نمای وبلاگ عشق دردانه است (35) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (35)

یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:13 ق.ظ
سلام...
خیلی خیلی خیلی از تسلیتهاتون ممنونم. دوستانی که خصوصی تسلیت گفتن و عمومی... خداوند خودتون و عزیزانتون رو در پناه خودش سلامت بداره...
امروز یکشنبه است. سالها یکشنبه ها صبح رفتم پیش مامان بزرگ... هر مهمونی که می خواست بیاد می گفتن یکشنبه بیاد که شاذه هست و پذیرایی می کنه... امروز یکشنبه است. دارم میرم خونه خاله بزرگم. دیرم شده. ولی دلم گرفته بود. باید می نوشتم تا کمی جون بگیرم و از جام بلند شم.
مامان بزرگ می گفتن بیا قصه ی زندگی منو بنویس. خیلی ماجرا داره. بعد می گفتن نه ننویس... همه اش تلخه... نوشتن نداره...
مامان بزرگ سالها بود که کتاب قصه نمی خوندن. جن عزیز من رو چاپ کردم بردم براشون. به خاطر شاذه بارها خوندنش...
مامان بزرگ....

پنج شنبه شب توی تالار عروسی مفصلی داشتند و حسابی هم سخت و سنگین شده بود. آرمان تا دو سه ساعت بعد از نیمه شب فقط داشت می دوید. در نهایت هم خسته و خواب آلود به توصیه ی آقای بهمنی با وانت تالار به خانه برگشت. سردرد بود. مسکّنی خورد، دوش گرفت و بیهوش روی تخت افتاد.

پریناز را از صبح روز قبل ندیده بود. حتی وقت نکرده بود که تماسی بگیرد یا پیامی رد و بدل کنند. دلتنگ بود ولی ساعت سه بامداد وقت مناسبی برای تماس گرفتن به نظر نمی رسید!

صبح روز بعد مامان سراغش آمد. تکانش داد و گفت: آرمان... آرمان پاشو. می خوایم بریم کوهپایه. میای؟

خواب آلوده پرسید: اگه برین که تا شب نمیاین. مگه قرار نیست من درس بخونم؟

=: خب درساتو بیار اونجا تو هوای آزاد بخون.

توی تخت نشست. چشمهایش را مالید و گفت: متشکرم ولی ترجیح میدم تو اتاق خودم درس بخونم. حواسم جمع تره.

مامان با تردید پرسید: می خوای نریم؟

_: نه. چرا نرین؟ خونه خالی باشه که راحتتر می تونم درس بخونم.

=: پس یه بشقاب نهار برات می ذارم.

_: لازم نیست. خودم یه کاریش می کنم.

=: می خوام درس بخونی. نمی خوام آشپزی کنی!

بدون این که منتظر جواب بشود برخاست و بیرون رفت. آرمان هم دوباره روی تخت افتاد و خواب رفت. کم پیش می آمد که اینطور بخوابد. ولی به مسکّن هم عادت نداشت و تأثیر زیادی رویش می گذاشت.

کم و بیش سر و صدای مامان و بابا و آرزو را که برای رفتن آماده می شدند می شنید. عجیب بود که مامان اصراری برای بیدار شدنش نکرده بود. صدای بسته شدن در و راه افتادن ماشین بابا را هم شنید و بالاخره خانه در سکوت فرو رفت.

با صدای زنگ در فکر کرد: چی جا گذاشتن که برگشتن؟

تلوتلو خوران برخاست. آیفون به تازگی تصویری شده بود. ولی رنگی نبود و تصویر خیلی واضحی هم نداشت. حدس زد آرزو باشد. در را باز کرد و به رختخواب برگشت.

صدای بلند و شاد پریناز سکوت خانه را شکست: سلام!

