X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (21)

یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 03:06 ب.ظ

سلام سلام سلامممم

نمی فهمم باز این سایت چی شده؟ همه جا تبلیغ گذاشتن. می زنم تغییر رنگ، تبلیغ میاد. صفحه شو می بندم باز یه تبلیغ دیگه میاد. دوباره می زنم رنگا میاد ولی انتخاب نمیشه! 


بیخیال... بدون آبی و قرمز و سمایلی بخونید بره :)


پ.ن 1: مرسی خواهرزاده :دی


پ.ن 2 : نرگس خاله کجایی؟


پ.ن 3: اگه قصه مشکل داره و ناراحتین بگین آخه! نزدیک پونصد تا بازدید روزانه و فقط ده تا کامنت اونم نینا و امید هرکدوم دو سه تا کامنت گذاشتن تا شد ده تا! ده تا کمتر باشه اصلاً پست نمی ذارم :دی



وارد فروشگاه بزرگ فست فود شدند. پریناز نالید: حالم داره از فست فود بهم می خوره. دلم چلو کباب باباحیدر رو می خواد. یا سیب پلوهای مامانم.

آرمان لبخندی دلجویانه زد و دست دور شانه های او حلقه کرد.

پریناز کنار کشید و گفت: ولم کن آرمان.

ولی آرمان محکمتر او را گرفت و گفت: فراز داره میاد. ضایع نکن. هی ببین کی اینجاست؟ این دوست لطیف و نازتم هست.

پریناز با حرص گفت: هی دوستای منو مسخره کن!

جلو رفتند. فراز با آرمان دست داد و بعد دستش را به طرف پریناز دراز کرد. آرمان که همچنان مالکانه پریناز را محکم گرفته بود، با لحن تندی به فراز گفت: بکش کنار.

فراز خندید و گفت: بابا چه غیرتی! نمی خوام خانمتو بخورم که! اینجا شام هست. خیالت راحت.

آرمان که از شوخی اش خوشش نیامده بود فقط با حرص سر تکان داد. فراز هم دست روی شانه ی نازآفرین، دوست درشت هیکل پریناز گذاشت و گفت: این خانم خوشگله هم همشهریمونه. دوست جدیدم.

آرمان سری تکان داد و با سردی گفت: بله. قبلاً افتخار آشناییشونو داشتم.

فراز با لحنی مچ گیرانه و شاد پرسید: باهم دوست بودین؟

آرمان نفسش را با حرص پف کرد. کاش نیامده بودند.

نازآفرین گفت: نه بابا من با پریناز دوستم. آرمان مگه اصلاً حاضره به جز پریناز به کسی نگاه بکنه؟ خوش به حال پریناز! همین فرح دوستمون خودشو تکه تکه کرد که آرمان بهش یه نیم نگاه بندازه ولی ننداخت. الانم رفته تو مود افسردگی طفلکی!

آرمان پوفی کرد و سر تکان داد. فراز گفت: خب همینه. باید با روشهای دیگه جلب توجه می کرد. اینطور مستقیم که هر پسری زده میشه.

پشت میز نشستند.

نازآفرین دوباره گفت: نه بابا فرح گل تقصیری نداشت. این آرمان عاشقه. ما باهم امدیم. نه تو هواپیما، نه اینجا، اصلاً همین الان! نگاش کن. جون و دلش پرینازه. این نفهمم که قدر نمی دونه.

پریناز غرید: ارزونی شما!

آرمان احساس می کرد از گوشهایش آتش بیرون می زند. عصبانی به سقف که با هالوژنهای رنگی تزئین شده بود، نگاه کرد.

فراز گفت: هی آرمان... این موضوع درباره ی تو هم صدق می کنه ها! زیادی ابراز عشق نکن. زده میشه.

آرمان چند لحظه چشمهایش را بست. با تمسخر فرو خورده خندید. بالاخره چشم باز کرد و گفت: از توصیه ی دوستانت متشکرم. می خوای به ما شام بدی یا نه؟

بالاخره موضوع بحث عوض شد و آرمان نفسی به راحتی کشید. از هر دری حرف زدند. درباره ی گوشی های مختلف و کالاهای رنگارنگ فروشگاهها و دیگر دیدنیهای کیش.

بعد از شام همچنان گرم صحبت بودند. پریناز رفت دستهایش را شست و با یک بطر آب معدنی برگشت. در حالی که آرام آرام آب می نوشید به بحثشان گوش می داد. آرمان دلش برایش ضعف می رفت. آنطور که آرام و خونسرد نشسته بود خیلی خیلی خواستنی شده بود.

