نمای وبلاگ عشق دردانه است (20) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (20)

پنج‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:40 ق.ظ
سلام به روی ماهتون
خوب هستین؟
منم خوبم شکر خدا. پسرک هم بهتره. ممنون.
امشبم مهمون داریم. هنوز هیچ کار نکردم! اول صبح به جای تدارک مهمونی نشستم به قصه نوشتن! مدیونین اگه یه صلوات برای خوب و آسون برگزار شدن مهمونیم نفرستین :) خدا کنه همه چی خوشمزه بشه.

صبح ساعت هفت ونیم بود که دوباره سری به پریناز زد. دخترک توی خواب ناله ای کرد و چشم باز کرد. با دیدن آرمان لبخندی زد و گفت: سلام.

آرمان با احتیاط لب تخت نشست. دستش را توی دستهایش گرفت و گفت: سلام به روی ماهت. بهتری؟

+: درد می کنه. ولی تو برو کلاس. من همین جا میمونم. خیالت راحت. اصلاً توان این که فرار کنم ندارم.

و لبخندی از سر درد زد. آرمان هم خندید و دستش را بوسید. برخاست و گفت: میرم صبحانه بیارم باهم بخوریم.

+: کمکم می کنی بلند شم؟ میرم دسشویی بعد همون تو هال می خوریم.

تبسمی کرد و سری به تأیید تکان داد. روی تخت خم شد تا پریناز هرطور که راحت است به گردنش بیاویزد. وقتی که بلند شد و به زحمت ایستاد، آرمان خم شد و با احتیاط گونه اش را بوسید.

+: نکن آرمان.

آرمان متبسم نگاهش کرد. چهره اش بیشتر از دلخور دردآلود بود. عادتش میداد. باید عادت می کرد. پس با شیطنت خم شد و گونه ی دیگرش را هم بوسید.

پریناز متعجب و عصبانی گفت: د میگم نکن.

آرمان با خوشرویی گفت: د میگم زنمی دلم میخواد.

پریناز صورتش را با دستهایش پوشاند و با ناراحتی عمیقی گفت: آرمان اینقدر زنم زنم نکن. خواهش می کنم.

آرمان لب به دندان گزید. فشار مختصری از سر دلجویی به شانه ی او آورد و گفت: باشه. بیا برو که من باید برم کلاس. مطمئنی که تا بعدازظهر می تونی تنها باشی؟

+: می تونم. برو. می خوام تنها باشم.

آرمان برایش چای ریخت. صبحانه اش را آماده کرد. و طبق سفارشش به رسپشن سپرد که سر ظهر برایش یک قارچ برگر از فست فود کنار هتل بخرند و برایش ببرند. کلید اتاق را هم به رسپشن داد که موقع برگشتن پریناز برای باز کردن در اذیت نشود.

با این حال تمام روز نگرانش بود. سر ظهر به هتل زنگ زد و خواست به اتاق وصل کنند که گفتند توی اتاقها گوشی تلفن ندارند. ولی به او اطمینان داد که نهار پریناز را یکی از خدمه ی زن به اتاقش برده است.

به محض تمام شدن کلاس بعدازظهر پرواز کنان خود را به هتل رساند. کلید را گرفت و بالا رفت. در اتاق را باز کرد و آرام وارد شد. کاغذ ساندویچ و قوطی خالی نوشابه روی میز بود. تبسمی کرد و کمی خیالش راحت شد. در اتاق خواب باز بود. توی اتاق سر کشید. دخترک خواب بود. چند لحظه متبسم نگاهش کرد و بعد بی صدا برگشت. اتاق را مرتب کرد. لباس شسته های خشک شده را تا زد تا کمی راه رفت و آمد باز شود. بعد هم لباس عوض کرد و خسته دراز کشید. حدود بیست دقیقه خوابید و بعد با صدای در دستشویی بیدار شد. چند دقیقه صبر کرد تا پریناز برگشت. از شدت درد رنگ به چهره نداشت. جلو رفت. زیر بغلش را گرفت و گفت: سلام. چرا صدام نکردی؟

+: سلام. بلند شدنش سخت بود. نمی دونستم برگشتی. بقیش اونقدر سخت نبود.

