نمای وبلاگ عشق دردانه است (30) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (30)

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:09 ق.ظ
سلام عزیزام
نزدیک ظهرتون به خیر و شادی
از صبح تا حالا دارم به یک قورباغه ی بزرگ برای قورت دادن فکر می کنم و به جاش نشستم قصه نوشتم :دی
خب یک پست شیرین شیرین نوشتم و حالا چاره ای ندارم جز این که برم به قورباغه ی خوشگلم برسم :|
هیجده تا پیراهن آماده ی اتو کردن! داوطلبی نبود؟؟؟ خودم برم؟ هییییی.... رفتم. ویش می لاک!



کمی بعد برخاست. حوصله ی آشپزی نداشت. نان و پنیر آماده کرد و چای گذاشت. گوجه خیار حلقه کرد و به دقت تزئین کرد. با خود فکر کرد: دو سال پیش اگه بهت می گفتن درست بعد از سربازی زن می گیری و بعدم اینقدر آشپز با سلیقه ای میشی که از ادویه و تزئینات رو دست هنرمندترین خانمهای فامیل می زنی حتماً فک طرف رو پایین میاوردی!

سر برداشت. گرم بود. کولر را روشن کرد و فکر کرد وقتی پریناز آمد خاموشش می کند. دو سال پیش فکر می کرد این موقع سوئد باشد و از سرمای مفرح تابستانی سوئد لذت ببرد!

سر تکان داد و فکر کرد: چه خوب که نشد. اینجوری خیلی بهتره.  

نگاهی به در حمام انداخت. هنوز صدای آب می آمد. پریناز را با دنیا عوض نمی کرد! لبخندی زد. دو سه ضربه پشت در کوبید و پرسید: نمیای پریناز؟

+: چرا الان تموم میشه. لباس بپوشم میام.

_: چی تموم میشه؟ تو که هنوز داری آب می ریزی!

+: الان الان... میگم آرمان...

بالاخره شیر را بست.

_: جانم؟

لای در را باز کرد. سرش را بین شکاف در خم کرد و گفت: من گفته بودم شام می پزم...

_: خب؟

پریناز که نمی دانست چطور بگوید زبان روی لبهایش کشید. لبهایش برق می زدند.

آرمان به زحمت نفسی کشید و در دل به خودش گفت: هیچی نیست. آروم باش.

پریناز از حالت نفس کشیدن او دستپاچه شد و تند تند گفت: خب می پزم ولی... یعنی خیلی خسته ام... یعنی میشه امشب...

آرمان بی حوصله گفت: برو تو کولر روشنه یخ می کنی. نون پنیر می خوریم. چایی هم هست.

+: آخ جون آرمان! مرسی!

آرمان بی حوصله به طرف خیار گوجه هایش برگشت و فکر کرد: اگه چند پر نعناع داشتم خوب بود.

چند میلی متر خیار گوجه ها را جا به جا کرد و نفس عمیقی کشید.

بعد از ده دقیقه بالاخره دخترک بیرون آمد. آرمان بدون این که به او نگاه کند کولر را خاموش کرد و پشت میز نشست. چند دقیقه ای بود که چای را ریخته بود. توی  ارتفاع کم جزیره به این راحتی ها سرد نمیشد.

جرعه ای نوشید. پریناز نشست و گفت: وایییی چه کرده شوهرم!

آرمان پوزخندی زد. این همان دختری بود که از اسم شوهر هم حالش بد میشد؟!

پریناز بشقاب خیار گوجه را پیش کشید و در حالی که با لذت تماشا می کرد گفت: ای جاااان! بابا ببینه بهت افتخار می کنه!

بازهم آرمان جوابی نداد. حالش گرفته بود. فقط نگاهش می کرد و سعی می کرد خودش را قانع کند که این دختر معمولی با تیشرت شلوار خواب گل گلی و حوله ی دور موهایش اصلاً هم موجود جذابی نیست!

ولی نمیشد!

پریناز سر برداشت. مژه های پرش هنوز تر بودند و نگاهش می درخشید. پرسید: طوری شده؟

آرمان نفس عمیقی کشید. لقمه ای نان برداشت؛ در حالی که رویش پنیر می گذاشت، گفت: نه طوری نشده. مگه بابات قراره ببینه که افتخار کنه؟ گفتی که دیگه نیام رستوران.

پریناز وا رفت. چند لحظه گیج نگاهش کرد و بالاخره معترضانه زمزمه کرد: آرمان...

_: چاییتو بخور سرد شد.

خودش هم جرعه ای نوشید.

پریناز لبش را گاز گرفت و با پریشانی به او چشم دوخت.

