X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (32)

دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:24 ق.ظ
سلام دوستام :)
سحرگاهتون به خیر و شادی
دیشب شیفت بودم و صبح خوابیدم حالا بی خواب شدم و نشستم به قصه نوشتن :)
دیگه کم کم برم تلاش کنم یه کم بخوابم :zzzzzz

صبح روز بعد که بیدار شد، قبل از این که چشمهایش را باز کند، خواب آلوده با دست دنبال موهای پریشان پریناز گشت که مثل هر صبح کمی نوازشش کند، آنها را از زیر دستش کنار بزند و برخیزد.

با یادآوری این که توی اتاق خانه ی پدری است و پریناز هم نیست غم عالم به دلش ریخت. بی حوصله برخاست. نگاهی به ساعت انداخت. زود بود. هنوز پریناز بیدار نشده بود. آخ که چقدر دلش هوایش کرده بود!

از در اتاق بیرون زد. توی دستشویی وقتی داشت اصلاح می کرد کمی صورتش را برید. هم زمان یک قطره اشک هم جاری شد و همراه با یک قطره خون روی صورتش راه گرفت. نفسش را با حرص رها کرد. صورتش را شست و بیرون آمد. به اتاقش برگشت. لباس عوض کرد و به آشپزخانه رفت.

مامان پشت به او مشغول بود. سلام کرد و جواب شنید. مامان برایش چای ریخت و برگشت. با دیدنش اخمهایش توی هم رفت و ناراحت پرسید: صورتتو بریدی؟

بی حوصله گفت: یه خراش ناقابله. ممنون از چای.

مامان نشست و با نگرانی گفت: تو عوض شدی آرمان. چی اذیتت می کنه؟ تو کیش اتفاقی افتاده؟

بی حوصله به مامان نگاه کرد. لقمه نانی کند. با شنیدن صدای زنگ گوشیش تمام تنش آتش شد. با نگاهی درخشان گوشی را از جیبش در آورد و با دیدن اسم احمد وا رفت. آهی کشید و خیلی عادی جواب داد: سلام احمد... ها دارم میام... نه کاری ندارم... نه بذارین خودم میام درستش می کنم. باشه باشه. می بینمت. خدافظ.

مامان که با چشمهای ریز شده و دقیق او را می پایید، پرسید: منتظر تلفن دیگه ای بودی؟

باید می گفت؟ متفکرانه به مامان چشم دوخت و جرعه ای چای نوشید. پرسید: چطور؟

=: یه جوری چشمات برق زد که انگار...

حرفش را ادامه نداد. شاید حتی بردن اسمش هم خطرناک بود!

آرمان لقمه ای گرفت. با حوصله جوید و خورد. جرعه ای چای نوشید و پرسید: انگار چی؟

=: هیچی انگار منتظر بودی.

_: منتظر نه. امیدوار بودم. ولی حتماً الان خوابه.

بدون توضیح دیگری برخاست. مامان با عجله به دنبالش رفت و به تندی گفت: آرمان!

وسط راه ایستاد. برگشت و جدی به مادرش نگاه کرد. مامان با پریشانی گفت: آرمان ارزش تو بیشتر از اونیه که به هر بی سر و پایی دل ببندی. من می دونم تو الان نیاز داری. طبیعیه. اما حواستو جمع کن. نه با کسی بازی کن... نه به ازدواج فکر کن. هنوز خیلی زوده.

ناامید شد. پوزخندی زد و سر تکان داد.

=: اینجوری برای من قیافه نگیر. این کار بیخود رو بذار کنار و به درس و دانشگاه فکر کن. بسه هرچی تفریح می خواستی بکنی. حالا دیگه فقط باید بری دنبال یه رشته ی درست و حسابی که پس فردا بتونی سرتو تو اجتماع بالا بگیری. اگر می خوای بری خارج هم هنوز دیر نشده. خودم کمکت می کنم که بری و فرداروز با یه عنوان درست حسابی برگردی.

ابرویی بالا انداخت و پرسید: چه عنوانی؟

=: من که آرزوم برای تو پزشکیه ولی تو دوست نداری. حداقل باید مهندس بشی. لیسانسم نه چون این روزا به درد نمی خوره. حداقل با یه فوق لیسانس مهندسی باید برگردی. خوش ندارم به پسرم بگن کافه چی.

آرمان لبهایش را بهم فشرد تا حرفی نزند. مامان با لحن دلسوزانه ای ادامه داد: هرکار که از دستم بربیاد برات می کنم تا آینده ی خوبی داشته باشی.

سری تکان داد و آرام گفت: ممنون.