او را به تخت برگرداند. کنارش نشست و پرسید: نهارت چطور بود؟

پریناز خندید و گفت: خوب بود. ممنون. چی گفته بودی؟ این زنه فکر می کرد من یه مرض واگیردار دارم. ساندویچ رو گذاشت تو هال، از همون جا گفت ساندویچ رو گذاشته و رفت.

آرمان هم خندید و گفت: هیچی بهش گفتم خانمم مریضه. خیلی درد داره نمی تونه بیاد در رو باز کنه، خودت برو تو. با رسپشن هم هماهنگ کردم.

پریناز مشت ضعیفی به او زد و گفت: همین گفتی مریضم! طرف فکر کرده آیا چه مرضی دارم!

آرمان خندید. خم شد و بی توجه به فرو رفتن تخت و جیغ پریناز نوک بینیش را بوسید. ولی وقتی اشک پریناز را دید پشیمان شد و با عذاب وجدان گفت: معذرت می خوام. میرم برات یه مسکن بیارم.

پریناز بغضش را فرو داد و گفت: نمی خواد. بعد از نهار خوردم.

_: پس میرم لپ تاپ میارم گوشی انتخاب کنی. امروز همش نگرانت بودم. زنگ زدم هتل، گفت تو اتاق گوشی ندارن.

و بدون این که منتظر جواب پریناز بماند بیرون رفت و با لپ تاپ برگشت. کلی گوشی دیدند و بحث کردند و بالاخره پریناز یک گوشی به اندازه ی پولی که پدرش داده بود را انتخاب کرد و حاضر نشد که هدیه ای از آرمان قبول کند. آرمان هم دلخور و ناراضی قبول کرد که همان را برایش بخرد.

حوصله اش از این همه بحث و جدل سر رفته بود. به بهانه ی گوشی دوباره پریناز را تنها گذاشت و از در بیرون رفت. کلید را هم به رسپشن سپرد.

چند روز قبل یک مغازه ی بزرگ موبایل و وسایل جانبی را دیده بود. پیاده راه افتاد. خیلی دور نبود. غرق فکر درباره ی پریناز و برخوردهایش بود. باید از دلش می گذشت؟

وارد مغازه شد. نگاه کلی ای به اطراف انداخت. یک دختر جوان و خوش تیپ به استقبالش آمد و با خوشرویی ورودش را خوش آمد گفت. بعد پرسید چه می خواهد. آرمان در حالی که نگاهش همچنان روی گوشی ها می چرخید با چهره ای درهم تشکر کرد و اسم و کد گوشی منتخب پریناز را گفت.

یکی از پسرهای فروشنده از پشت دخل بیرون آمد. در حالی که با کنجکاوی او را نگاه می کرد، نزدیک شد و پرسید: آرمان خودتی؟

آرمان برگشت و چند لحظه ای پرسشگرانه نگاهش کرد. بعد خندید. دست به طرفش دراز کرد و گفت: سلام پسر. تو کجا؟ اینجا کجا؟

فراز ضمن فشردن دست او در آغوشش گرفت و بعد از این که چند ضربه ی جانانه به پشت او زد، گفت: چند ماهی میشه که امدم اینجا. تو کجایی که خبری ازت نیست؟ از وقتی که رفتی سربازی و سر کار دیگه پاک دور و بر بچه ها رو خط کشیدی.

آرمان خندید و گفت: هی هی هی... بسوزه پدر عاشقی! زندگی خرج داره دیگه.

=: چی میگی پسر؟ نمی خوای بگی که دیوونگی کردی و زن گرفتی؟!

_: اگه زن گرفتن دیوونگیه... ها منم دیوونه ام. الانم امدم برای خانمم گوشی بخرم. یه سیم اعتباریم می خوام.

=: نه بابا! چرت و پرت نگو. بیا ببینم چی می خوای؟ خط دوم خودته حتماً. دور از چشم مامان جان شماره بدی دخترخانمها!

چشمکی هم به شوخی اش ضمیمه کرد و پشت دخل برگشت. آرمان متبسم مدل و کد گوشی را گفت. بعد هم شانه ای بالا انداخت و گفت: هرطور عشقته فکر کن.