کمی بعد برخاستند. تا جایی که مسیرشان یکی بود پیاده رفتند. البته فراز دعوت کرد که باهم لب ساحل بروند و قهوه ای بنوشند، اما آرمان مودبانه دعوتش را رد کرد و گفت که صبح روز بعد کلاس دارند و باید بخوابند.

بالاخره به هتل رسیدند. خوابش نمی آمد. کلافه بود. نمی فهمید دیگر چه می تواند بکند که هم خودش هم پریناز کمتر آسیب ببینند.

پریناز به اتاق رفت تا لباس عوض کند. آرمان هم دست و رویی صفا داد و روی مبل نشست. سرش را روی پشتی گذاشت و چشمهایش را بست.

+: آرمان؟

_: هوم؟

چشمهایش را باز نکرد.

+: امشب تو تخت بخواب. من اینجا می خوابم.

_: لازم نیست.

+: تعارف نمی کنم بابا. دارم از گرما میمیرم. جرأت ندارم دوباره کولر رو روشن بذارم. گردنم هنوز یه کم درد می کنه.

_: باشه.

+: نمی خوای بری بخوابی؟ نصف شبه. صبح کلاس داریم.

بالاخره چشمهایش را باز کرد. از آنچه دید چشمهایش گرد شدند. پریناز روی زمین چهارزانو نشسته بودو داشت موهایش را باز می کرد. تاپ و شلوارک نخی راحتی پوشیده بود. بالشش را هم کنارش گذاشته بود که بخوابد.

آرمان لبش را گاز گرفت که عکس العملی نشان ندهد. به سختی از جا برخاست و لباس برداشت. به اتاق رفت. عوض کرد و برگشت. دخترک دراز کشیده بود و موهای پریشانش را از گرما بالای بالش ریخته بود.

آرمان آب دهانش را به سختی قورت داد. رو گرداند و از کنارش رد شد. مسواک زد و برگشت. پریناز چشم بسته گفت: چراغم خاموش کن.

از دم در چراغ را خاموش کرد. با احتیاط پیش آمد که پا روی دست و پای پریناز نگذارد. نگذاشت ولی وقتی پا روی موهایش گذاشت و پریناز ناله ای کرد، زانوهایش شل شدند. همانجا فرو ریخت. کنارش نشست. موهایش را نوازش کرد و گفت: معذرت می خوام.

پریناز با ناله گفت: من مامانمو می خوام.

_: پریناز... بغلت بکنم؟

+: اذیتم نکن آرمان. خواهش می کنم.

_: فقط تا وقتی آروم بشی.

+: قول دادی ها.

آرمان توی تاریکی خندید. گفت: هنوز که ندادم ولی چشم. قول میدم.

پریناز نشست و سرش را روی سینه اش گذاشت. آرمان به مبل تکیه داد و دخترک را در آغوش گرفت. آرام شده بود. خیلی آرام. دلش می خواست تا ابد همانجا بنشینند.

کم کم صدای نفسهای پریناز آرام و منظم شدند. بازهم آرمان تکان نخورد. اینقدر نشست تا احساس کرد کم کم گردن خودش هم دارد می گیرد. از ترس این که دوباره گردن پریناز درد بگیرد، آرام او را روی بالش خواباند و خودش کنارش دراز کشید. اینقدر موهایش را نوازش کرد تا خوابش برد.

صبح روز بعد وقتی بیدار شد با دیدن دخترک غرق خواب لبخندی عریض زد. نگاهی به ساعت انداخت. شش ونیم بود. هنوز کلی فرصت داشتند. بیدارش نکرد. از جا برخاست و بی سر و صدا دست و رویی صفا داد و به اتاق برگشت. لباس عوض کرد. کلید برداشت و رفت نان فرانسوی تازه خرید و برگشت. چای درست کرد. دو تا ساندویچ پنیر و گردو و گوجه آماده کرد و به دخترک هنوز غرق خواب بود نگاه کرد. کنارش زانو زد و گونه اش را آرام بوسید.

پریناز چشم بسته توی صورتش زد و گفت: نکن آرمان.

آرمان خندید و گفت: پاشو خانم خوشگله. صبح شده. کلاس داریم. عوضش فردا جمعه اس. می تونی تا خود ظهر بخوابی.

