X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (22)

چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:15 ق.ظ

سلام به روی ماه همگی :)

متشکرم از کامنتهای پر از لطف و مهربونی پست قبلتون :*)

سریع برگشتم با یه پست دیگه :دی

شبتون پر از رویاهای طلایی :*)



پ.ن: من همچنان قرمز آبی ندارم :( سیلور میگه ویروسی شدم. ببینم آقای همسر کی فرصت می کنه نگاهی به پی سی بندازه. 



پیاده به طرف فرودگاه راه افتاد. اینطوری کمی زمان برای پریناز می خرید. بعد از بیست دقیقه رسید. وارد سالن شد. چشم گرداند. خیلی زود همسر آقای بهمنی را که با بی قراری روی یکی از صندلیها نشسته بود تشخیص داد.

جلو رفت و گفت: سلام خانم بهمنی. ببخشید دیر شد.

خانم بهمنی با پریشانی نگاهش کرد. زیر لب گفت: سلام.

بعد از جا برخاست و کیفش را روی شانه اش مرتب کرد. آرمان دست برد که دسته ی چمدانش را بگیرد اما خانم بهمنی به سرعت گفت: لازم نیست. خودم میارم.

آرمان تبسمی کرد و فکر کرد: از قدیم گفته بودن مادر رو ببین دختر رو بگیر!

خانم بهمنی دسته ی چمدان را به دنبال خودش کشید و در حالی که به طرف در می رفت پرسید: لب ساحل چه خبر بود؟

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: خبری نبود.

=: تو این گرما حلوا قسمت می کردن که دو تایی رفته بودین صفا؟

آرمان گیج شده بود. یعنی خانم بهمنی بو برده بود؟!

سری تکان داد و گفت: نه خب... بعد از کلاس... همینطوری گفتیم بریم لب ساحل.

=: خیلی باهم صمیمی شدین؟

آرمان ابروهایش را از تعجب بالا برد. هم از مادر هم از دختر حرصش گرفته بود. با صدایی گرفته گفت: صمیمی؟ ابداً! سرسخت تر دختر شما پیدا نمیشه. خیالتون راحت باشه.

=: مثل این که از این موضوع ناراحتی. از اولم به فرهاد گفتم درست نیست تو رو همراهش کنه.

آرمان متفکر و دلخور گفت: من در امانت خیانت نکردم خانم بهمنی.

=: فرهادم همیشه میگه تو امانتدار خوبی هستی. خدا کنه اینطور باشه.

آرمان لب به دندان گزید تا حرفی نزند. هر دفاعی می کرد به ضررش تمام میشد. نفس عمیقی کشید و رفت تا تاکسی بگیرد.

راننده چمدان را توی صندوق گذاشت. آرمان در را برای خانم بهمنی باز کرد و بعد از این که او سوار شد، خودش جلو نشست. نشانی خانه ی دخترها را داد و سکوت کرد.

وقتی رسیدند خواست حساب کند که خانم بهمنی اجازه نداد. بی حوصله لب برچید. پریناز عجیب شبیه مادرش بود. از نظر قیافه نه... ولی اخلاقش کاملاً مثل مادرش بود. به همان سرسختی!

خانم بهمنی را پیش از این زیاد ندیده بود. خیلی کم پیش می آمد که به رستوران و تالار سر بزند. ولی الان توی هر حرکتش پریناز را میدید.

راننده چمدان را جلوی در خانه گذاشت و پولش را گرفت. آرمان با احتیاط پرسید: براتون بیارمش بالا؟

=: مگه آسانسور نداره؟

_: نمی دونم. من توی ساختمون نرفتم. زنگشون اینه.

زنگ را فشرد. دوربین داشت. پریناز با صدای شادی که آرمان کمتر از او شنیده بود گفت: سلام مامان جان. بیاین طبقه ی چهارم. آسانسور توی لابی سمت چپه.

خانم بهمنی به طرف آرمان برگشت و خیلی رسمی گفت: متشکرم. خداحافظ.

آرمان سری تکان داد و آرام گفت: خواهش می کنم. خداحافظ.

با قدمهای مقطع دور شد. دلش از همین حالا داشت بهانه می گرفت. زنش را می خواست.