آرمان مثل فنر از جا پرید. دستش را روی قلبش گذاشت. ضربانش خیلی بالا بود. پریناز؟ پریناز کجا بود؟ این صدای پریناز نبود؟

+: آرمان؟

لحنش مردد شده بود. انگار کمی هم می ترسید. همان لحنی که تمام وجود آرمان را به حالت آماده باش در می آورد که کمکش کند.

تا دم در رفت. با لبخندی عمیق و خواب آلوده به او چشم دوخت و گفت: سلام. خوش اومدی.

پریناز ناباورانه پرسید: هنوز خوابی؟! داشتم سکته می کردم. فکر کردم اشتباه امدم.

سر تکان داد و زمزمه کرد: فهمیدم.

پریناز جلو رفت و پرسید: چی رو فهمیدی؟

_: که ترسیدی. از صدات معلوم بود.

پریناز مشتی به سینه ی آرمان کوبید و در حالی که از کنارش رد میشد گفت: زحمت کشیدی. ما رو نمی بینی خیلی خوش می گذره؟ یه وقت تماسی پیامی چیزی نفرستی پررو میشم.

آرمان به او که وارد هال شده بود و داشت مانتو و شالش را در می آورد نگاه کرد و گفت: نه این که حالا خیلی کم رویی!

+: می دونی چند وقته یه دل سیر ندیدمت؟ اگه آرزو نگفته بود تو خونه تنهایی و نشونی رو نمی داد، من از کجا باید می فهمیدم؟ هنوز خوابیده بودی! تا بیدار شی، دست و رویی بشوری، صبحانه ای بخوری، دور خودت بچرخی، بعد یادت بیاد یه مسیج ناقابل بزنی بگی دم ظهرت بخیر.

به در آشپزخانه و سرویس بهداشتی که کنار هم توی یک راهروی کوچک منتهی به هال بودند اشاره کرد و ادامه داد: بفرما مزاحم برنامه روزانه و درس خوندنت نباشم. من اینجا برای خودم می چرخم. کاری بهت ندارم.

آرمان تکیه اش را از چهارچوب در ورودی هال کند و قدمی پیش گذاشت. با لبخند گفت: توپت حسابی پره ها! ادامه بده. نذار چیزی سر دلت بمونه. من اصلاً راضی نیستم.

پریناز به تندی گفت: برو خودتو مسخره کن.

آرمان در حالی که به طرف دستشویی می رفت گونه اش را بوسید و گفت: مسخره نمی کنم. هورمونات بهم ریخته یا با کسی دعوات شده که سر صبحی داری تخلیه ی انرژی می کنی؟

پریناز پشت سرش با حرص زبان درازی کرد و گفت: هیچ کدوم.

آرمان خندید و گفت: مشخصه.

و در دستشویی را پشت سرش بست.

وقتی برگشت پریناز روی مبل چهارزانو و دست به سینه نشسته بود و با عالم و آدم قهر بود.

دست روی شانه هایش گذاشت. کنار لاله ی گوشش لب زد: صبحانه چی میل دارین؟

پریناز عصبانی او را پس زد و گفت: اه ه ه...  تو گوشم پف نکن.

آرمان روی تک مبل نزدیکش نشست و گفت: نه جدی جدی یه چیزی شده. بگو. می شنوم.

پریناز دوباره دستهایش را توی هم گره زد. لب برچید و در حالی که به قهر نگاهش را از او می دزدید سر به نفی بالا برد و گفت: برو صبحانه تو بخور.

آرمان خونسرد تکیه داد، پا روی هم انداخت و گفت: تا نگی چی شده نمیرم.

پریناز دستها و پاهای گره کرده اش را رها کرد. پوف کلافه ای کشید، چشمهایش را در حدقه چرخاند و با تمسخر گفت: بازپرسی شروع شد.

آرمان دست به طرفش دراز کرد. دستش را گرفت و گفت: خیلی خب بازجویی نمی کنم. اصلاً با شکم گرسنه نمیشه حرف منطقی زد. بیا بریم یه چیزی بخوریم بعد حرف می زنیم.

