X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (31)

جمعه 1 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:25 ب.ظ
سلاااام
عیدتون مبارککککک :******
اعیاد شعبانیه همشون مبارک :******

ما دیگه خسته شدیم از کیش برگشتیم :دی گرم بود!


تازه خواب رفته بود که با صدای پریناز از خواب پرید: آرمان پاشو باید بریم کلاس. آرمااااان.

سر جایش نشست. چشمهایش را مالید و خواب آلوده گفت: تا صبح خوابم نبرد.

پریناز متعجب گفت: وا! چرا؟

داشت چای می ریخت. موهایش را پشت سرش بافته بود و تاپ و شلوار جین داشت. آرمان شانه ای بالا انداخت و در حالی که برمی خاست گفت: چه می دونم.

پریناز با خجالت پرسید: من لگد می زدم؟ شایدم خرپف می کردم...

خندید. لپش را کشید و گفت: نه. همون حضورت برای بی خواب کردن آدم کفایته.

بعد بدون این که منتظر جوابش بماند به طرف دستشویی رفت.

پریناز پشت سرش اعتراض کرد: از خداتم باشه!

قبل از این که در را پشت سرش ببندد گفت: هست.

خواب آلوده مسواک زد و اصلاح کرد. وقتی بیرون آمد، پریناز پرسید: چاییتو عوض کنم؟

جرعه ای نوشید و گفت: نه خوبه.

+: امروز بریم بانانا؟ با بچه ها...

_: بریم. ولی چهار نفره است. همه باهم جا نمیشیم.

+: اشکال نداره. لیدا گفت نمیاد. دفعه ی قبلی خیلی ترسیده بود.

_: تو چی؟ حالت بد نمیشه؟

+: میشه. ولی دلم می خواد امتحانش کنم. تو باشی نمی ترسم.

لبخندی زد و لقمه ای خورد.

+: زود باش بخور دیر شد. الان خانم قهرمانی غیبت رد می کنه.

_: باشه.

یکی دو لقمه ی دیگر هم خورد. چای را سر کشید و برخاست. لباس برداشت و به اتاق رفت. داشت دکمه هایش را می بست که پریناز در را باز کرد و کلافه گفت: بدو آرمان! چکار می کنی؟

_: تموم شد. امدم.

خواست از کنارش رد بشود که پریناز با ملایمتی بی مقدمه لبخند زد و گفت: یه لحظه فقط...

برگشت و به او که هنوز که توی درگاه ایستاده بود نگاه کرد. پریناز روی پنجه ی پایش ایستاد. دست روی شانه ی او گذاشت. گونه اش را محکم بوسید و گفت: آخیش! نرم بود!

بعد مثل فشنگ به طرف در خروجی دوید و گفت: بدو!

آرمان خندید و سر تکان داد. داشت صندلهایش را می پوشید که پریناز گفت: آسانسور امد. زود باش.

در اتاق را با حوصله قفل کرد و وارد اتاقک آسانسور شد. پریناز کلافه پرسید: چقدر طولش میدی؟

آرمان بدون توجه به سؤال او با لبخندی رویایی دست به صورت خودش کشید و پرسید: روزی سه بار اصلاح کنم خوبه؟ جواب میده؟

پریناز خندید و مشتی به بازوی او کوبید.

بعد هم باهم از آسانسور بیرون آمدند. از هتل تا محل برگزاری کلاسشان دویدند و خندیدند و بالاخره چند لحظه قبل از رسیدن خانم قهرمانی وارد کلاس شدند. هنوز داشتند نفس نفس می زدند که خانم قهرمانی هم رسید و مشغول حضور غیاب شد.

بعد از ظهر برای سوارشدن موز تفریحی رفتند و روزهای بعد هم به استفاده از جت اسکی و شاتل و باگی و سافاری و بقیه ی تفریحات و دیدنیهای کیش گذشت. عملاً تمام پس انداز دو ساله ی آرمان خرج شد ولی صدایش در نیامد چون دقیقاً به همین عشق پس انداز کرده بود J

تا به خود بیایند روزهای آخر تابستان رسید. هنوز نرفته هر دو به شدت پریشان و دلتنگ بودند. پریناز هر شب قول می گرفت که آرمان بماند و آرمان بارها و بارها قول داد که ترکش نکند. امتحانهای کلاسهایشان را با موفقیت دادند و همه چیز تمام شد. باید کوله بار خاطرات و وسایلشان را جمع می کردند و می رفتند.