بی حوصله به هتل برگشت. اتاق هنوز بوی حضور پریناز را داشت. چشم گرداند. شال نارنجی قرمزش را که صبح دور چشمهای آرمان بسته بود، روی مبل جا گذاشته بود. آرمان بی حوصله به طرف مبل رفت و خودش را روی آن رها کرد. شال را روی صورتش انداخت و چشمهایش را بست.

مدتی به همان حال ماند تا کمرش خسته شد. راست نشست. شال روی پایش افتاد. گوشیش را در آورد و شماره ی پریناز را گرفت. اما قبل از وصل شدن قطع کرد. خواست پیامی بفرستد. اما بازهم پشیمان شد. از یک طرف نمی خواست مادرش حساس شود، از طرف دیگر از مادر و دختر هر دو دلگیر بود.

گوشی را روی میز رها کرد و گفت: اگه دلش تنگ شد خودش زنگ می زنه دیگه. اگه نشد هم... من زنگ بزنم چی بگم؟

دوباره گوشی را برداشت. شماره ها را بالا و پایین کرد و بالاخره به عاطفه زنگ زد. در دو سال اخیر روابطشان خیلی بهتر شده بود. هنوز صمیمی نبودند ولی دیگر دعوا نداشتند. کمی با عاطفه حرف زد. بعد هم به مادرش زنگ زد. با بابا و آرزو هم احوالپرسی کرد و بالاخره گوشی را گذاشت. به خودش تلقین کرد که دلتنگیش رفع شده است. از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.

پیاده راه افتاد. کلی راه رفت. با بی میلی شام خورد. دوچرخه کرایه کرد و کنار ساحل مدتی دوچرخه سواری کرد. ساعت نزدیک سه بعد از نیمه شب بود که خسته و کوفته به هتل برگشت.

گوشی اش را برای بار هزارم چک کرد. هیچ خبری نبود. صفحه ی پیامها را باز کرد و بست. صفحه گفتگو را باز کرد و بست. به خودش غر زد: طاقت بیار. این دو روز که سهله. بعد از تابستون میمیری! یه کم تمرین کن.

لباس عوض کرد. مسواک زد. در اتاق خواب را باز کرد و با حسرت به تخت خالی چشم دوخت. دراز کشید. بالش پریناز را در آغوش کشید و خوابش برد.

چند دقیقه قبل از ساعت هشت از خواب پرید. دستپاچه برخاست که لباس عوض کند اما به یاد آورد که جمعه است. دوباره خود را روی تخت رها کرد و بالش را در آغوش فشرد.

خوابش نمی برد. کمی بعد برخاست. صبحانه ی مختصری خورد. لپ تاپش را برداشت و دوباره دراز کشید. مشغول چرخیدن توی نت شد. ایده های مختلفی برای بهتر شدن کار رستوران و تالار جستجو کرد ولی کمی بعد با یادآوری این که به پریناز قول داده بود که بعد از تابستان دیگر برای آقای بهمنی کار نکند دلش بیشتر گرفت.

برای نهار حوصله نکرد از جایش بلند شود. ولی بعدازظهر از فرط گرسنگی بالاخره مجبور شد برخیزد. غذای ساده ای برای خودش پخت. هر لقمه را با یاد وعده هایی که با پریناز خورده بود، به زحمت فرو داد. بازهم گوشیش را چک کرد. خبری نبود. بالاخره کلافه از در بیرون زد.

به فراز زنگ زد. حوصله اش را نداشت ولی از تنهایی بهتر بود. ضمناً هیچ دوست دیگری هم آنجا نداشت که بتواند ساعتی کنارش سرگرم شود.

ساعتی بعد با فراز مشغول گشت و گذار بودند. فراز از پریناز پرسید ولی وقتی دید آرمان توضیح نمی دهد دیگر اصرار نکرد. او را برد و به دوستان جدیدش معرفی کرد. چند مغازه دار از تهران و اصفهان و شهرکرد و چند نفر از بومیان کیش. برعکس آرمان خیلی اجتماعی بود و راحت با همه دوست میشد.

خوش گذشت. حداقل تا پاسی از شب سرگرمش کردند. دیروقت به هتل برگشت و با یادآوری این که فردا شنبه است و توی کلاس او را می بیند با خوشحالی خوابید.