فراز گوشی را جلویش گذاشت. چند مدل مشابه هم آورد و نظریاتش را هم ارائه داد. آرمان توضیحاتش را گوش داد و بعد با خونسردی گفت: همونو می برم. یه چی دیگه بردارم خانمم سرمو گوش تا گوش می بره. سیم کارتم بده. شمارشم خیلی رند نباشه. خوش ندارم یه شماره دم دستی باشه که مزاحم تلفنی پیدا کنه.

فراز که داشت از فضولی می ترکید گفت: این خانمم خانمم که میگی حتماً خانم آینده ته دیگه. این گوشی و سیمکارتم برای اینه که دور از چشم پدر محترمش...

_: اینقدر فضولی نکنی میمیری؟ نخیر خانممه. قباله بدم خدمتتون؟ عقد کردیم. پول گوشی رو هم پدرش داده چون گوشیشو دزد زد. سیمکارتم سوزوندن. اگه چیز دیگه ای هست که داره اذیتت می کنه بگو. تعارف نکن تو رو خدا.

لحنش کم کم توبیخ آمیز شد.

فراز دست و پایش را جمع کرد و با تردید گفت: نه خب... فقط بهت نمیاد. همین.

آرمان کارتش را بالا گرفت و پرسید: چقدر تقدیم کنم؟

فراز فیش را نوشت و گفت: برو صندوق.

آرمان چرخید و به طرف صندوق رفت. پول را پرداخت و برگشت. فراز یک لیست جلویش گذاشت و گفت: این شماره ها رو داریم. خودت انتخاب کن.

آرمان نگاهی سرسری به شماره ها انداخت و شبیه ترین به شماره ی خودش را انتخاب کرد. فراز هم سیمکارتش را آورد و گفت: هر مشکلی بود در خدمتم.

_: ممنون.

=: تا کی اینجایی؟

_: هستم تا آخر تابستون.

=: نه بابا! پسر تو خیلی مرموزی!

آرمان خندید و پرسید: چه رمز و رازی؟ با خانمم امدیم پی کسب علم.

و دستش را برای خداحافظی پیش برد. فراز با او دست داد و پرسید: پس می تونیم یه قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم. با خانمت بیا منم با دوستم میام.

آرمان بدون جواب نگاهش کرد.

فراز ادامه داد: جهنم و ضرر. مهمون من. امشب میای؟

_: نه خانمم حالش خوب نیست.

=: خب تنها میریم.

_: دارم میگم حالش خوب نیست. نمی تونم تنهاش بذارم. بهرحال ممنون از دعوتت. خوشحال شدم از دیدنت. خداحافظ.

=: هی ببین. دعوت من سر جاشه. خانمت که بهتر شد یه زنگ بهم بزن.

آرمان سری تکان داد و آرام گفت: باشه. ممنون.

خیلی راضی نبود. نمی دانست دوست فراز چه تیپ دختری باشد. دلش نمی خواست به پریناز بد بگذرد. با این حال حرفی نزد و بیرون آمد.

توی راه از گل فروشی یک شاخه رز سرخ خرید و قدم زنان به هتل برگشت. کلید را از رسپشن گرفت و وارد اتاقش شد. با دیدن پریناز که با قیافه ای درد آلود روی مبل ولو شده بود و گردنش را ماساژ میداد، لبخند زد.

_: سلام خانوووم! تقدیم با عشق!

خم شد و گل را به طرفش گرفت. کیسه ی حاوی گوشی و سیمکارت را هم کنار پایش گذاشت.

پریناز گل را بویید و گفت: بوی آبم نمیده. من گل معطر دوست دارم. البته سردرد میشم ولی دوست دارم. ببینم چی خریدی؟

گل را روی میز کنارش گذاشت و توی کیسه را بررسی کرد. بعد با رضایت لبخندی زد و گفت: ممنون که همینو خریدی!

