X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (13)

چهارشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 03:21 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
پیشاپیش عیدتون خیلی مبارک. سال نوتون پر از شادی و سلامتی. لبتون خندون. دلتون خوش


آبی نوشت: حانیه کجایی؟ حالت خوبه؟

صبح زود بیدار شد. همیشه دلش می خواست طلوع آفتاب از روی دریا را ببیند. نماز که خواند از پله ها پایین رفت. متصدی خواب آلود با شنیدن صدای پایش چشم باز کرد و راست نشست. آرمان کلید اتاق را روی میزش گذاشت و پرسید: از کدوم طرف زودتر به ساحل می رسم؟

متصدی کلید را برداشت و نشانی پارک ساحلی را داد. از در بیرون آمد و قدم زنان به طرف ساحل رفت. بوی دریا مشامش را پر کرده بود. نفس عمیقی کشید و با خوشحالی لبخند زد.

هنوز چند قدم نرفته بود که گوشیش زنگ زد. با دیدن اسم پریناز لبخندش عریضتر شد. تماس را برقرار کرد. حال خوبش باعث شد بگوید: جانم پریناز؟ سلام.

پریناز با تندی گفت: علیک سلام. قرار نشد دیگه پسرخاله بشی.

خنده اش گرفت. دلش می خواست کنارش بود و لپش را محکم می کشید و بعد می بوسید. از فکرش هم خجالت کشید و دستش را جلوی دهانش گرفت. چند لحظه مکث کرد. پریناز دوباره به حرف آمد و غرغرکنان گفت: دارم از گشنگی میمیرم. تو این خونه هیچی برای خوردن پیدا نمیشه. این سه تا لندهورم مثل دیو خوابیدن. اومدم بیرون ولی هیچی این دور و بر نیست. همه جا هم بسته است.

آرمان سر برداشت. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. لب به دندان گزید و پرسید: قبل از روشن شدن هوا برای چی اومدی بیرون؟ الان کجایی؟

+: گشنم بود خب! می فهمی؟! از دیشب تو فرودگاه دیگه هیچی نخوردم. چه می دونم اینجا فقط یه تابلو هست که نوشته به طرف پارک ساحلی سیمرغ.

_: عالیه! همون رو بگیر و بیا. می بینمت.

چند دقیقه بعد پریناز را از دور دید و به طرفش رفت. با لبخند سلام کرد و دستش را به طرفش دراز کرد. پریناز نگاهی به دست او انداخت. چهره درهم کشید و پرسید: این لوس بازیا یعنی چی؟

آرمان با گیجی دستش را به شلوارش کشید و گفت: هیچی. همینجوری. خونه ی دوستات نزدیکه؟

پریناز غرغرکنان گفت: بله بابا کلی گشت تا یه هتل آپارتمان با قیمت و وضعیت مناسب نزدیک خونه ی بچه ها برای جنابعالی پیدا کنه.

آرمان با شیطنت گفت: تو که گفتی نشونی رو نمی دونی!

پریناز شانه ای بالا انداخت و در حالی که به طرف ساحل می رفت گفت: هنوزم نمی دونم. بابا زنگ زد از بابای فرح گل پرسید. منم نپرسیدم کجاست. گفت فقط چند دقیقه با تو فاصله دارم. حالا این حرفا برای من صبحونه نمیشه. دارم از گشنگی میمیرم.

_: بیا بریم ببینم کنار ساحل بوفه ای چیزی پیدا میشه؟

بالاخره یک بوفه ی کوچک پیدا کردند. شیر و کلوچه خریدند و به طرف ساحل رفتند. آرمان یک آلاچیق را نشان داد و پرسید: اونجا بشینیم؟

+: اوا تیتیش مامانی می ترسی رو ماسه ها خاکی بشی؟!

آرمان ابرویی بالا انداخت و چپ چپ نگاهش کرد. بعد در حالی که نزدیک دریا روی ماسه ها می نشست گفت: ببین بعد از دو سال سربازی رفتن به من نگو تیتیش مامانی! اصلاً همون دو سه ماه آموزشی کاملاً کفایت بود واسه این که هرچی گرد و خاک بچه ننه بودن رو تنم بود بریزه! دیگه سربازی و کار کردن تا نصف شبم روش.

پریناز کنارش نشست. در حالی که کلوچه اش را باز می کرد، پرسید: برای چی کار می کردی؟ نمی دونم چرا. ولی فکر می کنم محتاج پولش نبودی.