صبح سر حال و قبراق دوش گرفت و آماده شد. کم خوابیده بود و فرصت نشد اصلاح کند. اما اصلاً مهم نبود. مهم این بود که امروز پریناز را میدید.

با عجله خود را به کلاس رساند. کم کم همه جمع شدند. اما پریناز نیامد. خانم قهرمانی معلمشان هم آمده بود که آرمان از جا برخاست و گفت: ببخشید خانم قهرمانی... اگه اجازه بدین من برم یه تلفن بزنم. خانم بهمنی نیومده. ممکنه خواب مونده باشه.

خانم قهرمانی با خونسردی گفت: لازم نیست زنگ بزنی. خواب نمونده. صبح خودش بهم تلفن زد. گفت چند روزی نمی تونه کلاس بیاد.

سر آرمان گیج رفت. چند روز نمی تونه بیاد؟؟؟

بیحال نشست. یعنی توی کلاس هم او را نمی دید؟!

چند روز بعد را با عذاب سختی گذراند. از طرفی هر لحظه مچ خودش را می گرفت که به پریناز زنگ نزند، از طرف دیگر دلتنگی داشت هلاکش می کرد. بیکاری هم اذیتش می کرد. از همان بعدازظهر شنبه رفت لب ساحل و برای خالی کردن بار کشتیها به کارگری پرداخت. شد کارگر روزمزد. اینطوری کمتر اذیت میشد. تا دیروقت هم مشغول بود. وقتی می رسید دوشی می گرفت و می خوابید.

جمعه.... شنبه.... یکشنبه.... دوشنبه.... چهار روز و پنج شب بود که او را ندیده بود. از پنج شنبه عصر...

ساعت ده شب خسته به هتل رسید. متصدی طبق معمول مشغول تماشای فوتبال بود. ضربه ی ملایمی روی پیشخوان زد و با صدای خسته ای گفت: سلام. سیصدوچهار.

متصدی نیم نگاهی به جای کلیدها انداخت و گفت: سلام. نیست.

دل آرمان فرو ریخت. اما طولی نکشید. گردن کشید و کلید را دید. سر شانه ی متصدی زد و گفت: هست. بده دارم از خستگی میمیرم.

متصدی باز نگاهی انداخت. بعد همانطور که محو فوتبال شده بود، گفت: نه بابا نیست. باز جا گذاشتی تو اتاق؟

_: مطمئنی نیست؟

=: بابا بیا ببین. این که تو داری از اون طرف می بینی کلید اتاق سیصد و سه یه.

آرمان چند بار ناباورانه پلک زد. مطمئن بود که صبح کلید را سپرده است. بعد ناگهان مثل گلوله به طرف راه پله دوید. پله ها را دو تا یکی بالا رفت و نفس نفس زنان چند مشت پیاپی پشت در اتاق کوبید. چند لحظه صبر کرد. دستش دوباره بالا رفت که لای در کمی باز شد. پریناز سرش را که با شال پوشانده بود جلو آورد و پرسید: بله؟

آرمان از ته دل نالید: ای جان من!

پریناز خندید. پشت در پناه گرفت و در را بیشتر باز کرد. آرمان وارد شد و در را پشت سرش بست. شانه های او را محکم گرفت. بوسه ی جانانه ای از گونه اش ربود و گفت: خوش اومدی. من میرم یه دوش می گیرم الان میام.

پریناز نالان دستی به صورتش کشید و گفت: تیغ تیغی! ریش تراشتم با خودت ببر. نکنه گمش کردی!

آرمان خندید. ریش تراش را از توی چمدانش برداشت و گفت: نه همین جاست فقط انگیزه ای نبود که اصلاح کنم.

خندان به طرف حمام رفت. پریناز با چهره ای گرفته به دیوار تکیه داد. دستهایش را پشتش روی دیوار قفل کرده بود. بدون این که به او نگاه کند با دلخوری گفت: ولی گوشیتو حتماً گم کردی.

آرمان که به خاطر آورد دارد گوشی توی جیبش را هم با خودش می برد آن را روی میز گذاشت و به آرامی گفت: نخیر. اینم گم نکردم. فقط سعی کردم مزاحمتون نشم. هرچند... سخت گذشت ولی گذشت.

سرسخت بودن برایش سخت بود. قبل از آن که دوباره مقابل دخترک اختیار از کف بدهد خودش را توی حمام انداخت.

