نمای وبلاگ عشق دردانه است (17) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (17)

یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:38 ب.ظ
سلام سلام سلامممم
اینم یه پست سریع و فوری محض گل روی خواهرزاده جان دیشب بهش قول دادم که بنویسم و خاله است و قولش


با قدمهایی سنگین راه افتاد. کجا باید سراغش را می گرفت؟ فرودگاه یا پیش دوستانش؟ یادش آمد که گوشی هم ندارد. همین دیشب گوشیش را دزدیده بودند. خیال داشت امشب او را ببرد تا یک گوشی مدرن باب میلش برایش بخرد. همینطور یک سیم کارت جدید. بعد باهم شام بخورند و شاید... شاید پریناز کمی نرم بشود. اما الان چه؟ کجا بود؟

تا جلوی خانه ی دوستانش رفت. زنگ زد. کسی جواب نداد. خواست به فرودگاه زنگ بزند. شماره هم گرفت اما قطع کرد. می ترسید بشنود که رفته است. نمی خواست بشنود. الان تحمل شنیدنش را نداشت. تصمیم گرفت به تفریحگاه های اطراف سر بزند. شاید با دوستانش بود. همینقدر که از دور او را میدید و خیالش بابت ماندنش راحت میشد کافی بود. اگر می ماند هنوز امیدی بود.

مشغول گشتن شد. هرجا که فکر می کرد رفته باشند سر کشید. اما هیچ کدام را ندید. وقتی پاهایش دیگر نای راه رفتن نداشتند به ساعت نگاه کرد. کمی از یازده شب گذشته بود. به غرب جزیره رسیده بود. تاکسی گرفت و به هتل برگشت. دوباره ساعت را نگاه کرد. یازده ونیم. پریناز کجا بود؟

داشت از نگرانی خفه میشد. به سختی نفسی می کشید. به متصدی هتل که به شدت در بحر مسابقه ی فوتبالی که از تلویزیون پخش میشد فرو رفته بود، گفت: ببخشید... کلید اتاق منو میشه بدین؟

جوابی نیامد.

با دست ضربه ای روی میز زد و گفت: لطفاً کلید منو بدین.

متصدی غر زد: اه! نزدیک بود ها!

بعد به طرف او برگشت و پرسید: اتاق چند؟

_: سیصد و چهار.

متصدی با بی میلی دل از صفحه ی تلویزیون کند و به طبقه بندی کلیدها نگاهی انداخت. بعد دوباره رو به تلویزیون کرد و گفت: نیست.

آرمان با تندی پرسید: یعنی چی نیست؟

مرد بدون توجه به او گفت: یا تو اتاق جا مونده یا یکی بالاست دیگه! گللللل! هورااااااااا! آفریییییییین!

آرمان شوکه از فریادها و خبر مرد به طرف آسانسور رفت. یعنی پریناز بالا بود؟ یا رفته بود و کلید را جا گذاشته بود؟ سعی کرد به احتمال دوم فکر نکند. اما دست و دلش به احتمال اول هم نمی رفت. حتماً عصبانی بوده و به عمد کلید را توی اتاق گذاشته و رفته است.

به طرف متصدی برگشت و گفت: کلیدم تو اتاق جا مونده. شاه کلید میدی؟

مرد که به شدت داشت پاپ کورن می خورد و توپ فوتبال را دنبال می کرد، گفت: نمیشه.

_: یعنی چی نمیشه؟ من الان کلید ندارم. باید چکار کنم؟

=: می خواستی جا نذاری.

_: هی آقا با تو ام. جواب منو بده. اگر ندی فردا به مدیر گزارش می کنم.

=: فردا به مدیر بگو. من حق ندارم از شاه کلید استفاده کنم. الانم می تونی رو مبلای سالن بخوابی.

