نمای وبلاگ عشق دردانه است (23) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (23)

پنج‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:55 ب.ظ
سلام سلامممم

من همچنان آبی قرمز ندارم. آقای همسر سرش شلوغه. بعد مثلاً الان وقت داره که من می خوام آپ کنم نمی ذارم بشینه ببینه این ویروسه کجاست و چه کرده :دی

امشب شب آرزوهاست. برای همه ی آرزوهای قشنگتون از خدا طلب استجابت دارم به خیر و عافیت :)

نظرات بلاگفا طبق معمول باز نمیشه. شایا گلم قدم نورسیده مبارک :***


ویرایش نشده. اشتباهی دیدین بگین :)

ساعتی بعد با کابوس رفتن پریناز از خواب پرید. توی تخت نشست. اول فکر کرد هنوز پریناز برنگشته است، اما کم کم ذهنش بیدار شد. با کمی نگرانی حاصل از خوابش، از جا برخاست. گلویش از تشنگی می سوخت. آرام وارد هال شد. با دیدن دخترک غرق در خواب لبخندی از آرامش بر لب نشست.

تلویزیون هنوز روشن بود. کنترل را به آرامی از دست پریناز بیرون کشید و خاموشش کرد. یک لیوان آب خورد و برگشت. روی مبل نشست و به موهای پریشانی که مثل هر شب از گرما بالای بالش رهایشان کرده بود چشم دوخت. یک دستش هم بالای سرش روی موهایش بود.

آرمان زمزمه کرد: بذاری بری میمیرم. باور کن میمیرم.

به پشتی تکیه داد و فکر کرد که چطور می تواند مادرها را راضی کند. یک طرف مادر خودش بود و یک طرف مادر پریناز که اصلاً به نظر نمی آمد به این آسانیها راضی بشود.

یاد زمان دامادی پسرعمویش افتاد. آن موقع که هنوز خودش رویای خارج رفتن و پیشرفتهای آن طرف آبی را داشت. ماهان بیست و چهار ساله بود. لیسانس گرفته بود و ازدواج کرده بود.

مامان با نارضایتی می گفت: چه وقت داماد کردن این بچه بود؟ تازه لیسانسشو گرفته. کلی استعداد داره! حالا چه جوری درسشو ادامه بده؟ حقوقشم که هنوز کفاف خرج دو نفر رو نمیده. درسته که باباش کمکش می کنه ولی چه وضعشه آخه؟ نمی فهمم مادرش چه اصراری داشت که به این عجله بندازش تو زندگی مشترک؟!

آرمان می شنید و هیچ نظری نداشت. بابا با آرامش گفت: چکار به مردم داری خانم؟ تو به بچه های خودت برس.

عاطفه هم که شوهرش مسافرت و چند روزی مهمانشان بود گفت: خب با زنش باهم درس می خونن. چه ایرادی داره؟

مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: حتماً! مگه میشه؟ سال دیگه هم بچه بغل ونگ ونگ ونگ... تمام زندگی برای زن عموت همینه.

بابا دوباره گفت: لااله الا الله! خانم چی از شما کم میشه؟ ولشون کن.

=: دلم برای اون بچه ی طفل معصوم میسوزه. این هنوز داشت درس می خوند. به چه زوری...

عاطفه گفت: مامان دوره ی ازدواج اجباری گذشته. اگه ماهان خودشم نمی خواست زن عمو نمی تونست مجبورش کنه.

آرزو نگاه کلافه ای به آرمان انداخت. آرمان هم شانه ای بالا انداخت و گفت: یه لیوان آب به من بده.

و آرزو به دنبال آب به آشپزخانه رفت.

 

 

سرش را از روی پشتی برداشت. دوباره به پریناز غرق خواب چشم دوخت و فکر کرد: بابا و عاطفه کمکم می کنن. مامان راضی میشه. باید بشه.

پریناز خواب آلوده غلتید. با دیدن پاهای آرمان چشم برداشت و او را روی مبل دید. پرسید: چرا نخوابیدی؟

_: امدم آب بخورم دیگه خوابم نبرد. تو چرا بیدار شدی؟

پریناز بلوزش را تکان داد و نالید: گرمه.