خیلی معطل نکرد. دست و دلش بیش از آن می لرزید که طاقت بیاورد. حمام و اصلاح کرد و بیرون آمد.

دخترک پشت به او رو به گاز ایستاده بود و غذایی را هم میزد. پرسید: شام خوردی؟

انگار عمداً از نگاه کردن به او اجتناب می کرد. اشکالی هم نداشت. از نظر آرمان گل پشت و رو نداشت. تیشرت صورتی و پیژامه ی گل گلی اش را پوشیده بود. و موهایش را از گرما با کلیپس جمع کرده بود.

آرمان خم شد و پشت گردنش را بوسید. گفت: نه نخوردم. چی می پزی؟

+: یه چیزی شبیه تاس کباب. داشتم میومدم یه کم خرید کردم. خوب شد خریدم. یخچال حسابی خالی بود.

_: چرا زحمت کشیدی؟ یه ندا میدادی خودم می خریدم.

+: نخواستم مزاحم عشق و حالتون بشم.

آرمان به تلخی خندید و زمزمه کرد: عشق و حال.

به زحمت دل کند و از او چند قدم دور شد. با خستگی روی مبل ولو شد و گفت: اون قیافه ی داغون من به کسی که رفته بود خوشگذرونی شبیه بود؟

+: پس کجا بودی؟

_: اسکله. این دو سه روز رفتم حمالی.

بالاخره پریناز برگشت. با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و گفت: کم چرند بگو.

شام را جلویش چید. بشقاب گذاشت و دوتایی مشغول شدند.

پریناز دوباره گفت: راستشو بگو. من ناراحت نمیشم.

آرمان باز به تلخی خندید و پرسید: چی می خوای بشنوی؟ بگم تا پشت سرتو دیدم یه دوست دختر ترگل ورگل برای خودم دست و پا کردم و خیلی هم به ما خوش گذشت؟

+: نه فقط می خوام راستشو بگی. کجا بودی که حتی یه زنگم نزدی؟

آرمان چشم به غذایش دوخت و سعی کرد محکم باشد. لقمه اش به آرامی جوید و فرو داد. بعد گفت: عرض کردم. نمی خواستم مزاحمتون بشم. ضمناً مامانت یه کم از این که باهم کنار ساحل بودیم ناراحت بود، ترسیدم برات دردسر بشه.

پریناز سر به زیر و گرفته گفت: اگه زنگ می زدی می تونستم تظاهر کنم یکی از دوستامه. حتی اسمتم تو گوشیم عوض کردم که اگه پیام دادی و اتفاقاً مامان دید چیزی نشه. ولی هیچ خبری نشد.

آرمان به زحمت لقمه اش را فرو داد. دلش برایش غنج میزد. ولی باز هم سعی کرد خوددار باشد. ظاهراً اینطوری بهتر نتیجه می داد. پس به شوخی گرفت و پرسید: حالا اسم منو چی گذاشته بودی؟

بعد با اشتها یک لقمه ی دیگر برداشت. پریناز همانطور سر به زیر و گرفته با غذایش بازی کرد و لقمه ی کوچکی خورد.

آرمان دوباره پرسید: اسممو چی گذاشته بودی؟

پریناز به هویج سر چنگالش نگاه کرد و گفت: آرمیتا. یکی از همکلاسیامه. مامان دیدتش. ولی شماره شو ندارم. فکر کردم اگه زنگ زدی میگم اونه. ولی زنگ نزدی.

هویج را توی دهانش گذاشت و از جا برخاست. از توی یخچال بطر آب معدنی را برداشت و لیوانی ریخت.

تحمل آرمان هم حدی داشت! دخترک از دلتنگی بغض کرده بود. از جا برخاست. لیوان آبش را که نوشید دست روی شانه اش گذاشت. آرام گفت: دلم برات تنگ شده بود. خیلی زیاد.

پریناز در حالی که همچنان نگاهش را از او می دزدید، به تندی سر تکان داد و با بغض گفت: نشده بود. می تونستی فقط یک کلمه... یک کلمه بنویسی خوبی؟ ولی همینم ننوشتی. می تونستی از در میای تو بغلم کنی ولی نکردی.

