نمای وبلاگ عشق دردانه است (36) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (36)

سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:40 ب.ظ
سلام دوستام...
بازم ممنونم...


اگر نوشتن فرار از واقعیته، اعتراف می کنم که دارم فرار می کنم...



با صدای چرخیدن کلید توی در ورودی خانه آرمان لب به دندان گزید و با اخم ساکت شد.

پریناز متعجب پرسید: چی شده؟

_: یه نفر امد تو. وسایلتو جمع کن برو تو اتاق من ببینم کیه...

پریناز در حالی که دستپاچه مانتو و روسری و کیفش را برمی داشت پرسید: اتاقت کجایه؟

آرمان با دست به در باز اتاقش اشاره کرد و خودش با همان چهره درهم به راهروی ورودی رفت.

هم زمان در باز شد و عاطفه وارد شد. با دیدن آرمان لبخندی زد و گفت: سلام.

آرمان سعی کرد اخمش را باز کند ولی حالش گرفته بود. سری تکان داد و به سردی جواب داد: سلام.

نگاه عاطفه روی کتانی های گلدار پریناز که اواخر سفرشان به کیش خریده بود، چرخید. سر برداشت و گفت: چقدر اینا بانمکن! آرزو خریده؟

آرمان با همان لحن سردش گفت: نه من خریدم.

عاطفه خندید و گفت: چقدرم بهت میان! فقط می ترسم اندازت نباشن. چته تو؟ بیدارت کردم اعصاب نداری؟

و بدون تعارف از کنارش رد شد و وارد هال شد. چادرش را از سر کشید و گفت: عباس از دیروز رفته ماموریت. مامان دید تنهایم گفت بیام پیش تو یه دفعه دست از پا خطا نکنی.

آرمان اخم کرد. عاطفه خندید و گفت: چیه آقای دردونه؟ خب نگرانه! تا کی می خوای علاف بمونی؟ این کنکور هرطوری شده باید قبول بشی.

مانتو و روسریش را هم روی مبل گذاشت. دست زیر موهایش برد. کمی هوایشان داد و به طرف آشپزخانه رفت.

آرمان خودش را جلو انداخت و پرسید: چی می خوای؟

عاطفه متعجب گفت: وا! خب می خوام آب بخورم.

_: بشین برات میارم.

=: چته آرمان؟ برو سر درست. میرم آب بخورم و یه فکری هم برای نهار بکنم. به مامان گفتم برات غذا نذاره.

_: منم به مامان گفتم از پس خودم برمیام. نینی کوچولو نیستم که برام محافظ فرستاده.

=: برو کنار ببینم. چه خبره تو آشپزخونه؟

آرمان آهی کشید و کنار رفت. عاطفه وارد آشپزخانه شد. با نگاهی جستجوگر اطراف را کاوید. آرمان از این که راه را بسته بود پشیمان شد. شاید اگر اینطوری رفتار نمی کرد عاطفه متوجه ظرفهای تازه شسته شده و بوی غذایی که توی آشپزخانه پیچیده بود نمیشد.

ولی عاطفه جلو رفت. یکی از فنجانهای مورد علاقه ی مامان را از بین ظرفهای شسته برداشت. متفکرانه به فنجان و بعد به آرمان نگاه کرد. ابروهایش بالا رفتند و با لحن بدی پرسید: مهمون داری؟

آرمان بی حوصله روی صندلی آشپزخانه نشست. آهی کشید و گفت: مهمون نیست. زنمه. زنگ بزن از بابا بپرس.

=: جااااان؟! دیگه چی؟

لبش را گاز گرفت و رو گرداند. حالا کی می توانست عاطفه را راضی کند؟

عاطفه دستهایش را روی میز ستون بدنش کرد. به طرف آرمان خم  شد و پرسید: دختره اینجاست؟ نگو که اون کفشا مال آرزو نبوده.

سرش را عقب برد و بی حوصله گفت: حالا که اصرار داری نمی گم.

راست ایستاد و عصبانی گفت: آرمان من می دونم یه پسر جوونی، نیاز داری با یکی رفیق باشی اما این با این که یکی رو بیاری خونه خیلی فرق می کنه.

آرمان هم ایستاد. نفسش را عصبانی رها کرد و گفت: بهت گفتم زنمه. گفتم که می تونی از بابا بپرسی. عقدنامه هم دارم. می خوای به من توهین بکنی بکن. خواهر بزرگم هستی نوش جونت. ولی بهت اجازه نمی دم به همسرم تهمت بزنی.

