X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (24)

یکشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 02:53 ب.ظ
سلام :)
من همچنان نه قرمز آبی دارم نه سمایلی :(
یک ساعته دارم کشتی می گیرم بلکه درستش کنم ولی نمیشه :(
آقای همسر گفتن آنتی ویروس درسته و ویروسی نشدی.
من قرمز آبی می خوام (آیکون اشککککک)


بی خیال...
بخوانید برود :)

پ.ن زهراجان یه ایمیل بذار که بتونم بهت جواب بدم.

از کلاس که بیرون آمدند حال آرمان خیلی بهتر بود. اگر تمام این قهر و نازها برای این بود که پریناز می خواست بماند چرا که نه؟ خیلی هم خوب بود!

با لبخند و در سکوت کنار پریناز به راه افتاد. بعد از چند دقیقه پریناز طاقت نیاورد و با حرص پرسید: به چی می خندی؟

آرمان با آرامش گفت: به هیچی. از حضور شما لذت می برم.

+: برو خودتو مسخره کن.

_: مسخره نکردم.

+: خب من فکر می کردم تو زنگ می زنی.

_: تمومش کن پریناز. خواهش می کنم. گذشت. تموم شد. نه من زنگ زدم. نه تو زنگ زدی. بی خیال.

پریناز دست به طرفش دراز کرد و پرسید: آشتی؟

آرمان ابروهایش را بالا برد. ناباورانه دست او را فشرد و پرسید: خوبی تو؟

پریناز بلافاصله دستش را پس کشید. دستهایش را توی جیبهای مانتویش فرو برد و لبهایش را بهم فشرد. آرمان هنوز با کنجکاوی نگاهش می کرد. انتظارش زیاد طولانی نشد. پریناز لب باز کرد و گفت: اممم... میشه بریم صندل بخرم؟ یه کیفم دیدم...

آرمان بلند خندید. پریناز متعجب نگاهش کرد. توقع نداشت بخندد. آب دهانش را به سختی فرو داد و پرسید: به چی می خندی؟

آرمان جدی شد و پرسید: پریناز گوشهای من دراز به نظر میان؟

+: نه خب... خودت گفتی تمومش کنیم. تموم شد دیگه!

_: به خاطر کیف و صندل!

+: خب نخر! خسیس!

_: حرف من اصلاً این نیست. نگفتم نمی خرم. ولی این که ارزشم به اندازه ی یه کیف و یه جفت صندل باشه به نظرم تحقیرآمیزه.

پریناز رو گرداند. لب برچید و گفت: اشتباه می کنی.

آرمان دلش می خواست آن لبهای برچیده را درسته قورت بدهد. برای این که فکرش را آزاد کند، نفس عمیقی کشید. رو گرداند و دستهایش را توی جیبهایش فرو برد.

پریناز با ناراحتی گفت: من که گفتم دلم برات تنگ شده بود. چرا فکر می کنی به خاطر کیف و کفشه؟ اصلاً نخر. واقعاً میگم. ببین که واقعاً می خوام آشتی کنم. خسته شدم از بس دعوا کردیم.

آرمان برگشت و نگاهش کرد. مگر دلش چقدر طاقت می آورد؟

_: میریم می خریم. کجا دیدی؟

+: نه نمی خوام. بریم هتل.

_: میریم می خریم دیگه.

+: نمی خوام. می خوام برم حموم. مانتوم بوی پیازداغ گرفته.

_: تا چند دقیقه پیش بو نمی داد؟!

+: اصلاً من میرم هتل. تو هرجا می خوای برو. تا آخر شب هرکار می خوای بکن. من یه چیزی می خورم می خوابم. کاری بهت ندارم. قبل از خوابم میرم کلید میدم رسپشن. اذیتت نمی کنم.

و رو گرداند که واقعاً برود. آرمان بازویش را گرفت و پرسید: چی داری میگی؟ لوس نشو بیا بریم.

پریناز همچنان لب برچیده و قهر گفت: نمی خوام فکر کنی...

آرمان حرفش را قطع کرد و گفت: من هیچ فکری نمی کنم. کجا بریم؟

+: بازار زیتون.

کیفی که می خواست تمام شده بود. چند جای دیگر هم پرسیدند ولی پیدا نکردند. صندل هم نخریدند. بعد از این که چند جفت را امتحان کرد، هیچ کدام را نپسندید و بیرون آمدند. چند جای دیگر را هم گشتند. بالاخره به یک حراجی برخوردند که صندلهای رنگی ارزانی داشت.

پریناز یکی را امتحان کرد و گفت: آخ جون! پشتش کش داره، کفی خوبی هم داره. خیلی راحته. خیلیم خوشگلن!

_: رو پاتم قشنگه.

+: ای جان! چه رنگی بخرم؟ عاشق این قرمزه شدم. ولی لباس بهش بیاد ندارم. اون بنفشم خیلی نازه.

آرمان دوباره قیمت را پرسید. بعد نگاه دیگری به پریناز کرد و پرسید: خب؟

+: تو بگو چه رنگی بخرم؟ برای اون بنفشه لباس دارم.

