناک گفت: نخیر همین الان باید خانمتونو ببینم.

آرمان عقب کشید. به پریناز زنگ زد. پریناز گوشی را برداشت و گفت: الو آرزو؟

آرمان از بین دندانهای بهم فشرده پرسید: مهمون دارین؟ می تونی ردشون کنی برن؟

+: منظورت چیه؟ پریرخ از ارومیه امده. پریسا و سپهرم هستن.

آرمان نفسی کشید و گفت: پس غریبه نیست. اشکالی نداره. شوهراشونم هستن؟

مادرش صدایش زد. پریناز گفت: الان میام.

خطاب به آرمان ادامه داد: نه نیستن. مامان کارم داره. دارم شام می پزم. بعداً بهت زنگ می زنم.

قطع کرد. آرمان برگشت. آرزو را تازه دید که با پریشانی نگاهش می کرد. بقیه هنوز مشغول بحث و جدل بودند که آرزو گریه کنان خودش را در آغوش آرمان انداخت.

آرمان عصبی خندید و گفت: ای بابا چته تو؟ هر وقت داداشت مرد زار بزن. با این طوفان پیش امده، احتمالاً به زودی به قتل می رسم.

آرزو به بازویش چنگ زد و گریه کنان گفت: نگووو... کاش مامان آروم بگیره...

آن چه که آرمان آن را طوفان خوانده بود مقدمه ی یک زلزله ی درست و حسابی در خانه ی آقای بهمنی بود! همه ایستاده بودند و داد می زدند. صدا به صدا نمی رسید. پریناز آب آورد تا بنوشند و کمی آرام بگیرند، اما لیوان اول و دوم و سوم شکست!

کم کم راضی شدند که بنشینند. آب بنوشند و به بحثشان ادامه بدهند. آرزو تند تند خرده شیشه ها را جارو می کرد و عاطفه برای خواهرهای پریناز ماجرا را توضیح میداد. سپهر گوشه ای چهره درهم کشیده بود. پریناز با پریشانی می رفت و می آمد. آرمان هم همانطور سر پا ایستاده بود تا هربار آماج حملات بزرگترها او را نشانه گرفت، گردن کج کند و بگوید حق با شماست!

وسط این هیاهو فقط حضور دامادهای آقای بهمنی کم بود که آنها هم باهم وارد شدند و بحث داغتر از قبل ادامه یافت. عاطفه هم به همسرش خبر داد که بچه ها را پیش مادرشوهرش بگذارد و او هم بیاید. بچه های پریرخ هم خانه ی یکی از دوستانش مهمانی بودند و قرار بود آخر شب برگردند.

پریناز هنوز می رفت و می آمد. یک صندلی از پشت میز نهارخوری عقب کشید و پیش آورد. پشت سر آرمان گذاشت. بازویش را گرفت و زمزمه کرد: بشین.

آرمان با گیجی نگاهی به او و نگاهی به صندلی انداخت. بالاخره کوتاه خندید و گفت: متشکرم.

نشست و حواسش را به مادر پریناز داد. فریباخانم قاطعانه گفت: همین الان فسخش کنین!

شهین خانم مادر آرمان به پشتی مبل تکیه داد. دستهایش را روی دسته های چوبی کوبید و محکم گفت: موافقم! همین الان!

آرمان پوزخندی زد و به آن دو چشم دوخت. همه در سکوت منتظر جواب آرمان بودند. آرمان چشم گرداند و به نگاههای منتظر نگاه کرد. پریناز و آرزو منتظر جرقه ای برای گریه کردن بودند. تا همان وقت هم کلی گریه کرده بودند و چشمهای هر دوشان سرخ بود.

آرمان خطاب به جمع گفت: این همه زوج اینجاست. چرا من باید طلاق بدم؟

شهین خانم با عصبانیت پرسید: مسخره می کنی؟

آرمان با خونسردی گفت: نه.

فریباخانم گفت: دلم نمی خواد دخترم صیغه باشه.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: این که ناراحتی نداره. من به خاطر مدرسه اش صیغه رو تمدید کردم. اگر شما با تحصیل غیر حضوریش مشکلی ندارین، فردا میرم دنبال کارهای عقد دائم.

فریباخانم با عصبانیت داد زد: من میگم نره این میگه بدوش! میگم فسخ کن میگه عقد دائم می کنم!

شهین خانم هم داد زد: داری آینده تو تباه می کنی آرمان!

آرمان آهی کشید. سری تکان داد. رو به پریناز کرد و گفت: احتمالاً همینطوره! بوی کربن خالص میاد. شامی که داشتی می پختی همین بود؟

خودش هم از تسلطی که داشت متعجب بود. البته همه اش را اول مدیون آرامش پدرش و بعد منطقی و محکم بودن آقای بهمنی می دانست که زیر دست آن دو اینطور تربیت شده بود.

پریناز از جا پرید. دو دستی توی صورتش کوبید و گفت: وای شام!