رو گرداند و خواست برود که آرمان جلویش را گرفت. محکم در آغوشش کشید و گفت: من از حمالی امده بودم خیس عرق و کثیف. حیفم امد گل خوشگلمو بغل کنم!

پریناز سرش را توی سینه ی او فرو برد و با بغض پرسید: چرا چرت و پرت میگی؟ حمالی چیه؟

آرمان خم شد موهایش را بوسید و با خوشی گفت: حمالیه دیگه! کار شرافتمندانه! کار بدنی سختی که تنهاییمو یادم بره. دیگه هم نمیرم. خیالت راحت. کارگر روزمزد بودم. امشب خیلی تنها موندی؟

دخترک آهی کشید و گفت: نه... دم غروب امدم. دیگه تا وسایلمو جا بدم و خریدا رو جمع و جور کنم و وسایل شام رو حاضر کنم رسیدی.

_: پس بریم شام بخوریم این همه زحمت کشیدی!

ولی این بار کنارش نشست. دست چپش را دور شانه های او حلقه کرد و غذایش را لقمه لقمه در دهانش گذاشت. هر بار پریناز می خندید و می گفت: خودم می خورم.

_: من دهنت کنم خوشمزه تره! آ آ... دهن باز کن هواپیما بره تو آشیونه!

پریناز غش غش می خندید.

_: د نخند می پره به حلقت. نخند عزیز من.

بالاخره شام پر ماجرا تا آخرش خورده شد. پریناز خودش ظرفها را شست و آرمان هم رفت تا لباسهایش را بشوید. قبل از رفتن پرسید: لباس کثیف نداری؟

پریناز لبخندی زد و گفت: نه ممنون. خونه فرح ماشین لباسشویی بود شستمشون.

آرمان سری تکان داد و به حمام رفت. وقتی برگشت پریناز وسط هال دراز کشیده بود و تلویزیون میدید.

آرمان لباسها را روی بند مرتب کرد و پرسید: فردا کلاس میای؟

پریناز خمیازه ای کشید. تلویزیون را خاموش کرد و گفت: هوم. میام. فکر کنم حسابی عقب موندم. تو برو تو تخت. صبح بیدارم کن.

آرمان همه ی چراغها به جز چراغ کم نور دم در را خاموش کرد. کنارش نشست و گفت: پاشو برو سر جات، جای منو اشغال نکن.

پریناز سرش را توی بالش فرو برد و گفت: نوبتی. یه شب من یه شب تو.

_: پاشو خودتو لوس نکن. اینجا بخوابی درسته قورتت میدم.

+: د چکار به من داری؟ برو تو تخت بخواب دیگه.

_: تو برو تخت.

+: من اینجا راحتم. تو برو.

_: پریناز؟

+: هوم؟

_: کولر روشن بوده. اتاق خنکه. برو سر جات.

پریناز نشست. بالشش را در آغوش گرفت و آرام گفت: آرمان؟

موهایش را باز کرده بود. توی نور کم چراغ دم در برق ملایمی داشتند. آرمان بدون جواب موهایش را نوازش کرد.

پریناز با احتیاط گفت: من هنوزم فکر می کنم باید تمومش کنیم. یعنی نه حالا... واقعاً دلم می خواد کلاسا رو بیام... ولی بعد از تابستون...

آرمان احساس می کرد قلبش فشرده می شود. بدون این که دست از نوازش موهایش بردارد گفت: بعد از تابستون هر کار تو بخوای می کنیم. پاشو برو بخواب.

+: خوابم نمیاد.

_: شامتو که دهنت کردم. برات لالاییم میگم بخوابی.

+: اگه مامان بفهمه چی میشه آرمان؟

_: حالا که نفهمید. برو بخواب کوچولو. من دارم بیهوش میشم.

+: خب برو تو تخت بخواب. من می خوام اینجا بخوابم. اصلاً می خوام تلویزیون ببینم. صداشو کم می کنم. مزاحم خوابت نمیشم.

_: مطمئنی که اینجا راحتی؟

+: مطمئنم.

_: هروقت پشیمون شدی بیدارم کن.

+: پشیمون نمیشم. شب به خیر.

آرمان خم شد. پیشانیش را بوسید و گفت: شب به خیر.

برخاست و به اتاق رفت. خسته بود. خیلی زود خوابش برد.