_: شلوار سبز و سورمه ایم داری.

+: ولی قرمزه خوشگله.

_: سفیدم خوبه. به همه چی میاد.

پریناز آه آرزومندانه ای کشید و گفت: ها... سفیدشم خوشگله.

آرمان رو به فروشنده کرد و پرسید: سفید، قرمز، بنفش، سبز و سورمه ای شماره ی 39 موجوده؟

پریناز با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. نفسش از خوشحالی بند آمده بود. مرد کلی کفشهایش را زیر و رو کرد تا همه را پیدا کرد و توی یک پاکت بزرگ گذاشت. آرمان پولش را داد و راه افتادند.

پریناز شگفت زده گفت: وای آرمان باورم نمیشه! من... من تا حالا پنج جفت کفش باهم نخریدم.

_: بی خیال... پنج تاش به اندازه ی یه جفت از اون صندل مشکیه که می خواستی بخری ولی اندازت نداشت، نشد.

+: خب اون مارک داشت ولی اینا خیییییلی نازن! عاشقشونم.

آرمان نیم نگاهی به او انداخت و با چشمهای خندان ولی لبهای جدی گفت: خدا رو شکر.

+: معذرت می خوام که بهت گفتم خسیس.

_: خواهش می کنم.

+: امشب من شام درست می کنم.

_: نمی خواد. نیمرو می خوریم.

+: املت بهتره. من درست می کنم.

_: باشه.

بالاخره به هتل رسیدند. پریناز وسط هال نشست. شالش روی شانه اش افتاده بود. همه ی صندلهایش را دورش چید و با ذوق گفت: خیلی خوشگلن آرمان. خیلی مرسی!

آرمان سری تکان داد و گفت: مبارکت باشه.

+: میشه جمعشون نکنی یه چند ساعت همین وسط باشن من هی ببینم ذوق کنم؟

آرمان خندید و گفت: باشه.

پریناز از جا پرید و گفت: پس من میرم حموم.

_: به سلامت.

+: می خوام لباس بشورم. دیر میام.

_: مانتو شلوارتو بذار برای من.

+: نه دیگه اینا نازکن میشورم. فعلاً خدافظ.

_: خداحافظ.

خندان نشست و به کفشهایی که به صورت نیم دایره وسط اتاق چیده بود چشم دوخت. بعد از رفع خستگی از جا برخاست. لباس عوض کرد و املت پخت. به ساعت نگاه کرد. تقریباً یک ساعت و نیم گذشته بود.

پشت در حمام ضربه ای زد و پرسید: حالت خوبه؟

+: خوبم. الان میام.

خندان سری تکان داد و برگشت. پایش به یکی از کفشها گیر کرد و کفش کمی آن طرفتر افتاد. خم شد. دوباره همان طور که پریناز چیده بود کنار جفتش گذاشت و لبخند زد.

در حمام باز شد. پریناز با چهره ای گلگون و تشتی پر از لباس شسته از حمام بیرون آمد. آرمان برگشت و با لبخند نگاهش کرد. تیشرت سرخابی با پیژامه ی خاکستری پوشیده بود. موهایش را هم توی حوله پیچیده بود. با دیدن کفشهایش جیغی از خوشی کشید و گفت: وای عاشقشونم!

تشت را کنار بند رختی روی زمین گذاشت. نگاهی روی گاز انداخت و گفت: آخ چرا زحمت کشیدی؟ میومدم درست می کردم. ببخشید اینقدر طول کشید. هرکار می کردم کف لباسا تموم نمیشد. لباس شستن خیلی کار سخت و لوسیه.

آرمان با نگاهی خندان به او چشم دوخت. پریناز بالاخره متوجه شد و پرسید: چرا اینجوری نگاه می کنی؟

_: چه جوری؟

پریناز با گیجی سر تکان داد.

_: میشه لطفاً کفش جوناتو بچینی کنار دیوار بشینیم اینجا شام بخوریم؟

پریناز دوباره با شوقی وصف ناپذیر به کفشها خیره شد. بعد قدمی به طرف آرمان که کنار اجاق گاز ایستاده بود، برداشت.

آرمان گفت: ناخنک نمی زنی ها! کفشاتو جمع کن درست میشینیم می خوریم.

پریناز با خجالت دستش را روی بازوی آرمان گذاشت و گفت: نمی خواستم ناخنک بزنم.

آرمان متحیر به دست او نگاه کرد و پرسید: پس چی می خوای؟

پریناز سر به زیر انداخت و گفت: هیچی.

بعد به طرف کفشهایش برگشت و مشغول جابجا کردن آنها شد. آرمان چند لحظه پرسشگرانه نگاهش کرد. بعد دوباره پرسید: چی می خواستی پریناز؟

پریناز در حالی که نگاهش را از او می دزدید، گفت: هیچی.

آخرین کفش را کنار دیوار در ردیف بقیه چید. آرمان جلو رفت. شانه هایش را گرفت و با لحنی محکم ولی ملایم گفت: خوشم نمیاد با من تعارف کنی.

پریناز سر تکان داد و گفت: تعارف نکردم.