بعد راه افتاد و با نهایت تلاش برای نشون ندادن هیچ عکس العملی، به اتاقش برگشت. کیف پولش را توی جیب عقب شلوارش گذاشت. دست پریناز را حس کرد که کیفش را خندان بیرون می کشید و می گفت: خودم پول بدم!

لبش را گاز گرفت. از در بیرون آمد و به پریناز زنگ زد. چندین زنگ خورد اما بیدار نشد. دوباره زنگ زد. مادرش جواب داد و گفت: سلام آرمیتاجان... پریناز الان خوابه. بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه.

چشمهایش را بست. روز آخر دوباره آرمیتا شده بود! اوائل آرمان بود. بعد جانم... باز آرمیتا.

چشم باز کرد. آرزو توی حیاط داشت باغچه آب می داد. بعضی روزها مثل امروز صبح زود بیدار میشد. با دیدن آرمان از دور لبخند زد و سر تکان داد.

آرمان جلو رفت. روی دهانی گوشی را گرفت و به آرزو گفت: گوشی رو بگیر و بگو اشکال نداره. بعداً دوباره زنگ می زنم.

آرزو با تعجب ابرویی بالا انداخت. ولی سریع گوشی را گرفت و همان جمله ها را گفت. جوابش را شنید و مؤدبانه خداحافظی کرد. بعد لبخندی خجول زد، گوشی را پس داد و بدون سؤال به آب پاشی ادامه داد.

بوی خاک نم خورده... حال خوب اول صبح... آرمان لبخندی زد. باید توضیح می داد...

دست روی شانه ی آرزو گذاشت و آرام گفت: زنمه. بابا و باباش در جریانن. مامان و مامانش مخالفن... کم کم راضیشون می کنیم.

آرزو شگفت زده دهانش را با دست پوشاند. چشمهایش گرد شده بود. خوشحال زمزمه کرد: من می تونم باهاش آشنا بشم؟

لبخندی زد و گفت: حتماً. البته قبلاً دیدیش. دختر آقای بهمنیه. پریناز.

آرزو متفکرانه پرسید: پریناز؟ اون که... از منم کوچیکتره. نیست؟ یا من اشتباه می کنم. فکر کردم باید همسن و سال خودت باشه.

آرمان سری به نفی تکان داد و گفت: نه. چهارده سالشه. از تو کوچیکتره. برای همین عجله ای نداریم. فعلاً چیزی به کسی نگو. ولی اگه دیدی میشه یه جوری زمینه چینی کرد که مامان راضی بشه یه کاریش بکن.

گوشیش زنگ زد. آرزو با خوشحالی پرسید: پرینازه؟

آرمان نگاهی به گوشی انداخت و بی تفاوت گفت: نه. احمد. باید برم سر کار. خداحافظ. ممنون از کمکت.

آرزو با شوق از اولین رازی که با برادرش شریک شده بود، خندید و گفت: خواهش می کنم. خداحافظ.

وارد رستوران که شد، مثل سابق، با سروصدا با همه خوش و بش کرد. واقعاً دلش برایشان تنگ شده بود. حتی برای آشپزخانه و دیگهای غذا! اینجا خانه ی دومش شده بود.

بدون آن که تکلیفی برایش معین کنند سریع مشغول کار شد. جاهایی که معمولاً تمیز کردنشان فراموش میشد، سفید کننده و دستمال کشید. دور و بر را مرتب کرد و به هرکسی دستوری داد.

احمد به شوخی گفت: ای بابا تا نبودی داشتیم نفسی می کشیدیم! برگشتی بدترم شدی!

ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت: نذار دهنم باز بشه!

باباحیدر گفت: بیخود میگه باباجون. تمام تابستون عروسی و ولیمه داشتیم شکر خدا خیلی خوب بود ولی بدجوری جات خالی بود. دست تنها بودیم.

خندید و گفت: بازم شکر. حالا دیگه امدم بمونم.

سر دیگ را با کمک بابا حیدر گرفت و آن را روی اجاق گذاشت. کمی دیگر دور و بر چرخید و از دری که به راهروی منتهی به تالار زنانه میشد، بیرون رفت.

وارد تالار که شد نفس عمیقی کشید. تزئینات سالن را از نظر گذراند. کلی ایده ی جدید داشت. گوشیش زنگ خورد. پریناز با شرمندگی گفت: سلام آرمیتاجون... ببخشید... خواب بودم.

_: سلام عشق من.

صدایش توی تالار خالی طنین انداخت. لبخندی زد و آرامتر ادامه داد: میشه اسممو بذاری آرزو؟ حداقل اینطوری می تونم با آرزو هماهنگ کنم گاهی کمکم کنه.