آرمان سر برداشت و پرسید: چی شده؟ چرا نمی خوری؟

+: تو... تو واقعاً می خوای ول کنی بری؟

بغض کرده بود!

آرمان به زحمت نفس حبس شده اش را رها کرد. به خودش گفت: محکم باش آرمان. الان وقت وا دادن نیست. یا الان یا هیچوقت!

با تظاهر به خونسردی توی چشمهایش نگاه کرد و گفت: خودت گفتی... نگفتی؟

پریناز سر به زیر انداخت. یک قطره اشک روی میز چکید. تمام عضلات آرمان منقبض شده بودند. همه ی سلولهایش برای عکس العمل فریاد می زدند اما روحش به شدت مقاومت می کرد.

پریناز دوباره لب گزید و سر برداشت. مژه هایش خیس خیس بودند. آرمان نگاهش را به بشقاب جلویش دوخت تا دیوار مقاومتش فرو نریزد.

صدای بغض آلود پریناز را شنید: تو گفتی... گفتی هرجور من بخوام... هرچی من روز آخر بگم...

آرمان به زحمت نفسی کشید. لقمه ی دیگری برای خودش آماده کرد و گفت: هنوز دو ماه تا روز آخر مونده.

+: نمیشه الان بگم؟

_: نه. چه عجله ایه؟

+: از من... از من بدت میاد؟

آرمان به موهایش چنگ انداخت. دیگر نمی توانست. سر برداشت و گفت: نه! کی گفته بدم میاد؟ بیا اینجا ببینمت دختر! چرا گریه می کنی؟

پریناز برخاست. با یک قدم خودش را به او رساند. روی پایش نشست. سرش را روی شانه ی او گذاشت و زار زار گریست.

آرمان به شدت از خودش عصبانی بود. مقاومت کردی؟ هنر کردی! طفلک رو ترسوندی! واقعاً لطف کردی! چی رو می خواستی ثابت کنی؟ هان؟

او را نوازش کرد. سر و شانه هایش را بارها بوسید و بالاخره لب بر لبش گذاشت. بعد از بوسه ای آرام و طولانی دخترک بالاخره نفس عمیقی کشید. توی چشمهای او نگاه کرد و ملتمسانه گفت: هرچی تو بگی. بگو نمیری.

خندید. سرش را دوباره روی شانه اش گذاشت. در حالی که با گونه، گونه اش را نوازش میداد گفت: نمیرم.

+: آخ آرمان! سیخ سیخی! خارپشت!

هر دو غش غش خندیدند. آرمان او را پس زد و  گفت: پاشو پاشو چایی بریز. اینا که یخ کرد! پاشو گشنمه. چایی نریزی می خورمت.

پریناز برخاست و با عشوه گفت: اههه زورگو!

آرمان سرش را عقب برد و لبخند آه بلندی کشید. آرام گفت: همیشه بمون. همینجوری بمون.

پریناز  لیوانهای چای را از روی میز برداشت و با خوشی گفت: چشم میمونم. ولی اگه مامانا راضی نشدن چکار می کنی؟ منو می دزدی؟ بعد کجا فرار کنیم؟ خونه ی شما که نمیشه خونه ی ما هم که نمیشه. کیشم گرمه. بریم یه جای دیگه.

آرمان سر برداشت و خندان نگاهش کرد. گفت: میریم خونه ی خودمون. بابام و بابات کمکمون می کنن. ولی قبلش حتماً مامانها رو راضی می کنم. نمیشه که برات عروسی نگیرم.

پریناز با هیجان گفت: آخ جون عروسی! سفره عقدم می چینیم؟!

آرمان با آرامش تایید کرد: یه سفره عقد می چینیم که دومی نداشته باشه!

+: وای آرمان!

_: وای پریناز! چایی بریز. هنوز تا سفره عقد خیلی مونده. امشب منو از گشنگی نکش.

پریناز در حال چای ریختن گفت: همه ی تزئینات عروسی رو خودمون بکنیم باشه؟ همه چی ست باشه. میگم تو چه مایه رنگ باشه که خیلی جدید باشه؟ بعد آرمان...

لیوان چای را جلوی آرمان گذاشت. آرمان پوزخندی زد و در حالی که توی چای قند می ریخت به بقیه ی ابراز هیجانات دخترک گوش داد. تا بعد از نیمه شب هنوز داشت سفره عقد طراحی می کرد. بالاخره آرمان ملتمسانه گفت: دارم از خواب میمیرم پریناز. بقیه شو بذار برای بعد.

سه دقیقه بعد دخترک خواب خواب بود و آرمان بی خواب شده تا صبح به سقف چشم دوخت.