آرمان از جا برخاست. کولر را روشن کرد و یک لیوان آب برایش ریخت. پریناز نشست. تشکری کرد و آب را نوشید. بعد گفت: از کولر ترسیده شدم. خیلی دردش وحشتناک بود.

_: من بیدارم. یه کم خنک شد خاموشش می کنم.

+: صبح سختت میشه بیدار شی.

_: شماطه دارم. تو بخواب.

پریناز دوباره دراز کشید و پشت به آرمان به پهلو غلتید و سعی کرد بخوابد. اما چند دقیقه بعد در همان حالت پرسید: آرمان؟

آرمان هم که نشسته داشت چرت میزد، پرسید: هوم؟

+: اگه نتونیم تا آخر تابستون مامانو بپیچونیم چی؟

_: به بابات میگیم یه فکری براش بکنه.

+: بابا می دونه من اینجام؟

آرمان خمیازه ای کشید و بعد گفت: روم نشد بهش بگم. ولی اجازه دارم. بیخود نبود که به زور اون سند رو مهر و امضاء کرد و داد زیر بغلم.

پریناز به پشت خوابید. به سقف چشم دوخت و پرسید: مطمئنی که کار بدی نکردیم؟

_: مطمئنم.

+: اگه اینقدر مطمئنی میشه فردا به بابا بگی؟ می خوام خیالم راحت بشه که راضیه.

_: خودت بگو.

+: من بگم؟! میمیرم از خجالت! اصلاً مثلاً من خبر ندارم ها! قرار که نبود به من بگی. به بابا هم نگو که بهم گفتی.

_: اگه خودش پرسید چی؟

+: خب اگه پرسید دروغ نگو ولی...

_: اینقدر نگران نباش.

+: فردا به بابا زنگ می زنی؟

_: می زنم. برم بخوابم؟

+: برو. بذار کولر روشن باشه. خودم خاموشش می کنم.

_: خواب نری روشن بمونه!

+: نه بیدارم.

آرمان با خستگی برخاست. دستهایش را حسابی کشید و رفت خوابید.

صبح روز بعد پریناز با جفت زانوهایش روی تخت پرید و از خواب بیدارش کرد. لای چشمهایش را باز کرد و به دخترک که با نگاهی درخشان کنارش نشسته بود نگاه کرد.

+: سلام. صبح به خیر.

آرمان خواب آلوده دوباره چشم بست و گفت: سلام. ساعت چنده؟

+: هفت و ربع.

ابروهایش را بالا کشید و به زحمت بیدار شد. پرسید: شماطه ی من زنگ نزد؟

+: چرا زد. من برداشتم قطعش کردم صداش بیدارت نکنه. می خواستم اینجوری بیدارت کنم هول کنی.

آرمان نشست و خندان نگاهش کرد. گفت: من الان هول کردم. بیا از دلم در بیار.

پریناز خندید. موهای پریشانش روی شانه هایش ریخته بودند و چهره اش از خوشی می درخشید. گوشی آرمان را به طرفش گرفت و گفت: به بابا زنگ بزن. بیداره.

آرمان گونه اش را پیش آورد و گفت: الکی که نمیشه. از دلم در نیاوردی.

+: میشه. تو زنگ بزن. ببین میشه.

_: نه نمیشه. راه نداره.

+: زنگ بزن. خواهش می کنم.

_: آخه اول صبحی زنگ بزنم هول می کنه. بعد اون وقت کی بره از دل بابات در بیاره؟

پریناز مشتی به شانه اش زد و گفت: خیلی لوسی آرمان.

_: اوخ اوخ کتکم که می زنی. طلبم داره زیاد میشه ها. باید حسابی از دلم در بیاری.

+: به بابا زنگ بزن.

