نمای وبلاگ عشق دردانه است (19) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (19)

یکشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 01:34 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عید گذشته تون مبارک

تغییر رنگ فونت نمی دونم چی شده. میگه باید آپدیت جاوا نصب کنین، هرچی می زنم آپدیت نمیشه. لابد سرعت کمه. بی خیال... خوابم میاد. کلاس ششمی بی وقفه سرفه می کرد. منم بین پرستاری و دارو دادن و رسیدگی قصه می نوشتم. حالا گردنم مثل پریناز درد گرفته. خدا کنه به اون شدت نشه و بتونم بخوابم. شبتون طلایی

پ.ن: هنوزم داره سرفه می زنه. جز یه مادر هیچکس نمی فهمه که برای مادر سرفه ی بچه حتی اگه کلاس ششم باشه چقدر درد داره...
خوب باشین همگی

ساعت دو ونیم بعد از نیمه شب بود که از خواب پرید و دیگر خوابش نبرد. زود خوابیده بود. کلاً هم آدم پرخوابی نبود. این دو سال هم که سربازی و کار تمام وقت، به کلی عادت زیاد خوابیدن را از سرش برده بود. از جا برخاست و کمی آب نوشید. می دانست دیگر نمی تواند بخوابد. نگاهی به در بسته ی اتاق پریناز انداخت. دلتنگش شد. در را باز کرد. اولین چیزی که حس کرد سرمای اتاق بود. کولر گازی با تمام قوا روشن بود.

چشم گرداند. توی نور مختصری که از چراغ کوچک دیوارکوب هال به اتاق می تابید دخترک را دید که بدون روپوش در عرض تخت دو نفره خوابیده بود و موهایش از کنار تخت سرازیر شده بودند.

با احتیاط از کنار تخت رد شد. آبشار موهای پریناز، پای آرمان را نوازش داد. لبخندی زد. کولر را خاموش کرد و برگشت. بین دیوار و تخت فاصله ی کمی بود. همان جا نشست و به آرامی با دست مشغول شانه زدن موهایش شد. چقدر خاطرش را می خواست... خیلی زیاد...

نیم خیز شد. با احتیاط پیشانیش را بوسید. پریناز بدون این که بیدار شود با دست او را پس زد. آرمان خنده اش گرفت. این بار برای اذیت کردن محکمتر بوسید که بیدارش کند. پریناز بازهم بیدار نشد. فقط نیم غلتی زد که باعث شد ناگهان نعره ای از درد بکشد و به حالت قبل برگردد. دستش را روی گردنش گذاشت و سعی کرد آرامتر باشد.

+: آی آی آی.... آیییییی.....

آرمان وحشتزده از جا پرید. اول فکر کرده بود خودش باعث ناراحتی اش شده است. بعد متوجه شد واقعاً دردی دارد. موهای او را پس زد و لب تخت نشست. با ملایمت از پریناز که هنوز به شدت می نالید پرسید: چی شد آخه؟

پریناز گریه کنان گفت: درد می کنه آرمان. دارم میمیرم.

_: تو که خوب بودی! خواب بودی. چی درد می کنه؟

+: گردنم. انگار رگ به رگ شده. قبلا هم شده بود ولی هیچ وقت به این بدی نبود.

آرمان با احتیاط نوازشش کرد و گفت: خب دختر خوب کولر رو تا آخر روشن کردی، هیچیم روت ننداختی. معلومه که سرما می خوری.

+: درد می کنه.

_: بذار کمکت کنم. رو عرض تخت خوابیدی. بچرخ. درست بخواب. سرتم بذار رو بالش. یه شالم میدم ببندی دورش گرم بشه.

+: نمی تونم تکون بخورم. بهم دست نزن.

_: اینجوریم نمیشه. سرت تقریباً آویزونه. بیا دستتو بنداز دور گردن من و هرجور دردت کمتره بگو همونطوری کمکت کنم.

خودش خم شد و دست پریناز را روی شانه اش گذاشت. اما پریناز دستش را انداخت و با گریه گفت: نمی تونم. یه مسکّن بهم بده.

_: آخه اینجوری که سرت به عقبه که نمی تونی مسکّن بخوری. حداقل سرت باید رو بالش باشه. یه کم همکاری کن عزیز دلم. درست میشه.

بالاخره پریناز راضی شد و دست دور گردن او انداخت و در حالی که زار زار گریه می کرد، آرمان کمکش کرد که نود درجه بچرخد و به طور عادی روی تخت بخوابد. رویش را با پتوی سبکی پوشاند. برایش مسکن آورد و به زحمت به خوردش داد. بعد هم گردنش را با پماد گرم کننده چرب کرد و با شال پوشاند.

