X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (18)

چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 05:41 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام

اینم یه پست دیگه تقدیم به پاستیلی گلم که بدجوری حوصلش سر رفته بود

میگم روند داستان خیلی کند و حوصله سر بر نشده؟ خودم دوسش داشتم ولی فکر کردم خیلی دایالوگ زیاد داره.

صبح با صدای پریناز از خواب پرید ولی هنوز خسته بود و چشمهایش را باز نکرد.

+: آرمان پاشو یه ربع به هشته. دیر شد. آرمان؟ پاشو.

بعد صدای پای پریناز آمد که با عجله به دستشویی رفت و برگشت. دوباره گفت: آرمان پاشو.

کنارش روی زمین زانو زد. دل آرمان لبریز از شوق شد ولی چشم باز نکرد و سعی کرد عکس العملی نشان ندهد.

پریناز شانه اش را گرفت و در حالی که محکم تکان می داد، دوباره گفت: آرمان! با تو ام. دیرمون میشه ها.

آرمان با لبخند چشم باز کرد. با دیدن پریناز با آن موهای پریشان، تیشرت صورتی و پیژامه ی گل گلی لبخندش عریضتر شد.

پریناز اما اخم کرد و پرسید: به چی می خندی؟ پاشو دیگه.

و خودش با عجله برخاست و به اتاقش رفت. آرمان خمیازه ای کشید و نشست. دیشب اینقدر مست بوسه ای که از پریناز ربوده بود، بود که یادش رفته بود لباس عوض کند. با همان تیشرت و شلوار جین که از صبح به تن داشت خوابیده بود. بعد هم حسابی عرق کرده بود و حالا تیشرت به تنش چسبیده بود.

لباس تمیز برداشت و رفت دوش بگیرد. با باز شدن دوش، پریناز پشت در کوبید و گفت: آرمان زود باش. چه وقت دوش گرفتن بود آخه؟ دیر شد.

_: زود میام.

لباس پوشید و در حالی که موهایش را خشک می کرد بیرون آمد. پریناز یک تکه نان و پنیر به طرفش گرفت و گفت: زود بخور بریم.

_: ای جانم! ما نون پنیر بخوریم یا خجالت؟

+: مزه نریز که اصلاً حوصله ندارم. دیدم الان می خوای بیای بیرون تازه دو ساعت بشینی صبحانه بخوری! بیا بریم تو راه بخور.

آرمان خندید. خم شد صندلهایش را پوشید و بند پشتشان را محکم کرد. کلید اتاق و کیفش را از روی میز برداشت. لقمه را با لبخند از دست پریناز گرفت. کمی هم به طرفش خم شد که پریناز عقب کشید: اوهو پررو نشو. جوراب نمی خوای بپوشی؟ از وسط راه منو برنگردونی بگی جوراب نپوشیدم!

آرمان نیم نگاهی به پاهایشان انداخت و گفت: نه بابا گرما جوراب چیه؟ تو چرا صندل نپوشیدی؟ با کفش ورزشی کباب میشی.

پریناز در اتاق را باز کرد و در حالی که بیرون می رفت گفت: چون صندلام به شلوارم نمیومد. اون یکی شلوارم کثیفه.

آرمان غش غش خندید و در حالی که دست دور شانه ی او می انداخت پرسید: مگه چقدر رنگشون فرق می کنه که حاضری این گرما رو تحمل کنی؟

پریناز دوباره عقب کشید و با تغیّر گفت: دیشب بهت گفتم خوشم نمیاد شوهرم باشی. نذار اون اشک و آه ماجراها دوباره تکرار بشه.

آرمان به دنبال او وارد آسانسور شد و با سرخوشی گفت: اگه آخرش اونی باشه که دیشب بود، چرا که نه؟

پریناز عصبانی دو سه مشت حواله اش کرد و گفت: منحرف بی تربیت. دلم برای بابا مامانم تنگ شده بود. فرصت طلب عوضی!

تمام کتکها و عصبانیتش فقط باعث شد که آرمان بیشتر بخندد. آسانسور طبقه ی همکف توقف کرد و آرمان خندان پیاده شد. کلید را روی میز رسپشن گذاشت و از در بیرون رفت.