_: خجالت کشیدنم نداره. اگه به چیزی احتیاج داری بگو.

+: هیچی نمی خوام.

_: مطمئن باشم پری؟

پریناز با ناراحتی پرسید: حالا چرا دعوا می کنی؟

_: دعوا نمی کنم عزیز من. یه چیزی می خواستی نگفتی.

+: من... من هیچی نمی خواستم. بشین سفره می چینم.

و به سرعت از بین دستهای آرمان دور شد. آرمان روی مبل نشست. سرش را روی پشتی و ساعدش را روی چشمهایش گذاشت. در دل به خودش غر زد: چه وضع حرف کشیدن بود؟ بچه بیچاره وحشت کرد. دیگه عمراً بیاد بگه چی می خواست.

سر و صدای کاسه بشقاب پریناز را می شنید اما دستش را از روی چشمهایش برنمی داشت. نزدیک شدن پریناز را حس کرد. خواست دستش را بردارد که پریناز کوتاه و سریع گوشه ی پیشانیش را بوسید.

آرمان با شگفتی دستش را برداشت. پریناز پشت به او کرد و به طرف سفره رفت. سر به زیر روی زمین نشست و با خجالت گفت: چیزی نمی خواستم. فقط می خواستم به خاطر کفشا تشکر کنم.

آرمان خندید. اول کوتاه و بعد قاه قاه خندید. از روی مبل برخاست. کنارش نشست. دستش را دور بازوهای او حلقه کرد، شقیقه اش را بوسید و گفت: خواهش می کنم.

پریناز غرق در خجالت زمزمه کرد: نکن آرمان. برو اون طرف بشین. خواهش می کنم. الان حالم بده.

آرمان با بی میلی رهایش کرد. کمی عقب کشید. لقمه ای گرفت و دستش را پیش برد. ولی پریناز دستش را پس زد و همانطور که نگاهش را می دزدید گفت: خودم می خورم. خواهش می کنم. بهم کاری نداشته باش.

آرمان آرام گفت: بهت نمیاد اینقدر خجالتی باشی.

پریناز جوابی نداد و لقمه ی کوچکی خورد.

_: نه واقعاً میگم. چت شد یهو؟

پریناز سر به زیر گفت: هیچی... می خوام یه کمی فکر کنم.

_: به چی؟

پریناز سر برداشت و ناراحت گفت: به هیچی. اصلاً من هنوز دارم خجالت می کشم. اینقدر سوال پیچم نکن. بذار با خودم کنار بیام.

آرمان خندید و متعجب پرسید: پریناز من ده بار بوسیدمت و هیچی نشده. بعد تو الان داری به خاطر یه بوسه که اگه من حواسم نبود اصلاً حسش نمی کردم خجالت می کشی؟ دختر گل من گوشام دراز نیست. مشکلت چیه؟

پریناز با بغض گفت: هیچی نیست. هیچی. میشه شام بخوریم؟

آرمان متحیر زمزمه کرد: پری!

+: به من نگو پری. خوشم نمیاد.

_: باشه.

آرمان گیج به بشقابش نگاه کرد. نمی فهمید چی شده است. در سکوت مشغول خوردن شد.

بالاخره شام خوردند. پریناز برخاست و با حالتی عصبی همه چیز را جمع کرد و ظرفها را شست. آرمان هم اصلاً تکان نخورد. همان جا جلوی مبل روی زمین نشسته بود و به کفشهای رنگی کنار دیوار نگاه می کرد و فکر می کرد که مشکل کجاست؟

هر چه فکر می کرد به جایی نمی رسید. پریناز پشت سرش مشغول لباس پهن کردن شد. آرمان از جا برخاست. دست توی جیبهای شلوارکش فرو برد و متفکرانه به طرف او برگشت. پریناز روی تشت خم شد و پرسید: به چی نگاه می کنی؟

_: واقعاً نمی فهمم چی شده. من کار بدی کردم؟ یهو پشت و رو شدی.

پریناز تشت خالی را برداشت و در حالی که به طرف حمام می رفت گفت: یهویی نبود.

آرمان به موهایش چنگ زد و پوف کلافه ای کشید. روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد.

پریناز کمی بعد برگشت و گفت: شب به خیر.

و بدون این که منتظر جواب آرمان بماند به اتاق رفت و در را هم پشت سرش بست. آرمان متعجب به در بسته چشم دوخت. تلویزیون را خاموش کرد و از جا برخاست. در را کمی باز کرد. در حالی که به چهارچوب تکیه داده بود، پرسید: هنوزم نمی خوای بگی چی شده؟

پریناز ملحفه را تا زیر چانه اش بالا کشید و گفت: هیچی نشده. خوابم میاد. شب به خیر.

_: شب به خیر خالی که نمیشه.

+: امشب نه آرمان. خواهش می کنم. درو ببند.

آرمان به سختی نفس کوتاهی کشید. در را بست و توی هال برگشت. خوابش نمی برد. ساعتها از این دنده به آن دنده غلتید و فکر کرد که چه اشتباهی کرده است؟