اما پریناز سفت نشسته بود. حرصی گفت: من هیچی نمی خوام بخورم. امدم فقط ببینمت. مزاحمت نمیشم. هرچی می خوای بخور بعدم برو سر درسات.

آرمان صبورانه سر تکان داد و گفت: عیال ما رو باش! پا میشی یا بزنمت زیر بغل؟ بیا بریم تو آشپزخونه تماشام کن. من گشنمه. دیشب فرصت نکردم شام بخورم.

+: خب منم شام نخوردم. گفتن داره؟

آرمان متفکرانه پرسید: صبحانه چی؟

+: نمی خوام.

_: این تن بمیره بیا بریم یه چیزی بخور. با شکم سیر بهتر می تونی داد بزنی ها! حتی ممکنه زور کتک زدنم پیدا کنی! والا! برای خوبی خودت میگم.

و دستش را کمی بیشتر کشید. پریناز آهی کشید و با ناز از جا برخاست. آرمان بدون ناز خریدن او را به دنبال خود تا آشپزخانه کشید و روی صندلی نشاند. در یخچال را باز کرد و پرسید: بانو چی میل دارین؟

پریناز سرش را روی میز گذاشت و گفت: دلم لک زده برای صبحانه خارجیات!

آرمان بلند خندید و گفت: ای من فدای این همه ناز و عشوه بشم. نه به اون نمی خوام و نمی خورمش، نه به نون تست و سوسیس و ژامبون و تخم مرغ و آبمیوه و قهوه خبر کردنش! تعارف نکن جون آرمان. اینجا همه چی هست.

پریناز با همان لحن پر از ضعف و ناز گفت: دیشب می خواستم بیام بیرون ببینمت، مامان فهمید. دعوامون شد. گفت خیلی دور و بر این پسره می پلکی. منم از حرصم شام نخوردم. تا دیروقتم از گشنگی خوابم نبرد. هم گشنم بود هم تو هنوز اونجا بودی، منتظر بودم بیای خداحافظی کنی. ولی نیومدی...

آرمان با شرمندگی گفت: دیروقت بود. خیلی دیر. فکر کردم خوابیدی. نمی خواستم بیدارت کنم.

+: خب بیدار می شدم. مگه چی میشد؟ ترسیدی بخورمت؟ شایدم می خوردمت. گشنم بود!

آرمان لبخند تلخی زد. شانه ی او را کمی فشرد و آرام گفت: چند دقه بشین. میرم سوسیس و ژامبون بخرم. زود میام.

پریناز دست روی دست او گذاشت و بی حوصله گفت: ولش کن. امدم خودتو ببینم.

آرمان از پشت سرش خم شد. دست و گونه اش را بوسید و گفت: همین جا بشین. زود میام.

به سرعت آماده شد و از در بیرون رفت. وانت تالار دم در بود. تا اولین بقالی راهی نبود اما ترجیح داد با ماشین برود که زودتر برگردد. خریدهایش را کرد و برگشت. پریناز سرش را روی میز آشپزخانه گذاشته بود و چرت میزد.

آرمان کیسه ها را روی میز گذاشت. دستهایش را شست و با عجله مشغول شد. در حال کار کردن پرسید: دیگه چه خبر؟

پریناز آرام گفت: هیچی... صبح با تلفن آرزو بیدار شدم. گفت تو خونه تنهایی... می تونم بیام پیشت. به مامان گفتم با آرزو اینا میرم گردش. نه که بابا رانندگی نمی کنه، جمعه ها هم کارش بیشتره، همیشه بهانه ی گردش دارم. اگه کسی راضی بشه منو با خودش ببره مامان خوشحال میشه که یه روز تعطیل صبح تا شب نمی شینم ور دلش غر بزنم. خدا رو شکر از آرزو هم خوشش امد که زود راضی شد گفت برو. منم آژانس گرفتم امدم.