پریناز نشست. خواب آلوده چشمهایش را مالید. بالاخره دستهایش را از روی صورتش برداشت. جیغ کوتاهی کشید و پرسید: این چیه من پوشیدم؟

آرمان غش غش خندید و پرسید: از من می پرسی؟

+: پاشو برو بیرون. پاشو. تا لباسامو عوض نکردم نباید بیای تو اتاق.

_: من جسارت نمی کنم. برو تو اتاق عوض کن.

+: برو خودتو مسخره کن. من الان این ریختی پاشم جلوی تو برم دستشویی؟!

از خجالت چهارزانو نشسته بود و موهایش را توی صورتش ریخته بود. آرمان هم غش غش می خندید.

پریناز دوباره نالید: آرمان برو بیرون. خواهش می کنم.

_: بیا من چشمامو بستم. آ... آ... هرکار می خوای بکن.

+: اینجوری نمیشه. برو بیرون.

_: ببین حوصله ندارم جان تو. خسته ام. صبح پا شدم رفتم نون خریدم برگشتم، ساندویچ درست کردم. چایی درست کردم... زودباش پاشو فرصت کنیم بخوریم بریم کلاس.

+: فهمیدم!

آرمان چشم باز کرد و پرسید: چی رو فهمیدی؟

پریناز نیم خیز شد و از روی مبل پشت سر آرمان شالش را برداشت و چشمهای آرمان را بست. بعد بلند خندید و از جا برخاست. آرمان هم غش غش خندید. سرش را عقب بود و روی نشیمن مبل گذاشت. پر شال را جلوی بینیش کشید و بوی شامپو و عطر پریناز را به مشام کشید.

پریناز با عجله آماده شد. با یک حرکت شالش را از سر آرمان کشید و گفت: زود باش بخوریم بریم. چایی ریختم.

آرمان در حالی که برمی خاست پرسید: چایی ریختنم زشت بود من نباید می دیدم؟

پریناز بدون این که به او نگاه کند، جرعه ای نوشید و گفت: زشت نبود. یه وقت باورت میشد من بلدم دیگه دم به ساعت می خواستی برات چایی بریزم.

آرمان لپ او را محکم کشید و با خنده گفت: بیچاره می کنی آدمو بعد میگی چرا عاشقه!

+: آآآآآخ! دیوونه! از عاشقیه که می خوای لپمو از جا بکنی؟

_: الان بوسش می کنم خوب خوب میشه.

پریناز دستهایش را بالا آورد و گفت: بشین بشین. همون لیوان چاییتو بوس کن. بخور بریم.

_: یه بوس پریناز! دردت گرفت آخه!

+: لازم نکرده. خودش خوب میشه. بشین دیگه. دیر شد.

_: پرینااااز!

+: اَه اَه نگاش کن عین گربه ی شرک. چاییتو بخور. مرد هم اینقدر لوس؟!

آرمان قدمی به طرفش برداشت و گفت: راست میگی اصلاً به مردونگی این لوس بازیا نمیاد.

بعد با قلدری خم شد و بوسه ی محکمی از گونه اش ربود. پیروزمندانه سر جایش نشست و توی چایش قند ریخت.

پریناز غضبناک نگاهش کرد و پرسید: الان می خوای بگی خیلی بامزه ای؟

آرمان با تکبّری ساختگی گفت: نه می خواستم بگم خیلی مَردم!

+: ناز بشی!

_: نه دیگه ناز مال خانوماست.

+: ایشششش....

پریناز با عشوه رو گرداند و ساندویچش را برداشت. آرمان لبخند زد و با خوشی به او چشم دوخت. پریناز اخم کرد و نگاهش کرد.

آرمان باز خندید و گفت: اخم نکن پیشونیت چروک میفته. البته برای من فرق نمی کنه، هرجوری باشه خاطرتو می خوام. برای اعتماد به نفس خودت میگم.

پریناز از جا برخاست و گفت: خیلی بی مزه ای آرمان.

باهم بیرون آمدند و به کلاس رفتند. کلاس آن روز شادتر از هرروز برگزار شد. آموزش چند نوع کباب دیدند و برای نهار خوردند و کلی شوخی کردند. بعد از ظهر هم کلاس آداب پذیرایی داشتند که کلی سر تعظیم کردن و خوش آمد گویی به مهمانان خیالی خندیدند.

وقتی بیرون آمدند سر حال و پر انرژی بودند. پریناز پرسید: آرمان تا کنار ساحل مسابقه بدیم؟

_: باشه.

کیفهایشان را روی کولشان مرتب کردند و شروع به دویدن کردند. پریناز خیلی زود به نفس نفس افتاد و گفت: وایسا آرمان. وایسا نفسم بند امد. آخ دلم درد گرفت. وایییی....

