X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (33)

جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:05 ب.ظ
سلام سلام
غروب جمعه تون به خیر

احتمالاً این آخرین پست قبل از سفرم هست و شاید کامنتها رو هم با تاخیر جواب بدم. قرار بود دیشب عازم کربلا باشیم، ولی پرواز کنسل شد و هی عقب افتاد تا این که گفتن دوشنبه صبح از تهران... دیگه نمی دونم. هرچی قسمت باشه.

دعا گویم و التماس دعا دارم دوستان :)



سالن غذاخوری که آماده شد به آشپزخانه رفت. یک شقه گوسفند روی تخته گذاشت و مشغول آماده کردن شیشلیک شد.

باباحیدر متعجب پرسید: چکار می کنی باباجون؟

همانطور به گوشت و کارد چشم دوخته بود زمزمه کرد: پریناز هوس شیشلیک کرده.

باباحیدر با تعجب و نگرانی پرسید: خبریه؟

آرمان حیرتزده سر برداشت و پرسید: چه خبری؟

=: گفتی هوس شیشلیک کرده...

_: به نظرم همینو گفتم. چرا؟

=: آرمان خجالت نمی کشی؟! این طفلکی فقط چهارده سالشه!

آرمان چند لحظه گیج به او خیره شد. بعد قاه قاه خندید و گفت: هیچ خبری نیست باباحیدر.

احمد سر شانه اش زد و گفت: چه جور خبری؟ به منم بگو.

آرمان که هنوز داشت می خندید گفت: باباحیدر به جون عزیزت اینطوری نیست.

احمد با اخم مشت دیگری به شانه اش زد و گفت: از جون خودت مایه بذار.

آرمان هم گفت: به جون احمد خبری نیست.

باباحیدر گفت: خیلی خب اینقدر قسم نده.

ناصر یکی از همکارانشان جلو آمد و پرسید: اینجا چه خبره؟

آرمان کارد را رها کرد. دستهایش را بالا گرفت و گفت: بابا هیچ خبری نیست برین به کارتون برسین. چرا شلوغش کردین؟ بیاین ببینین. شقه ی گوسفنده نه سر بریده ی آدمیزاد!

ناصر گفت: دارم می بینم شقه ی گوسفنده. می خوام بدونم باهاش چکار داری؟ مال ژیگوی شبه.

آرمان دوباره مشغول کارش شد و در همان حال گفت: تو منوی عروسی ژیگو نبود.

=: توی منوی رستوران هست.

_: باشه. همشو نمی خوام. فقط یه سیخ شیشلیک می خوام.

=: برای چی اون وقت؟

_: من فقط به آقای بهمنی جواب پس میدم ناصرجان.

بعد هم مشغول به سیخ کشیدن قطعه های آماده و یک دست شده شیشلیک با استخوان شد. سیخ آماده شده را توی چاشنی مخصوص باباحیدر خواباند تا استراحت کند. به باباحیدر هم سپرد مراقبش باشد. خودش هم رفت تا به بقیه ی کارهایش برسد. سر ظهر برگشت. باباحیدر شیشلیک را برایش کباب کرد و گفت: بگیر باباجون. ببرش تا سرد نشده.

آرمان که از خدایش بود. ولی نمیشد! بشقاب شیشلیک با مخلفات را حاضر کرد و رویش سلفون کشید. بعد سر برداشت و به زنی که از کنارش داشت رد میشد گفت: خانم سماواتی... لطفاً این پرس رو ببرین در خونه ی آقای بهمنی برای دخترخانمشون بگین باباحیدر دادن.

زن نیم نگاهی به غذا انداخت. اتفاق تازه ای نبود. اهل خانه معمولاً سفارشهای مخصوصشان را به باباحیدر می دادند و خدمه برایشان می بردند. برای همین بدون سؤال ظرف را گرفت و برد.

کمی بعد صدای پیام گوشیش را شنید. در حالی که با قدمهای سریع به طرف تالار مردانه می رفت پیام را باز کرد: مرسی عشقم.

خندید و نوشت: خواهش می کنم جیگر.

پیام بعدی رسید: آقایی شیشلیک!

دیگر جا نداشت. روی اولین صندلی تالار نشست و قاه قاه خندید. احمد با دسته ای رومیزی پارچه ای سفید وارد شد و با دیدن آرمان که به تنهایی داشت می خندید، ابروهایش بالا پریدند. با تأسف گفت: از دست رفتی آرمان! یادش به خیر. پسر خوبی بودی!

