نمای وبلاگ عشق دردانه است (15) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (15)

چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 03:08 ب.ظ
سلام سلاممممم
خوب هستین انشاءالله؟

فکر می کنم پست قبل خیلی از ته دل آه کشیدم که مسافر شدیم! اگر خدا بخواد فردا عازم مشهد مقدس هستیم. بین چمدون بستن و بدو بدو ها نشستم یه پست سریع السیر نوشتم. ویرایش هم فرصت ندارم بکنم. اشتباهی اگر بود بگین با گوشی اصلاح کنم.

آبی نوشت: دعاگوی همه ی دوستان هستم

پریناز زیاد معطل نکرد. کمی بعد با چمدانی که درش درست بسته نشده بود و قیافه ای زار برگشت. آرمان جلو رفت و چمدانش را گرفت. پریناز آرام نالید: درش بسته نشد.

_: عیب نداره. سوار شو درستش می کنم.

راننده صندوق عقب را باز کرد. آرمان چمدان را توی صندوق جا داد و درش را درست بست. بعد سوار شد و با نگرانی به پریناز نگاه کرد.

جلوی در هتل پیاده شدند. پرسید: شناسنامت دم دسته؟

+: تو چمدونمه. لازمه؟

_: بله.

وارد هتل شدند. مسئول هتل سر پا ایستاد و با بدبینی به آن دو نگاه کرد. آرمان پریناز را به طرف مبلها هدایت کرد و چمدان را جلوی پایش باز کرد.

_: شناسنامه تو پیدا کن، منم باید برم بالا یه چیزی بیارم تا اجازه بدن بیای تو.

پریناز در حالی که از خجالت نگاهش را از او می دزدید، پرسید: میشه برام اتاق جدا بگیری؟

آرمان آهی کشید و گفت: فکر نمی کنم بشه ولی می پرسم. شناسنامتو پیدا کن. زود برمی گردم.

کلید اتاقش را گرفت. با عجله رفت و صیغه نامه را آورد. شناسنامه ی پریناز را هم گرفت و جلوی مسئول هتل باز کرد. توضیح داد: خانم همسرم هستن.

مرد با اخم پرسید: زنته و این وقت شب آوردیش؟ اونم با این سر و وضع!

آرمان لب به دندان گزید و سعی کرد عصبانی نشود. اگر حرفی میزد بعید بود اجازه بدهد پریناز بماند.

مرد شناسنامه ها و صیغه نامه را زیر و رو کرد. آرمان با نگرانی به پریناز که خسته و دردآلود روی مبل نشسته بود نگاه کرد.

مرد پرسید: تا حالا کجا بوده؟

آرمان آهی کشید و گفت: تازه رسیده. کیفشو زدن. زمین خورده، زخمیه. اگه اجازه بدین زودتر ببرمش بالا.

=: این امضای پدرشه؟

_: بله. اینم امضای عاقد و بقیه هم مال شهود. پدرم و سه نفر دیگه.

مرد به امضاها نگاه کرد. بالاخره با بی میلی گفت: ببرش بالا. شناسنامه و صیغه نامه پیش ما میمونه. بازرس بیاد باید نشون بدیم.

آرمان سری به تأیید تکان داد و به طرف پریناز برگشت. چمدانش را برداشت و او را به اتاق برد.

پریناز که وارد شد پرسید: اتاق جدا نداد؟

_: نه نداد. ولی اتاق خواب رو خالی می کنم برای تو. الانم اگه می خوای یه دوش بگیر برو بخواب.

+: نمی پرسی چی شده؟

_: امشب نه. همین که اینجایی و حالت خوبه برام کافیه. فردا دربارش حرف می زنیم.

چمدان پریناز را توی اتاق خواب گذاشت و وسایل خودش را جمع کرد و به هال آورد. پریناز لباس برداشت و به حمام رفت.

آرمان مشغول مرتب کردن دور و بر شد. لیوان شربتی هم آماده کرد و توی یخچال گذاشت. پریناز که از حمام برگشت، پرسید: شیر یا شربت می خوری؟

قوطی شیر و لیوان شربت را نشانش داد. پریناز جلو آمد. بدون حرف لیوان را گرفت و به اتاقش رفت. آرمان نفسش را محکم پف کرد. مسواک زد و لباس عوض کرد و روی زمین دراز کشید. بالش اضافه را همراه وسایلش از اتاق خواب آورده بود.