+: باشه چشم حتماً. چطوری؟ خوب هستی؟

روی یکی از صندلیها نشست. دستش را روی پشتی صندلی کنار گذاشت و گفت: خوبم. تو تالارم.

پریناز زمزمه کرد: وای اینجایی؟ آخخخ...

آرمان با لبخند پرسید: چرا آخ؟

پریناز با صدایی که پایینتر هم آمده بود جواب داد: چون نمی تونم بیام بیرون. چون هلاک یه دقه دیدنتم. دیشب... دیشب بازم کابوس شدم.

صدایش گرفت. آرمان دستش را از روی پشتی برداشت. نفس عمیقی کشید و پرسید: همون کابوس همیشگی؟

شبهای آخر مرتب کابوس میشد. کابوس این که آرمان تنهایش می گذارد.

جوابش فقط نفس کوتاهی بود.

آرمان آرام آرام گفت: عزیز من، جان من، من تنهات نمی ذارم. مگر این که زنده نباشم. الانم همینجام و همین جا هم میمونم. هروقت تونستی یه سر بیا بیرون.

پریناز نفس عمیقی کشید و با بغض گفت: باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

آهی کشید و تماس را قطع کرد. از جا برخاست. مثل همیشه کلی کار برای انجام دادن داشت. آن هم وقتی که سه ماه نبود و غیبتش کاملاً محسوس بود. دوباره مدیریت نانوشته اش را به دست گرفت و مشغول کار شد.

داشت برای مجلسی که همان شب برگزار میشد، قاشق چنگال می شمرد و ضمناً هرکدام را که لکه داشتند دوباره برق می انداخت که صدای پایی لبخند بر لبش نشاند. راه رفتنش خاص بود. بدون این که قصدی داشته باشد ناز داشت. لطیف بود و به دل می نشست.

شماره قاشقها را به خاطر سپرد. زیر لب گفت: سیصد و شصت و پنج...

پارچه و قاشقها را رها کرد و برگشت. سالن طویل غذاخوری خالی بود. پریناز نیم نگاه نگرانی به اطراف انداخت. بعد دوان دوان خود را به او رساند و از گردنش آویزان شد. آرمان بوسه ی محکمی از او گرفت و بعد او را زمین گذاشت و از خود جدا کرد.

با لبخند گفت: اینجا محل کار منه عزیز دل. الان یکی میاد.

سر برداشت و با دیدن قیافه ی جدی و خشن یاسر لب به دندان گزید. پریناز هم رد نگاه او را گرفت و با دیدن یاسر رنگ از رویش پرید. با ترس قدمی عقب رفت. آرمان دست روی شانه اش گذاشت و زمزمه کرد: یاسر می دونه. نگران نباش.

بعد از کنارش رد شد و به طرف یاسر رفت. یاسر بدون این که اشاره به چیزی که دیده بود بکند، کاغذی به طرفش گرفت و با لحن خشک و جدی معمولش گفت: منوی امشب. ظرفاشو آماده کن.

آرمان سری تکان داد و آرام گفت: چشم.

یاسر رفت و پریناز نفس بلندی کشید. گفت: نزدیک بود از ترس شلوارمو خیس کنم.

آرمان خندید. لپش را محکم کشید و گفت: تا تو باشی. درسته که خونه ی باباته و صاحب اختیاری ولی... بازم شرمنده.

به طرف انباری کوچکی انتهای سالن رفت. کلیدش را از جیبش در آورد و در را باز کرد. پریناز پرسید: برم قاشق چنگالا رو بشمارم؟ یا هرکار دیگه ای که بتونم اینجا بمونم.

چند پایه مخصوص گرم نگه داشتن غذا از روی طبقه برداشت و به طرف او گرفت.

_: کنار من باشی بیکار نمی مونی. اینجا مشهورم که چوب جارو رو هم فرمون میدم. آدما که جای خود دارن.

پریناز پایه ها را گرفت. آرمان هم دسته ی دیگری برداشت و باهم بیرون آمدند. پایه ها را با فاصله ی حساب شده روی میز چید و گفت: فسنجون... قرمه سبزی... کوبیده... پلو و چلو هم که تو دیس می کشن وارمر نمی خواد.

پریناز لب برچید و گفت: من شیشلیک می خوام.

آرمان در حالی که به شدت مشغول تنظیم میز بود گفت: برای عروسی تو شیشلیک میدم. فقط دعا کن تا اون موقع پولدار بشم که الان ته حسابم جارو شده.

