X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عشق دردانه است (27)

دوشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:18 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام

یه پست کوچولو صرفاً برای این که از فکر و خیال در بیام....

حال ما خوب است. باور کن...  خدایا شکرت... خیلی شکرت...

صدای پریناز را شنید که گفت: آرمان... من میگم... چرا از سفرمون لذت نبریم؟ تا آخر تابستون باید سر موندن و رفتن من بحث کنیم؟ اصلاً از کجا معلوم؟ شاید تا آخر تابستون از من زده شدی. شاید یه عاشق یه دختر جنوبی شدی که خیلی از من خوشگلتر باشه. ولی به همین خیال باش. تا آخر تابستون بیخ ریشتم.

آرمان چشم بسته پوزخند زد.

پریناز جلویش روی زمین نشست. چانه اش را روی پای او گذاشت و گفت: ولی همه ی اینا دلیل نمیشه که ما از سفرمون لذت نبریم. هزار سال دیگه هم پیش نمیاد یه سفر اینطوری بریم. من مطمئنم حتی ماه عسلمونم به این خوبی نمیشه.

_: ماه عسلمون؟!

+: خب ها! نکنه می خوای منو بپیچونی و ماه عسل نبری! اگه نریم ماه عسل کچلت می می کنم آرمان.

آرمان خندید و سر تکان داد.

پریناز با هیجان ادامه داد: چرا مثل این بچه مثبتا هی میاییم خونه؟ یه سینما رفتیم حالا... اینقدر جای دیدنی اینجا هست. بیا از فردا حسابی بگردیم و خوش بگذرونیم. باشه آرمان؟

_: باشه. حالا میشه برم بخوابم؟

+: منظورت اینه که خیلی حرف می زنی بچه؟!

آرمان فرو خورده خندید. خواب آلوده برخاست و به تختخواب رفت. یک ساعت با ملحفه و بالش کشتی گرفت اما خوابش به کلی پریده بود. بالش را برداشت و به هال آمد. کنار پریناز دراز کشید و به سقف چشم دوخت. شنیدن صدای نفسهای پریناز هم برای آرامشش کافی بود. اینقدر که کم کم دوباره خوابش بگیرد و بخوابد. به پهلو چرخید و بین خواب و بیداری زمزمه کرد: دردم از یار است و درمان نیز هم....

صبح با جیغ جیغ پریناز از خواب پرید: آرمان پاشو. آرمان دیر شد. آرمان چرا اینجا خوابیدی؟

سرجایش نشست و چشمهایش را مالید. پریناز بالشها را برداشت و به اتاق دوید. در را پشت سرش بهم کوبید. آرمان دوباره روی فرش افتاد و خوابش برد.

در اتاق به شدت باز شد.

+: وای آرمان خوابیدی؟! پاشو دیره. خانم قهرمانی برامون غیبت رد می کنه. من رفتم. تو هم بیا.

دوباره نشست. خواب آلوده غر زد: وایسا دختر. تنهایی  کجا میری؟

+: اولاً دو قدم راهه. دوماً اول صبحه. سوماً من که صدات زدم خودت دوباره گرفتی خوابیدی. خداحافظ.

 آرمان دستی به موهایش کشید. بلند شده بودند. باید آرایشگاه می رفت. از جا برخاست و در حالی که خمیازه می کشید مشغول آماده شدن شد.

وقتی به کلاس رسید برایش غیبت رد شده بود ولی خانم قهرمانی اجازه داد وارد شود. پریناز از آن طرف کلاس برایش خط و نشان می کشید. خنده ی فروخورده ای تحویلش داد و نشست.

بعدازظهر گفت: من باید برم آرایشگاه.

+: آرایشگاه؟ برای چی؟

آرمان با تمسخر گفت: می خوام برم تتو کنم! زلفای افشونمو نمی بینی؟ کم کم میشه دم اسبیشون کنم.

+: اِ آرمان! تازه باحال شدن. چیه همیشه ماشین کرده! نمره دو مثل بچه مدرسه ایا!

_: نمره دو که مال زمان سربازی بود. ولی کلاً کوتاه راحتتره. بماند که از وقتی که امدم اینجا اصلاً نشده برم آرایشگاه.

+: خب الانم نرو. همینجوری خوش تیپی! چند روز دم اسبی کن. چی میشه مگه؟

_: پریناز؟! خوبی تو؟ همون تو که زلفای افشونتو تو این گرما تحمل می کنی کافیه. من می خوام برم کوتاه کنم. باهام میای یا میری هتل؟

+: وای من عاشق موهامم! هرروز از گرما فکر می کنم امروز دیگه میرم ماشینشون می کنم. بعد فکر می کنم حتی چند سانتم دلم نمی خواد کوتاهشون کنم.

_: صاحب اختیاری. حالا چکار می کنی؟

+: میام همرات. برم هتل چکار کنم؟ حوصله ی بچه ها رو هم ندارم.

باهم وارد آرایشگاه شدند. در آن ساعت گرم روز پرنده پر نمی زد و آرایشگر مشغول خواندن روزنامه بود. با ورود آنها روزنامه را کناری گذاشت و به آنها خوش آمد گفت.

آرمان روی صندلی نشست و گفت: می خوام ماشین کنم. خیلی کوتاه نه... بالاش بیست... پشتش ده میلی مثلاً....

پریناز با شیطنت گفت: یه چارراه بندازین رو سرش خوش تیپ بشه.

آرایشگر خندید و گفت: چشم.

بعد هم واقعاً چهار راه را تراشید. البته با همان شانه ی بیست میلی متری که آرمان خواسته بود. پریناز کلی خندید و قبل از این که آرایشگر اصلاحش را کامل کند از او عکس گرفت. آرمان هم خندید. امروز بعد از مدتها بالاخره آرام گرفته بود و از ته دل شاد بود.

بعد از آرایشگاه باهم کنار دریا رفتند. پریناز کیف و کفشهایش را کنار دریا رها کرد. با مانتو شلوار توی آب جلو رفت و وقتی آب به زانویش رسید نشست.

آرمان تیشرتش را روی کیفهایشان انداخت و توی آب فرو رفت. خیس آب سرش را بیرون آورد و گفت: اینم به جای دوش بعد از اصلاح!

بعد برگشت و از نزدیک ساحل خوراکی خرید. پریناز هنوز توی آب نشسته بود. جلو رفت. کنارش نشست و مشغول خوردن کیک و آبمیوه و پفک شدند. دریا آرام بود و موجی نداشت. اینقدر نشستند و از هر دری حرف زدند تا غروب شد. بالاخره دل از آبهای گرم کندند و دست در دست هم به طرف هتل برگشتند.