X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عشق دردانه است (25)

چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:37 ق.ظ
سلام سلامممم

نصف شبتون به خیر :)

اینم یه پست کوتاه مخصوص دختری به نام امید :)

امید جان صندلهای منو رد کن بیاد. پنج جفت، پنج رنگ :دیییی


بعداً نوشت: امید رفته صندل بخره :)) بیا امیدجان شوخی کردم :))



صبح با صدای شماطه اش از خواب بیدار شد. خواب آلود صدایش را قطع کرد و دوباره خوابید. کمی بعد به زحمت برخاست. تمام تنش کوفته بود. با یادآوری دیشب دلش گرفت. این دختره چی می گفت؟

خمیازه ای کشید. ضربه ای به در اتاق پریناز زد و در را باز کرد. هنوز خواب بود. آرمان هم با صدای خواب آلوده ای گفت: پریناز... پریناز هفت ونیمه بیدار شو. به کلاس نمی رسیم. پریناز؟

پریناز نشست و خواب آلوده گفت: باشه. درو ببند میام.

در را بست و برگشت. چایساز را روشن کرد. دست و رویش را شست و صبحانه آماده کرد. بالاخره پریناز با مانتوی گلدار و شلوار ساده ی سورمه ای بیرون آمد. کیف و شالش هم دستش بودند. آنها را روی مبل گذاشت و به دستشویی رفت.

آرمان از دیدن چهره ی درهم او غصه دار سر به زیر انداخت. برایش چای ریخت و ساندویچ نان و پنیر درست کرد.

پریناز که برگشت، بدون حرف نشست. چایش را با قند شیرین کرد و کمی آب سرد اضافه کرد.

آرمان با ناراحتی پرسید: هنوزم نمی خوای بگی چی شده؟

پریناز جرعه ای چای نوشید و آرام گفت: طوری نشده.

_: طوری نشده و این همه بهم ریختی؟

+: چی رو بهم ریختم؟

_: خودت. یه دفعه تمام انرژیت تموم شد. چکار کردم؟ نمی خوای بگی چی شده؟

پریناز برخاست. بقیه ی چایش را توی ظرفشویی خالی کرد و گفت: چیزی نشده. دیر شد. بریم.

آرمان هم برخاست. تا پریناز شال سفیدش را ببندد و کیفش را بردارد، صبحانه را جمع کرد. پشت سر پریناز از در بیرون رفت. توی آسانسور به دیوار تکیه داد و همانطور که چشم به پریناز دوخته بود، گفت: حداقل بگو چکار کردم. اینجوری مجازات نکن.

پریناز ابروهایش را بالا برد. در حالی که از آسانسور پیاده میشد متعجب پرسید: من مجازات کردم؟

آرمان کلید را روی میز رسپشن گذاشت. به دنبال پریناز از در خارج شد و گفت: خب بله دیگه. نمی دونی با این اخم کردن و کنار کشیدنت چی می کشم. بگو دیگه. علم غیب ندارم. اصلاً نمی فهمم چی شده؟ تمام این ناراحتیها به خاطر اینه که پری صدات کردم؟! خب دیگه نمی کنم. به خاطر اینه که شونه هاتو گرفتم و گفتم راستشو بگو؟ معذرت می خوام فکر کنم زیادی فشار دادم. دیگه؟

+: به خاطر هیچ کدوم از اینا نبود آرمان. اصلاً ربطی نداشت. اصلاً اگه دلت می خواد همون پری صدام کن. هیچ فرق نمی کنه. شونه هامم درد نگرفت. فقط... فقط...

_: فقط چی؟ بگو دیگه!

+: از عاشقانه خوشم نمیاد. از اولشم بهت گفتم. این که به هر بهانه ماچم کنی... یا بخوای من این کار رو بکنم... نمی خوام. تمومش کن.

ملتمسانه نگاهش کرد. آرمان لبهایش را بهم فشرد و سر به تایید تکان داد. رو گرداند و لبش را گاز گرفت.

+: آرمان؟ قهر نباش. باشه؟

آرمان نگاهش کرد و با حواس پرتی گفت: قهر نیستم.

+: نمیشه همینجوری دوست باشیم؟ معمولی. این زن و شوهربازی خیلی لوسه.

آرمان به تلخی خندید. زبان روی لبش کشید و زمزمه کرد: باشه. دوستیم. دوستای معمولی.

پریناز دست به طرفش دراز کرد و گفت: پس آشتی.

آرمان دست او را گرفت. کمی فشرد و زمزمه کرد: آشتی.

چشم توی چشمهای هم دوختند. چشمهای پریناز به اشک نشستند.

آرمان دستپاچه پرسید: چی شد؟

پریناز رو گرداند و به تندی گفت: هیچی. دیرمون شد. بقیه راه رو بدویم؟ مسابقه.

و بدون این که منتظر جواب آرمان بشود شروع به دویدن کرد.

آرمان چند لحظه گیج به پشت سر او چشم دوخت. پریناز چند قدم دورتر ایستاد. برگشت و پرسید: پس چرا نمیای؟ الان خانم قهرمانی می رسه ها!