عاطفه ناباورانه چند بار پلک زد. بالاخره جویده جویده پرسید: مامانم می دونه؟

آرمان دستی توی موهایش کشید و بی حوصله گفت: اگه مامان می دونست که احتیاجی به قایم موشک بازی نداشتیم. می دونی که مامان به هیچ قیمتی راضی نمیشه. حداقل الان نمیشه.

=: خونواده ی اون چی؟ می دونن؟

_: باباش می دونه. مامان اونم مخالفه.

=: پس این چه غلطیه که شما دو تا کردین؟!

_: ما هیچ خطایی نکردیم عاطفه. بهت گفتم هرچی می خوای بگی به خودم بگو. جمع نبند. پریناز این وسط هیچ تقصیری نداره. هرچی هست تقصیر دل وامونده ی منه. لازم هم نیست بهم یادآوری کنی که با این پنهان کاری کلی همه چی سختتر شده ولی چاره ای نداشتیم. شرایط اینطوری پیش امد. الانم دربدر دنبال راهی هستیم که بتونیم مامانها رو راضی کنیم.

=: اشتباه کردی آرمان. اشتباه کردی.

آرمان دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: من که قبول کردم، میشه تمومش کنی؟ می خوام برم پیش زنم. طفلک داره از ترس آب میشه.

بعد بدون این که منتظر جواب عاطفه بشود به اتاقش رفت. با دیدن پریناز که مانتو و شالش را پوشیده بود، در آغوشش کشید و گفت: عزیز دلم.

پریناز با ناراحتی گفت: منتظر بودم بحثتون تموم بشه برم خونه. میشه یه آژانس برام بگیری؟

پیشانی اش را روی سر پریناز گذاشت و زمزمه کرد: درست میشه. راضیشون می کنم.

+: می ترسم هیچوقت راضی نشن.

عاطفه دم در اتاق ایستاد و تک سرفه ای زد. آرمان سر برداشت و پوفی کشید. دخترک را رها کرد و بی حوصله به طرف عاطفه چرخید.

پریناز ترسیده زمزمه کرد: سلام.

عاطفه بدون این که درست نگاهش کند، گفت: سلام...

بعد رو به آرمان کرد و پرسید: می تونم عقدنامه تو ببینم؟ به من ربطی نداره. فقط برای این که خیالم راحت بشه و بتونم کمکت کنم می خوام ببینم.

آرمان سری تکان داد و به طرف کمدش رفت. برگه های مهر و امضاء شده را به عاطفه داد. عاطفه به هال برگشت. روی مبل نشست. برگه ها را روی میز جلویش گذاشت و به دقت مشغول بررسی شد.

دست پریناز روی بازوی آرمان نشست. با التماس نجوا کرد: میشه تاکسی بگیری؟

آرمان دست دور بازویش حلقه کرد و پرسید: بری الان خونه چی بگی؟ بشین یه دقه. همه چی درست میشه.

او را به طرف مبل دو نفره برد و کنارش نشست. هنوز دستش دور شانه هایش بود و سعی می کرد آرامش کند.

عاطفه برگه ها را روی میز رها کرد. سر برداشت و متفکرانه به هر دو نگاه کرد. بعد از چند لحظه پرسید: این همه عجله برای چی بود؟

آرمان نفسش را رها کرد. بازوی پریناز را نوازش کرد و گفت: پریناز می خواست با دوستاش بره کیش. منم قرار بود اون دوره ی آموزشی رو اونجا بگذرونم. به پیشنهاد آقای بهمنی عقد بستیم که مراقبش باشم.

=: گفتی عاشقش بودی.

_: هنوزم میگم.

=: اون وقت پیشنهاد آقای بهمنی بود؟

_: می دونست عاشقشم.

=: به همین راحتی؟

_: راحتتر از این. حتی به پرینازم نگفت. قرار بود فقط از دور مراقبش باشم. مجبور شدم تو کیش بهش بگم.

=: اگه قرار بود از دور مراقبش باشی چه اجباری به عقد بود؟

_: احتیاط پدرانه. می دونست عاشقشم.

=: بعد این سه ساله چیه؟

_: تا وقتی پریناز دیپلم بگیره و بتونیم عقد دائم ببندیم.

=: این یکی امضای آقای بهمنی پاش نیست.