پریناز هم با قدمهای سریع همراهش شد و غرغرکنان گفت: دیر شد. اگه راه رو درست بلد بودم عمراً منتظر تو نمی شدم.

آرمان دستش را گرفت و گفت: پس باید خدا رو شکر کنم که راه رو بلد نیستی. میشه لطفاً یاد نگیری؟ میشه مثل فیلمای پلیسی با چشم بسته ببرمت؟

پریناز دستش را به تندی عقب کشید و غرغرکنان گفت: عجب غلطی کردم بهت رو دادم. ببین آقاجان من اگه نخوام تا ده سال دیگه شوهر کنم کی رو باید ببینم؟

_: خود خودمو! اتفاقاً به نظر مادرجان بنده هم بهترین سن برای ازدواج من سی سالگیه که میشه همون ده سال دیگه. خرده خرده این صیغه رو کش بدیم کم کم میشه ده سال.

پریناز با چشمهای گرد شده نگاهش کرد و پرسید: تو همیشه اینقدر پررو بودی؟

_: نه. از وقتی که با دوستای لطیف و ناز تو آشنا شدم روم زیاد شده.

+: اتفاقاً یکی از این دوستای لطیف و ناز بدجوری خاطرخواته.

_: بهش بگو من متأهلم شرمنده.

+: یه بار دیگه بگی متأهل می زنم تو دهنتا! اصلاً بیا برو با فرح گل دوست بشو عشق من از سرت بیفته.

_: مگه مرض دارم؟

+: بعله. مرض عشق! برو با فرح گل دوست شو ببین من اونقدرام تحفه ای نیستم. فرح گل هم من خوشگلتره هم خوش پوشتر. تازه از تو هم خوشش امده.

آرمان غرغرکنان گفت: خود ماه آسمونم اگه باشه، بازم برای من تو قشنگتری. شوخی که نیست. دو ساله شب و روزم تویی.

+: دوسال؟؟؟ وای آرمان به خدا دیوونه ای!

_: مجنون بوی لیلی ام... در کوی او جایم کنید.

+: همچون غلام خانه اش، زنجیر در پایم کنید! دو ساله داری جلوی بابا دولا و راست میشی به خاطر من؟ الحق که دیوونه ای. آخه من چه کار کردم که به نظرت دوست داشتنی امده؟

آرمان سری تکان داد و آرام گفت: نمی دونم. فقط می دونم اون شب یه سرباز خسته و گرسنه و عصبانی بودم که با دیدن تو همه چی یادم رفت. هیچوقتم تکراری نشدی. ولی مهم نیست. من قول دادم وقتی منو نمی خوای تو زندگیت نمونم.

پریناز پوف کلافه ای کشید. بعد از چند لحظه پرسید: میشه یه خواهشی بکنم؟

_: البته.

+: دیگه اینقدر عاشقانه نباف. این جمله ها فقط حال منو بدتر می کنه. من واقعاً این کلاسا رو دوست دارم و دلم می خواد بمونم. اگر مثل قبلاً خیلی معمولی کنار هم باشیم می تونم طاقت بیارم ولی اگه سعی کنی بهم نزدیک بشی افسار پاره می کنم.

آرمان نفس عمیقی کشید و آرام گفت: اینم چشم. به شرطی که تو هم منو به دوستت پیشکش نکنی.

پریناز حق به جانب پرسید: پس چکار کنم که حواست از من پرت بشه؟ مثل دیوونه ها شدی. تا وقتی نگفته بودی هنوز خیلی بهتر بودی.

آرمان لبهایش را بهم فشرد و نفسی کشید. بعد پرسید: توهین دیگه ای هم مونده که به جرم دوست داشتنت بهم بکنی؟ چرا تمومش نمی کنی پریناز؟ من که هرچی گفتی گفتم چشم.

و در کلاس را برای پریناز باز کرد و پریناز با چهره ای درهم بدون جواب وارد شد.

بعدازظهر باهم بیرون آمدند. پریناز با صدای خسته ای گفت: دارم از خواب میمیرم. دیشب به لطف شوک وارده ی شما اصلاً نخوابیدم. فقط چند دقه قبل از امدنت رو مبل خوابم برد.