عملاً چیز زیادی به وسایلشان اضافه نشده بود. غیر از پنج کفش پریناز و مقدار خرت و پرت دیگر با کمی سوغاتی. روزهایشان فقط به تفریح گذشته بود.

سی شهریور بود که صیغه نامه و شناسنامه ها را از هتل گرفتند و به اولین دفتر عقد و ازدواج مراجعه کردند. عاقد ظاهر ساده ای داشت. روحانی نبود. پیراهن سفید و شلوار پارچه ای پوشیده بود. به دقت صیغه نامه را بررسی کرد. برای اطمینان با عاقد قبلی تماس گرفت و او هم صحت عقد را تأیید کرد. بعد هم از آرمان شماره ی آقای بهمنی را گرفت و با او هم صحبت کرد.

بعد گوشی را گذاشت و پرسید: چه کمکی از من برمیاد؟

آرمان گفت: عرض کردم. می خوایم تمدیدش کنیم.

=: دائم یا موقّت؟

_: موقّت.

=: برای چه مدّت؟

پریناز با نگرانی زمزمه کرد: تا وقتی که مامانا راضی بشن.

آرمان در جوابش زمزمه کرد: تا آخر مدرسه ات.

بعد بلند و قاطع گفت: سه سال.

پریناز دست پاچه نگاهش کرد. عاقد چیزی روی کاغذ نوشت. شرایط قانونی را به طور مشروح توضیح داد و بالاخره بعد از یک ساعت که از همه چیز مطمئن شد، از پریناز پرسید: دوشیزه ی محترمه وکیلم؟

پریناز در حالی که سر تا می لرزید و دست خیس از عرق آرمان را بین دستهایش می چلاند، گفت: بله.

آرمان دستش را بالا آورد و بوسه ی ملایمی بر آن زد. با لبخند گفت: آروم باش.

برعکس پریناز، آرمان کاملاً آرام و مسلط بود. سخت ترین امتحان زندگیش را با موفقیت پشت سر گذاشته بود و امانتی آقای بهمنی را صحیح و سالم پس می داد. هرچند که کاملاً پس نمی داد و صیغه را تمدید کرده بود.

بیرون که آمدند، پریناز عصبی گفت: اوففف چقدر معطل کرد! دو دقه خطبه خوند، دو ساعت حرف و تلفن! احساس خلاف کار بودن بهم دست داد. فکر کردم الان دیگه پلیس خبر می کنه.

آرمان دست دور شانه های او انداخت و با خوشی پرسید: چه خلافی مثلاً؟

+: چه می دونم! هی همه چی رو زیر و رو می کرد. از این بپرس از اون بپرس. مردم از خجالت. اقققق... دفعه ی بعدی من نمیام همرات. حالم بد شد. نباشم خیلی بهتره.

_: دفعه ی بعدی عقد دائمه. و تقریباً حضورتون الزامیه. ولی دیگه قول میدم بار آخر باشه.

و خوشحال خندید. ناگهان پریناز برگشت و ترسیده پرسید: اگه تو این سه سالم راضی نشدن چی؟

_: راضی میشن. سه ساله! بالاخره راهشو پیدا می کنیم. مهمتر از همه این که باباها راضین و کلی به نفعمونه.

+: ببین این اولش هیچی نگیم. من هنوز هیجان زده ام می ترسم. بذار یه کم بگذره. کم کم میگیم.

_: باشه. برای گفتنش عجله ای نیست. ولی برای رفتن دیر شده. اگه عجله نکنیم به پرواز نمی رسیم.

چمدانهایشان را از قبل بسته بودند. وقتی به هتل رسیدند آخرین بررسی ها را هم کردند. همه جا را گشتند که چیزی جا نگذاشته باشند.

آرمان آخرین نگاه را دور اتاق انداخت و با رضایت گفت: خب... فصل گرم ما هم تموم شد.

برگشت و آغوش به روی پریناز گشود. برای چند دقیقه او را محکم به خود فشرد و زمزمه کرد: دلم برات تنگ میشه... خیلی...

پریناز به جای جواب بغض کرد و بینیش را بالا کشید.