پریناز در اتاقش را باز کرد و بی صدا بیرون آمد. آرمان نشست و پرسید: چیزی می خوای؟

پریناز آرام گفت: می خواستم برم دستشویی. ببخشید بیدارت کردم.

_: خواب نبودم.

+: روی زمین سفته. کمرت درد می گیره. کاش یه اتاق دیگه داده بود.

_: نگران نباش. تو خوبی؟

+: بهترم. ممنون.

_: خواهش می کنم.

صبر کرد تا برود و برگردد. دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. خوابش نمی برد. دو سه ساعتی طول کشید تا بالاخره توانست بخوابد.

صبح روز بعد با صدای باز شدن آرام در اتاق خواب بیدار شد. چشم بسته فکر کرد: کی تو اتاقه؟

ناگهان به خاطر آورد. از جا پرید و سیخ نشست. پریناز جلوی دهانش را گرفت و با ناراحتی گفت: ببخشید بیدارت کردم.

دستی به موهایش کشید و خواب آلوده گفت: نه بابا طوری نیست. تو خوبی؟

پریناز آرام و خجالت زده گفت: خوبم.

و از کنارش رد شد. آرمان چشم بسته به دیوار تکیه داد تا پریناز برگردد. یاد معطل کردنهای آرزو توی دستشویی و غر و لندهای خودش افتاد. خنده اش گرفت. دلش برای آرزو تنگ شد. فکر کرد: امروز بهش زنگ می زنم.

کمی بعد وقتی داشت صبحانه را روی میز می چید از پریناز پرسید: چرا تنها رفته بودی؟

پریناز سر به زیر انداخت. دسته ای از موهایش از زیر شالش بیرون ریختند. گرفته گفت: با بچه ها بحثم شد. رفتم اونجا تا غروب رو تماشا کنم. میگن قشنگترین غروب رو داره. می خواستم قبل از تاریک شدن هوا برگردم.

_: از صبح دعواتون شده بود؟ صبح دیدمشون. باهاشون نبودی.

پریناز همان طور که نگاهش را می دزدید، مشغول ریختن چای شد. گفت: نه. صبح چیزی نبود. خوابم میومد. نیومدم بیرون. آخه شب نذاشتن بخوابم. تا صبح حرف می زدن و سر و صدا می کردن. منم اگه خواب می رفتم با بالش می زدن تو سرم.

لیوانهای چای را روی میز گذاشت و پرسید: کی باید بریم کلاس؟

آرمان نگاهی به ساعت انداخت و گفت: بیست دقه وقت داریم. زودتر بخور بریم.

لیوان چایش را به لب برد و متفکرانه پرسید: بعدازظهر برگشتن خونه که بحثتون شد؟

پریناز پوزخندی تلخ زد و پرسید: تا ته تهشو باید بدونی؟

_: می خوام بدونم چه بلایی سرت امده.

+: عصر لیدا امد. گفت باید برم بیرون. گفت... نمیشه نگم؟

آرمان قاطعانه گفت: نه. باید بدونم.

با بیچارگی پرسید: اگه نگم بیرونم می کنی؟

آرمان خندید و گفت: نه بیرونت نمی کنم.

+: خب الان کار من با لیدا چه فرقی می کنه؟

آرمان لقمه ی نان را برداشت و پرسید: چه کاری؟

پریناز با پریشانی گفت: این که امدم پیش تو. تو یه اتاقیم. لیدا گفت برم بیرون چون کیا میومد پیشش. دوستشه.

دستهایش را روی صورتش گذاشت و زار زار گریست.

آرمان لقمه را نخورده روی میز رها کرد. آهی کشید و آرام گفت: خیلی فرق می کنه. به استناد یه سند که اون پایینه و بابات با شهادت چند نفر اجازه داده که اینجا باشی.

پریناز دست از روی چشمهایش برداشت. صورتش خیس خیس بود. مژه های زیبایش هم فریبنده تر از همیشه! پرسید: یعنی چی؟

_: فعلاً به معنیش فکر نکن. صبحانتو بخور. زود بخور که باید بریم.

پریناز ملتمسانه پرسید: میشه برام اتاق جدا بگیری؟

آرمان نگاهش را از او دزدید. جرعه ای چای نوشید و گفت: به دختر تنها اونم زیر سن قانونی اتاق اجاره نمیدن.