_: اگه زنگ بزنم حله؟

+: چی حله؟

_: جبران کتک و از خواب پروندن رو می کنی؟

پریناز مشتی روی تشک زد و گفت: من نمی فهمم چی داری میگی. زنگ بزن دیگه. دارم از عذاب وجدان میمیرم. بذار بلندگو منم بشنوم.

_: خیلی خب بذار یه آبی به صورتم بزنم با این صدای خواب آلود زنگ نزنم.

+: زود بیا.

_: میام بابا. دستشویی در پشتی نداره که فرار کنم.

پریناز با خنده گفت: خیلی لوسی!

توی هال که برگشت پریناز امانش نداد. شماره را گرفت و روی بلندگو گذاشت. آرمان نفسی گرفت و سعی کرد آرام باشد. روی مبل نشست و گوشی را گرفت. پریناز جلویش روی زمین نشست و ساعدهایش را به زانوهای آرمان تکیه داد. چانه اش را هم روی دستهایش گذاشت.

صدای آقای بهمنی پخش شد: سلام آرمان جان.

_: سلام آقای بهمنی. حال شما خوبه؟

=: شکر خدا. خوبم. تو چطوری؟ پریناز خوبه؟

_: خوبم ممنون. پرینازم خوبه.

به چشمهای منتظر دخترک که سر بالا نگاهش می کرد، چشم دوخت.

آقای بهمنی پرسید: کلاسا در چه حالن؟

_: خوب. عالی. واقعاً استفاده می کنیم. محیط خیلی خوبی هم داره.

=: دیگه چه خبر؟ چه کرده بودی که مادر بچه ها ازت شاکی بود؟

_: هیچی آقا... زنگ زدن به پریناز... ما هم همون موقع از کلاس امده بودیم رفتیم کنار ساحل... وقتی فهمیدن باهمیم... یه کم ناراحت شدن.

=: به خاطر همین شلوغ کردن هایه که بهش نگفتم. و الا راز مگویی نبود. پریناز چطوره؟ اذیتت نمی کنه؟

لبخندی بر لبش نشست. دست پریناز را نوازش کرد. پریناز چشم و ابرویی برایش آمد. آرمان جواب داد: نه همه چی خوبه... راستش زنگ زدم یه کسب اجازه ای بکنم... ما مجبور شدیم... یعنی پریناز با دوستاش اختلاف پیدا کرد... امد پیش من.

آقای بهمنی آه بلندی کشید. چند لحظه ای جواب نداد. بعد آرام پرسید: می دونی که دستت امانته؟

_: بله آقا. خیالتون راحت. مثل چشمام مراقبشم.

=: پیش تو باشه خیالم راحته. ببخش که بازم سفارش می کنم. حواست بهش باشه.

_: خواهش می کنم آقا. این چه حرفیه؟ شما امر بفرمایین. رو چشمم. با دل و جون مراقبشم.

=: متشکرم. مراقب خودتم باش. کاری چیزی اینجا نداری بابا؟ پول کم نداری؟

_: خیلی ممنون. همه چی هست. متشکرم.

=: تعارف نکنی ها.

_: نه آقا چه تعارفی؟

=: کسر و کمبودی بود زنگ بزن.

_: حتماً. خیلی متشکرم.

=: به پرینازم سلام برسون.

_: چشم. بزرگیتونو می رسونم.

=: خداحافظ.

_: خداحافظ.

قطع کرد و پیروزمندانه به پریناز چشم دوخت. پریناز سر خورده گفت: خیلی خب تو بردی.

_: جایزه می خوام. الکی که نیست.

+: باشه. به عنوان جایزه صبحانه حاضر می کنم.

_: نه بابا! اشتهاتم که خوبه!

پریناز چپ چپ نگاهش کرد و پرسید: قرار بود بد باشه؟

_: یادت نرفته که چه جوری بیدارم کردی؟

+: خیلی خب. چاییم برات می ریزم. دیگه؟

_: کتک هم زدی.

+: خب ظرفا رم میشورم. دیگه؟ چقدر من کوتاه بیام؟ چقدر؟ چقدر؟ من دارم اینجا حروم میشم.

