X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عشق دردانه است (26)

یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 01:25 ق.ظ
سلام به روی ماهتون
شبتون به خیر و شادی
نوشتنم نمیاد... هرچی زل زدم به این صفحه ی سفید، هیچی به فکرم نرسید. فعلاً همینو داشته باشین تا بیام.

آرمان دست پریناز را که هنوز روی دستش بود را گرفت و بالا آورد. آرام و طولانی بوسید. بعد هم به همان حالت نگه داشت تا وقتی پریناز دستش را عقب کشید و آرام گفت: دستم خواب رفت.

سرش را هم از روی شانه اش برداشت و صاف نشست. آرمان به عقب تکیه داد. هم خوشحال بود هم ناراحت. از این همه تناقض گیج شده بود و هیچی از فیلم درک نمی کرد. برعکس پریناز سرخوش و راحت فیلم را تماشا می کرد و انگار بار بزرگی از دوشش برداشته شده بود.

وقتی بیرون آمدند هنوز داشت می خندید. با خوشحالی گفت: وای آرمان خیلی بامزه بود. خیلی بهم چسبید.

آرمان گیج نگاهش کرد و فکر کرد: چه خوب که حالش بهتره. فقط نگران همین بود؟ فراموشش کنم؟ مگه میشه؟

پریناز دستش را جلوی صورت او تکان داد و با همان لحن خوش و خندان گفت: الو آرمان؟ خوابی؟

آرمان سری تکان داد و سعی کرد افکار مزاحم را دور کند. آرام گفت: نه. بیدارم. داشتم فکر می کردم. چی پرسیدی؟

پریناز خندید. به بازوی او آویزان شد و پرسید: آرمان... آرمان به چی فکر می کردی؟

آرمان متحیر به او نگاه کرد و گفت: به هیچی. اون وقت چی پرسیدی؟ حواسم نبود.

+: نه ببین بگو. از یه چیزی ناراحتی. راستشو بگو.

_: من از چیزی ناراحت نیستم. یه کم...

+: چرا ناراحتی. تمام مدت فیلمم تو خودت بودی. بگو دیگه. نمی خوای به من بگی؟

_: بابا چیزیم نیست که به تو بگم. یه کم فکرم مشغوله. همین.

+: نخیر تو ناراحتی. وقتی ناراحتی منم ناراحت میشم خب. دلت میاد؟

_: چی میگی پریناز؟

+: تقصیر منه هان؟ از این که گفتم بیای خواستگاریم ناراحت شدی؟ حرف بدی زدم هان؟ خب خیلی زشته یه دختر اینو بگه.

_: نه بابا. خیلیم خوشحالم که گفتی. حواسم یه جای دیگه یه.

+: آخه چرا تعارف می کنی؟ خب به من بگو چی شده؟

_: تعارف چیه؟ چته تو؟ من حواسم نبود آب شنگولی خوردی؟

پریناز غش غش خندید. بازوی او را رها کرد و گفت: نخیر هیچی نخوردم. داشتم ادای تو رو در میاوردم. هی گیر میدی به آدم. بلکه من داشتم به یه موضوع خصوصی فکر می کردم. نمی ذاری دو ساعت آدم با خودش خلوت کنه!

_: خصوصی نبود. درباره ی من فکر می کردی. تازه خصوصی نداریم. درسته که از زن و شوهربازی خوشت نمیاد ولی بخوای نخوای اینجا چاره ای نداری. مامان جونت ور دلت نیست که بری حرفای دخترونه تو به اون بزنی. مجبوری خجالت رو بذاری کنار به خودم بگی.

+: آخه خواستگارم که برای دختر میاد، یه چند روزی میره تو اتاقش خلوت می کنه دو دو تا چار تا می کنه ببینه می خواد قبول کنه یا نه. بعد تو هی نشستی بیخ دل من ویز ویز ویز! نمی ذاری فکر کنم که!

_: یادم نمیاد ازت خواستگاری کرده باشم.

پریناز به قهر رو گرداند و گفت: خیلی بدجنسی.

آرمان خندید. شانه ی او را گرفت و گفت: خیلی خب. من بدجنس. قهر نکن دیگه.

پریناز سر به زیر انداخت. لب برچید و گفت: ولی خیلی حرف بدی زدم. لابد تا آخر عمرم هر دفعه دعوامون بشه میگی تو بودی که ازم خواستگاری کردی.

آرمان که دلش می خواست سرش را به دیوار بکوبد، با ناراحتی گفت: این چه حرفیه آخه؟ باور کن خوشحال شدم که گفتی. هیچ وقتم اینو چماق نمی کنم بزنم تو سرت. مطمئن باش. می خوای امضاء بدم؟

پریناز با همان قهر و ناز، سر به زیر گفت: نه امضاء نمی خواد. ولی بگو از چی ناراحت بودی؟

آرمان نفس عمیقی کشید. آرام گفت: گفتنش اذیتت می کنه. منم نمی خوام اذیتت کنم.

+: د بگو دیگه. من اذیت نمیشم.

آرمان رو گرداند. به خورشید که می رفت که غروب کند، چشم دوخت.

پریناز آرام پرسید: آرمان؟

تند نگاهش کرد. آهی کشید و با لحنی که سعی می کرد تندی نداشته باشد، پرسید: آخه من چه جوری ده سال صبر کنم؟ به چه امیدی؟ اگه این وسط یه نره غول خوش تیپ پیدا شد و دلتو برد، چه خاکی به سرم بریزم؟ چه تعهدی هست که حتماً ده سال صبر می کنی؟ بعد از ده سال چی؟ هنوزم از من خوشت میاد؟ کی می دونه چی پیش میاد؟

داشت تند می رفت. ساکت شد. لب به دندان گزید و با قدمهای سریع از او دور شد.