آرمان موهایش را نوازش کرد و با لحنی شوخ گفت: دهه! قرار نشد آبغوره بگیری! تو گریه کنی منم می زنم زیر گریه و بعد بیا جمعش کن. تازه به پروازم نمی رسیم.

+: بهتر! بمونیم همین جا! تازه داره هوا خوب میشه.

_: راست می گیا! چرا به فکر خودم نرسید؟

کلی شوخی کردند و بالاخره با بی میلی از هم جدا شدند تا به پرواز برسند. در آخرین لحظات قبل از بسته شدن پرواز به فرودگاه رسیدند و بارهایشان را تحویل دادند.

سوار که شدند آرمان پرسید: قرص نمی خوری؟

پریناز با غم گفت: قرص بخورم خواب میرم. فقط یه ساعت دیگه می تونم بدون نگرانی کنارت باشم.

آرمان دست دور شانه های او انداخت و پرسید: چرا آیه ی یأس می خونی دختر خوب؟ یه عمر وقت داریم برای باهم بودن. قرص بخور. سرتو بذار اینجا راحت بخواب.

+: قرص نمی خورم ولی تکون نخور بذار سرم رو شونت باشه.

آرمان بازویش را فشرد و زمزمه کرد: باشه.

بسیار خوشوقت بود که دوستان خل مشنگ پریناز نیمه ی تابستان جا زده و یکی یکی برگشته بودند و این بار در طول پرواز همراهشان نبودند.

در  تمام طول پرواز بی حرکت نشست. حتی نفسهایش را هم آرام می کشید که پریناز اذیت نشود.

وقتی هواپیما شروع به فرود آمدن کرد بالاخره حال پریناز بهم خورد. آرمان پاکت را با یک دست برایش نگه داشت و صبورانه با دست دیگر پشتش را می مالید. کم کم دخترک آرام گرفت. هواپیما هم فرود آمد.

پریناز نشسته بود. اشکش دوباره راه گرفته بود و از گوشه ی چشمهایش جاری بود. آرمان سعی می کرد کمی خوراکی به او بدهد. ولی پریناز نمی خورد. حرف هم نمی زد. ولی دیگر لازم نبود حرفی بزند تا آرمان بداند که این اشکها بیشتر از آن که ناشی از ضعف بعد از تهوع باشند از دلتنگی قبل از موعد هستند.

بالاخره وقتی همه پیاده شدند، با تذکر مهماندار از جا برخاستند و آرام آرام به طرف سالن فرودگاه رفتند.

با دیدن آقای بهمنی که با نگرانی دنبال دخترش می گشت، پریناز جان تازه ای گرفت. به طرف پدرش دوید و خودش را در آغوشش انداخت. آرمان این بار از ته دل لبخند زد. دیگر حسرتی نداشت. دخترک بارها برای لطفهایش اینطوری تشکر کرده بود.

دستی سر شانه اش خورد. تکانی خورد. برگشت. بابا بود. مردانه در آغوشش گرفت و سلام و علیک گرمی باهم کردند.

بابا با چشم به پریناز اشاره کرد و گفت: اینقدر غرق جمال خانومتی که ما رو اصلاً نمی بینی.

_: من مخلص شما هم هستم.

آقای بهمنی دست در دست پریناز جلو آمدند. با آرمان دست داد و در آغوشش گرفت. گفت: بالاخره نتونستی دل بکنی!

_: نشد که بشه آقا!

بعد سر کشید و با خوشی پنهان در صدایش پرسید: خانمتون نیومدن؟

=: نه خیلی سردرد بود نتونست بیاد. گفتم بمونه خونه. ماشین سواری اذیتش می کرد. این یک ساعت این طرف و اون طرف فرقی نمی کنه. میریم پریناز رو می بینه.

پدر آرمان دست به طرف پریناز دراز کرد و با خوشرویی گفت: ببینم عروس گلم رو!

پریناز سرخ از خجالت روبوسی سریعی با پدر شوهر کرد و عقب کشید. آرمان غرق شوق از دخترانه هایش دست روی شانه ی او گذاشت و خندید.

آقای بهمنی با لبخند گفت: دیگه دل بکَن آرمان جان. باید بریم خونه. مادرش چشم به راهه.

_: سخته ولی چشم...

پریناز لب به دندان گزید و با چشمهای تر به او نگاه کرد. آرمان به سختی نفس عمیقی کشید و به رویش لبخند زد. زمزمه کرد: زود میام.