و خندان به طرف کتری برگشت. نصف بطر آب معدنی توی آن خالی کرد و روشنش کرد. بعد مشغول چیدن صبحانه روی میز شد.

آرمان به پشتی مبل تکیه داد. پا روی هم انداخت و گفت: می دونی که منظور من این نبود. زنگ نزدم پیش بابات غمزه بیام که برام صبحانه بچینی.

پریناز چای دم کرد و گفت: خب نخور. خودم می خورم.

_: پریناز! یه خواهشی ازت کردم.

پریناز ابروهایش را بالا برد و با تعجب پرسید: خواهش؟

بعد شانه بالا انداخت و ادامه داد: من که یادم نمیاد. قند کو؟ هان. دیدم.

آرمان در حالی که برمی خاست غرغرکنان گفت: اککهی! اگه ما شانس داشتیم که الان داشتیم تو پنت هاوسمون، جنوب فرانسه، خاویار طلایی می خوردیم.

پریناز دو تا لیوان کنار قوری گذاشت و گفت: شنیدم اصلاً خوشمزه نیست. هیچ حسرتی هم برای خوردنش ندارم. ولی اگه پاش بیفته امتحان می کنم.

آرمان جلو آمد. لیوانها را پر کرد و مال خودش را برداشت. پشت میز نشست و گفت: چه همه هم خرید کردی!

+: رفتم تو فروشگاه جوگیر شدم. یهو هرچی خوشم امد برداشتم. بعد دیدم اوه! هم سنگین شد هم گرون شد هم بدبخت شدم تا به اینجا رسوندمشون.

_: یه زنگم نمیشد به من بزنی!

پریناز بدون این که نگاهش کند، گفت: تو که زنگ نزدی... فکر کردم قهری.

_: چرا باید قهر می کردم؟!

+: به خاطر حرفای مامان مثلاً...

همچنان نگاهش را از او می دزدید.

آرمان چانه اش را گرفت. رویش را به طرف خودش برگرداند و گفت: وقتی داری باهام حرف می زنی به من نگاه کن. به فرض که قهر بودم... زنگ می زدی آشتی می کردیم.

پریناز چانه اش را عقب کشید. جرعه ای چای نوشید و گفت: خب من قهر بودم. حرفیه؟ این همه دلم تنگ شده بود تو اصلاً محل ندادی.

_: نه این که تو خیلی محل دادی! مجبور بودی به خاطر این که قهر بودی این همه بارکشی کنی؟ اصلاً تو که  قهر بودی چرا دوباره پا شدی به این زحمت امدی اینجا؟

بهش برخورده بود. از جا برخاست. چایش را سر کشید و لیوان را توی سینک گذاشت. جلوی چمدانش نشست و لباس برداشت.

پریناز همانطور که به لیوان چایش چشم دوخته بود، آرام پرسید: ناراحتی که من اینجام؟

_: ناراحتم که اینقدر لج می کنی. تکلیفت با خودتم معلوم نیست. هی با دست می کشی با پا پس می زنی.

+: سر من داد نزن!

_: من اصلاً صدام بالا نرفت. دیر شد. برو بپوش بریم. من جمع می کنم.

پریناز با دلخوری گفت: دعوا می کنی، هرچی دلت می خواد میگی، بعد میگی دیر شد بریم؟

آرمان پوف کلافه ای کشید و پرسید: مگه من چی گفتم؟

پریناز که همچنان نگاهش را از او می گرفت، گرفته گفت: اگه ناراحتی برمی گردم پیش بچه ها. دوستش رفته.

آرمان با غیظ گفت: به خدا اگه دیگه بذارم بری پیش اینا! پریناز بس کن. برو بپوش بریم. بعد از کلاس حرف می زنیم.

تمام راه جر و بحث کردند. آرمان کم آورده بود. هر بار سکوت می کرد باز پریناز شروع می کرد.

بالاخره توی کلاس رسیدند و مثل هرروز مشغول درس شدند. با این تفاوت که حسابی از هم فاصله گرفتند و تا آخر کلاسها یک کلمه هم باهم حرف نزدند.