بی حوصله به طرف آسانسور رفت. هیچ امیدی نداشت که پریناز توی اتاق باشد. دوباره برگشت و روی اولین مبل نشست. سرش را بین دستهایش گرفت. پریناز پیش دوستانش مانده بود یا با اولین پرواز رفته بود؟ اگر رفته بود آقای بهمنی به او زنگ نمی زد؟

نیمه ی اول بازی تمام شد. متصدی با دیدن قیافه ی زار آرمان به مدیر هتل تلفن زد و بعد با منّت گفت: بیا. پاشو بریم در رو برات وا کنم. زنگ زدم از مدیر اجازه گرفتم.

آهی کشید و از جا برخاست. برای بار هزارم از خودش پرسید: پریناز کجاست؟

متصدی در را برایش باز کرد و غر و لند کنان برگشت تا ادامه ی فوتبالش را از دست ندهد.

آرمان آرام وارد شد و در را پشت سرش بست. داشت کفشهایش را در می آورد که با دیدن پریناز که روی مبل خواب رفته بود، ماتش برد. ناباورانه به تصویر پیش رویش چشم دوخت. دخترک روی مبل تک نفره مچاله شده بود. موهایش توی صورتش ریخته بودند. صورتش از فرط گریه پف کرده بود و هنوز رد اشک روی گونه هایش بود. چند دستمال کاغذی مچاله دورش ریخته بود و تلویزیون هم روشن بود.

آرمان زمزمه کرد: الهی من بمیرم که تو رو تا این وقت شب تنها گذاشتم!

جلو رفت. تلویزیون را خاموش کرد و کنار پریناز روی زمین زانو زد. آرام موهایش را از توی صورتش کنار زد. پریناز تکانی خورد ولی بیدار نشد.

آرمان با عذاب وجدان نگاهش کرد. انگشتش را روی رد اشک کشید و آرام زمزمه کرد: پریناز؟ عزیزم؟

این بار پریناز بیدار شد. چند لحظه گیج نگاهش کرد. بعد راست نشست و خواب آلوده پرسید: ساعت چنده؟

آرمان که از خجالت داشت میمرد گفت: نصفه شبه. فکر می کردم رفتی. ببخشید که دیر امدم.

پریناز دوباره چشمهایش را بست. بین خواب و بیداری گفت: بهتر. می خواستم تنها باشم.

آرمان سر به زیر انداخت و آرام گفت: می فهمم.

بعد سر برداشت و پرسید: شام خوردی؟

پریناز دوباره روی دسته ی مبل کج شد و گفت: نه خوابم میاد.

آرمان موهایش را نوازش کرد و گفت: تا صبح ضعف می کنی. الان یه چیزی سریع آماده می کنم.

پریناز جوابی نداد. آرمان هم با عجله به طرف یخچال رفت و از بسته های مواد غذایی که مادرش همراهش کرده بود یکی برداشت و به سرعت مشغول شد.

گهگاه برمی گشت و به دخترک نگاه می کرد. هنوز مانتو شلوار کتانی که صبح پوشیده بود، تنش بود. شال قرمز نارنجی اش روی شانه اش افتاده بود.

سفره را چید. سر برداشت. پریناز چشمهایش را باز کرد و با تبسمی خواب آلوده گفت: نصف شبی حوصله داری ها!

تبسمش دنیا را به آرمان داد! با لبخندی عریض گفت: برای شما همیشه حوصله دارم. بفرمایید.

پریناز پوزخندی زد و از جا برخاست. شالش را دوباره روی موهایش کشید اما جلویش را نبست. دست و رویش را شست و سر سفره نشست.

آرمان برایش غذا کشید. پریناز چشم به بشقاب دوخته بود. تکه گوشتی سر چنگال زد و گفت: رفتم فرودگاه... برای امروز بلیت نبود.

دل آرمان فرو ریخت. اما حرفی نزد.

پریناز لقمه اش را با حوصله جوید و فرو داد. بعد گفت: خونه ی فرح گل هم دیگه نمی خوام برم... نه که کلاً باهاشون قطع رابطه کنم. ولی همون دوری و دوستی بهتره. خوبه که گوشیمو دزد برد و نشونی اینجا رو هم بلد نیستن. دلم نمی خواست امروز با هیچ کدومشون روبرو بشم.