آقای بهمنی گفت: ها باباجون. به خاطر تو هم که شده فردا اول وقت سر کارشه.

پریناز با بغض گفت: فردا باید برم مدرسه.

آرمان با لبخند گفت: پس فردا. فردا سی و یکمه. ولی کلاً من زود میام. قبل از این که بری مدرسه.

چمدانهایشان را گرفتند و تا کنار ماشینها دست در دست هم رفتند. پریناز واقعاً طاقت جدا شدن نداشت و آرمان بهتر از هرکسی بی قراریش را حس می کرد. بالاخره نه دل و نه جان از هم جدا شدند و رفتند.

آرمان اینقدر ایستاد تا ماشین آقای بهمنی از دیدرسش خارج شد. آه بلندی کشید و به طرف ماشین پدرش رفت. بابا با لبخند نگاهش کرد و گفت: حالت خرابتر از این حرفایه...

لبش را گاز گرفت. حالا می توانست بغض کند. دیگر مجبور نبود جلوی پریناز حفظ ظاهر کند. با صدای گرفته ای گفت: دلم براش تنگ میشه.

سوار ماشین شد. بابا با لحنی شوخ گفت: چه خبره؟ مرد که گریه نمی کنه!

نفس کشید. چشمهایش تر نشده بودند. فقط بغض داشت. با همان صدای گرفته گفت: گریه نمی کنم. ولی چرا بهتر نمیشه بابا... دل آدم چقدر جا داره؟ فکر می کردم این سه ماه بهش عادت می کنم. یا حتی از دستش کلافه میشم و دیگه نمی خوامش. ولی الان خیلی بدتر شده... دیگه طاقت دوریشو ندارم. یعنی یه روز میشه که منم عادت کنم و وقتی کنارشم و وقتی ازش دورم اینقدر دست  و دلم نلرزه؟

بابا لبخندی زد و به شوخی گفت: نه مثل این که واقعاً حالت خرابه. بهتره اول بریم دکتر.

آرمان بین گریه خندید. سر تکان داد و گفت: بریم.

ساعت چهار بعدازظهر بود که به خانه رسیدند. تازه فهمید که چقدر دلتنگ خانه و اهل خانه بوده است. عاطفه برایش کیک پخته بود. آرزو تزئین کرده بود و مامان شام مفصلی تدارک دیده بود.

سوغاتیهایی که با پریناز انتخاب و خریده بودند را به آنها داد. تا آخر شب دور هم بودند و حرف می زدند. از کیش گفت، از کلاسها و تفریحاتش و خیلی سخت بود نگفتن از پریناز که انگار توی همه ی لحظه هایش جاری بود.

ساعت یازده شب بود که عاطفه و همسرش برخاستند. آرمان هم بلند شد و پرسید: میشه منو تا دم رستوران برسونین؟

مامان با تعجب پرسید: این وقت شب؟

_: بچه ها تا دوازده هستن. میرم یه سر می بینمشون میام.

=: آخه چه کاریه؟ تو که فردا می خوای بری سر کار! بمون یه امشب رو استراحت کن فردا برو.

عاطفه هم با اخم گفت: راست میگه مامان. چه خبره آخر شبی؟

_: یه کاری دارم. باید همین امشب برم.

=: چه کاریه که نصف شبی باید بری؟!

_: مامان تا نصف شب یک ساعت مونده. من قول میدم نصف شب خونه باشم.

بابا هم تمام مدت فقط با لبخند شاهد مکالمه شان بود. بالاخره اینقدر اصرار کرد که مامان و عاطفه رضایت دادند و همسر عاطفه او را تا رستوران رساند.

عاطفه با لحنی تهدید آمیز گفت: ما همین جا میمونیم. برو هر کار داری زود انجام بده می رسونیمت خونه.

_: چرا وایسین اینجا خواهر من؟ خب خودم آخر شب با بچه ها میام.

=: لازم نکرده. زود بیا.

_: خیلی خب اقلاً بیاین تو. دم در بده. بشینین تو کافی شاپ یه چیزی بخورین تا من بیام.

بالاخره شوهر عاطفه وساطت کرد و گفت: بس کن عاطفه. بچه که نیست اینقدر به پر و پاش می پیچی. خودش میره خونه.

=: آخه...