پریناز ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت: برو خودتو مسخره کن. اگه تنها اجازه نمیدن چه جوری اجازه دادن بیام تو اتاق تو. حتماً یه اتاق دیگه گرفتی و بعد منو آوردی اینجا که مثلاً مواظبم باشی. بگو اتاقم کجاست. اینجوری هم کار بدیه هم برامون دردسر میشه.

آرمان به موهایش چنگ زد و گفت: بخور. بعداً دربارش حرف می زنیم.

پریناز روی میز مشت کوبید و گفت: من نمی خوام مثل لیدا باشم. من مثل لیدا نیستم.

آرمان با لحنی توبیخ آمیز گفت: منم مثل اون یارو "کیا" نیستم. مطمئن باش.

پریناز با بغض و خشم گفت: ولی تو فکر می کنی من و دوستام از یه قماشیم. فکر کردی منم مثل اونا آشغالم.

_: خدا نکنه پرینازخانم. این چه حرفیه؟

از جا برخاست. لیوان خالی چایش را توی ظرفشویی گذاشت و با چند تکه ظرف دیگر که آنجا بود، مشغول شستن شد. پریناز هم لیوانش را آورد و گفت: دیشب اینقدر ترسیده و تنها بودم که حتی اگه اتاقمم نشونم می دادی می ترسیدم برم. ولی الان حالم خوبه. بگو اتاقم کجاست.

آرمان لیوانها را آب کشید. شلوار جینش را برداشت و در حالی که به طرف حمام می رفت، گفت: برو پایین سوال کن. بهت اتاق تنها نمیدن.

پریناز هم به اتاقش رفت و آماده شد. باهم بیرون آمدند. دیر شده بود و وقت نشد که پریناز درباره ی اتاق از مسئول هتل بپرسد.

جلسه ی اول کلاس عالی برگزار شد. محیط جالب و شادی داشت. پر از رنگ ها و بوها و طعم های مختلف. نهار از غذاهایی که توی کلاس پخته بودند خوردند و بعدازظهر به کلاس سفره آرایی رفتند. ساعت سه بود که خسته ولی خوشحال بیرون آمدند.

پریناز گفت: من میرم کنار ساحل. قبل از غروب برمی گردم.

_: نه پریناز. خواهش می کنم. امروز نه. تو هم خسته ای. بیا یه استراحتی بکن. شب می برمت بیرون.

+: اگه برام اتاق جدا گرفتی میام.

_: گفتم که نمیشه. بهت اتاق نمیدن.

+: بعد چه جوری به من و تو باهم اتاق دادن؟ منو خر فرض کردی؟

_: نه عزیز دلم. این چه حرفیه؟ اصلاً زنگ بزن از بابات بپرس.

+: دیگه چی؟ بگم رفتم تو اتاق آرمان جونتون؟ می دونی با این حرف بابای غیرتیم خرد میشه؟ سکته نکنه خوبه.

_: فکر می کنی بابات برای چی منو همراه تو فرستاد؟

+: آهان! این سؤال خوبیه که من نود بار پرسیدم ولی جواب ندادی. جوابمو بده بعد هم برام اتاق جدا بگیر.

_: به دختر تنها اتاق نمیدن. چکار کنم؟

+: خب به من و تو باهم اتاق میدن؟

_: بر اساس اون سندی که نشونشون دادم بله.

+: چه سندی؟

_: فکر می کنی تحمل شنیدنشو داشته باشی؟

+: الان برای من هیچی بدتر از این که با تو هم اتاقم نیست. پس از این بدتر نمیشه!

_: اینقدر از من متنفری؟

+: خدای من! آرمان تنفر چیه؟ دارم از احساس گناه میمیرم!

آرمان لبخندی زد و گفت: هیچ گناهی نکردی. خیالت راحت.

+: آره بیشتر گناهش گردن توئه که مجبورم کردی. ولی بالاخره خودمم بی تقصیر نبودم.

آرمان غش غش خندید و گفت: عاشقتم.

پریناز با حرص گفت: مزخرف نگو. جواب منو ندادی.

_: قول دادی که عصبانی نشی.

پریناز آهی کشید و گفت: سعی می کنم که عصبانی نشم.

_: تو... تا آخر تابستون...

+: د زود باش بگو!

_: همسر منی.

+: هاااان؟!