طرف دیگر تخت کنارش نشست و دست دخترک را که هنوز هق هق می کرد را در دست گرفت. کم کم آرام شد. به سقف چشم دوخت و با صدای گرفته ای گفت: اگه اصلاً تکون نخورم... درد نمی کنه.

آرمان خم شد که پیشانیش را ببوسد ولی پریناز چنان جیغی کشید که ناکام به عقب برگشت. پرسید: چی شد؟ مگه خوب نشده بود؟

پریناز عصبانی گفت: خب تو هم تکون نخور. خم میشی تخت فرو میره گردنم حرکت می کنه. اصلاً لازم نیست منو ببوسی. سوءاستفاده گر بی ادب!

آرمان خندید و گفت: معذرت می خوام. چشم.

بعد با احتیاط دست او را بالا آورد و بوسید.

پریناز عصبانی گفت: میگم نکن! خوشم نمیاد. دهه!

_: اجازه هست دراز بکشم؟

+: ها می تونی بری تو هال دراز بکشی. کاری داشتم صدات می کنم. ممنون.

آرمان بینی او را بین دو انگشت فشرد و گفت: کوچولو روت خیلی زیاده ها.

+: نه این که تو خیلی کمرویی!

آرمان برخاست و گفت: میرم بالشمو بیارم.

+: آرمان بالشتو آوردی کشتمت ها! همونجا بخواب. اگه روی زمین سخته فردا با مسئولش صحبت کن یه دو خوابه بگیر.

آرمان لب برچید و آرام گفت: نه مشکلی نیست. کاری داشتی صدام کن. بیدارم.

توی هال دراز کشید و عصبانی به سقف چشم دوخت. به خودش غر زد: زور که نیست! نمی خواد. چرا باور نمی کنی؟

+: آرمان... سشوارمو میدی؟ فکر می کنم اگه گرم بشه بهتر میشه.

از جا برخاست. توی درگاه تکیه داد و چراغ اتاق را روشن کرد. بی حوصله پرسید: کجایه؟

+: جلوی آینه.

سشوار را برداشت. نزدیک تخت به برق زد و دستش داد. پرسید: کار دیگه ای هم داری؟

+: نه ممنون.

آرمان سری تکان داد و با چهره ای درهم به طرف در رفت.

+: آرمان؟

سؤالی و بی حوصله نگاهش کرد.

+: قهری؟

سری به نفی تکان داد و گفت: با تو نه. با خودم. امری هست؟

+: یعنی چی با خودت قهری؟

_: باید جواب بدم؟

پریناز بدون حرف نگاهش کرد. آرمان دست روی کلید چراغ گذاشت و پرسید: روشن باشه؟

پریناز آرام گفت: نه خاموشش کن.

چراغ را خاموش کرد و بیرون رفت. روی مبل نشست و به روبرو خیره شد.

ساعتی بعد با صدای گریه ی پریناز از جا برخاست. هنوز گرفته و درهم بود. چراغ اتاق را روشن کرد. پریناز به جای روی تخت، چهاردست و پا روی زمین بود.

جلو رفت. زیر بغلهایش را گرفت و با نگرانی پرسید: چی شده؟ افتادی زمین؟

پریناز گریه کنان گفت: نه می خواستم بلند شم. ولی اینقدر درد دارم که نمی تونم سر پا وایسم.

کمکش کرد برخیزد و بعد پرسید: حالا برای چی می خواستی پاشی؟

+: می خوام برم دسشویی.

آرمان نفس عمیقی کشید. او را محکمتر گرفت و گفت: خیلی خب. هرجور راحتی منو بگیر.

او را به دستشویی رساند و در حالی که همچنان می نالید و گریه می کرد رهایش کرد. کنار در بسته به دیوار تکیه داد و آهی از درد کشید. درد کشیدن پریناز از درد کشیدن خودش خیلی بدتر بود. تا حالا چنین حالتی را تجربه نکرده بود. این که دیگری درد بکشد و او راضی باشد بدترش را تجربه کند و او درد نداشته باشد.

وقتی دوباره در باز شد دخترک نزدیک بود از درد غش کند. زیر بغلش را گرفت و کمکش کرد تا نزدیک مبل رسید.

+: می خوام بشینم. فقط سشوارمم بیار.

او را روی مبل نشاند. سشوار را برایش آورد. به برق زد و روی میز کنارش گذاشت. پرسید: چیزی می خوری؟

+: یه چیز شیرین... شکلات داری؟

با خجالت گفت: نه ندارم. شربت یا آبمیوه بهت بدم؟

+: تو آبمیوه شکر بریز. شیرینتر باشه.

سری به تأیید تکان داد. آبمیوه را شیرین کرد و روی میز کنار دستش گذاشت.

پریناز در حالی که شربت را بهم میزد بدون آن که به آرمان نگاه کند، آرام گفت: آرمان...