به دنبالش دوید. خسته... کلافه... عصبی... چرا گریه می کرد؟

تمام مدت کلاس پریناز سعی می کرد مثل همیشه سر حال باشد و شلوغ کند. همه جا حاضر باشد و اظهار نظر کند. ولی مصنوعی بود. مثل همیشه نبود. و همین حال آرمان را بدتر و بدتر می کرد.

وقتی کلاسشان تمام شد و بیرون آمدند، کنار هم راه افتادند. آرمان دستهایش را توی جیبهایش فرو برده و سر به زیر انداخته بود. دیگر نمی خواست بپرسد. ولی هنوز خودش را سرزنش می کرد.

پریناز مشتی به بازوی او کوبید و پرسید: برای چی غمباد گرفتی؟

آرمان از گوشه ی چشم بی حوصله نگاهش کرد و گفت: برای این که ناراحتی. الکی ادای خوشحال بودن رو در میاری. ولی ناراحتی. ناراحتیت هم تقصیر منه.

پریناز خندان و گله مند پرسید: ای بابا چرا شلوغش می کنی؟ چار تا ماچ اینقدر دعوا داره؟ خب خوشم نمیاد. احساس خوبی ندارم. الان هی لاولی بشیم بعدم ما رو به خیر و شما رو به سلامت. یعنی چی آخه؟ نمی تونم. فکر کن. تو رو که می شناسم. حالا من هی میگم نیا رستوران. ولی تو دلت واسه بابا و اعوان و انصار تنگ میشه یه روز پا میشی میای. بعد مثلاً من عادت کردم تو رو ببینم ماچت کنم. ببین اون وسط چقدر ضایع میشه!!! خب می خوام عادت نکنم. حرف عجیبیه؟

آرمان با صدایی گرفته پرسید: همه ی ناراحتیت سر همینه؟

پریناز شانه ای بالا انداخت و گفت: خب ها! از سنگ که نیستم. آدمم. نمی خوام اینجوری بهت عادت کنم.

_: اگه تمدیدش کنیم چی؟

+: خوبی تو؟! آرمان من فقط چهارده سالمه.

آرمان سری تکان داد و بدون این که نگاهش کند با غم گفت: و منم مرد ایده آلت نیستم.

+: چه ربطی داره آخه؟ مرد ایده آل چیه؟ من الان نمی خوام عروسی کنم. به فرض که بخوام. به فرض که من احمق یه دل نه صد دل عاشقت شده باشم. فکر می کنی مامان راضی میشه؟ مامان تو چی؟ گفتی اونم دلش می خواد ده سال دیگه ازدواج کنی. خودم چی؟ می خوام درس بخونم کار کنم. من هزار تا نقشه برای خودم داشتم.

آرمان فقط سر به تایید تکان داد.

پریناز بازویش را گرفت. رو در رویش قرار گرفت که آرمان نگاهش کند. آرام گفت: قهر نکن. باشه؟ من که اینجا به جز تو کسی رو ندارم. دوستامم به درد لای جرز می خورن.

_: قهر نیستم پریناز. قهر نیستم. تا هرجا بخوای باهات میام. فقط حالم گرفته یه. حوصله ی حرف زدن ندارم.

+: بریم سینما؟ فیلمش کمدیه. سر حال میای.

_: بریم.

بلیت گرفتند و وارد شدند. آرمان پرسید: چی می خوری برات بگیرم؟

+: وای هیچی. تو کلاس خیلی خوردم.

سری تکان داد و روی صندلی های سالن انتظار نشست. سرش را پشت سرش به دیوار تکیه داد و به سقف چشم دوخت. پریناز کنارش نشست. با بی قراری پابپا می کرد.

کمی بعد فیلم شروع شد و به سالن رفتند. آرمان طبق عادت کمی پایین خزید و سرش را روی پشتی گذاشت. پریناز هم پاهایش را جمع کرد؛ روی صندلی کج شد و سرش را روی شانه ی آرمان گذاشت.

هنوز چراغها روشن بود. آرمان سرش را روی سر او گذاشت و زمزمه کرد: این جزو زن و شوهر بازی حساب نمیشه؟

+: اذیت نکن دیگه. خسته ام.

_: باشه.

+: هروقت شونه ات درد گرفت بگو.

_: راحت باش. خوبم.

چراغهای سالن خاموش شد.

پریناز زیر گوشش زمزمه کرد: آرمان یه چیزی بگم؟

_: بگو.

+: تابستون که تموم بشه... واقعاً می خوای ده سال صبر کنی بعد عروسی کنی؟

_: اصلاً دلم نمی خواد به بعد از تابستون فکر کنم.

+: حالا یه دقه فکر کن. به خاطر من.

_: حتماً ده سال طول می کشه تا بتونم دوباره به ازدواج فکر کنم.

دست پریناز توی تاریکی روی دستش نشست. صدایش را شنید که با کمی خجالت پرسید: ده سال دیگه میشه بیای خواستگاریم؟