آرمان کلافه چشم به بشقاب خالی خودش دوخت. انتظار سختی می کشید تا دخترک خواب آلوده تصمیمش را بگوید و تیر آخرش را رها کند. برای این که کاری کرده باشد، برای خودش غذا کشید. لقمه ای خورد. پریناز هم آرام مشغول خوردن شد و دیگر حرفی نزد.

پریناز غذایش را تمام کرد. آرمان هنوز چشم به بشقاب دوخته بود و با غذایش بازی می کرد. پریناز نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه گفت: از صبح خیلی فکر کردم. یعنی از وقتی فهمیدم امروز نمی تونم برم...

آرمان با بی قراری گوش داد. سرش را بلند نمی کرد.

+: اگر برم... خودم ضایع میشم. هی بهم گفتن نرو. همشون. بعد برگردم میگن دیدی گفتیم! منم که نمی تونم بگم که چه بلایی سرم امده که برگشتم! تحمل این که اون سپهر بچه ننه مسخره ام کنه ندارم. تازه اگه بفهمه چی شده دیگه بدتر مسخره میکنه. تازه بابا هم ضایع میشه. درسته خیلی خیلی ازش دلخورم و به این راحتی نمی تونم ببخشمش، ولی بازم نمی تونم بگم چکار کرده... همشون ناراحت میشن. خواهرام... مامانم... از صبح تا حالا تو ذهنم هزار بار به مامانم گفتم و هربار عکس العملش رو بدتر دیدم. بهتره این بین من و بابا بمونه. برای این که بمونه مجبورم بمونم. اگر برم طاقت نمیارم و میگم چی شده. اینجا بمونم تا آروم بگیرم بهتره. شاید چند روز دیگه بهتر بشم و برم، شایدم تا آخرش بمونم... فقط... یه خواهشی ازت دارم.

آرمان بالاخره سر برداشت و نگاهش کرد. گفت: هرکار بتونم برات می کنم.

+: وقتی برگشتم دیگه نبینمت! دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت. می خوام این خاطره ی تلخ رو فراموش کنم. می خوام بابا رو ببخشم. می خوام زندگی کنم. اگه پیش چشمم باشی نمی تونم.

مژه های قشنگش تر شدند. آرمان سر به زیر انداخت و حرفی نزد. بعد از چند لحظه به زحمت گفت: آقای بهمنی خرج کلاس و اقامت منو داده که کار یاد بگیرم و براش کار کنم. نمی تونم بذارم برم.

پریناز با بغض گفت: می تونی! من راضیش می کنم. این به بلایی که سر من اومده در! برو و پشت سرتم نگاه نکن.

آرمان بشقابها را برداشت و نگاهش را از او دزدید. در حالی که برمی خاست گفت: باشه. میرم. تو خسته ای. برو استراحت کن. فردا کلاس داریم.

+: یه چیز دیگه...

آرمان توی یخچال خم شد و باقیمانده ی غذا را جا داد. پریناز مکثی کرد و با تردید پرسید: میشه... اون سند رو ببینم؟

آرمان به طرف ظرفشویی چرخید و در حالی که مشغول شستن ظرفها میشد گفت: پایینه. لازم بود کنار شناسنامه هامون بمونه. برای این که نسبتمون تو شناسنامه ثبت نشده. برای این که ردی ازش نمونه و برای آینده ی تو مشکلی پیش نیاد.

+: بریم ببینمش.

با تعجب به طرفش چرخید و پرسید: نصف شبی؟! برو بگیر بخواب. فردا صبح قبل از کلاس می گیرم ببینی.

+: همین الان می خوام ببینمش. دلم آروم نمی گیره. هنوزم دلم می خواد دروغ باشه.

آرمان بشقاب را آب کشید و توی آبچکان گذاشت. بدون این که نگاهش کند، گفت: جان مادرت ولم کن. امشب نه. یارو چی فکر می کنه؟ برو بگیر بخواب. فردا قول میدم بگیرم نشونت بدم. اصلاً یه کپی از روش می گیرم پیش خودت بمونه.

+: کپی نمی خوام. الان می خوام ببینمش. اگه تو نمیای مشکلی نیست. خودم میرم.

این بار برگشت. توی چشمهای پریناز نگاه کرد و با لحن قاطع و تند گفت: تو امشب هیچ جا نمیری. زشته. بهت میگم برو تو اتاقت بخواب بگو چشم.

پریناز جا خورد. اصلاً انتظار نداشت آرمان عاشق پیشه تندی کند. قدمی به عقب رفت و با تردید گفت: تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی.

_: وقتی حرف ملایم رو قبول نمی کنی مجبورم. مثلاً می خوای امشب با اون سند چکار کنی؟ برو بخواب دیگه!

و دوباره به طرف ظرفشویی چرخید. پریناز هم دلخور و قهر آلود به دستشویی رفت و بعد هم پاکوبان به اتاقش برگشت.

آرمان پوف کلافه ای کشید و وسط اتاق ولو شد. گوشیش را به دست گرفت بلکه زودتر خوابش ببرد. داشت دنبال سرگرمی ای می گشت که ناگهان چیزی به خاطر آورد. از سند عکس گرفته بود که همراه داشته باشد. از جا برخاست. خواب آلود و بی حوصله عکس را به لپ تاپ منتقل کرد تا واضحتر بشود. بعد ضربه ای به در اتاق پریناز زد.

جوابی نیامد. ضربه ی دیگری زد و پرسید: پریناز خوابی؟

اینقدر دلخور بود که حاضر بود بیدارش کند و سند را نشانش بدهد. در اتاق را باز کرد. پریناز روی تخت نزدیک پنجره چمباتمه زده بود و به بیرون نگاه می کرد. با باز شدن در بدون این که برگردد گفت: اگه امدی منت کشی، ولش کن. حوصله ندارم. برو.

آرمان هم هنوز عصبانی بود. جلو آمد. لپ تاپ باز را کنار او گذاشت و گفت: نیومدم منت کشی. اشتباهی نکردم که عذرخواهی کنم. یادم امد تو گوشیم از سند عکس دارم که اگه شبی نصف شبی وسط خیابون یقه مونو گرفتن، نذارم اذیت بشی. ولی نمی دونستم اونی که یقه مو می گیره خودتی! ریختم رو لپ تاپ. بگیر تا صبح سیاحتش کن.

پریناز با بغض به امضای پدرش نگاه کرد. آرمان پشت کرد که برود. پریناز با بغض گفت: تمام خوشیش مال تو، تمام بدبختیش مال من. چرا؟

از دم در متعجب برگشت و پرسید: جااااان؟!!! یعنی چی؟ کدوم خوشی؟ پریناز منم ضایع شدم. کم آوردم. دیگه نه تحمل مسئولیت نگهداریت رو دارم و نه امکان داره دلت باهام صاف بشه. ولی حاضرم همین الان با گردن کج به آقای بهمنی و بابام اعتراف کنم که اشتباه کردم. اگر برنمی گردم به خاطر ترس از "دیدی گفتم" نیست. واقعاً دلم می خواد بمونم و از کلاسا استفاده کنم که حداقل آینده ی کاریم رو از دست ندم.

+: ولی نمی مونی پیش بابا. برو یه جای دیگه کار کن. با این پشتکارت دو روزه یه کار بهتر پیدا می کنی.

_: کار بهتر شاید... ولی صاحبکار بهتر پیدا نمی کنم.

+: آرمان من نمی خوام دیگه باهات روبرو بشم. چرا نمی فهمی؟ هی هرروز یادم بیاد این پسره یه روز شوهرم بوده! بذار یادم بره. خواهش می کنم. اگه واقعاً دوستم داری برو.

آرمان لبش را گاز گرفت و حرفی نزد. دیگر عصبانی نبود. دلش می خواست جلو برود و دخترک غمگین را نوازش کند. قول بدهد که نمی ماند. که ناراحتش نمی کند. اما جرات نکرد.