خونسردی آرمان و عکس العمل پریناز که به طرف آشپزخانه پرواز کرد، باعث خنده ی بلند جمع و در پی آن آرامشی که کم کم به فضا جاری میشد شد.

پریناز زیر غذاهای سوخته را خاموش کرد و به اتاق برگشت.

شهین خانم این بار آرامتر پرسید: می خوای چکار کنی؟

آرمان ابروهایش را بالا برد و با لحنی متعجب گفت: توقع ندارین که به خاطر سوختن شام زنمو طلاق بدم؟!

فریباخانم با لحنی عصبی گفت: تو همه چی رو به شوخی گرفتی!

جهانگیر شوهر پریسا، زیر گوش ناصر شوهر پریرخ گفت: نگاش کن نصف توئه! اگه تو هم روز اول اینقدر جربزه نشون داده بودی خیلی زودتر زن می گرفتی.

البته اینقدر یواش نگفته بود که کسی نشنود و آرمان و چند نفر دیگر را به خنده انداخت.

فریباخانم که بیشتر عصبی شده بود با صدایی لرزان گفت: یه جربزه ای نشونش بدم...

آرمان دستهایش را باز کرد و صلح جویانه گفت: من مخلص شما و مادر عزیزم هم هستم. با کسی هم سر جنگ ندارم. مادرجان می خوان من درسمو بخونم که قول دادم بخونم. شما هم قطعاً چیزی به جز خوشبختی برای دخترتون نمی خواین که اونم قسم می خورم که هرچه در توانم باشه فروگذار نکنم.

آقای بهمنی لبخندی زد و گفت: روی همو ببوسین و تمومش کنین. آرمان بابا منوی امشب رستوران چی بود؟ بگو... هرچی میل دارن سفارش بده.

فریباخانم جاخورده و عصبانی پرسید: به همین راحتی؟!

آقای ناصحی پدر آرمان هم گفت: منم موافقم. بقیه ی بحث رو بعد از شام ادامه بدیم. البته ما قصد مزاحمت نداشتیم.

آقای بهمنی گفت: خواهش می کنم آقا. این چه حرفیه؟ خیلی خوش اومدین.

شهین خانم گفت: ولی من هنوزم...

آقای ناصحی گفت: خواهش می کنم خانم.

آقای بهمنی گفت: امشب کنجه بود و کوبیده و دیگه چی آرمان؟

آرمان با اعتماد به نفس یک مدیر در برابر رئیسش گفت: ماهی کباب اعلایی داریم با خورش فسنجون و قیمه بادمجون. سالاد سزار و سالاد شیرازی. سبزی پلو و چلو. دسر هم پاناکوتا، پودینگ کارامل، ژله بستنی و چیزکیک.

عباس شوهر عاطفه از لحن محکم آرمان خنده اش گرفت و گفت: با یه اعتماد به نفسی میگه انگار همه رو خودش پخته.

همه خندیدند. آرمان هم با لبخند گفت: حاضرم بپزم فقط کمی دیر میشه. تو رستوران آماده است.

فریباخانم آهی کشید. بالاخره کوتاه آمده بود. هرچه بود مهمان را نمی توانست بیرون کند. با تعارف بیشتر آقای بهمنی یکی یکی سفارشهایشان را دادند و آرمان نوشت.

آقای بهمنی گفت: آرمان بابا خودت برو یه سر بزن ببین همه چی مرتبه، سفارشم بگیر بیار.

پریناز با لحنی امیدوار پرسید: منم برم بابا؟

آقای بهمنی با لحنی غلیظ و محکم گفت: نخیر.

آرمان خنده اش فرو خورد و رو گرداند.

عباس گفت: اگه کمک می خوای من بیام...

ناصر برخاست و گفت: خب ما هم بریم ببینیم چه خبره؟ شاید یه چیز خوشمزه ترم باشه لو نداده باشه. از باجناق هیچی بعید نیست!

جهانگیر گفت: نه بابا! دیگه چی؟

همه خندیدند غیر از فریباخانم و شهین خانم که ناراضی به همدیگر نگاه کردند و چیزی نگفتند.

آرمان با عباس و ناصر وارد آشپزخانه شد. سفارش را داد. وارد رستوران شد. کمی دور و بر چرخید. بر همه چیز نظارت کرد. به آشپزخانه برگشت. دستوراتی داد و غذاها را تحویل گرفت. احمد یواش پرسید: ببینم موضوع چیه؟

_: شام با خانواده مهمون آقای بهمنی هستیم.

=: رو چه حساب اون وقت؟

_: احمد؟

=: خیلی خب خیلی خب. این که پرسیدن نداره. شما نورچشمی آقای بهمنی هستی. البته زحمتشو کشیدی. نوش جونت. خوش بگذره. فقط... اون خانم کی بود؟

_: سرت به کار خودت باشه رفیق.

دستی سر شانه ی احمد زد و با ناصر و عباس به خانه ی آقای بهمنی برگشت.

آرزو و پریناز سفره انداخته بودند. بچه های پریرخ هم برگشته بودند. دو دختر سه و پنج ساله بودند.