آرمان چند لحظه متفکرانه نگاهش کرد. از سوالش تعجب کرده بود. بعد از کمی مکث آرام پرسید: چرا برات مهمه؟

پریناز شانه ای بالا انداخت و گفت: برام مهم نیست. همینجوری پرسیدم. بدجوری واسه بابا از جون مایه میذاری. بابا هزار بار گفته اگه پسر داشت به اندازه ی تو براش زحمت نمی کشید. اونم تو سربازی! صبح تا بعدازظهر پادگان، عصر تا نصف شبم سر هر کاری که بتونی بدون یک روز مرخصی! خونه زندگی نداری؟

_: چرا اتفاقاً خونواده ی خوبی دارم.

+: دیدمشون. خواهر بزرگت که زیاد میاد رستوران. چند بارم اومده عروسی. خواهر کوچیکتم خیلی بانمکه. برادر نداری؟

_: نه ندارم.

+: خب چرا ولشون کردی چسبیدی به کار؟

_: اینطوریام که میگی نیست. ولشون نکردم. تازه الانم که سربازیم تموم شده. بیشتر می بینمشون.

+: کارتو که ول نکردی. بعدشم می خوای بری دانشگاه. خبر دارم کنکور آزاد دادی.

_: جداً؟! از کجا خبر داری؟

با بی حوصلگی شانه ای بالا انداخت و گفت: پسر گل بابایی دیگه! تو خونه ی ما هر خبری مربوط به تو مهمه. واقعاً نمی فهمم چرا! این چند وقتم که دیگه بدتر! انگار بابا به زور می خواد همه ی هنراتو بکنه تو چشم و چار من! که چی؟ معلوم نیست! حالا من برم سربازی و سر کار خوبه؟ اصلاً خودش نمی ذاره که بیام تو رستوران و تالار کار کنم. بعد هی پز میده که تو چقدر زحمت می کشی. انگار من به درد هیچ کاری نمی خورم. ازت بدم میاد!

لبهایش لرزید ولی گریه نکرد. با یک جرعه ی بزرگ شیر بغضش را فرو داد. آرمان گیج و ناباور نگاهش کرد. دلش می خواست در آغوشش بگیرد و حقیقت را به او بگوید. اما...

کمی به طرفش خم شد و با لحن دلداری دهنده ای گفت: باشه. هرچی تو میگی درست. حق داری. من بدم. خود شیرین کن و لوس و از خودراضی ام. ولی به پیر به پیغمبر بابات تو رو بیشتر از من دوست داره. تو دخترشی. دردونه شی. من کی می تونم جای تو رو بگیرم؟ اصلاً چرا باید این کار رو بکنم؟ چه دشمنی ای با تو دارم؟ باور کن ارزش تو پیش من... خیلی بیشتر از این حرفاست.

نفس عمیقی کشید و سرش را عقب برد. داشت زیادی حرف میزد. باید تمامش می کرد. سعی کرد برخیزد، اما انگار به ماسه ها دوخته شده بود. نگاه کلافه ای به دریا انداخت. آفتاب خیلی وقت بود که بالا آمده بود و او اصلاً طلوعش را ندیده بود!

+: پس چرا... چرا کار می کنی؟

نگاهش کرد. مژه های بلندش تر شده بودند. او هیچ وقت گریه ی پریناز را ندیده بود. آن مژه های پرپشت که اشک رویشان نشسته بود، شگفت انگیز بودند! خیلی دوست داشتنی!

با حیرت به او چشم دوخت. نمی دانست چه جوابی بدهد. بالاخره با لبخند گفت: دلم می خواست رو پای خودم بایستم. چشمم به دست بابام نباشه. همینا دیگه!

پریناز لبش را گزید. چند بار پلک زد و رو گرداند. ولی اشکهایش نچکیدند.

_: پریناز؟

پریناز نفس عمیقی کشید تا بغضش را پس بزند. چند لحظه بعد با صدای گرفته ای آرام گفت: بابا بهم اعتماد نداره. حتی برای آب خوردنم باید از تو اجازه بگیرم. نمی دونم چکار کردم که اینجوری فکر می کنه.

آرمان آهی کشید و پرسید: تو جواهری. عزیز پدرتی. دل نمی کنه تنها ولت کنه تو شهر غریب. همین!

پریناز با آن مژه های خیس که آرمان را از خود بیخود می کرد، نگاهش کرد و پرسید: مطمئنی؟

_: مطمئنم.