_: تو کیش بودیم. ولی با اطلاع آقای بهمنی و بابا بود.

عاطفه سری تکان داد و به عقب تکیه داد. به دخترک که مثل جوجه ی بی بال و پر ترسیده در پناه آرمان نشسته بود نگاه کرد.

بالاخره از جا برخاست و گفت: سعی می کنم کم کم با مامان حرف بزنم. بهتره همه چی زودتر رسمی بشه.

چادرش را روی سرش مرتب کرد. آرمان برخاست و پرسید: حالا کجا میری؟

=: برم دیگه. باید یه کم فکر کنم.

پریناز به سختی از جا برخاست و گفت: شما بمونین. من میرم.

عاطفه کوتاه خندید. دست روی شانه ی او گذاشت و گفت: می خوای برادرم سر منو گوش تا گوش ببره؟ نه جانم. تو بمون که این دردونه ی از خودراضی داره از دلتنگی دق می کنه! اولین باره که می بینم یکی رو از خودش بیشتر دوست داره و کلی جای امیدواریه!

پریناز خجالت زده سر به زیر انداخت و عاطفه خداحافظی کرد و بیرون رفت. قبل از رفت به آرمان گفت: به بابا زنگ می زنم ببینم منظورش از این دسته گل چی بوده.

آرمان لب برچید و سر تکان داد.

در که پشت سرش بسته شد، آرمان به هال برگشت. خودش را روی مبل انداخت و آه بلندی کشید. بعد لبخندی به پریناز که هنوز وسط هال ایستاده بود زد و گفت: رگ خواب مامان دست عاطفه یه. درست میشه. خیلی زود.

پریناز با پریشانی پنجه هایش را توی هم گره زد و باز کرد و گفت: عاطفه خانم از من خوشش نیومد.

_: خوشش امد. گفت کمکمون می کنه.

+: نه خوشش نیومد. یه جوری نگام می کرد.

کم مانده بود اشکهایش بریزد. آرمان لبخندی زد و گفت: جا خورده بود. تو اگه یه روز سپهر رو با زنش ببینی تعجب نمی کنی؟

پریناز میان بغض خندید. گفت: سپهر طاقت نمیاره. قبلش بهم میگه.

_: تو چی؟ بهش گفتی؟

+: نه... روم نشد.

آرمان برای عوض کردن بحث پرسید: تا حالا سپهر بهت گفته خاله؟

+: ها. وقتی از دستم خیلی عصبانی میشه میگه!

_: تو فرهنگ لغت سپهر خاله یه جور فحشه؟!

پریناز خندید و گفت: ها... وقتی عصبانیه یا میگه پرینازخانم یا خاله پریناز یا پری...

_: بعد وقتی صمیمی هستین چی؟

+: پریناز.

آرمان لبخند زد. به طرف آشپزخانه رفت و گفت: تا ظرف شسته ها یه بار دیگه لومون ندادن برم جمعشون کنم. چیزی می خوری؟

پریناز به دنبالش آمد و گفت: آب.

برایش آب ریخت و با لبخند دستش داد. پریناز هم خندید و گفت: لوسم می کنی.

آرمان لپش را کشید و گفت: یه امروز مهمونی. از دفعه ی بعد که بیای اینجا از این خبرا نیست. تو باید چایی و آبمیوه و خوراکی و آب رو مرتب برسونی که من درس بخونم!

پریناز خندان گفت: نه که مرتبم می تونم بیام و هی نازتو بکشم.

_: حالا... آرزو بر جوانان عیب نیست. فکر می کنیم که میای. اصلاً مثلاً مامان راضی میشه، زنگ می زنه از مامانت اجازه می گیره که مثلاً با آرزو اینا بری مسافرت، بعد چند روز بیای خونه ی ما مسافرت. فقط شرمنده نمازت شکسته نیست.

پریناز خندید. آرمان کارش را تمام کرد. بقیه ی روز را تست زد و درس خواند. پریناز هم یک کتاب قصه از توی اتاق آرزو پیدا کرده بود، روی تخت آرمان دراز کشیده بود و کتاب می خواند. وقت استراحت آرمان هم گپ می زدند.

سر شب بود که آرزو پیام داد که دارند برمی گردند. آرمان تمام آثار جرم را پاک کرد و بعد آماده شد تا پریناز را برساند و خودش به تالار برود. کارش شنبه و جمعه نمی شناخت. صبح هم به خاطر خستگی دیشب نرفته بود.