آرمان دلخور به گوشه ی آسمان نگاه کرد و جوابی نداد. خسته بود. از این همه تلاش برای جلب توجهش و هر دفعه پس زده شدن خسته بود. می دانست که به کلی پا پس نمی کشد. حداقل نه تا آخر مدت عقدشان. ولی الان حس ناز خریدن یا عذرخواهی کردن یا کش دادن بحث را نداشت. پس حرفی نزد.

چند دقیقه در سکوت راه رفتند. تا این که پریناز معترضانه گفت: آرمان من و تو هنوز خیلی بچه ایم. من یکی که اصلاً آمادگی ندارم.

آرمان دست توی جیبهای شلوار جینش فرو برد و بدون حرف سر به زیر انداخت. به دنبال سنگریزه ای گشت که پایش را زیرش بزند. با خودش فکر کرد باید ناخنهای پایش را بگیرد. بلند شده اند.

+: می شنوی آرمان؟ چرا لال شدی؟

_: هوم. می شنوم. چی بگم؟ ما دیروز کلی حرف زدیم. حرف تازه ای ندارم.

+: خداییش اگه روم میشد برگردم برمی گشتم ولی الان برم بگم چی؟

_: بگو هوا گرم بود. دیدنیهای کیشم دیدم تموم شد. کاری نداره. می خوای قبل از هتل رفتن بریم برات بلیت بگیریم؟

پریناز از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: نه. دارم از خواب میمیرم. حمومم می خوام برم. بریم هتل. شاید فردا...

آرمان شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد. حیران مانده بود که چطور اینقدر بی تفاوت شده است؟ آن عشق آتشین کجا رفته بود؟

نیم نگاهی به سر تا پای پریناز انداخت. اما هیچ حسی نداشت. فقط خسته بود. همین.

وارد اتاق شدند. پریناز به اتاق خودش رفت و چند دقیقه بعد با چند دست لباس برگشت. نگاهی به طنابی که آرمان کنار اتاق کشیده بود انداخت و گفت: لباسامو می خوام بشورم. اینجا پهن کنم؟

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: هوم.

بعد جلوی چمدان خودش زانو زد تا لباس خانه بردارد. قبل از این که پریناز وارد حمام شود، طاقت نیاورد. از جا برخاست و گفت: پریناز؟

پریناز بدون جواب نگاهش کرد. آرمان مکثی کرد و فکر کرد: بازم داری بیخودی فداکاری می کنی. الان بگو که دوباره بزنه تو پرت!

زبانش را لبش کشید. پریناز بی حوصله پرسید: چیه؟

_: امم... وقتی اومدی می خوام لباسای خودمو بشورم. شلوار جینات سنگینن. بذار من میشورم برات.

برای لحظه ای چشمهایش را بست و خود را آماده ی آماج ترکشهای پریناز کرد. ولی وقتی چشم باز کرد با نگاه درخشان پریناز روبرو شد که ناباورانه پرسید: واقعا؟!

آرمان هم که خوشرویی او را باور نمی کرد، با تردید گفت: هوم. چطور مگه؟ خب می خوام مال خودمو بشورم.

پریناز با خنده گفت: از لباس شستن متنفرم. عوضش حاضرم شام درست کنم.

آرمان لبخندی زد و گفت: خوبه.

پریناز قدمی توی حمام گذاشت. بعد سرش را بیرون آورد و با دلبری پرسید: آرمان.... مانتوها رو هم بذارم؟

آرمان با لبخندی لبریز از عشق نگاهش کرد. پریناز با سرخوشی وعده داد: ظرفارم می شورم.

آرمان خندید و سرش را تکان داد. بالاخره پریناز رفت. آرمان هم تیشرت شلوارک خنکی پوشید و روی زمین دراز کشید تا پریناز برگردد. اینقدر نیامد تا خوابش برد. با صدای باز شدن در حمام چشمهایش را باز کرد. از یک ساعت بیشتر شده بود. خواب آلوده گفت: فکر کردم آب بردتت!

پریناز با خوشی گفت: اینقدر کوچولو نیستم که برم تو چاه. آرمان من واقعاً لباسامو گذاشتم ها! اگه پشیمون شدی بگو تا خیسم برگردم.

نشست و خندان نگاهش کرد. این بار تیشرت سفید با پیژامه ی چهارخانه ی آبی سفید پوشیده بود. جلوی بلوزش یک قلب بزرگ آبی بود. دور موهایش هم حوله پیچیده بود. لپهایش به دلیل آفتابی که این روزها خورده بود و حمام کردن، بیشتر از همیشه گل انداخته بود.

آرمان برخاست. به یاد آرزوی دیرینش جلو رفت و جفت لپهایش را گرفت.

+: آووو! چکار می کنی؟

از کنارش رد شد و با خنده گفت: وسوسه انگیز بود.

+: دیوونه!

بازهم خندید و بدون جواب به حمام رفت. کلی لباس رویهم شده بود. به یاد دوران سربازی حسابی چنگ زد و فشرد و مثل عمار برای خودش آواز خواند.

_: یارم یارم... دلتنگتم...

مکثی کرد و فکر کرد الان عمار کنار همسرشه؟ خوشحال و خوشبختن؟

لبخندی زد و سر تکان داد. فکر کرد: خدا کنه.

ضربه ای به در حمام خورد: آرمان؟

_: در بازه. بیا تو.

پریناز لای در را باز کرد و پرسید: فلفل سیاه داریم؟

داریم؟! لبخندی از جمع بستن او روی لبش نشست. بالاخره زندگی مشترک را پذیرفته بود!

یک سر شلوارش را دست او داد و در حالی که می چرخاند تا آبش را بگیرد گفت: تو کابینت بالا هست. اینم سر رات بنداز رو بند.

چند دقیقه بعد دوباره در حمام را باز کرد و با سرخوشی گفت: پرینازم...

پریناز جلو آمد و با اخم گفت: من فقط پریناز بابامم.

_: باشه ولی این شلوارم بنداز رو بند.

+: نچلونیمش؟

_: نه خودم چلوندمش. چی می پزی؟

پریناز قری به سر و گردنش داد و گفت: یه چیز خوشمزه.

آرمان خندید و برگشت تا بقیه ی لباسها را بشوید.

بالاخره لباسها شسته شدند. آرمان خیس و خسته بیرون آمد و در قابلمه را برداشت. ماکارونی پخته بود. با گوشتهایی که دیشب آرمان سرخ کرده بود به اضافه مقداری سبزیجات و سس سفید و پنیر پیتزا. خوش آب و رنگ شده بود.

آرمان با خوشحالی سوتی کشید و گفت: به به چه کرده خانمم!

پریناز عصبانی گفت: آرمان!

آرمان خندید و پیروزمندانه گفت: اینو دیگه نمی تونی منکر بشی.

+: ها ولی خوشم نمیاد هر دقه بهش اشاره کنی.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: سخت نگیر. دنیا فقط صد سال اولش سخته.

تیشرت و شلوارک خشکی برداشت و دوباره به حمام برگشت. لباسهای تنش را هم شست. دوشی گرفت و بیرون آمد. هنوز غروب نشده بود. پریناز جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت ماکارونی می خورد.

_: این عصرونه است یا شام؟

+: گشنم بود.

آرمان برای خودش هم کشید. روی دومین مبل نشست و چشم به صفحه ی تلویزیون دوخت. پرسید: می خوای بریم گوشی بخریم؟

+: نه ولی گوشیتو بده به مامان زنگ بزنم.

آرمان با چشم به گوشی اش که نزدیک پریناز بود اشاره کرد و گفت: برش دار. هروقت خواستی میریم گوشی می خریم. البته اگه بشه زودتر. دیگه تحمل گم شدنتو ندارم.

پریناز گوشی را برداشت. رمز را که آرمان یک بار جلوی چشمش زده بود یادش بود. همان را وارد کرد. هنوز عوض نشده بود. به مادرش زنگ زد و مدتی گپ زدند. بعد گوشی را گذاشت و گفت: مامان گفت بابا به حسابت پول ریخته تا برام گوشی بخری. اونم سفارش کرد زودتر بخرم گم نشم!

آرمان بدون این که چشم از تلویزیون بگیرد گفت: هوم. ریخته. اس ام اسش امد.

+: چقدر؟

_: چه فرقی می کنه؟

+: خب می خوام بدونم چه گوشی ای می تونم انتخاب کنم.