سوسیسها توی روغن جلز و ولز می کردند. قهوه جوش کارش تمام شد. قشنگترین فنجانهای مامان را کنار قهوه جوش گذاشت. لیوانهای بلور را هم از آبمیوه ی خنک پر کرد. روی سوسیسها تخم مرغ شکست. نانها را توی توستر گذاشت، و بالاخره میز صبحانه ی شاهانه ای جلوی پریناز چید. در ضلع دیگر میز کنارش نشست. لقمه ای گرفت و در حالی که در دهان پریناز می گذاشت گفت: یادم باشه یه تشکر حسابی از آرزو بکنم. 

پریناز غرغرکنان گفت: هوم... گفتم که اون بیشتر از تو به فکر تو به فکر منه. حیف شد نمی تونم باهاش عروسی کنم!

آرمان ریز ریز خندید. با لذت همسرش را تماشا کرد و دستش را که روی میز گذاشته بود، فشرد. بالاخره پریناز دست از ناز کردن برداشت و خودش مشغول خوردن شد. آرمان هم صبحانه اش را خورد. از جا برخاست و شروع به شستن ظرفها کرد.

پریناز که هنوز پشت میز نشسته بود با صدای گرفته ای پرسید: آرمان نمی خوای هیچ کاری بکنی؟

آرمان بشقابی را آب کشید و گفت: مثلاً چه کاری؟ دارم ظرف می شورم.

+: مامانت هیچ جوری کوتاه نمیاد؟ اقلاً نامزد باشیم. همه اش عذاب وجدان دارم که مامانم نمی دونه.

_: مامان من که تکلیفش معلومه. مامان تو از چی دلخوره؟ خواهرات که زود ازدواج کردن. سپهر خواهرزاده ته ولی همسن تویه. چرا به ما که رسید آسمون تپید؟

+: داستان داره... یه بحث و دعوای قدیمیه...

مامانم زود ازدواج کرد و بچه دار شد. همیشه میگه من بچگی نکردم. بعدش پریسا بود مامان سپهر از بچگی عاشق آقاجهانگیر پسرعموم بوده. از اون عشقایی که همه می دونستن و می گفتن عقد دختر عمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن. مامانم تقریباً مجبوری راضی شد.

پریسا شونزده سالش بود که عروسی کردن. یه کمی بعد از عروسیشونم من دنیا امدم و بعدشم سپهر...

چند سال بعد پریرخ دانشگاه قبول شد و همون روز اول ناصرخان عاشقش شد! اینقدر رفت و امد و این و اون رو واسطه کرد تا بالاخره عروسی کردن و بعد از فوق دیپلم پریرخ برش داشت بردش ارومیه و مامان برای همیشه دلتنگش موند. میان میرن ولی خب راه دوره سخته...

حالا مامان با تمام وجودش می خواد منو نگه داره. بابا هم که به قول خودش دیده تو عاشقتر از این حرفایی، از ترس این که خلافی بکنی دست پیش گرفته که پس نخوره.

آرمان ظرفها را تمام کرد. پشت به ظرفشویی دست به سینه ایستاد و با لبخند به پریناز چشم دوخت. بعد با اطمینان گفت: بعد از کنکور... قول میدم مامان رو راضی کنم. تا اون موقع هم سعی می کنم تا بشه پسر خوبی باشم که مامانت ازم خوشش بیاد.

پریناز برخاست و در حالی که بیرون می رفت غرغرکنان گفت: وعده سر خرمن میدی. کو تا بعد از کنکور؟ تازه بعد از کنکورم محاله مامان من راضی بشه. یه فکر دیگه بکن.

آرمان آه بلندی کشید و در حالی که به دنبالش از آشپزخانه بیرون می رفت گفت: ببین می تونی یه روز جمعه ای که باهمیم رو از بیخ و بن داغون کنی؟