چند لحظه دیگر هم توی چشمهایش چشم دوخت تا خیالش را راحت کند. بعد از جا برخاست و گفت: بریم یه کم قدم بزنیم.

کلافه بود. تمام این دوسال که عاشق بود یک طرف، چند روز گذشته هم طرف دیگر... ولی امروز داشت طاقت از کف میداد.

پریناز دوباره پرسید: چرا تو؟

عصبانی نگاهش کرد. دیگر نمی دانست چه کند. بی حوصله گفت: این بحث تکراری رو تمومش کن پریناز. می دونی که چرا. چون بهم اطمینان داره. اصلاً چه فرقی می کنه؟ تو دلت می خواست بیای کیش، الانم اینجایی. از سفرت لذت ببر.

رو گرداند و با سرعت راه افتاد. پریناز بدو خودش را به او رساند و گفت: وایسا. یه کمی پول به من بده.

آرمان کیف پولش را جلوی او باز کرد و گفت: الان همینقدر همرامه. همش رو بردار.

پریناز کارت بانکش را از توی جیب کوچک کیف پول کشید. با شیطنت لبخند زد و گفت: این بهتره.

با نگاهی عاقل اندر سفیه به او خیره شد و آرام گفت: قابل شما رو نداره ولی اجازه ندارم.

+: من خودم بلدم به اندازه خرج کنم. خوشم نمیاد هی بهت حساب پس بدم. اصلاً یه عدد بگو... بگو اینقدر می تونی از این کارت برداشت کنی. به شرافتم قسم که بیشتر برنمی دارم. آخر تابستونم میام کارتتو تحویل میدم. ولی خوشم نمیاد برای یه قرون دو هزار هی التماست کنم. بفهم اینو.

_: التماس چیه؟ شما امر بفرمایید. تقدیم می کنم.

+: خب امر می کنم رمز کارت و مقدار پولی برای خرجی من بهت داده رو بهم بگی.

_: یعنی آقای بهمنی دور از جونش... زبونم لال... عقلش نمی رسید یه کارت بانکی بده دست تو؟

پریناز با عصبانیت کارت را روی ماسه ها انداخت و بدون برداشتن پول از او دور شد. آرمان خم شد. کارت را برداشت و دوباره توی کیفش گذاشت و به رفتن پریناز چشم دوخت.

بقیه ی روز پریناز را ندید. تا غروب توی جزیره قدم زد و سعی کرد نشانی ها را یاد بگیرد. به محل برگزاری کلاسشان هم سر زد. کلاسها از سه روز بعد شروع میشد.

غروب شماره ی پریناز را گرفت. پریناز با بی حوصلگی جواب داد: چیه؟

_: سلام.

+: علیک.

_: هوا داره تاریک میشه. اگه جایی می خوای بری بیام دنبالت باهم بریم.

+: نخیر می خوام بمونم تو خونه در و دیوار تماشا کنم. حرفیه؟

_: ببین بابت صبح متاسفم. من...

+: ببین من صبح رو فراموش کردم. دیگه هم دربارش حرف نزن. الانم حوصله ندارم می خوام بخوابم. گوشیمم خاموش می کنم. بعداً طلبکار نشی که نگرانت شدم و جواب ندادی و از این شعر و ورا...

_: باشه ولی شام چکار می کنی؟ چیزی هست که بخوری؟

+: لازم نکرده نگرانم باشی. خداحافظ.

قطع کرد. آرمان هم خسته بود. خیلی راه رفته بود و می خواست برگردد. توی راه یک ساندویچ همبرگر خرید. با ناراحتی به آن نگاه کرد و فکر کرد: حالا پریناز چی می خوره؟ پول به قدر نهار و شامش داشت؟ نکنه گرسنه مونده باشه!

گرسنه اش بود. گازی به ساندویچش زد و فکر کرد: لابد به قدر امروزش داشت. فردا هرجوری شده بهش پول میدم.

تازه شامش را تمام کرده بود که آن سه دختر سرخوش را دید. پریناز همراهشان نبود. خواست جلو برود و حرفی بزند، اما پشیمان شد. کنار ایستاد و صبر کرد تا بدون دیدن او رد شوند. صدای حرف زدنشان به قدری بلند بود که از جایی که آرمان ایستاده بود به راحتی شنیده میشد.

=: حالا حتماً باید بری خونه؟

-: خب شارژرم تو خونست دیگه.

=: حالا امشب بدون شارژ بمون. چی میشه؟

-: صد بار گفتم کیا زنگ می زنه نگران میشه.

=: ای بابا تو هم با این دوست = پسر بی ریختت!

-: حسودیت میشه. کیا به این جیگری!

آرمان نفس عمیقی کشید. با رعایت فاصله ی مطمئن به دنبالشان راه افتاد و نشانی را یاد گرفت. فاصله ی زیادی تا هتل آپارتمانی که خودش در آن ساکن بود نداشت. قدم زنان به هتل برگشت.

خیس عرق بود. دوشی گرفت و جلوی تلویزیون دراز کشید. همان جا خوابش برد. بازهم صبح زود برخاست. امروز می خواست هرطوری هست طلوع را تماشا کند. کمی دیر شده بود. تا ساحل دوید. همان جا که روز قبل نشسته بودند ایستاد و محو جمال آفتابی که از دل آبها بالا می آمد شد.

چند دقیقه بعد برگشت. با دیدن پریناز که داشت شیر و کلوچه می خورد، لبخندی زد و گفت: سلام. صبح به خیر.

پریناز بدون این که نگاهش کند، آرام جواب سلامش را داد. پرسید: میشه بهم پول بدی؟

عاشقانه نگاهش کرد. دست توی جیبش برد و پرسید: چقدر؟

پریناز با حرص نفسش را پف کرد و عصبانی گفت: اینقدری که از گشنگی نمیرم.

آرمان جلو رفت و با عذاب وجدان پرسید: دیشب گرسنه موندی؟! خب می گفتی. من که زنگ زدم بهت!

از توی کیفش چند اسکناس بیرون آورد. به نظرش کم آمد. می خواست بیشتر بردارد ولی پریناز همان را قاپ زد و گفت: بهت گفتم که از التماس کردن بدم میاد. خداحافظ.

بازهم رو گرداند و دور شد. آرمان آهی کشید و زمزمه کرد: دختره ی غد لجباز!

تا شب او را ندید. بی هدف دور جزیره می چرخید. چقدر دلش می خواست پریناز او را همراهی کند. شب پریناز خودش زنگ زد. یک کنسرت در جزیره برگزار میشد که دلش می خواست با دوستانش شرکت کند. گویا قبل از صحبت با آرمان با آقای بهمنی حرف زده بود، و آقای بهمنی سفارش اکید کرده بود که با آرمان برود. البته پول بلیت را هم نداشت.

جلوی در سالن برگزاری، به آنها رسید. برای خودش و پریناز بلیت خرید که فرح گل با ناز پرسید: فقط دو تا می خری؟ پس ما چی؟

نگاهی سرد به او انداخت. بلیت پریناز را به دست خودش داد و به فرح گل گفت: من مسئول شما نیستم.

لیدا با عشوه گفت: خیلی یه دنده ای آقا پسر. این برات خوب نیست.

_: متشکرم. خودم تشخیص میدم چی برام خوبه.

و تقریباً بی اراده دست پریناز را گرفت و به طرف سالن کشید. هنوز وارد نشده بودند که پریناز با عصبانیت دستش را بیرون کشید و گفت: خیلی پررویی آرمان! خجالت بکش!

جا خورده و متعجب نگاهش کرد. بعد از چند لحظه آرام گفت: معذرت می خوام.

پریناز کنارش ننشست. با دوستهایش ردیف بعد را اشغال کردند و اینقدر جیغ کشیدند که نه آرمان و نه بقیه چیزی از موزیک نفهمیدند.

بعد از کنسرت به یک پیتزافروشی رفتند. باز آرمان برای خودش و پریناز که هنوز قهر بود غذا گرفت، ولی پریناز سر میز چهار نفره با دوستهایش نشست. آرمان هرچی فکر کرد دید با تمام عشقش به پریناز حاضر نیست یک صندلی جلو بیاورد و خودش را بین پریناز و نازآفرین جا بدهد! ترجیح داد از دور مراقب همسرش بماند.

فکر می کرد بعد از شام به خانه بروند ولی تفریحاتشان ادامه داشت. کنار اسکله رفتند و تا بعد از نیمه شب مشغول تفریح و سر و صدا بودند. آرمان خسته بود. خوابش می آمد. از رفتار دخترها منزجر بود ولی در سکوت نشسته بود و حرص می خورد.

ساعت نزدیک دوی بامداد بود که بالاخره عزم رفتن کردند و آرمان با چند قدم فاصله آنها را اسکورت کرد تا به خانه برسند. بماند که چقدر مسخره اش کردند و دم نزد.

وقتی به هتل رسید از خستگی تقریباً بیهوش شد.