_: جانم؟

+: برو تو تخت بخواب. من اینجا راحتم.

آرمان با ناباوری تبسم کرد. بعد خندید. جلوی پایش روی زمین نشست و دستهایش را روی زانوهای او گذاشت. چانه اش را روی دستهایش گذاشت و گفت: تخت می خوام چکار دختر خوب؟ شربتتو بخور برو سر جات بخواب. خیالت راحت. دو سال گذشته من تو وضعیتهایی خوابیدم که این فرش و بالش کنارشون بهشته.

پریناز با کنجکاوی پرسید: یعنی چه جور جاهایی؟

آرمان متبسم گفت: تو تختهای سفت و کثیفی که معلوم نبود قبل از من چند نفر روشون خوابیدن. تو اتوبوس... تو تاکسی... پشت میزای رستوران... خوب خوبش وقتهایی بود که رو فرش قرمز وسط تالار زنونه، روی کلی خاک و خرده شیرینی و نقل، یعنی نرمترین جایی که می تونستم پیدا کنم، بعد از مجالس دو سه ساعتی بیهوش میشدم، تا شماطم بزنه و پاشم برم پادگان.

+: وایییییی...

_: شربتتو بخور برو سر جات. نگران من نباش.

+: یه خواهشی ازت بکنم؟

_: تو جون بخواه.

+: جون نمی خوام. با فرح گل دوست بشو.

_: پریناز! من زن دارم. بفهم اینو. حتی اگه زنم دوستم نداشته باشه، دلیل نمیشه پاشم برم با یکی دیگه. اصلاً بذار این تابستون تموم بشه، بعدش میشم یه دون ژوان تمام عیار. هرروز با یکی می گردم دلت شاد شه.

پریناز خندید و به موهای او چنگ زد. آرمان با خوشحالی نگاهش کرد. پریناز گفت: آدمش نیستی. تو اگه بلدی با همین فرح گل دوست شو.

آرمان فروخورده خندید. به چشمهای او چشم دوخت و پرسید: آخه دلبرتر از این رفیقت نبود به من پیشکش کنی؟ ولم کن بابا. من از اینا خوشم نمیاد. بذار برم دانشگاه، اصلاً با همه ی عناصر اناث دانشگاه دوست میشم. حالا می بینی!

+: عناصر اناث چیه؟

_: یعنی موجودات مؤنث!

+: حتی گربه ها!

_: حتی گربه ها.

و باهم خندیدند.

سشوار داغ کرده را خاموش کرد و روی میز گذاشت. نالید: تا حالا درد به این وحشتناکی تجربه نکرده بودم.

_: می دونم. خیلی دردناکه. کشیدم. تو دوره ی آموزشی یه شب تا صبح که تو سرمای کویر سر برج نگهبانی کشیک دادم، فرداش دیگه گردنم تکون نمی خورد. سه چهار روز طول کشید تا خوب شد. مرخصی هم نگرفتم. گروهبان خیلی لطف کرد به جای بشین پاشو بهم کار دفتری داد. اقلاً پشت میز بودم و حرکت زیادی نداشتم. خوب بود. فقط دسشویی رفتنش مصیبت بود. فاصله زیاد بود. منم علاوه بر گردن کلیه هامم یخ کرده بود و گلاب به روتون حسابی دسشویی لازم! خلاصه که خدا نصیبت نکنه.

+: وای! نمردی؟!

_: نه هنوز زنده ام :D

+: اون وقت رستوران رو چکار کردی؟ تو که همیشه بدون غیبت میومدی!

_: آموزشی بود. تو شهر نبودم. آخر هفته ها میومدم. این ماجرا هم مال اول هفته بود. تا آخر هفته خوب شدم. اتفاقاً وقتی برگشتم یه عروسی هشتصد نفری داشتیم که حسابی جبران استراحت هفته ام شد. تا خود سحر روز شنبه داشتیم بدو بدو می کردیم. بعدم با اتوبوس رفتم پادگان و تمام راه رو تخت خوابیدم. تو هم پاشو. پاشو هنوز تا صبح خیلی راهه. اینجوری گردنت بیشتر درد می گیره. برو سر جات.

خودش بلند شد. روی مبل خم شد و دستهایش را روی دسته ها گذاشت و ستون بدنش کرد. پریناز دستهایش را دور گردن او حلقه کرد. آرمان لب خودش را گاز گرفت. پریناز تبسمی کرد و با درد از جا برخاست. آرمان در آغوشش گرفت. اما پریناز عقب کشید و به تنهایی آرام آرام به طرف اتاق رفت.

آرمان سشوار را برایش برد و کنار دستش گذاشت. با لبخند گفت: کاری داشتی صدام کن.

+: متشکرم آرمان.

_: خواهش می کنم.

بیرون رفت و دراز کشید.