خنده ی آرمان کم کم جمع شد. نگاهی به احمد انداخت و بعد به گوشیش چشم دوخت. داشت فکر می کرد چه جوابی بدهد که حسابی پریناز را بخنداند.

احمد در حالی که روی میزها رومیزی می کشید، گفت: اگه جوکش اینقدر بانمک بوده برای منم بفرست.

از جا برخاست و با لبخندی رویایی گفت: جوک نبود. فقط یه شوخی بود.

برای پریناز نوشت: دوستت دارم :*

جواب بی ربطی بود ولی حرف دلش بود. گوشی را ساکت کرد و توی جیبش سر داد.

دو ساعت بی وقفه داشت می دوید. بالاخره نزدیک ساعت سه بعدازظهر یک لیوان چای برای خودش ریخت و خسته روی یکی از تختهای کافی شاپ لم داد. یک حبه قند گوشه ی دهانش گذاشت و گوشی اش را روشن کرد. چندین تماس از دست رفته و پیامهای پی در پی.

تعدادی از پیامها تبلیغاتی و بقیه همه از طرف پریناز بود. با لبخند مشغول خواندن شد.

+: آی لاو یو تو :*

+: الو؟ ور آر یو؟

+: ااا هی میگن نباید به عشقت اعتراف کنی طرف پررو میشه! بیا نمونه اش! آرمااااان کجایی؟

+: من هی مسیجا رو پاک می کنم اگه به دست مامان رسید چیزی نباشه. تو هم دست پیش گرفتی اصلاً هیچی نمی فرستی! چرا تلفنتو جواب نمیدی؟

+: خیلی خب آرمان خان... بهم می رسیم!

+: آرمان اگه جواب ندی ها! میام محل کارت آبروتو می برم :دی

خندید. تماسهای از دست رفته، نیمی از طرف مامان و بقیه از طرف پریناز بودند. با حفظ جوانب احتیاط اول به مامان زنگ زد.

مامان با اولین بوق جواب داد و سیل خروشان شماتت هایش را به طرفش جاری کرد: سلام علیکم! چه عجب به گوشیت یه نگاهی انداختی!

_: سلام مامان جان. سرم شلوغ بود. معذرت می خوام.

=: یه نصف روزم برای ما وقت نداری. همش تو اون قهوه خونه چپیدی و کار می کنی. این چه وضعشه؟ به کی بگم دلم می خواد پسرم تحصیل کرده باشه؟ آدم باشه؟

_: مادر من... عزیز من... آروم باش. اولاً که آدمیت با تحصیلات دو تا مقوله ان که قبول دارم بعضی وقتا باهم تداخل دارن ولی نه همیشه...

=: برای من فلسفه نباف آرمان. همین الان پا میشی میای خونه. مگه من از پول تو جیبی برای تو کم گذاشتم که میری نوکری مردم رو می کنی؟ دلم می خواد درس بخونی. آقای خودت بشی. دستت تو جیب خودت باشه.

_: همین الانم دستم تو جیب خودمه. کارمو دوست دارم؛ درس هم چشم. قول دادم بخونم. می خونم کنکور بعدی امتحان میدم.

=: یعنی یک سال دیگه هم علاف بگردی! اگه عوض این کلاس مزخرف مونده بودی اینجا و اول تابستون پیگیر درست شده بودی الان داشتی می رفتی دانشگاه. اینجوری از زندگیت عقب نمی موندی.

نفس عمیقی کشید. به پشتی تکیه داد و گفت: همین الانم عقب نموندم مامان. من فقط بیست سالمه.

=: مرغت فقط یه پا داره. همیشه همینطور بودی.

_: من باید برم مامان جان. کار دارم. شب عروسیه.

=: برو برو... ولی اگه وجدان کاریت اجازه داد شب زودتر بیا خونه.

لب به دندان گزید و گفت: چشم. خداحافظ.

قبل از آن که جواب مامان را بشنود یک نفر از پشت سر دستهایش را محکم روی چشمهایش گذاشت. لازم نبود فکر کند که کی می تواند باشد. گوشی را قطع کرد و زیر لب غر زد: عزیز دلم... جان من... خواهش می کنم... دست بردار. برای خودت بد میشه.

