X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (28)

دوشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 10:57 ب.ظ
سلام به دوستان مهربانم
بابت این همه تاخیر و وقفه عذر می خوام... این روزها اصلاً نمی تونم بنویسم. تمام حواسم پیش مادربزرگمه. با وجود این خیلی سعی کردم. برای این پست چندین نوبت و چندین ساعت نشستم و سعی کردم هر طوری شده بنویسم. دل و ذهنم دیگه گنجایش این همه نگرانی نداره. باید بنویسم که روحیه ی خسته ام به همه جا سرایت نکنه.
از همراهی و همدلیهاتون خیلی خیلی متشکرم :*)

بعداً نوشت: ویرایش شد. با تشکر از لمول عزیز :*)

برنامه ی روز بعد به سفارش پریناز دیدن غروب آفتاب در کنار کشتی یونانی بود. البته چون تا غروب خیلی مانده بود اول به هتل برگشتند. جلوی تلویزیون دراز کشیدند و فیلم سینمایی برنامه کودک را تماشا کردند.

بعد از فیلم پریناز کش و قوسی رفت؛ به طرف آرمان چرخید و گفت: من هنوز از این فیلما کیف می کنم. باور کن بزرگ نشدم.

آرمان نشست و آرام گفت: قرار شد دیگه دربارش حرف نزنیم. بریم یا هنوز خیلی زوده؟

+: بریم. همون طرفا می چرخیم تا غروب بشه.

با تاکسی تا نزدیک کشتی یونانی رفتند. پیاده که شدند پریناز به طرف دریا دوید. آرمان پول تاکسی را حساب کرد و با آرامش به دنبالش رفت.

پریناز با نزدیک شدن آرمان با خوشی داد زد: بریم تو کشتی؟

آرمان پوزخندی زد و گفت: کشتی داغونه! کجا می خوای بری؟

+: نهههه بریم! هیجان انگیزه. من می خوام توشو ببینم. جلیقه نجات بپوشیم بریم. تازه من شنا هم بلدم.

_: شنا تو حوض با دریا یه کمی فرق می کنه.

پریناز پس گردن او زد و گفت: من تو استخر شنا یاد گرفتم. بزرگترین استخر شهر!

_: خیلی خب بابا. اصلاً تو شناگر. ولی این کشتی بالا رفتن نداره. همه جاش پوسیده. میگن به زودی غرق میشه.

+: اااا حیف! خیلی منظره اش خوشگله. ولی من هنوزم می خوام توشو ببینم.

_: لج نکن بچه. اینجا که پر از کشتیه. می برمت یه کشتی درست حسابی ببینی. اصلاً میریم کشتی تفریحی.

+: بچه ها می گفتن برنامش خیلی جالب نبود.

_: شانسیه. حالا فردا امتحان می کنیم.

+: از اون قایقا که کفشون شیشه ای هست هم بریم؟

_: میریم.

+: میگم آرمان... یهو پولامون تموم نشه مجبور بشیم تا آخر تابستون آب معدنی با نون خشک بخوریم!

آرمان غش غش خندید و گفت: نه نگران نباش.

آن قدر نشستند تا آفتاب کاملاً در دل آبها فرو رفت و از دیده پنهان شد. پریناز بعد از آن که باز هم کلی عکس گرفت، خمیازه ای کشید و گفت: عالی بود. خوش گذشت. شب به خیر. 

همان جا روی شنها دراز کشید و سرش را روی پای آرمان گذاشت.

آرمان شال او را مرتب کرد و با مهر گفت: من که دارم لذت می برم ولی اگه راه نیفتیم ماشین گیرمون نمیاد و واقعاً مجبور میشیم تا صبح همینجا دراز بکشیم.

پریناز نشست. نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: وایییی نه... می ترسم شب اینجا بمونم. بریم.

نیم ساعتی معطل ماندند تا بالاخره تاکسی پیدا کردند و به هتل برگشتند.

بعدازظهر روز بعد وقتی از کلاس بیرون آمدند هوا طوفانی بود. پریناز دو طرف شالش را گرفت و نالید: واییی چه بادی میاد!

آرمان با خوشی گفت: جون میده برای پاراسل!

پریناز همانطور که درگیر محکم کردن شالش بود، پرسید: پاراسل چیه؟

_: یه تفریح عالی! بیا بریم.

و  بازوی او را کشید. پریناز به دنبال او رفت و پرسید: چه جور تفریحی؟

_: بیا ببین. حال داری تا ساحل مرجان بریم یا تاکسی بگیرم؟

+: نه میام. هوا خیلی گرم نیست. فقط کاش باد وایسه.

_: نه بابا باید بادی باشه که بتونیم دو نفره بریم بالا. تحقیقاتشو کردم ولی تنهایی حال نمیداد نرفتم.

+: بالای چی؟

_: چتر نجات. تو هوا. ترس از ارتفاع که نداری؟

+: نه نمی ترسم. یعنی با چی؟ با هلی کوپتر؟

_: نه بابا با قایق تندرو. می بره وسط آب کم کم میریم بالا. مثل بادبادک.