پریناز چشمهای اشکیش با دست پاک کرد و چشم به صفحه ی لپ تاپ دوخت. آرمان هنوز ایستاده بود. توی نور کمی که از هال به اتاق تاریک می تابید و نور صفحه ی لپ تاپ دوباره برق اشکهای دخترک را دید. پاهایش بی اختیار پیش رفتند. از کنارش رد شد و پشت سرش لب تخت نشست. دست دور شانه هایش انداخت و آرام گفت: میرم. قول میدم.

پریناز با صدای خش دار از گریه گفت: دلم برای بابا تنگ شده. چرا باهام این کار رو کرد؟ یعنی اینقدر بد بودم؟

آرمان محکمتر در آغوشش گرفت و با اطمینان گفت: نه. تو عزیز دل باباتی. اگه دست من سپردتت برای این نبود که اذیتت کنه. چون می دونست که منم کمتر از اون دوستت ندارم.

پریناز به طرف او برگشت. سرش را روی شانه اش گذاشت و با گریه گفت: چرا؟ چرا دوستم داری؟ چرا نمی ذاری راحت باشم؟ مگه من چکار کردم؟

آرمان آهی کشید. صورتش را توی موهای دخترک فرو کرد و حرفی نزد. پریناز کم کم آرام گرفت ولی سرش را از روی شانه ی آرمان برنداشت. هنوز هق هق می کرد. آرمان یک دستش را دراز کرد و جعبه ی دستمال کاغذی را از روی پاتختی برداشت. یک برگ جدا کرد. حلقه ی دست دیگرش را کمی شل کرد. عقب کشید و با لحن شوخی گفت: ببینمت گل دختر...

پریناز خجالت زده سر برداشت. آرمان اشکهایش را خشک کرد و بینیش را گرفت. هر دو خندیدند. پریناز دوباره خجالت کشید و سر به زیر انداخت. آرمان دوباره در آغوشش گرفت و این بار با خاطری آسوده گفت: جانم جانم جانم... هرچی تو بگی... هرچی تو بخوای. ولی این چند روز رو طاقت بیار. چشم بهم بزنی تموم میشه.

+: دلم برای همشون تنگ شده.

_: منم دلم برای خونوادم تنگ شده. ولی بعضی وقتا لازمه. اینطوری بیشتر قدرشونو می دونیم.

پریناز نفس عمیقی کشید و جوابی نداد. دیگر سرش روی شانه ی آرمان نبود ولی نگاهش فرو افتاده بود. روی نگاه کردن توی چشمهای آرمان را نداشت و آرمان داشت غش می کرد برای این دخترانه هایش...

موهایش را نوازش کرد و پرسید: یه لیوان آب برات بیارم؟

پریناز سری به نفی تکان داد. در حالی که هنوز نگاهش را از او می دزدید، از جا برخاست و گفت: میرم صورتمو بشورم.

آرمان متبسم به رفتنش نگاه کرد. لپ تاپ را بست و از روی تخت برداشت. از جا بلند شد و به دنبالش از اتاق بیرون رفت. لپ تاپ را روی میز گذاشت و وسط اتاق ایستاد.

پریناز صورتش را شست. کمی آب نوشید و در حالی که سر به زیر از کنار آرمان رد میشد زمزمه کرد: شب به خیر.

آرمان خندان با دست جلوی شانه هایش را گرفت و پرسید: خیال کردی الکیه؟ تا دم مرگ منو ببری و بعد بگی شب به خیر؟ می دونی امروز و امشب چی کشیدم؟

پریناز متعجب و ترسیده سر برداشت. ناباورانه گفت: معذرت می خوام ولی...

آرمان خم شد. روی گونه بیخ گوشش را با ملایمت بوسید. آرام گفت: خواهش می کنم. شب به خیر.

بعد رهایش کرد. همانطور که پشت به در اتاق او ایستاده بود، دستهایش را توی جیبهایش فرو برد و اجازه داد برود.