فضا سر سفره کمی سنگین بود. مادرها همچنان ناراضی بودند ولی ظاهراً دیگر کاری از عهده شان بر نمی آمد. مخصوصاً از وقتی فهمیده بودند که آرمان و پریناز کیش هم باهم بودند حسابی غمگین شده بودند. چیزی که آرمان و پریناز هرگز نمی خواستند شکستن دل مادرانشان بود.

بعد از شام بزرگترها دوباره به پذیرایی برگشتند و نشستند. جوانترها سفره را جمع کردند. دوباره همه کم کم کنار هم نشستند.

آرمان دم در ایستاده بود. مکثی کرد. نگاهش را روی جمع چرخاند. جلو رفت. جلوی پای مادرش زانو زد و دستش را بین دو دستش گرفت. گفت: من هیچوقت نمی خواستم ناراحتتون کنم. متاسفم که اینطوری دل باختم. خواهش می کنم حلالم کنین.

و خم شد و دست مادرش را بوسید. همه کف زدند. شهین خانم لب به دندان گزید. سابقه نداشت که آرمان جلوی پایش زانو بزند و اینطور التماس کند. مگر یک مادر چقدر می توانست طاقت بیاورد؟ بغض کرد و پسرش را در آغوش گرفت. رویش را بوسید و رهایش کرد.

آرمان برخاست. این بار جلوی فریباخانم زانو زد. دست او را هم بوسید و گفت: من از شما هم معذرت می خوام. نباید دل به جگر گوشه تون می دادم و دادم. قسم می خورم تا پای جون مراقبش باشم و تمام تلاشم رو برای خوشبختیش بکنم. حلالم کنین.

پوسته ی سنگین و سخت فریباخانم هم شکست. اشکهایش با سر انگشت پاک کرد و گفت: پاشو پسرجون. پاشو. من که حرفی ندارم. فقط میگم پریناز خیلی بچه اس. حداقل تا دیپلمش صبر کن.

آرمان برخاست و با لبخندی مطمئن گفت: صبر می کنم.

پریناز هم با خجالت جلو آمد. اول شهین خانم او را بوسید و بعد مادرش محکم در آغوشش گرفت.

بعد از چند لحظه ای با چهره ای خیس از اشک به طرف آرمان چرخید. آرمان حمایت گرانه دست دور شانه هایش انداخت و لبخند زد.

آرزو جلو آمد و هیجان زده گفت: وای داداش خیلی برات خوشحالم.

آرمان خندید و بعد از این که آرزو را بوسید، دست دیگرش را هم دور شانه های آرزو حلقه کرد.

عاطفه عکس می گرفت و همه خوشحال بودند.

ناصر پرسید: ببینم داداش تو از اونایی هستی که وقت خواستگاری رفتن یه پیژامه میذارن تو ماشین؟

آرمان خندید و گفت: والا چی بگم؟ من تا حالا خواستگاری نرفتم!

=: آخه از راه نرسیده همچین زنتو بغل کردی انگار...

آرمان باز خندید و گفت: انگار چی؟ زنمه. اگه لازمه برم خونه سند و مدرک بیارم.

بعد هم پریناز و آرزو را رها کرد و نشست.

آقای ناصحی پرسید: عروس خانم حالا یه چایی به ما میدی؟

پریناز دست پاچه برخاست و گفت: آماده نیست. الان دم می کنم.

=: اگه نیست ولش کن. دیگه رفع زحمت کنیم.

آقای بهمنی گفت: چه زحمتی آقا؟ تازه سر شبه. نه باباجون برو دم کن. آرمان تو هم برو تو باهاش تا چایی دم بکشه حرفاتونو بزنین. بلکه شرط و شروطی داشته باشی که هنوز نگفته باشی.

آرمان با خجالت خندید و به دنبال پریناز بیرون رفت.

شهین خانم با ابروهای بالا رفته پرسید: بعد از چهار ماه هنوز حرفیم مونده؟

آقای ناصحی میانه را گرفت و گفت: سخت نگیرین خانم.

آرمان در آشپزخانه را بست. برگشت و گفت: اوه منفجر شده اینجا!

پریناز در حالی که کتری برقی را آب می کرد گفت: شام مهمون داشتیم.

آرمان آستینهای خود را بالا زد و گفت: بذار یه کم خود شیرین بازی کنم بلکه پسندیده بشم.

پریناز کتری را روشن کرد و با خنده گفت: ولش کن آرمان.

آرمان در قابلمه را برداشت و گفت: اوه اوه کربن خالص! چی بودن اینا؟

+: چکار داری تو؟

_: هیچ کار.

بعد با خونسردی مشغول تراشیدن سوخته ها و روانه کردنشان به سطل آشغالی شد. در ادامه دور آشپزخانه را کامل مرتب کرد. ظرفها را توی ماشین ظرفشویی چید و باقیمانده ها را شست. روی میز دستمال کشید و به جیغ و ویغ سرشار از خجالت پریناز توجهی نکرد.

بالاخره هم سینی چایی را که پریناز ریخته بود برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت.