X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (16)

جمعه 14 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 04:41 ب.ظ
سلام سلامممم
خوب هستین؟ منم شکر خدا خوبم. دیشب نصف شب رسیدیم و تمام امروز مشغول شست و شو و جمع و جور بودم. هنوز هم سرگیجه و تهوع و کمردرد دارم. سفر ماشینی خیلی اذیتم می کنه. ولی شکر خدا زیارتی کردم. خیلی دلتنگ بودم. دعاگوی همه ی دوستام هم بودم
همین که فرصت کوتاهی پیدا کردم نشستم به نوشتن. جان من هی نگین چرا نمی نویسی؟ باور کنین من هروقت که بتونم می نویسم.

آرمان رو گرداند و از دور به دریا خیره شد. آنجا که خط آبی آسمان و دریا یکی میشد. گفته بود. رازی که باید نگه می داشت گفته بود. ولی می توانست نگوید؟ راهی داشت؟ دور زدن پریناز را بلد نبود.

پریناز دستش را جلوی صورت او تکان داد و گفت: هی با تو ام. کجایی؟

نگاهش کرد. آرام و بی حالت. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و گفت: همین جا. بگو.

+: اصلاً شنیدی من چی گفتم؟

پایش را زیر خرده سنگی زد و همانطور که به آن چشم دوخته بود گفت: نه نشنیدم.

+: راستشو بگو. موضوع چیه؟ گفتم که طاقت شنیدنشو دارم.

آرمان به طرف ساحل راه افتاد و آرام گفت: راستشو گفتم.

پریناز با دو قدم سریع جلویش ایستاد و راه را بر او بست. با تندی گفت: اونی که گفتی که چرند بود. من می خوام بدونم تو کی هستی؟ جاسوسی؟ هان؟ قراره راپورت منو به بابام بدی؟ به بابا نمیاد بدون خبرم برام بپا گذاشته باشه. خودش گفت بهت گزارش بدم، گفتم چشم؛ ولی به نظر نمیاد همش همین باشه. بقیه اش چیه؟

آرمان بدون توجه از کنارش رد شد و غرق فکر گفت: همونی که شنیدی.

+: شاید اشتباه شنیدم. میشه یه بار دیگه بگی؟

آرمان دوباره سر برداشت و به آبی دریا چشم دوخت. کیش در کنار پریناز... این نهایت آرزوی این دو سالش بود. پس چرا خوشحال نبود؟ چرا اینقدر شانه هایش سنگین بودند؟ دلش می خواست همان جا زانو بزند و دیگر یک قدم هم برندارد.

سعی کرد فکر کند و کلمات را درست انتخاب کند. پریناز کنارش راه می آمد و با بی صبری چشم به دهانش دوخته بود.

آرمان نفس عمیقی کشید. پریناز با بی قراری چشمهایش را گرد کرد. آرمان بدون این که نگاهش کند غرق فکر گفت: خیلی اصرار داشتی بیای کیش... تنها...

پریناز به تندی پرسید: خب به تو چه مربوط؟

_: منم دوست داشتم بیام کیش.

+: چه ربطی داره؟

_: بیشتر از کیش... بیشتر از تمام چیزهایی که تا حالا دوست داشتم... به چیزی دل دادم که شاید... حق من نبود.

صدایش لرزید. لبش را گاز گرفت. دلش در درونش غوغا کرد: حق تو بود. حق تو بود. حق تو بود....

چشمهایش را بست. پریناز پوف کلافه ای کشید و گفت: میشه بری سر اصل مطلب؟

چشمهایش را باز کرد و سعی کرد بی احساس نگاهش کند. گفت: اصل مطلب رو همون اول گفتم.

+: خیلی خب! بذار بگم من چی شنیدم. تو اصلاحش کن.

آرمان چشمهایش را به نشانه ی تایید بست و دوباره باز کرد.

+: تو گفتی... من... تا آخر تابستون... همسر تو ام. اینو گفتی یا نه؟

آرمان آهی کشید و گفت: همین رو گفتم.

+: خب این چه معنی ای میده؟

_: یعنی عقد موقت. تو تا آخر تابستون در عقد من هستی. روز آخر شهریور هم طبق قرار من و آقای بهمنی خود به خود صیغه فسخ میشه. احتیاج به طلاق نداره. اگر همسرم نبودی بهمون اتاق مشترک نمی دادن. و به همین دلیل هم میگم ما هیچ گناهی نکردیم.

+: یواش! یواش! یکی یکی! عقد موقت چیه؟

_: عقد زمان دار. براش وقت تعیین می کنن. از الان تا فلان تاریخ این دو نفر همسر هم هستن. با اینقدر مهر و بعد از اون تاریخ هم همه چی تموم میشه مگر این که بخوان تمدیدش کنن با به عقد دائم تبدیلش کنن که دوباره میرن خطبه می خونن و قرارشو می ذارن.

+: هوم. یه چیزایی شنیده بودم ولی دقیقشو نمی دونستم. بعد مگه لازم نیست عروس رضایت بده؟

_: رضایت عروس خوبه ولی بخش لازم، رضایت پدرشه.

+: یعنی الان خطبه رو خوندن تموم شده؟ هان؟

با نگرانی به آرمان چشم دوخت. بند بند وجودش التماس می کرد که آرمان بگوید نه!

آرمان خجالت زده لبش را با زبانش تر کرد. پاهایش را به سختی به طرف دریا کشاند و گفت: همون شبی که برای عروس سفره عقد آبی انداختیم... بعد از عقد اونا برای من و تو هم خطبه خوندن. همون شب که آقای بهمنی صدات زد تو دفترش و گفت می تونی بری کیش.

پریناز با صدایی لرزان پرسید: چرا از من نپرسیدن؟

آرمان با لبخند تلخی گفت: چون راضی نمی شدی.

پریناز مدافعانه گفت: معلومه که راضی نمی شدم! آخه یعنی چی؟ این کارا به بابا نمی خوره! داری به من دروغ میگی! آرمان داری دروغ میگی!

صدایش هر لحظه بیشتر می لرزید و قیافه اش پریشان تر میشد.

آرمان با نگرانی گفت: آروم باش پریناز. آروم باش. کاریت ندارم. من فقط باید مواظبت باشم. آخر تابستون همه چی تموم میشه.

پریناز دوباره با لحن هیستریکی تکرار کرد: دروغ میگی. دروغ میگی.

آرمان شانه های او را گرفت. تکانش داد و گفت: ببین. منو نگاه کن. دروغ نمیگم. بهت گفتم سندش موجوده. امضای باباتم زیرشه. ولی اتفاقی نیفتاده. هیچ اتفاقی نیفتاده و قرار نیست بیفته.

پریناز رو گرداند و آرام گفت: به بابا نمیاد. بابا با من این کار رو نمی کنه. سر عروسی خواهرا کاملاً حق انتخاب داشتن. مگه میشه دردونه اش حق انتخاب نداشته باشه؟ نمیشه!

_: این عروسی نیست. عقد موقته. تو حق انتخاب داشتی. اگر نمیومدی کیش، همون شب صیغه فسخ میشد.

+: یعنی فقط به خاطر کیش بود؟؟؟

_: فقط به خاطر این بود که بابات دل نمی کرد که تنهایی یه دختر چهارده ساله رو ول کنه تو شهر غریب.

+: خب چرا عقد؟ همین که همرام هستی و باید قدم به قدم بهت جواب پس بدم کافی نیست؟

_: اگه صیغه نامه نداشتم نمی تونستم بیارمت پیش خودم.

+: خب میموندم پیش بچه ها!

اما انگار خودش هم به این حرفش اعتقاد نداشت. رو گرداند و به دریا چشم دوخت. جویده جویده گفت: خب نمی مونم. برمی گردم. اگه برگردم همه چی رو تموم می کنی؟

آرمان زیر سایه ی آلاچیق نشست. خسته بود. انگار ساعتها دویده بود. دیگر نفس نداشت. تمامش کند؟ به این آسانی به دستش نیاورده بود که تمامش کند. ولی عشق چی بود؟ نمی توانست ناراحتی پریناز را ببیند. سر به زیر انداخت. جدال سختی در ذهنش در گرفته بود.

پریناز روبرویش نشست و ملتمسانه پرسید: تمومش می کنی؟ اون سند لعنتی رو پاره می کنی؟ میشه هیچکس نفهمه بین ما چی گذشته؟

آرمان سر برداشت و بدون جواب نگاهش کرد. پریناز ادامه داد: آرمان من هزار تا آرزو دارم. اصلاً دلم نمی خواد زود ازدواج کنم. نمیگم تو مثل برادرمی ولی واقعش اینه که با مرد رویاهای من خیلی تفاوت داری. دلم می خواد درس بخونم، دانشگاه برم، کار یاد بگیرم. تالار و رستوران بابا رو زیر و رو کنم. بعد از همه ی اینها وقتی کاملاً مستقل شدم و رو پای خودم وایسادم به میل خودم همسرمو انتخاب کنم. الان خیلی زوده.