+: وا! مگه میشه؟

_: حالا که شده. بیا بریم.

+: نزدیکتر جایی نیست؟ حتماً باید بریم ساحل مرجان؟

_: میگن اونجا منظره اش بهتره. مرجانا رو از بالا قشنگ میشه دید.

+: باشه. یه روزم بریم موزسواری. بچه ها سوار شدن ولی من ترسیدم. اگه تو بیای نمی ترسم.

آرمان دلش برایش غنج زد. با خوشی گفت: حتماً می ریم.

تا ساحل مرجان رفتند. پریناز از گرما داشت از نفس میفتاد. با دو تا قوطی آبمیوه ی خنک حالشان بهتر شد.

سوار قایق شدند. دو نفر قبل از آنها بودند. یکی یکی بالا رفتند. چند دقیقه توی آسمان بودند و برگشتند.

نوبت آرمان و پریناز شد. پریناز با وجود آن که حرفی نمیزد ولی داشت می لرزید. حالش خوب نبود. آرمان پرسید: می خوای برگردیم؟

پریناز با بغض گفت: این همه پول دادی... حالا... یه بار میریم. ولی مواظبم باش.

آرمان لبخندی زد و گفت: حتماً.

همین که چتر از قایق جدا شد، پریناز محکم دستهایش را دور گردن آرمان حلقه کرد و چشمهایش را بست. آرمان او را در آغوش کشید و گفت: حالا چرا چشماتو می بندی؟ تماشا کن. مگه نگفتی از ارتفاع نمی ترسی؟

پریناز سرش را لای گردن او فرو کرد و گفت: از سرعت قایق ترسیدم، الانم حالم خوب نیست.

آرمان آرام آرام نوازشش کرد. چند لحظه بعد پریناز با احتیاط سر برداشت. با دیدن منظره ی زیر پایش جیغی از خوشحالی کشید و گفت: وای آرمان چه خوشگله!

آرمان نفسی به راحتی کشید و گفت: خوشحالم که خوشت امده.

+: من هنوز دارم می لرزم. می تونی چند تا عکس برام بگیری؟

_: حتماً!

با یک دست پریناز را نگه داشته بود و با دست دیگرش دوربین را که دور گردن او بود بالا آورد، روی بازوی پریناز گذاشت و مشغول عکاسی شد.

پریناز گاهی پایین و گاهی عکسها را نگاه می کرد. مرتب از شوق فریاد می کشید. ناگهان هم برگشت و گوشه ی لب آرمان را محکم بو_سید. آرمان گیج شد. دوربین از دستش رها شد که چون هنوز بندش دور گردن پریناز بود اتفاقی برایش نیفتاد. شگفت زده به پریناز نگاه کرد. فرصت عکس العملی نشد. همان موقع طناب چتر نجات به پایین کشیده شد.

همین که به قایق رسیدند پریناز جیغ جیغ کنان به قایقران گفت: این که خیلی کم بود. چه وضعشه؟!

قایقران بدون توجه گفت: همینقدره. می خوای بخواه، نمی خوای نخواه.

پریناز با حرص رو گرداند. سه نفر دیگر هم توی نوبت بودند. تا آنها هم بروند و برگردند، پریناز حسابی دریازده شده بود. سرش را از لبه ی قایق خم کرده بود و مرتب عق میزد.

وقتی به ساحل رسیدند مدتی روی شنهای گرم ساحل دراز کشید. دوباره آبمیوه خورد تا کم کم حالش بهتر شد و توانست از جا برخیزد.

شام را در یک رستوران معروف خوردند و بعد هم برای تماشای یک برنامه ی کمدی به کشتی تفریحی رفتند. وقتی برمی گشتند پریناز که خواب آلوده به بازوی آرمان آویزان شده بود، گفت: دارم از خواب میمیرم. نمی تونم راه بیام.

_: چکار کنم؟ ماشین گیرم نیومد. کولت بکنم؟

+: نه بابا میام.

خوشبختانه روز بعد تعطیل بود و وقتی که ساعت سه صبح به هتل رسیدند نگران کلاس فردا نبودند. وسط هال بیهوش شدند.

با وجود این که دیر خوابیده بودند، آرمان قبل از ساعت هشت بیدار شد. کلی لباس شست و حمام و اصلاح کرد. وقتی بیرون آمد دخترک هنوز خواب بود. کفشهای رنگیش هم هنوز کنار راهرو ردیف بودند. آرمان همان جا کنار کفشها ایستاد و با لبخند به دخترک غرق خواب چشم دوخت. دستی گوشه ی لبش کشید. جایی که دیروز پریناز هیجان زده از پرواز بو_سیده بود.

اینقدر ایستاد تا از فرط گرسنگی احساس سرگیجه کرد. بالاخره قدمی به جلو برداشت و مشغول آماده کردن صبحانه شد. سعی کرد خیلی سر و صدا نکند. پریناز هم فقط غلتی زد و دوباره خوابید.