+: من الان شیشلیک می خوام. کاری هم به حساب تو ندارم. میگم باباحیدر برام بپزه.

_: سیصد و هفتاد و سه.... بگو بپزه. ولی امروز نه. تو منومون نیست. برای شبم خیلی کار داریم. خیلی لوسه که وسط کاراش بخواد یه سیخ شیشلیک سفارشی مخصوص دردونه ی حاجی درست کنه.

+: تو طرف منی یا باباحیدر؟

_: چهارصد. طرف حق و حقیقت! بزن چینار بچه. اون چنگالا رو بشمر چهارصد تا باشه. هرکدوم لکه داشت تمیزش کن.

به سرعت به طرف دیگر میز رفت. دسته ای بشقاب را برداشت و گوشه ی دیگری گذاشت. با چشم تعدادشان را تخمین زد. چند بار دیگر هم رفت و برگشت تا حدس زد که به اندازه ی کافی آورده است. بعد ایستاد و مشغول شمردن شد.

+: آرررماااان... این کار خیلی لوسه. من از شمردن خوشم نمیاد. سفره عقد نمیشه بچینم؟

_: صد و بیست و چهار... سفره عقدشون چیز خاصی نیست. از تو آلبوم انتخاب کردن. یه طرح قدیمیه. صد و بیست و پنج...

+: چه بی ذوق!

جلو آمد و دستش را روی بازوی آرمان گذاشت. آرمان از گوشه ی چشم نگاهش کرد و پرسید: نشمردی؟

+: نه. هی شمردم. هی اشتباه شد.

_: دستتو بردار.

+: اینجا که کسی نیست.

آرمان نفس عمیقی کشید. چند لحظه نگاهش کرد تا افکارش منظم شدند. بعد گفت: نه کسی نیست ولی بذار به کارم برسم. می خوای من چنگالا رو بشمارم بعد تو تزئینشون کنی؟

پریناز دستهایش را بهم کوفت و با شوق گفت: تزئین دوست دارم.

آرمان سری تکان داد و گفت: قاشق و کاسه های دسرخوری رو قبلاً شمردم. برو بچینشون. رو همون میز گوشه ای.

پریناز مشغول تزئین شد. بی سر و صدا کار نمی کرد. آرمان برای بار سوم چنگالها رو شمرد و لب به دندان گزید. اگر یکی از خدمه ی زیر دستش اینقدر حواس پرت بود که سه بار وقت صرف شمردن چنگالها می کرد، دودمانش را به باد می داد و حالا خودش!...

سر برداشت و نگاهی به پریناز انداخت. چند قدم از میز فاصله گرفته بود. توی هرکدام از دستهایش چند قاشق بود و با نگاهی درخشان دنبال طرحی تازه می گشت.

آرمان نفسش را پف کرد و پرسید: تموم نشد؟

+: نه هرچی فکر می کنم اونی که می خوام در نمیاد.

پشت سرش ایستاد. شانه هایش را گرفت و با لحنی که سعی می کرد به اندازه ی کافی محکم باشد گفت: فدات شم بذار خودم درستش کنم. تو هم برو خونتون وسایلت رو حاضر کن فردا مدرسه داری.

پریناز سر برداشت و با لبخند گفت: مؤدبانه داری بیرونم می کنی دیگه!

وای که برای این مژه ها جان می داد! آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: اینجا باشی حواسمو نمی فهمم. برو خونتون خودم یه سیخ شیشلیک سفارشی برات حاضر می کنم میدم بچه ها ظهر برات بیارن.

صدای پایی باعث شد از هم فاصله بگیرند. آرمان نفس عمیقی کشید و به طرف تازه وارد رفت. مادر پریناز!

فریباخانم با حالتی نه چندان خوشایند سر تا پای آرمان را نگاه کرد بعد رو به پریناز کرد و پرسید: اینجا چکار می کنی؟

پریناز قاشقهای مرباخوری توی دستهایش را بالا گرفت و گفت: می خوام اینا رو بچینم. سه ماه درس خوندم برای همینا دیگه!

فریباخانم به سردی گفت: سه ماه درس خوندی برای این که اصرار داشتی با دوستات باشی. تفریح و گردش تموم شد. بیا خونه چمدون و وسایلت رو مرتب کن.

پریناز آهی کشید و قاشقها را روی میز گذاشت. نگاه غمزده ای به آرمان انداخت و از کنارش رد شد. آرمان سر به زیر و از گوشه ی چشم رفتنش را تماشا کرد. با خودش فکر کرد: کِی بهت عادت می کنم؟ کِی؟