پریناز دنبالش دوید و گفت: هی نره غول خوش تیپ! وایسا.

آرمان ایستاد. ولی برنگشت. به تلخی خندید. پریناز بازویش را گرفت و گفت: من آدم نمک نشناسی نیستم آرمان.

_: نمک نشناس نیستی. ولی اگه دلت جای دیگه باشه، می خوام صد سال دیگه هم کنار من نباشی. ممکنه ده سال دیگه هم هنوز آماده نباشی. دلت پیش درس باشه، پیش کار، پیش یه مرد دیگه...

بغض کرده بود. آب دهانش را به سختی فرو داد. همین مانده بود که جلوی پریناز گریه کند!

جلوی یک تاکسی دست بلند کرد. خودش جلو نشست و پریناز را که غصه دار عقب سوار شد ندید. چند نفس عمیق کشید. انگشت به دندان گزید و سعی کرد بغضش را مهار کند. به خودش تشر زد: مرد هم اینقدر دل نازک؟ خجالت بکش.

به هتل که رسیدند هر دو در سکوت به برنامه های عادیشان پرداختند. شستن لباسها و آماده کردن شام و مرتب کردن دور و بر اتاق و بقیه ی کارها... بدون حرف کمی شام خوردند. هیچ کدام خیلی اشتها نداشتند. خیلی زود جمع کردند. پریناز ظرفها را شست و با صدایی که به زحمت بالا می آمد اعلام کرد: امشب تو هال می خوابم.

آرمان حوصله ی رد کردن هم نداشت. بدون حرف به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید. به سقف چشم دوخت و فکر کرد: خب حالا که چی؟ سه ماه رو اینجوری زهر کن که تا ده سال دیگه کی مرده کی زنده؟ اصلاً از کجا معلوم؟ شاید سه ماه دیگه نباشی. شاید تمام زندگیت همین باشه. شاید...

صدای پای پریناز را شنید. فکر کرد می خواهد چیزی از توی چمدانش بردارد. به پهلو چرخید. ساعدش را روی چشمهایش گذاشت که نور چشمش را نزند. فکر کرد: الان چراغ رو روشن می کنه.  

اما لبه تخت فرو رفت. پریناز آرام زمزمه کرد: آرمان؟ بیداری؟

با خودش فکر کرد: مثلاً خواب باشم چی میشه؟

جوابی نداد.

پریناز آهی کشید. اما حرکتی نکرد. لبه ی تخت نشسته بود. آرمان بعد از چند لحظه سکوت به طرف او چرخید و پرسید: پشیمون شدی؟ برم تو هال؟

+: نه فقط...

آرام دراز کشید و سرش را روی بازوی آرمان گذاشت. ادامه داد: میشه چند دقه پیشت باشم؟

آرمان زمزمه کرد: همیشه پیشم باش.

+: می دونی که نمیشه. قهر نباش. باشه؟

_: قهر نیستم ولی میشه بری اون طرفتر؟ اینجا بمونی سخته سر قولم بمونم.

پریناز چرخید. دمر خوابید. روی آرنجهایش تکیه داد و پرسید: کدوم قول؟

_: نصف شبی بیست سوالی راه انداختی؟ میشه برم تو هال؟

پریناز دست او را به بازی گرفت و گفت: نه بمون. خودم میرم. فقط... فقط می خواستم یه چیزی بگم. اممم...

نور ملایمی از پنجره روی صورتش افتاده بود. موهایش بهم ریخته دور شانه هایش ریخته بودند. آرمان دست دراز کرد و دسته ای را با ملایمت از صورتش کنار زد. با نوک انگشتان آرام گونه اش را نوازش کرد. صبورانه منتظر ماند. اما انگار پریناز نمی خواست حرفش را بزند. بالاخره دست پشت گردنش برد. کمی فشار آورد و گفت: اگه نمی خوای حرف بزنی بگیر بخواب.

صورت پریناز روی بازویش افتاد. گاز ملایمی از سفیدی بازویش که حالا حسابی آفتاب سوخته شده بود گرفت و ریز ریز خندید.

آرمان به سختی نفسی کشید. دستش را آرام از زیر سر او بیرون کشید و برخاست.

پریناز هم بلند شد و گفت: اِ نه آرمان بمون. من می خوام برم تو هال. دیشب از گرما پختم.

آرمان در حالی که بیرون می رفت گفت: هرجا دلت می خواد بخواب.

توی دستشویی دو سه مشت آب به صورتش زد. توی آینه به خودش گفت: محکم باش پسر.

نفس عمیقی کشید. صورتش را با حوله خشک کرد و بیرون آمد. پریناز جلوی در دستشویی به دیوار تکیه داده بود. زیر چراغ کم نوری که برای خواب روشن می گذاشتند، چهره اش گرفته به نظر می رسید. دستهایش را خجالت زده درهم می پیچید. آرام گفت: من... معذرت می خوام که گازت گرفتم. سعی کردم محکم نگیرم ولی...

آرمان نفسش را با خنده ای فرو خورده رها کرد. گونه ی او را گرفت و گفت: محکم نبود. اینم تلافیش. شب به خیر.

+: وایسا آرمان.

کلافه پرسید: نمیشه بشینم؟

+: خب بشین.

روی مبل محبوبش رها شد. چشمهایش را بست و سعی کرد به خواب فکر کند.