_: تو انتخاب کن اگه داشتم می خرم، اگه نداشتم میگم کمتر.

+: اه! چقدر لوسی آرمان! انگار تو داری پول میدی! پول بابامه خب بگو چقدره؟

آرمان با حوصله لقمه ای خورد. باز بدون این که نگاهش کند، گفت: دختر خوبی باشی منم پول میدم.

+: لازم نکرده.

آرمان شانه ای بالا انداخت و جوابی نداد.

+: اینجا اینترنت داره؟

_: اوهوم.

+: میشه تو لپ تاپت دنبال گوشی بگردم؟

آرمان باز با گوشه ی چشم به لپ تاپ اشاره کرد و  حرفی نزد. چشم از آن مسابقه ی بی معنی تلویزیونی نمی گرفت. نه می شنید چه می پرسند و نه چه جواب می دهند. حواسش آنجا نبود. از جا برخاست. بشقاب خالی پریناز را هم برداشت. پریناز در حالی که سرش توی لپ تاپ بود گفت: بذار بعدش میشورم. این رمز چیه؟ هان اثر انگشتیه! اق!

آرمان از پشت سرش خم شد. انگشتش را کنار کیبورد کشید و ویندوز باز شد. پریناز گفت: باقیشو بلدم.

_: چند لحظه صبر کن.

صورتش را توی موهای پریناز فرو برد و بو کشید. بوسه ی ملایمی به موهای نمدارش زد. رمز جدیدی باز کرد. دست پریناز را گرفت و دو تا از انگشتهایش را به حافظه اش سپرد. بعد صفحه را بست و با بی میلی راست ایستاد. شانه ی او را چند لحظه فشرد و بعد گفت: در اختیار شماست.

پریناز لب برچید. از گوشه ی چشم نگاهش کرد و پرسید: آرمان... واقعاً چرا؟

آرمان مشغول شستن ظرفها شد. پرسید: چی چرا؟

+: گفتم خودم میشورم.

_: بی خیال. الان تموم میشه.

+: چرا... اممم...

آرمان لیوانی را آب کشید. برگشت و نگاهش کرد. پریناز هم سر برداشت و نگاهش کرد. با خجالت و پریشانی گفت: واقعاً نمی فهمم چرا؟ آخه تو خودت... یه پسر بیست ساله... دلت نمی خواد آزاد باشی؟ دو سال که سربازی بودی. هر شبشم تا نصف شب تو رستوران یکسر بدوبدو، کله سحرم دوباره برو پادگان. چرا؟ مگه من چکار کردم؟

آرمان دوباره برگشت. آن دو تا بشقاب کنار مقدار ظرفی که توی رستوران و پادگان شسته بود، خنده دار به نظر می رسیدند. گفت: خب اولش به خاطر تو بود. بعدشم به خاطر راضی کردن آقای بهمنی بود. کم کم کار هم برام مهم شد. از تنوع کارم خوشم میاد. آدم پشت میز نشستن نیستم.

پریناز تلویزیون را خاموش کرد و با هیجان گفت: آخه یه عشقی می خواد که هر شب هر شب تا نصف شب کار کنی.

_: خب من که منکر عشقم نیستم. تو میگی ازش حرف نزن.  

ظرفها را تمام کرد. پریناز لپ تاپ را روی میز عسلی گذاشت و خودش کنارش روی زمین نشست. چانه اش را روی میز تکیه داد و گفت: نمی خوام بگی دوستت دارم، می خوام بگی چرا؟

آرمان پشت سرش با کمترین فاصله نشست و گفت: دوست داشتن دل می خواد نه دلیل.

بلافاصله آرنج پریناز توی شکمش خورد.

+: اه جواب از این چرتتر نبود؟ برو عقب.

کمی عقب کشید. چشم به کف پاهای صورتی او دوخت و گفت: اول کف پاهاتو دیدم. زیر میز بابات. فکر کردم یه بچه زیر میزه. به نظرم بامزه امد. بعد که بلند شدی دیدم خیلی بچه نیستی.

پریناز غر و لند کنان گفت: خیلیم بچه بودم. قیافتم یادمه. با اون سر تراشیده و ته ریش افتضاح بود. بوی عرقتم اتاق رو ورداشته بود.