=: بریم عزیز من. دیروقته... من صبح زود باید برم سر کار. شب به خیر آرمان.

سری تکان داد و با لبخند گفت: شب به خیر.

نفسش را با حرص پف کرد. ساعت یازده و نیم شده بود. بی سر و صدا از در تالار وارد شد. امیدوار بود کسی دور و بر نباشد که مچش را بگیرد. چشمش فقط دنبال یک نفر بود. از پشت درختها مثل یک گربه بی صدا دوید و تا جلوی در حیاط آقای بهمنی رفت. گوشی اش را در آورد و شماره گرفت. خدا خدا می کرد که پریناز خواب نباشد.

+: الو آرمان...

آرمان نفسی به راحتی کشید و با احتیاط زمزمه کرد: سلام.

پریناز هم یواش گفت: سلام. داشتم ناامید می شدم. فکر می کردم دیگه زنگ نمی زنی.

_: باید زنگ می زدم؟!

+: توقع یه شب به خیرم نداشته باشم؟

_: چرا! اون که البته. ولی حضوری. می تونی بیای دم در؟

+: دم در؟ امدی اینجا؟

_: ها...

+: در تالار یا خیابون؟

_: تالار. زود بیا.

+: امدم. میگم آرمان... کسی دور و بر نیست؟

_: نه... امشب عروسی نداریم. خلوته.

+: بابا گفت فردا شب عروسی داریم. میای که؟

_: میام.

در باز شد. هم زمان گوشی ها را قطع کردند. آرمان نگاهی پشت سرش کرد و وارد حیاط شد. در را پشت سرش نیمه باز گذاشت و به زمزمه پرسید: مامانت بیداره؟

+: نه سردرد بود زود خوابید. ولی بابا تو رستورانه.

خندید. موهای پریشانش را با دست بهم ریخت. بغلش زد و از زمین بلندش کرد. چند بار او را بوسید و بالاخره گفت: شب به خیر. باید برم. مامان بیدار نشسته که من برگردم.

پریناز ترسیده پرسید: گفتی میای پیش من؟

خندید و گفت: نه گفتم یه کار خیلی مهم دارم میرم رستوران. کلی چونه زدم تا راضی شد بیام. قول دادم قبل از نصف شب خونه باشم.

پریناز خندید و گفت: مثل سیندرلا.

آرمان پایش را بالا گرفت و گفت: با کفشای بلوری!

+: وای آرمان هنوز عاشق کفشامم.

_: خدا رو شکر که این کفشا پیدا شدن و بهانه ای شد که دلت با ما راه بیاد.

پریناز مشتی به بازوی او زد و معترضانه گفت: به خاطر کفشا نبود.

_: بالاخره بی تاثیرم نبود. خب خوشگل خانم کاری باری؟ من باید برم.

صدای ملایم آقای بهمنی هر دو را از جا پراند: نصف شبی با چی میری آرمان؟

آرمان از خجالت خندید. لبش را گاز گرفت و عقب کشید. پریناز هم خجالت زده توی تاریکی خزید و صورتش را با دستهایش پوشاند.

آقای بهمنی خندید و گفت: خیلی خب دیگه. برو آرمان الان سرویس بچه ها می رسه. باهاشون برو.

_: نه آقا خودم میرم. الان برم بهشون بگم اینجا چکار می کنم؟

=: دیگه هرکی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه.

پریناز معترضانه پرسید: یعنی من خربزه ام بابا؟!!!

=: نه تو هندونه ای. برو آرمان. الان حاج خانم بیدار بشه جواب پس دادن داری. شب به خیر.

بعد بدون این که منتظر جواب بشود به طرف اتاق رفت. آرمان به طرف پریناز برگشت. در که پشت سر آقای بهمنی بسته شد، یک بار دیگر در آغوشش گرفت، شب به خیر گفت و با بی میلی از در بیرون رفت.

دم در به چند تا از همکارانش رسید. تظاهر کرد که همان موقع آمده است که آنها را ببیند. سلام و علیک کوتاهی کرد و با باباحیدر سوار ماشین شد.

وقتی بی سر و صدا وارد خانه شد، صدای مامان میخکوبش کرد: ده دقیقه از دوازده گذشته آرمان!

نفسش را رها کرد و آرام گفت: سلام. ببخشید. سعی کردم زودتر بیام. نشد. شبتون به خیر.

=: شب به خیر.