آرمان خندان برگشت. دست پیش برد و گفت: کوله تو بده به من.

پریناز کوله را درآورد به او داد بعد قدم زنان به طرف ساحل رفتند. توی راه یک بطر آب معدنی خریدند. پریناز کمی نوشید و گفت: وای چقدر گرمه! اگه عاشق این خانم معلمه نبودم حتماً برمی گشتم خونمون.

_: یعنی خانم معلم از من خوشگلتره؟

+: خب معلومه که از تو خوشگلتره!

_: اگه منم خط چشم آبی بکشم عاشقم میشی؟

پریناز خندید و چندین بار با مشت به بازو و شانه اش کوبید.

همان طور داشت میزد و آرمان می خندید. در دفاع هم فقط کیف پریناز را جلوی صورتش گرفته بود. بالاخره کیف را پایین آورد و در حالی که از خنده سرخ شده بود گفت: هی وایسا، وایسا، گوشیت داره ویبره میره.

پریناز کیفش را گرفت و پرسید: تو چه جوری از روی کیف می فهمی که داره ویبره میره؟ اِ قطع شد. مامان بود.

_: جلوی صورتم بود دیگه! فهمیدم.

پریناز گوشی را از حالت سکوت درآورد و به مادرش زنگ زد.

+: سلام مامان... ببخشید گوشی تو کیفم بود تا امدم جواب بدم... هان... نه از کلاس امدم بیرون... کنار ساحلم. هوم؟ با آرمان کلاس بودم الانم باهمیم. نه... نه خبری از بچه ها ندارم. چطور؟ جااااان؟ ماماااان؟ ب.... چیزه... نه همون جا باشین... ام... من ... من بلد نیستم نشونی بدم... ام... خودم میام استقبالتون... نه نه اصلاً میگم آرمان بیاد من برم خونه یه کم جمع و جور کنم... چیزه... نه دیگه حالا بچه ها.... نه مامان خونه خیلی شلوغه من میرم جمع می کنم آرمان میاد استقبالتون. اممم.... منم دلم براتون تنگ شده. خیلی دلم تنگ شده. از آرمان بپرسین. میگه چقدر بهانه می گیرم. ولی میرم خونه رو مرتب می کنم و یه خبر به بچه ها میدم شما بیاین. آهان... چیز... نه هیچی نگفت. یعنی شایدم زنگ زده من کلاس بودم گوشیم سایلنت بوده. باشه فعلاً خداحافظ.

بدون این که منتظر جواب مادرش بشود با دست لرزان گوشی را قطع کرد. سر برداشت و گفت: بدبخت شدم آرمان.

آرمان خندید و پرسید: چرا بدبخت؟ خب امده دیدنت. مادرته. نیاد؟!

+: چی بگم آخه؟ اگه بچه ها لو بدن خونه نبودم چکار بکنم؟

_: خب... بگو تو اون یکی اتاق بودم آرمانم کاری بهم نداشت تازه از بابا هم اجازه گرفتیم. حالا اصلاً هم معلوم نیست لو بدن.

+: نه معلوم نیست. یعنی... آشغالن ولی بی مرام نیستن. چیزه... مامان میگه با خونواده ی فرح گل حرف زده. چند روزی میاد تو خونه پیشمون. بعد من کلاسامو خودم میرم میام. نشونی رو یاد گرفتم. بعد... تو میری فرودگاه؟

_: میرم. اول بریم هتل وسایلتو برداریم.

+: نه خودم میرم برمی دارم. تو برو فرودگاه ولی تا میشه مامانو معطل کن. من یه زنگ به فرح گل بزنم یکیشون خونه باشه درمو باز کنه.

_: پس بذار برات تاکسی بگیرم.

+: باشه.

نگرانی از سر و رویش می بارید. توی ماشین نشست. آرمان خم شد مسیر را گفت و پول تاکسی را حساب کرد. بعد دست روی بازوی لرزان پریناز گذاشت و با اطمینان زمزمه کرد: نگران نباش. هر اتفاقی افتاد من به گردن می گیرم. اینقدر نترس. طوری نشده و قرار نیست هیچی بشه.

پریناز نفسی به راحتی کشید ولی نگاهش هنوز نگران بود. سری به تأیید تکان داد. آرمان صاف ایستاد و گفت: برو به سلامت.

در ماشین را بست و دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا آورد. پریناز به زحمت دستی تکان داد و رفت.