آرمان که احساس شکست می کرد، گل را برداشت و توی یک بطری خالی نوشابه گذاشت. بطری را آب کرد و روی میز گذاشت. دلش می خواست در هیجان پریناز برای باز کردن و امتحان گوشی اش شریک شود اما توی ذوقش خورده بود. چند لحظه نگاهش کرد. بعد لباسهایش را برداشت و به اتاق خواب رفت. بعد از این که عوض کرد از دم در پرسید: نمی خوای بخوابی؟

پریناز که با گردن یک وری به شدت مشغول باز کردن بسته بندی گوشی بود، گفت: نه خوابم نمیاد.

_: من بخوابم؟

پریناز بدون این که نگاهش کند، (البته سرش را هم نمی توانست بچرخاند) گفت: بالش خودتو بردار.

آرمان لبهایش را بهم فشرد و نفسش را با کمی حرص رها کرد. بالشش را برداشت و روی تخت دراز کشید. به سقف خیره شد و فکر کرد: زور که نیست. دلش باهات نیست. ولش کن. هرچی بیشتر سعی کنی هم خودت بیشتر اذیت میشی هم اون. بذار اقلاً بدون تنش تموم بشه.

نیم ساعتی دراز کشید. بعد هم از فشار گرسنگی برخاست و مشغول آشپزی شد. بدون حرف باهم شام خوردند. تلویزیون به جای هر دویشان حرف میزد. خوب بود. اقلاً سکوت اذیتش نمی کرد.

پریناز دو روز دیگر هم استراحت کرد تا بالاخره توانست از در بیرون بیاید. صبح تا بعدازظهر کلاس بود بعد هم با دوستهایش قرار داشت. قبل از رفتن گفت غروب به هتل برمی گردد.

آرمان هم گشتی اطراف زد. بیکاری داشت اذیتش می کرد. به فراز زنگ زد و برای شب با او قرار گذاشت.

دلش می خواست کاری برای عصرهایش پیدا کند. ولی به آقای بهمنی قول داده بود که پریناز را تنها نگذارد. با اینحال همراهی با پریناز هم هرروز سختتر میشد.

غروب به پریناز زنگ زد. همین که جواب داد، گفت: سلام پریناز. منم.

+: سلام. امر؟

_: دعوا داری؟

+: نه پرسیدم امرتون چیه؟

آرمان بی حوصله از لحن تند او گذشت و توضیح داد: یکی از همکلاسیهای دبیرستانم رو دیدم. از من و تو دعوت کرده که شام مهمونش باشیم. با دوستش میاد که تو هم تنها نباشی. البته نمی دونم دوستش چه جور دختری باشه.

+: مهم نیست. میام. پوسیدم تو هتل. کجا هست؟

_: میام دنبالت.

+: هنوز نرفتم هتل. ساحل مرجانم.

_: باشه. میام اونجا. می بینمت.

+: باشه. فعلاً.

فکر کرد که پریناز را با دوستهایش ببیند، اما تنها بود. متعجب پرسید: مگه با دوستات نبودی؟

+: باید جواب بدم؟

آرمان جوابی نداد. فقط منتظر نگاهش کرد. پریناز با بی حوصلگی گفت: رفتن. کار داشتن.

آرمان سری به تأیید تکان داد و زمزمه کرد: کار داشتن.

نفسی کشید و گفت: خب بریم.

+: باید برم هتل لباس عوض کنم.

_: باشه.

دوش گرفت، لباس عوض کرد، موهایش را سشوار کشید. البته از آرمان خواست سشوار را برایش نگه دارد. هنوز گردنش کمی درد داشت. بعد هم موهایش را چند رشته بافت و گوجه کرد. یک دسته را هم کنار صورتش مرتب کرد. بعد شالش را با احتیاط روی سرش انداخت.

آرمان دسته ی اضافی مویش را زیر شال فرو برد و گفت: خیلی قشنگه. تو چشمه. بابات خوشش نمیاد.

پریناز لب برچید و گفت: تو هم که هی بابامو بهانه کن.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: به حرف من که گوش نمیدی.

+: تو چکاره ای که به حرفت گوش بدم. اگه باز شوهرت شوهرت راه بندازی می زنمت.

_: خیالت تخت. دیگه نمیگم.

پریناز چشم و ابرویی آمد و با عشوه گفت: خوبه.