آرمان نفس عمیقی کشید و گفت: اینجا امدیم که درس بخونیم...

+: حرف رو عوض نکن آرمان. آینده ی من با این ازدواج خراب میشه.

آرمان حرفش را تصحیح کرد: عقد موقت!

+: رو اعصاب من راه نرو آرمان! من که می فهمم وقتی برگردیم اسم تو روم مونده. همه چی خراب میشه. همه به یه چشم دیگه نگام می کنن. همین الان دربارم چی فکر می کنن؟ خدای من!

_: کسی چیزی نمی دونه که دربارت فکری بکنه. حتی مامانتم خبر نداره. تو داری اینجا درس می خونی. همین. فقط برای امنیت خودت و راحتی خیال آقای بهمنی این خطبه خونده شده. اتفاقی نمیفته. ولی بازم اگه ناراحتی... می تونی برگردی. منم...

نفس عمیقی کشید. لبش را گاز گرفت. نتوانست بگوید تمامش می کنم.

پریناز سرش را بین دستهایش گرفت. غرق فکر گفت: کلاسای امروز رو خیلی دوست داشتم. خیلی زیاد.

آرمان جوابی نداد. پریناز دوباره ملتمسانه پرسید: این پیشنهاد مسخره مال کی بود؟

آرمان به میز چشم دوخت. با انگشت رویش خط کشید و گفت: آقای بهمنی. بابا هم تاییدش کرد. مامانامونم خبر ندارن.

+: چرا؟

_: تو فرض کن یه جور مقابله به مثل بود. نباید تنها می اومدی. اگر بهت می گفتن غوغا می کردی. مامانت می فهمید. همه چی بهم می ریخت. ولی اگه میشد بهت نگم... اگه تا آخرش نمی فهمیدی هیچ اتفاقی نمی افتاد. آب از آب تکون نمی خورد.

+: اون وقت چی گیر تو میاد؟

آرمان عصبی خندید و گفت: هیچی. دعوا و جنگ اعصاب هر روز شما رو تحمل کنم. آخرش مهریه هم بدم.

+: بهت گفتم منو خر فرض نکن! حتماً یه چیزی گرفتی که راضی شدی!

_: بهت گفتم دل به چیزی داده بودم که حقم نبود. بابات و بابام گفتن بگیر! دو دستی تقدیم برای این که بفهمی اشتباه کردی. هنوز آدم زن داشتن نیستی. پریناز هم هزار سال دیگه عاشق تو نمیشه. بگیر. ببین. باور کن که شدنی نیست.

پریناز به عقب تکیه داد. ناباورانه نگاهش کرد و گفت: چی داری میگی؟ عشق چیه؟ مگه من و تو چند سالمونه؟ اصلاً.... اصلاً همین امروز برمی گردم. به بابا میگم بهت زنگ بزنه تا همه چی رو تموم کنه.

از جا برخاست و دوان دوان رفت. آرمان سرش را بین دستهایش گرفت و به موهایش چنگ انداخت. بغض کرد و بالاخره اشکش ریخت. پیشانیش را روی میز کوبید و به خودش گفت: لعنتی لعنتی لعنتی!

نفهمید چند ساعت به همان حال ماند. ناگهان سر برداشت. هوا داشت تاریک میشد. تو صورت خودش کوبید و گفت: پریناز!

اگر دوباره گم میشد بیچاره میشد. گوشیش را در آورد و خواست زنگ بزند اما مردد ماند. باید چه می گفت؟

از جا برخاست و با بی قراری چشم گرداند بلکه او را ببیند. اما نبود. یعنی واقعاً رفته بود؟ امکان داشت برای همین امروز بلیت گرفته باشد؟

غمی عمیق به قلبش پنجه کشید. اگر به عقب برمی گشت به هیچ قیمتی حقیقت را به پریناز نمی گفت. تا آخر تابستان جواب سر بالا می داد تا او را نگه دارد. شاید... شاید در این بین فرصتی به دست می آمد و دل پریناز کمی نرم میشد. ولی حالا چه؟ همه ی فرصتهایش از دست رفته بودند. حتی امیدی به آینده هم نمانده بود. همه چیز را خراب کرده بود. همه چیز!