آرمان غش غش خندید. گفت: مامان بابام کیش بودن. منم کلید نداشتم. آرزوی کیشم داشتم. به حد مرگ عصبانی و خسته و گرسنه بودم. اتفاقی از اونجا سر در آوردم.

+: بعد آرزوی منم به آرزوی کیش اضافه شد.

آرمانی تبسمی کرد و گفت: اونم با چه شدّتی!

+: خب الان دیگه از خدا چی می خوای؟ پاشو دیگه. چرا باز چسبیدی به من؟ نگران نباش. لپ تاپتو نمی خورم.

_: نگران لپ تاپ نیستم.

+: نگران منم که نیستی. همین جام. برو عقب دیگه.

_: تو چرا ناراحتی؟ الان از حموم امدم. بوی عرق نمیدم.

+: اه بدم میاد.

آرمان با بی حوصلگی پوزخندی زد. برخاست و روی مبل ولو شد. پاهایش را دراز کرد و سرش را روی پشتی گذاشت.

چشمهایش را بست و مشغول چرت زدن شد. با سؤال پریناز از خواب پرید.

+: از این دو تا کدومش بهتره؟

سر کشید تا صفحه ی لپ تاپ را ببیند. خمیازه ای کشید. مشخصات را خواند. انگشت روی یکی گذاشت و گفت: این.

دوباره سرش را روی پشتی گذاشت.

+: ولی این یکی دوربینش بهتره.

_: اون یکی هم رم و رزولوشنش بهتره. کارت حافظه هم می خوره. بستگی به استفادت داره. دوربین چقدر برات مهمه؟

+: هوم. نمی دونم. دوربین دارم. شاید بهتر باشه بازم بگردم. نمیشه بگی چقدر پول دارم؟

_: گفتم تو انتخاب کن فوقش میگم نمیشه.

پریناز با لبخندی شیطنت آمیز گفت: مثلاً این! عاشقشم!

آرمان دوباره سر کشید. گوشی گرانقیمتی را که انتخاب کرده بود نگاه کرد. مشخصاتش را می دانست. دوباره عقب کشید و چشم بسته گفت: گوشی خوبیه.

پریناز با خنده پرسید: می خری برام؟

_: بستگی داره چقدر عاشقش باشی.

+: واقعاً؟! من مطمئنم بابا نصف اینم پول نریخته.

_: نه نریخته.

+: دیدی بالاخره لو دادی! هورا هورا فهمیدم! بالاخره زیر زبونتو کشیدم.

_: چشم نخوری خانم مارپل. خب که چی؟

+: خب یعنی این که پول ندارم اینو بخرم آقای پوارو. یه کم از سلولهای خاکستریت استفاده کن و الکی منو امیدوار نکن.

_: بهت گفتم بقیشو خودم میدم.

+: گفتی اگه دختر خوبی باشم.

_: خب که چی؟

+: من نمی تونم اون دختری باشم که تو می خوای.

_: اتفاقاً تو همون دختری هستی که من می خوام.

+: اککهی! عین دایره دوباره برمی گردیم سر خط! حالا اگه این گوشی رو برام خریدی و پوستت کنده شد می فهمی که زن گرفتن به این آسونی هم نیست.

آرمان پوزخندی زد و گفت: لازم نیست. من همینجوری گوشی نخریده خرفهم شدم. نگران اون نباش.

+: پس یه گوشی به اندازه ی پولم انتخاب می کنم.

_: هرکار می خوای بکن.

+: این یکی رو خیلی دوست دارم.

آرمان دوباره سر کشید. مشخصات را خواب آلوده خواند و بعد گفت: خوبه ولی با این قیمت بهتر از اینم پیدا میشه.

+: من همینو دوست دارم. صورتیه!

آرمان باز ولو شد و گفت: هرکار می خوای بکن.

+: یه ذره حس همکاری تو وجودت نیست!

_: من الان دقیقاً چه همکاری ای باید بکنم؟!

+: هیچی. ولش کن. اصلاً خوابم میاد. شب شد. میرم نماز می خونم می خوابم.

آرمان هم برخاست. نمازش را خواند و این دفعه درست خوابید. بعد از چند شب کم خوابی، خیلی زود خوابش برد.