پریناز پوف کلافه ای کشید. لب تخت جلویش نشست و گفت: نشستی عشق و حالتو می کنی، نه تلفن جواب میدی نه مسیج. بد نگذره یه وقت!

_: پنج دقیقه است نشستم اینجا یه چایی خوردم فدات شم. گوشی هم تا حالا سایلنت تو جیبم بود. کار داشتم. الانم امرتون رو بفرمایید که باید برم.

پریناز گرفته و دلخور نگاهش کرد. آرمان نگاهی به اطراف انداخت. جای خلوتی ننشسته بود. روی اولین تخت رها شده بود که چایش را بنوشد و برود.

دوباره به پریناز چشم دوخت و آرام و جدی گفت: خواهش می کنم پاشو. اینجا دیوارا موش داره. برای مامانت خبر می برن. برات بد میشه.

پریناز دلخور لب برچید. به گوشی روشن توی دست آرمان با چشم اشاره کرد و گفت: داره زنگ می زنه.

آهی کشید و جواب داد: جانم آرزو؟ سلام.

از جا برخاست. پریناز هم برخاست ولی همان کنار تخت ایستاد و حسرت بار به او چشم دوخت.

آرمان حسرت نگاهش را حتی از پشت سرش هم حس می کرد. دلش می خواست بی خیال همه چیز بشود. برگردد و او را محکم در آغوشش بفشارد. چقدر روزهای سفرشان دور از دسترس به نظر می رسیدند!

آرزو با هیجان گفت: سلام! من امشب اونجا عروسی دعوتم! عروسی خواهر همکلاسیمه. ولی برای شام دعوت نیستم. مامان گفته بیام و با تو برگردم خونه. یعنی در واقع تو هم برای شام نمونی.

نفسش را پف کرد. کار داشت اگر تا آخر شب میماند خیالش راحتتر بود. اما نمی خواست مامان را حساس کند. بنابراین گفت: باشه. میام. تو کی میای؟

=: اگه بشه دلم می خواد زود بیام. مامان میگه همون جا لباستو عوض کن. لباس مجلسیم تا برسم اونجا چروک میشه.

_: باشه بیا. موردی نیست. یه اتاق برای تغییر لباس خانمها هست.

=: باشه. پس من موهامو که سشوار کشیدم میام.

_: نزدیک که رسیدی یه تک زنگ بزن بیام راهنماییت کنم.

=: باشه. ممنون.

_: خواهش می کنم. خداحافظ.

=: خداحافظ.

پریناز جلو آمد و گفت: میشه هم بیاد خونه ی ما لباس عوض کنه.

آرمان با ابروهای بالا رفته پرسید: مگه مامانت خونه نیست؟

+: چرا ولی باید یه دوست به اسم آرزو رو بهش معرفی کنم!

_: بعد نمیگه چرا بی خبر دست یکی رو گرفتی آوردی تو خونه؟!

+: میگم بابا با باباش آشناست. به بابا هم می سپرم سوتی نده.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم هرکار می خوای بکن. من کار دارم باید برم.

+: پس وقتی زنگ زد خبرم کن.

_: باشه. فعلاً...

خواست تا محوطه خلوت است دور شود. پریناز هم به طرف دفتر پدرش رفت تا با او هماهنگ کند.

آرمان چند لحظه به پشت سرش نگاه کرد بالاخره هم به دنبالش روان شد.

وقتی که وارد شدند، آقای بهمنی سرش را از روی لپ تاپش بلند کرد و پرسید: طوری شده؟

آرمان دستی به سرش کشید و گفت: نه هیچی نشده. پریناز با شما کار داشت منم...

=: دنبال سر زنت راه افتادی امدی تو!

خنده ی خجالت زده ای کرد و دستی به سرش کشید. بعد پا پس کشید و گفت: با اجازتون.

از در بیرون رفت و آهی از ته دل کشید. بعد به خود تشر زد: به کارت برس بچه!

دلخوریش را هم سر پویا خالی کرد و داد زد: این چه وضع جارو زدنه؟! بیا ببینم... نگاه کن این گوشه ها پر خاک مونده. برگها رو هم به جای این که جمع کنی هل دادی توی باغچه! گلها رو پوشوندن و منظره رو خراب کردن. تمیزش کن. زووود!

بعد با قدمهای بلند به طرف آشپزخانه ی رستوران رفت.